خرد سنجشگر – Telegram
خرد سنجشگر
494 subscribers
888 photos
256 videos
122 files
755 links
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue

آغاز کانال:

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
Download Telegram
❇️ندانستن را –بیایید- جدی بگیریم❇️

🔶می گوید: نوشته ای که عالم ، چه بسا، محدود به آنچه که ما می دانیم وجود دارند نباشد.
یعنی چه چیزهای دیگری ممکن است در عالم وجود داشته باشند؟

🔹می گویم: نمی دانم

🔶می گوید: پس چی می گی که ممکن است وجود داشته باشند؟

🔹می گویم : میلیونها چیز دیگر که به عقلم نمی رسد.

🔶می گوید: مثلا؟

🔹می گویم: دوست من تصدیق فرع بر تصور است و تصورات من محدود به تجربیات من است. چیزهایی که نمی توانند تجربه شوند تصورات روشنی هم ممکن است به دست ندهند.
یعنی آن چیزهایی که احتمالا وجود دارند چون خارج از دسترس حواس من هستند برای من قابل تصور هم نیستند و ازینروست که من هر مثالی هم بزنم در توصیفش مشکل خواهم داشت.
چون در توصیفش نیاز دارم از مفاهیمی کمک بگیرم که در دسترس من و نیز شما باشد.
ازینروست که حتی اگر من تجربه ی منحصر به فردی داشته باشم که تو آن را تجربه نکرده ای من در تفهیم آن به تو و شما در درک آن مشکل خواهی داشت . مثلا اگر من مزه ای خاص در درونم و بهجتی خاص در روحم تجربه کرده باشم که تو از آن محروم بوده باشی تو حق خواهی داشت آن را نتوانی تصور کنی و نیز تصدیق نمایی.

🔶می گوید: حالا این بحث به چه دردی می خورد؟

🔹می گویم: به این درد می خورد که یاد بگیریم در کنار پوشه ی ( راستها) و( دروغها) در ذهنمان پوشه ی دیگری باز کنیم که شاید قطورتر از دو پوشه ی دیگر هم باشد به نام ( نمی دانم ها) و در درون آن زیرپوشه ای به نام ( نمی توانم بدانم ها)
این پوشه ی ( نمی توانم بدانم ها) نقش بسیار مهمی در زندگی صلح آمیز بشر می تواند ایفا کند.
زیرا یکی از بزرگترین عوامل دشمنی و عداوت و جنگ و خشونت بین انسان در طول تاریخ بشری مربوط به ادعاها و باورهای بی مبنایی است که عده ای در مقابل عده دیگر در باره ی مسائل و موضوعات این پوشه ی ( نمی توانم بدانم ها) داشته اند.

✍️ م . ناجی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴استاد کیهان کلهر، با انتشار ویدیویی از دختری که تنبور و سه تار میسازد نوشت:
با رویش ناگزیر جوانه‌ها چه می کنید؟

اشاره‌ی کیهان کلهر به سخنان آخوند سیدکاظم موسوی نماینده‌ی مجلس است.
Forwarded from Hosein
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شما در رفتارهای این سنجاب ، نشانی از تفکر و تجربه نمی بینید؟
Forwarded from Sahand
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تا به حال با این روی حیات ، هرگز، مواجه نشده بودم.
بی آموزش از دیگران، در همان اوان ورود به صحن زندگی ، مبارزه ای بیرحمانه و بس تراژیک با همزاد خود برای زنده ماندن ، یک دوئل زودهنگام و غم انگیز ، گرگ خونخوار برادر یا خواهر خویش شدن
اعتراف می کنم که این حد از قساوت در متن حیات برایم سوگوارانه بود اما انکارناپذیر

همچنان در هضم این تراژدی سوگناک دچار دل دردم.

