✳️اهمیت مهارت تفکر نقادانه در نگاهی کوتاه
با سلام خدمت دوستان و ممنون از آن بزرگوارانی که در گروه شرکت فعال دارند.
یکی از بزرگترین پیشفرضهای بازدارنده و ضدتکاملی که در ذهنیت افراد جامعه ی ما چون ویروسی خطرناکتر از کرونا جریان دارد این است که اکثریت کسانی که درگیر تحصیل و آموزش و رشد علمی هستند گمان می کنند که پیشرفت یعنی زیاد دانستن
و ویروس وحشتناکتری که در رگ و پوست این ویروس لانه کرده است اینکه دانستن را هم مترادف انبار کردن نظریات مشهور و یا نظریاتی که در بوقهای تبلیغاتی معاصر درست تلقی می شوند و بلکه هر خبر یا نظریه ای که با صدای بلندتری به گوش می رسد.
ازینروست که کمتر کسی به خود زحمت می دهد که به پیرایش ذهنیات خود و راست و ریست کردن آنها و فهمیدن مبانی آرا و اندیشه ها و تشخیص درستی یا نادرستی نظرات وقت بگذارد.
همین وضعیت یک ضعف بسیار مبنایی را بر اکثر افراد جامعه تحمیل می کند و آن مهارت ارزیابی است و همین ضعف ضعف دیگری را با خود به همراه دارد و آن گریز از نقادی و ترس از نقد شدن
در حالی که اساسا آنچه می تواند به عنوان یک توانمندی برای یک انسان عالم شمرده شود توانایی ارزیابی آرا و نظرات خود و قدرت دلیل آوری برای آرا و نظرات خود است، قدرتی که فرد را از عالم جهل می تواند بیرون کشد و تا حدودی فضیلت معرفت ببخشد.
آنچه در این گروه هدفگذاری شده است تمرین این مهارت است که متاسفانه کمتر مورد استقبال واقع می شود و افراد به واسطه ی اینکه ارزش واقعی اش در جامعه نامکشوف است میل و رغبتی برای کسب این مهارت از خود نشان نمی دهند.
آرزو می کنم روزی را ببینم که جامعه ی من اهمیت این مهارت را درک کند و در این راه گامهای مؤثری در سطح ملی و نظام تربیتی کشور برداشته شود.
اما باز هم اگر در سطح محدودی هم دوستانی باشند که بخواهند به این مهارت دست یابند راهش همین تمرینهایی است که به طور جمعی در گروه برای بررسی آرا و نظرات و فهم مبانی یک تفکر و بررسی دلایل درستی یا نادرستی و ضعف و قوت یک نظریه به عمل می آید.
✍🏻م . ناجی
آدرس گروه تمرین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
با سلام خدمت دوستان و ممنون از آن بزرگوارانی که در گروه شرکت فعال دارند.
یکی از بزرگترین پیشفرضهای بازدارنده و ضدتکاملی که در ذهنیت افراد جامعه ی ما چون ویروسی خطرناکتر از کرونا جریان دارد این است که اکثریت کسانی که درگیر تحصیل و آموزش و رشد علمی هستند گمان می کنند که پیشرفت یعنی زیاد دانستن
و ویروس وحشتناکتری که در رگ و پوست این ویروس لانه کرده است اینکه دانستن را هم مترادف انبار کردن نظریات مشهور و یا نظریاتی که در بوقهای تبلیغاتی معاصر درست تلقی می شوند و بلکه هر خبر یا نظریه ای که با صدای بلندتری به گوش می رسد.
ازینروست که کمتر کسی به خود زحمت می دهد که به پیرایش ذهنیات خود و راست و ریست کردن آنها و فهمیدن مبانی آرا و اندیشه ها و تشخیص درستی یا نادرستی نظرات وقت بگذارد.
همین وضعیت یک ضعف بسیار مبنایی را بر اکثر افراد جامعه تحمیل می کند و آن مهارت ارزیابی است و همین ضعف ضعف دیگری را با خود به همراه دارد و آن گریز از نقادی و ترس از نقد شدن
در حالی که اساسا آنچه می تواند به عنوان یک توانمندی برای یک انسان عالم شمرده شود توانایی ارزیابی آرا و نظرات خود و قدرت دلیل آوری برای آرا و نظرات خود است، قدرتی که فرد را از عالم جهل می تواند بیرون کشد و تا حدودی فضیلت معرفت ببخشد.
آنچه در این گروه هدفگذاری شده است تمرین این مهارت است که متاسفانه کمتر مورد استقبال واقع می شود و افراد به واسطه ی اینکه ارزش واقعی اش در جامعه نامکشوف است میل و رغبتی برای کسب این مهارت از خود نشان نمی دهند.