از جوجه عقابها تنها یکی حق حیات دارد و این انتخاب در یک دوئل شقاوت آمیز و زودهنگام با جوجه یا جوجه های دیگر میسر می شود.
این مبارزه تا وقتی معصوم از بالای صخره ها به گور خویش می افتد ادامه می یابد.
مادر از دور صرفا نظاره گر این مبارزه ی مرگ و زندگی است. اجازه می دهد که این دوئل به نفع یکی از فرزندانش تمام شود و نتیجه هرچه باشد مقبول اوست.
به یاد هابیل و قابیل قرآن می افتم و اینکه آنچه رد پایش بر تاریخ مانده است قابیل است و اخلاف او
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هوش و قدرت تقلید زاغ
Forwarded from خوان اخوان
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
👁‍🗨در سال 1888 اولين ماشين ساخت آقاى بنز در آلمان حركت كرد و مردم آلمان به گمان این‌که جادوگری به عرصه آمده
پنجره ها را مى بستند و ناقوس كليساها را به صدا در آوردند!

در فیلمی که شرکت بنز بیرون داده پیداست که برتا همسر آقاى کارل بنز در ميانه راه نياز به الكل پيدا كرد و از يك داروخانه الكل گرفت كه آن داروخانه تبديل به اولين پمپ بنزين در تاريخ شد.
برتا اينقدر شجاعت و اعتمادبه‌نفس داشت كه اختراع همسرش را در خيابانهاى آلمان حركت داد. از صدواندی سال تاکنون رشد تکنولوژی زندگی بشر را دگرگون کرده و دست‌کم راحتی و سرعت را به ارمغان آورده است؛ ولی آیا بشر با فناوری راه به سوی رستگاری می‌پیماید یا قدم در ورطه نابودی خویش برداشته است؟!
◾️تجربه مرگ ◾️

❇️ گرچه مرگ برای بسیاری از ماها مفهومی آشناست و هر انسان بالغی و بلکه خیلی از انسانهای نابالغ هم دور و نزدیک تجربه ای از این اتفاق ناگزیر دارند اما عمدتا و بلکه طبعا در مورد دیگر زندگان و جانداران و نه تجربه ی عینی آن در خویش و به حق الیقین

❇️ هیچکس تا جایی که دیده ایم نبوده است که بمیرد و سپس به این زندگی بازگردد و از تجربه ی مرگ برای ما سخن بگوید.

❇️ شاید باشند کسانی که چنین ادعایی داشته باشند و بگویند که رفته اند و مرگ را تجربه کرده اند و دوباره زنده شده اند اما آنچه روشن است اینکه ما راهی نداریم مطمئن شویم که آنها به قطع مرگ را تجربه کرده اند و بعد از مرگ کامل دوباره زنده شده اند؛ زیرا اگر حتی در مورد راستگویی و امانتداری فرد راوی مطمئن باشیم از این نکته نمی توانیم مطمئن شویم که آنچه وی تجربه کرده است مرگ کامل یا فضای پس از مرگ بوده است. چه بسا شرایطی که افراد بر اثر اختلال در پارامترهای حیات طبیعی با آن مواجه شوند و آن را مرگ بینگارند.

❇️ زین سبب راهی برای فهم پاسخ این سوال که آیا مرگ پایان پروسه ی حیات فردی هر یک از ماست یا نه و فرد بعد از خروج از این مرحله ، حیاتش را در عالمی دیگر و به شکلی متمایز اما در ادامه ی همین پروسه ادامه می دهد.

❇️ برای همین است که باید این مساله را در پوشه ی نمی دانم هایی قرار دارد که پاسخش برای انسان - لااقل انسان کنونی- قابل کشف نیست.

❇️ اینکه می گویم لااقل برای انسان فعلی ؛ به این دلیل که به حسب تئوری تکامل چه بسا در روند تکامل فردی و نوعی انسانهای پیشرفته تری ظاهر شوند که حسهایی نو و بدیع در آنها ظهور یابد و آنها توانایی ادراک بیشتری داشته باشند و بتوانند دریابند که مرگ نابودی نیست و انسانی که می میرد هنوز زنده است و حیاتش در جریان و یا حتی بتواند با آنها مرتبط شود.

❇️ اینگونه سوالات که پاسخ قطعی و اجماعی در موردشان برای انسان مقدور نیست بعضا به لحاظ تعیین نوع زندگی و نوع رفتار با دیگران و با خود از اهمیت بسیار زیادی برخوردارند به طوری که تغییر پاسخ می تواند دو زندگی کاملا متفاوت را در مقابل انسان قرار دهد.

❇️ کسی که مرگ را پایان کار بداند به لحاظ عقلی خودش را موظف می بیند که استراتژی زندگیش را متناسب با حیات طبیعی این دنیای خود ( یعنی تا زمان تخمینی و متعارف مرگ خویش) طراحی کند اما کسی که مرگ را پایان کار نداند عقل عملی جکم می کند که اقتضائات زندگی پس از مرگ را هم در طراحی استراتژی حیات دخالت دهد و نکاتی را که حیات پس از مرگش را تحت تأثیر قرار خواهد داد را در محاسباتش در نظر بگیرد.

❇️ حال اگر یافتن پاسخ این سوال برای انسان ممکن نیست انسان چگونه باید در این زمینه ها تصمیم گیری کند؟

✳️ اینجاست که نشان می دهد منطق حقیقت یا روش دریافت صدق و کذب گزاره ها با منطق رفتار و روش فهم اینکه انسان چگونه باید عمل کند متفاوت نتیجه گیری می کنند.

❇️ اما اغلب یک خطای پوزیتیویستی برخی از ما را مجاب می کند که از نیافتن هیچ اثر قطعی از زندگی پس از مرگ نتیجه بگیریم که مرگ پایان زندگی است و بر اثر ضعف عمومی در مهارت تفکر و استدلال این نتیجه به راحتی در ذهن و روانمان بنشیند و تمام محاسبات خودمان را بر این اساس تنظیم کنیم.


✍🏻 م . ناجی


@CriticalThinker
Forwarded from Erfan
Decálogo 1 (TV) (Santificarás las fiestas) (1989) (VOSE).mkv
1 GB
ده فرمان (قسمت اول)

من خدا هستم، پروردگار تو... هیچ‌کس را جز من خدای خود مدان. هیچ بتی برای خود مساز... نزد آن‌ها سجده مکن، و آن‌ها را عبادت منما

خلاصه فیلم:
داستان پدر (کریشتف) و پسری‌ست که زمان را کنار هم، آنگونه که انتظارش را داری می‌گذرانند. پسرک (پاول)، باهوش است و عینک از چشمانش جدا نمی‌شود. از آن قشر کودکانی که کنجکاوی شیرینی دارند. پدر برنامه‌نویس است و با کامپیوترهای ذغالی آن زمان، به گذران زندگی مشغول است. داستان فرعی دلدادگی پسرک و دختر همسایه به نظر روتین و معمولی می‌آید. عمهٔ مذهبی پسرک، پدر گریزان از دین و پاول ماجراجو روزمرگی‌های از جنس زندگی اروپای شرقی دارند. گذر زمان و تقاضای پسرک برای پاتیناژ بر روی یخ‌های رودخانه، زندگی آن‌ها را از روال طبیعی خود خارج می‌کند....
Decálogo 1 (TV) (Santificarás las fiestas) (1989) (VOSE).srt
34.5 KB
زیرنویس فارسی ده فرمان قسمت اول
🟧🍃🟧

این تصویر با کامنت زیر توسط دوست عزیزی (@Loplpopost) در گروه مطرح گردید. با کسب اجازه از ایشان ، مطلب را در کانال منتشر کردم به امید اینکه سرآغاز دیالوگی همه جانبه در این زمینه گردد.بحث ابعاد متفاوتی دارد که نیاز به بسط و تفصیل دارد و تمرین خوبی برای تحلیل فلسفی است. از دوستان دعوت می کنم که در این بحث فعال باشند.