آرزو می کنم روزی را ببینم که جامعه ی من اهمیت این مهارت را درک کند و در این راه گامهای مؤثری در سطح ملی و نظام تربیتی کشور برداشته شود.
اما باز هم اگر در سطح محدودی هم دوستانی باشند که بخواهند به این مهارت دست یابند راهش همین تمرینهایی است که به طور جمعی در گروه برای بررسی آرا و نظرات و فهم مبانی یک تفکر و بررسی دلایل درستی یا نادرستی و ضعف و قوت یک نظریه به عمل می آید.
✍🏻م . ناجی
آدرس گروه تمرین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
Telegram
تمرین دیالوگ و سنجشگری *متصل به کانال خرد سنجشگر
کلوب بحث های سنجشگرانه
**********************
آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبَ ت از بالا و پست
گروه به گفت و شنود اعضا اختصاص دارد و پست مطالب دیگران ممنوع است. لطفا شرمنده مان نفرمایید.
مطالب کانال به طور اتوماتیک برای بحث بیشتر فوروارد می شود.
**********************
آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبَ ت از بالا و پست
گروه به گفت و شنود اعضا اختصاص دارد و پست مطالب دیگران ممنوع است. لطفا شرمنده مان نفرمایید.
مطالب کانال به طور اتوماتیک برای بحث بیشتر فوروارد می شود.
Forwarded from Renani Mohsen / محسن رنانی
.
.
👈👈 ایران بر لبه تیغ
🌺 (به افتخار محمد فاضلی)
ـــــــــــــــــــــــــ
✍️ محسن رنانی
پدربزرگم میگفت در روستایی نزدیک زادگاهش، مردی حکیم بود که با طبابت، اخلاق نکو و زبان بیپروایش در دل اهالی جایی باز کرده بود. کدخدای روستا از قدیم با او مشکل داشت و رفتار نیکو و احترام مردم به او را خوش نمیداشت؛ گویی گمان میکرد هرچه مردم به حکیم احترام بگذارند از قدرت او کم میشود. کدخدا دلش میخواست محبوبیت و احترام فقط مختص خودش باشد؛ مردم، فقط از او بترسند و فقط به او امید داشته باشند. روزی حکیم در کوچه، متوجه سرفه های خشک کدخدا شد؛ به او گفت کدخدا نوکرت را بفرست تا برای سینهات دوا بدهم؛ کدخدا با خشم به او نگریست و رد شد.
فردا حکیم همسر کدخدا را دید و به او گفت بهتر است هرچه زودتر سرفههای کدخدا را درمان کنید. همسر کدخدا با بیمحلی، هیچ نگفت، راهش را کج کرد و رفت. روزی دیگر حکیم، نوکر کدخدا را دید، او را صدا زد، به طبابتخانه برد و بستهای دارو به او داد و گفت: اینها را بده کدخدا بخورد و اگر تا یک هفته دیگر سرفههایش خوب نشد به من خبر بده. ساعتی بعد پسر کوچک کدخدا آمد و با تندی به حکیم گفت که دیگر حق ندارد بگوید کدخدا بیمار است و باید درمان شود. چند هفته گذشت و باز روزی حکیم در گذرِ محله متوجه شد که کدخدا همان سرفهها را دارد. به برادر کدخدا که در گذر، مغازه داشت گفت برادرت را بیاور تا من معاینه کنم و دارو بدهم، اگر با داروی من خوب نشود، احتمالا مشکل جدی است و باید او را برای درمان به شهر ببرید. عصر که شد پسر بزرگ کدخدا به طبابتخانه حکیم رفت و با لگد میز حکیم را وارونه کرد و با فریاد گفت یکبار دیگر بگویی پدر من بیمار است، جایت در این روستا نخواهد بود.
در ماههای بعد سرفههای کدخدا شدیدتر ادامه یافت و حکیم هر آدم موثری را در روستا میدید، میگفت از من نشنیده بگیرید، اما بروید این کدخدا را برای درمان به شهر ببرید؛ این سرفهها نشانه خوبی نیست. ولی کسی جرأت نمیکرد مساله را به طور جدی دنبال کند. تا این که چند ماه بعد، شبی از شبهای سرد و برفی زمستان، کدخدا به سرفه افتاد و ساعتبهساعت سرفههایش شدیدتر شد و بعد در اواخر شب بود که خون بالا آورد و به حالت نزاری در بستر افتاد. فردا پسرانش تصمیم گرفتند او را برای درمان به شهر ببرند، اما برف و بوران تمام راهها را بسته بود. یکی دو روز بعد، با هر سختی بود او را به شهر بردند اما پزشکان گفتند دیر شده است، کاری نمیشود کرد. کدخدا چند روزی در بیمارستان بستری بود تا درگذشت.