🟧🍃🟧


طرح بحث:
فرض کنیم شخصی بیمار روانی را نزد روانپزشک میبرند بیمار مدعی است که بخاطر فرمانی که به او داده شده است سر کودک خود را بریده است و میگوید که روانپزشک نیاز ندارد و روانپزشک حرف مخالف میزند و آن را فردی بیمار میداند در این صورت از کجا بدانیم کدام یک درست میگویند اگر هرکس زندگی رو از دید خودش می بینه؟

آدرس گروه:
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
✳️اهمیت مهارت تفکر نقادانه در نگاهی کوتاه

با سلام خدمت دوستان و ممنون از آن بزرگوارانی که در گروه شرکت فعال دارند.


یکی از بزرگترین پیشفرضهای بازدارنده و ضدتکاملی که در ذهنیت افراد جامعه ی ما چون ویروسی خطرناکتر از کرونا جریان دارد این است که اکثریت کسانی که درگیر تحصیل و آموزش و رشد علمی هستند گمان می کنند که پیشرفت یعنی زیاد دانستن

و ویروس وحشتناکتری که در رگ و پوست این ویروس لانه کرده است اینکه دانستن را هم مترادف انبار کردن نظریات مشهور و یا نظریاتی که در بوقهای تبلیغاتی معاصر درست تلقی می شوند و بلکه هر خبر یا نظریه ای که با صدای بلندتری به گوش می رسد.

ازینروست که کمتر کسی به خود زحمت می دهد که به پیرایش ذهنیات خود و راست و ریست کردن آنها و فهمیدن مبانی آرا و اندیشه ها و تشخیص درستی یا نادرستی نظرات وقت بگذارد.
همین وضعیت یک ضعف بسیار مبنایی را بر اکثر افراد جامعه تحمیل می کند و آن مهارت ارزیابی است و همین ضعف ضعف دیگری را با خود به همراه دارد و آن گریز از نقادی و ترس از نقد شدن


در حالی که اساسا آنچه می تواند به عنوان یک توانمندی برای یک انسان عالم شمرده شود توانایی ارزیابی آرا و نظرات خود و قدرت دلیل آوری برای آرا و نظرات خود است، قدرتی که فرد را از عالم جهل می تواند بیرون کشد و تا حدودی فضیلت معرفت ببخشد.

آنچه در این گروه هدفگذاری شده است تمرین این مهارت است که متاسفانه کمتر مورد استقبال واقع می شود و افراد به واسطه ی اینکه ارزش واقعی اش در جامعه نامکشوف است میل و رغبتی برای کسب این مهارت از خود نشان نمی دهند.

آرزو می کنم روزی را ببینم که جامعه ی من اهمیت این مهارت را درک کند و در این راه گامهای مؤثری در سطح ملی و نظام تربیتی کشور برداشته شود.

اما باز هم اگر در سطح محدودی هم دوستانی باشند که بخواهند به این مهارت دست یابند راهش همین تمرینهایی است که به طور جمعی در گروه برای بررسی آرا و نظرات و فهم مبانی یک تفکر و بررسی دلایل درستی یا نادرستی و ضعف و قوت یک نظریه به عمل می آید.

✍🏻م . ناجی

آدرس گروه تمرین:

https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
.
.
👈👈 ایران بر لبه تیغ

🌺 (به افتخار محمد فاضلی)
ـــــــــــــــــــــــــ

✍️ محسن رنانی

پدربزرگم می‌گفت در روستایی نزدیک زادگاهش، مردی حکیم بود که با طبابت، اخلاق نکو و زبان بی‌پروایش در دل اهالی جایی باز کرده بود. کدخدای روستا از قدیم با او مشکل داشت و رفتار نیکو و احترام مردم به او را خوش نمی‌داشت؛ گویی گمان می‌کرد هرچه مردم به حکیم احترام بگذارند از قدرت او کم می‌شود. کدخدا دلش‌ می‌خواست محبوبیت و احترام فقط مختص خودش باشد؛ مردم، فقط از او بترسند و فقط به او امید داشته‌ باشند. روزی حکیم در کوچه، متوجه سرفه های خشک کدخدا شد؛ به او گفت کدخدا نوکرت را بفرست تا برای سینه‌ات دوا بدهم؛ کدخدا با خشم به او نگریست و رد شد.

فردا حکیم همسر کدخدا را دید و به او گفت بهتر است هرچه زودتر سرفه‌های کدخدا را درمان کنید. همسر کدخدا با بی‌محلی، هیچ‌ نگفت، راهش را کج کرد و رفت. روزی دیگر حکیم، نوکر کدخدا را دید، او را صدا زد، به طبابت‌خانه برد و بسته‌‌ای دارو به او داد و گفت: این‌ها را بده کدخدا بخورد و اگر تا یک هفته دیگر سرفه‌هایش خوب نشد به من خبر بده. ساعتی بعد پسر کوچک کدخدا آمد و با تندی به حکیم گفت که دیگر حق ندارد بگوید کدخدا بیمار است و باید درمان شود. چند هفته گذشت و باز روزی حکیم در گذرِ محله متوجه شد که کدخدا همان سرفه‌ها را دارد. به برادر کدخدا که در گذر، مغازه داشت گفت برادرت را بیاور تا من معاینه کنم و دارو بدهم، اگر با داروی من خوب نشود، احتمالا مشکل جدی است و باید او را برای درمان به شهر ببرید. عصر که شد پسر بزرگ کدخدا به طبابت‌خانه حکیم رفت و با لگد میز حکیم را وارونه کرد و با فریاد گفت یک‌بار دیگر بگویی پدر من بیمار است، جایت در این روستا نخواهد بود.

در ماههای بعد سرفه‌های کدخدا شدیدتر ادامه یافت و حکیم هر آدم موثری را در روستا می‌دید، می‌گفت از من نشنیده بگیرید، اما بروید این کدخدا را برای درمان به شهر ببرید؛ این سرفه‌ها نشانه خوبی نیست. ولی کسی جرأت نمی‌کرد مساله را به طور جدی دنبال کند. تا این که چند ماه بعد، شبی از شب‌های سرد و برفی زمستان، کدخدا به سرفه‌ افتاد و ساعت‌به‌ساعت سرفه‌هایش شدیدتر شد و بعد در اواخر شب بود که خون بالا آورد و به حالت نزاری در بستر افتاد. فردا پسرانش تصمیم گرفتند او را برای درمان به شهر ببرند، اما برف و بوران تمام راهها را بسته بود. یکی دو روز بعد، با هر سختی بود او را به شهر بردند اما پزشکان گفتند دیر شده است، کاری نمی‌شود کرد. کدخدا چند روزی در بیمارستان بستری بود تا درگذشت.

پسران کدخدا پیش از آن که جنازه پدر را برای خاکسپاری به روستا ببرند، اول به خانه حکیم رفتند و او را به باد کتک گرفتند؛ آنقدر زدند که حکیم دیگر نای راه رفتن نداشت؛ سپس تمام لوازم او را به کوچه ریختند و او را از روستا بیرون کردند و تهدید کردند که اگر دیگر به روستا بازگردد خونش را خواهند ریخت. حکیم همچنان که لنگان از روستا دور می‌شد، زیر لب زمزمه می‌کرد:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافری است رنجیدن.

و چنین شد که تا سالهای سال دیگر هیچ حکیمی جرأت نکرد برای طبابت به آن روستا برود و روزگار درازی بیماری دمار از روزگار آن روستا برآورد.

خبر کوتاه بود: دکتر محمد فاضلی،‌ از دانشگاه اخراج شد. وقتی خبر را خواندم یاد داستان پدربزرگم افتادم. فاضلی جرمش آن بود که اسرار هویدا می‌کرد. او خودش را در محدوده تنگ دانشگاه اسیر نکرد؛ فکر و قلم و جوانی و نیرویش را به هر سویی که تخصص‌اش اجازه می‌داد کشید تا به سهم خود برای بهبود حال ایران تلاش کند. کتاب «ایران بر لبه تیغ» آخرین اثر دکتر محمد فاضلی و حاصل تأملات او درباره ایران است. شاید این کتاب هم یکی از سندهای جرم او برای اخراجش بوده باشد. دعوت می‌کنم همگی این کتاب را بخوانیم و به دیگران توصیه کنیم که بخوانند تا با یکی از جرائم محمد فاضلی، جامعه‌شناس دانشمند و دغدغه‌مند آشنا شویم. او در این کتاب تلاش ارزشمندی کرده است برای شناسایی دردهای ایران و ارایه‌ نسخه‌هایی برای درمان آن. همه‌مان باید دردهای ایران را دقیق‌تر بشناسیم و راه درمان آن را بدانیم تا دیگر فریب‌مان ندهند. توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانید و نوروز امسال نیز آن را به دیگران هدیه دهید.

برای خواندن معرفی کوتاه و یا تهیه کتاب به پیوند زیر بروید:
https://pooyeshfekri.com/product/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%84%D8%A8%DB%80-%D8%AA%DB%8C%D8%BA/


برای مشاهده گفت‌وگوی مفصل ویدیویی با دکتر فاضلی درباره کتاب، به پیوند زیر بروید:
https://www.aparat.com/v/8awB2


برای خواندن دیگر نوشته‌های دکتر فاضلی،‌ به کانال تلگرامی او در لینک زیر بروید:
https://news.1rj.ru/str/fazeli_mohammad


محسن رنانی / ۳ بهمن ۱۴۰۰
.
.
Audio
ollukh

🟪🔴🟪

اللوخ: می میریم

شعری ترکی آذری و بسیار زیبا


https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
فارسی‌زدایی انگلستان در شبه‌قارهٔ هند
و آنچه روسیه با زبان اقوام آسیای میانه کرد.



▪️من در آکسفورد که بودم،آنجا در کتابخانه‌اش، یک فرد انگلیسی که اسمش، همه چیزش انگلیسی بود، عضو کمپانی هند شرقی بود، آمده بود زبان فارسی یاد گرفته بود و به فارسی شعر می‌گفت و شعر در سبک هندی!
شماهایی که زبان مادریتان هست، شما که بعضی‌هایتان فوق لیسانس و دکتر ادبیات فارسی هستید محال است شعر بیدل را بفهمید. بیدل یک منظومۀ بسیار بسیار منسجم و پیچیده‌ای است که کُدهای هنریش را هر ذهنی نمی‌تواند دی‌کُد کند به اصطلاح زبانشناس‌ها؛ و این آدم آمده و به سبک بیدل شعر گفته و چقدر جالب و عالی… آدم باورش نمی‌شود که اینقدر این‌ها... [انگلیسی‌ها]
بعد آن وقتی که مسلّط شدند، گفتند: گور بابای زبان فارسی! شما زبان فارسی برایتان خوب نیست. شما بیایید اُردو را که یک زبان محلّی است، این را بگیرید بزرگش کنید و همین کار را کردند. آنها می‌دانستند که زبان فارسی شاهنامه دارد، مثنوی دارد، سعدی دارد، حافظ دارد، نظامی دارد، می‌تواند با شکسپیر کُشتی بگیرد. ولی زبان اردو چیزی ندارد که با شکسپیر کُشتی بگیرد. بعد از مدتی بچّۀ هندی می‌گوید: گور بابای این زبان اُردو. من که می‌توانم شکسپیر بخوانم، چرا این شعرهای ضعیف و این ادبیات چی چی… را بخوانم اصلاً زبانم را انگلیسی می‌کنم، چنانکه کردند.

ببینید آن‌هایی که روی زبان‌های محلّی ما فشار می‌آورند که من آقا به لهجۀ کدکنی بهتر است شعر بگویم، او می‌داند چکار می‌کند، او می‌داند که در لهجۀ کدکنی، شاهنامه وجود ندارد، مثنوی وجود ندارد، نظامی وجود ندارد، سعدی [وجود] ندارد. این لهجه وقتی که خیلی هم بزرگ بشود چهار تا داستان کوتاه و دو سه تا شعر بند تنبانی میراثش خواهد شد. آن بچه هم می‌گوید من فاتحهٔ این را خوندم. من شکسپیر می‌خوانم یا پوشکین می‌خوانم. الان شما فکر می‌کنید روس‌ها چه کار می‌کنند در آسیای میانه، در سرزمین آسیای میانه روس‌ها الان سیاستشان همین است. هر قومیت کوچکی را پروبال می‌دهند. می‌گویند خلق قزاق و … بگویید گور بابای ادبیات فارسی و سعدی و حافظ. شما بیایید لهجۀ خودتان را موسیقی خودتان را… و ما برایتان کف می‌زنیم، ما برایتان دپارتمان در مسکو تشکیل می‌دهیم. مطالعات قوم قزاق و چی و چی… آن بچۀ قزاق مدتی که خواند می‌گوید این زبان و فرهنگ قزاقی چیزی ندارد. من داستایوفسکی و چخوف و پوشکین می‌خوانم. لرمانتف می‌خوانم. فاتحه می‌خوانم بر زبان و فرهنگ ملی خودم. روس می‌شود.

این نظر من نیست که بگویید من یک شوونیست فارس هستم. زبان فارسی در همه کرۀ زمین با رباعیات خیام و مثنوی جلال‌الدین و شاهنامه و سعدی و حافظ و نظامی و … شناخته می‌شود در همۀ دنیا. شکسپیر با آن نمی‌تواند کشتی بگیرد. پوشکین با آن نمی‌تواند کشتی بگیرد. اما با آن لهجۀ محلی که تشویقت می‌کنند، بعد از مدتی نوۀ تو، نبیرۀ تو، می‌گوید من روس می‌شوم، انگلیسی می‌شوم. شکسپیر می‌خوانم، لرمنتف می‌خوانم، پوشکین می‌خوانم. این را ما هیچ بهش توجه نمی‌کنیم.

ما نمی‌خواهیم هیچ زبان محلّی‌ای را خدای‌نکرده… چون این زبان‌های محلّی پشتوانۀ فرهنگی ما هستند. ما اگر این زبان‌های محلّی را حفظ نکنیم، بخش اعظمی از فرهنگ مشترکمان را عملاً نمی‌فهمیم. ولی این زبان بین‌الاقوامی که قرن‌ها و قرن‌ها و قرن‌ها همۀ این اقوام درش مساهمت (همکاری و همیاری) دارند… هیچ قومی بر هیچ قوم دیگری تقدم ندارد در ساختن امواج این دریای بزرگ. ما به این باید خیلی بیشتر از این‌ها اهمیت بدهیم… همین کار الان در آسیانه میانه دارد می‌شود، سه نسل، چهار نسلِ دیگر بگذرد، بچه‌های قزاق و اُزبک و تاجیک، روس هستند (خواهند شد). الان منقطع هستند، با ما هیچ ارتباطی ندارند. پوتین اجازه نمی‌دهد به این‌ها که خط نیاکانشان را یاد بگیرند. نمی‌خواهند گلستان سعدی و بوستان سعدی و نظامی بخوانند، سنگ قبر پدربزرگشان را نمی‌توانند بخوانند این‌ها… [انگلستان] آن شبه قاره هند را هم همینطوری کرد. اول زبان فارسی را از بین برد، بعد گفت: شما اردو بخوانید. اردو چه دارد که با شکسپیر کُشتی بگیرد. خیلی مهم است. ما این را باید بدانیم. این زبان بین الاقوامی ما منحصر در فارسی‌زبانان نیست همۀ اقوام، مساهمت‌کنندگان در خلاقیت این فرهنگ و زبان هستند.

محمدرضا شفیعی کدکنی
اول خرداد ۱۳۹۷
دانشگاه تهران
سروش.pdf
2.3 MB
🔰☘️🔰

جرس جنبانان اصلاح

🔰☘️🔰

✍️ دکتر عبدالکریم سروش
🟧سفر مرا به کجا می برد؟🟧


مدتهاست با سوالی بزرگ درگیرم.
سوالی به عظمت تمام زندگی
نه تمام زندگی شخصی خود بلکه به عظمت حیات و به پهنای هستی

سوال تازه ای نیست ، از زمانی که با خود مواجه شده ام و خود را به عنوان یک فرد ذو اراده ، فردی که می تواند سکان زندگی خویش را به دست گیرد و بلکه وظیفه دارد چنین کاری را عهده دار شود و بار هستی و زندگی را بر دوش خود بپذیرد همین سوال را در گوشهای خود طنین افکن دیده ام؛ گرچه در هر مرحله ای این پرسش طنین متفاوتی داشته است و بو و مزه ی دیگر بر مذاقم بخشیده است.
اما این روزها این طنین به مراتب بلندتر و رساتر بر جانم می پیچد و سراسیمه ام می کند و گاهی شدت این اضطراب، به استیصالم می کشاند و بیچاره ام می سازد به طوری که خود را دست و پا بسته و بی امید راه حلی به سردی نومیدی آغشته می یابم و خود را در دام وحشتناک بی عملی اسیر حس می کنم و جز آرزوی مرگ چیزی آرامم نمی کند.

اما این سوالی فردی نیست و پاسخی که دنبال آن هستم چیزی نیست که فقط به شخص من مربوط باشد. پاسخ این سوال باید از جنسی باشد که تمام بشریت را بتواند مورد خطاب قرار دهد ، چون مربوط به انسانی خاص نیست ، مربوط به فرهنگی خاص نیست ، مربوط به عصر و زمانه ای خاص نیست و مربوط به باور یا دین و آیین خاص نیست. سوال مربوط است به یک انسان رها شده از تمام جبرها و مجبوریتها ، انسانی که تمام لباسهای موروثی خویش را به هر زحمتی از تن بیرون آورده و عریان از هر رنگ و بوی تحمیلی می خواهد حقیقت خود را در آیینه ی فراتاریخ ببیند و نقش خود را در هستی به خوبی شناسایی کند و وظیفه ی انسان بودن را تا جایی که مقدور است بی اعوجاج ترسیم کند.
این بدین معنا نیست که یک فرد مسئولیتی فرا انسانی بر خویش حس می کند بلکه بدین معناست که هر انسانی که دنبال هویت خویش است لاجرم چنین راهی را پیش رو دارد و بسیار بودند انسانهایی که این سفر ناگزیر را پیش گرفتند و در حد خود پاسخهایی به سوالات خود داده اند چه اینکه این پاسخها در تاریخ اندیشه ضبط و درج شده اند و چه پاسخهایی که در فراموشخانه ی انسانها مدفون شده اند و اثری از آنها در فرهنگ انسانی به یادگار نمانده است.

هر از گاهی خواسته ام که این سیر و سلوک فکری و روانی خویش را به زخمه های قلم به صدا دربیاورم ولی باز پشیمانی از ابعاد نامعلوم این کار مرا منصرف کرده است.
نمی دانم چرا خواستم این چند کلمه را بنویسم شاید برای اینکه مرا جسارت ببخشد که برخی تاملاتم را در کانال به اشتراک بگذارم و شاید سبب شود کنجکاوی برخی دوستان جوانم را سبب شود تا بر این راه دل سپارند و راهی این سفر مقصدنامعلوم شوند و یاور این راه پر حیرت و پر خطر شوند.

چه می دانم.

✍🏼 م . ناجی