پسران کدخدا پیش از آن که جنازه پدر را برای خاکسپاری به روستا ببرند، اول به خانه حکیم رفتند و او را به باد کتک گرفتند؛ آنقدر زدند که حکیم دیگر نای راه رفتن نداشت؛ سپس تمام لوازم او را به کوچه ریختند و او را از روستا بیرون کردند و تهدید کردند که اگر دیگر به روستا بازگردد خونش را خواهند ریخت. حکیم همچنان که لنگان از روستا دور میشد، زیر لب زمزمه میکرد:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافری است رنجیدن.
و چنین شد که تا سالهای سال دیگر هیچ حکیمی جرأت نکرد برای طبابت به آن روستا برود و روزگار درازی بیماری دمار از روزگار آن روستا برآورد.
خبر کوتاه بود: دکتر محمد فاضلی، از دانشگاه اخراج شد. وقتی خبر را خواندم یاد داستان پدربزرگم افتادم. فاضلی جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد. او خودش را در محدوده تنگ دانشگاه اسیر نکرد؛ فکر و قلم و جوانی و نیرویش را به هر سویی که تخصصاش اجازه میداد کشید تا به سهم خود برای بهبود حال ایران تلاش کند. کتاب «ایران بر لبه تیغ» آخرین اثر دکتر محمد فاضلی و حاصل تأملات او درباره ایران است. شاید این کتاب هم یکی از سندهای جرم او برای اخراجش بوده باشد. دعوت میکنم همگی این کتاب را بخوانیم و به دیگران توصیه کنیم که بخوانند تا با یکی از جرائم محمد فاضلی، جامعهشناس دانشمند و دغدغهمند آشنا شویم. او در این کتاب تلاش ارزشمندی کرده است برای شناسایی دردهای ایران و ارایه نسخههایی برای درمان آن. همهمان باید دردهای ایران را دقیقتر بشناسیم و راه درمان آن را بدانیم تا دیگر فریبمان ندهند. توصیه میکنم این کتاب را بخوانید و نوروز امسال نیز آن را به دیگران هدیه دهید.
برای خواندن معرفی کوتاه و یا تهیه کتاب به پیوند زیر بروید:
https://pooyeshfekri.com/product/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%84%D8%A8%DB%80-%D8%AA%DB%8C%D8%BA/
برای مشاهده گفتوگوی مفصل ویدیویی با دکتر فاضلی درباره کتاب، به پیوند زیر بروید:
https://www.aparat.com/v/8awB2
برای خواندن دیگر نوشتههای دکتر فاضلی، به کانال تلگرامی او در لینک زیر بروید:
https://news.1rj.ru/str/fazeli_mohammad
محسن رنانی / ۳ بهمن ۱۴۰۰
.
.
.
👈👈 ایران بر لبه تیغ
🌺 (به افتخار محمد فاضلی)
ـــــــــــــــــــــــــ
✍️ محسن رنانی
پدربزرگم میگفت در روستایی نزدیک زادگاهش، مردی حکیم بود که با طبابت، اخلاق نکو و زبان بیپروایش در دل اهالی جایی باز کرده بود. کدخدای روستا از قدیم با او مشکل داشت و رفتار نیکو و احترام مردم به او را خوش نمیداشت؛ گویی گمان میکرد هرچه مردم به حکیم احترام بگذارند از قدرت او کم میشود. کدخدا دلش میخواست محبوبیت و احترام فقط مختص خودش باشد؛ مردم، فقط از او بترسند و فقط به او امید داشته باشند. روزی حکیم در کوچه، متوجه سرفه های خشک کدخدا شد؛ به او گفت کدخدا نوکرت را بفرست تا برای سینهات دوا بدهم؛ کدخدا با خشم به او نگریست و رد شد.
فردا حکیم همسر کدخدا را دید و به او گفت بهتر است هرچه زودتر سرفههای کدخدا را درمان کنید. همسر کدخدا با بیمحلی، هیچ نگفت، راهش را کج کرد و رفت. روزی دیگر حکیم، نوکر کدخدا را دید، او را صدا زد، به طبابتخانه برد و بستهای دارو به او داد و گفت: اینها را بده کدخدا بخورد و اگر تا یک هفته دیگر سرفههایش خوب نشد به من خبر بده. ساعتی بعد پسر کوچک کدخدا آمد و با تندی به حکیم گفت که دیگر حق ندارد بگوید کدخدا بیمار است و باید درمان شود. چند هفته گذشت و باز روزی حکیم در گذرِ محله متوجه شد که کدخدا همان سرفهها را دارد. به برادر کدخدا که در گذر، مغازه داشت گفت برادرت را بیاور تا من معاینه کنم و دارو بدهم، اگر با داروی من خوب نشود، احتمالا مشکل جدی است و باید او را برای درمان به شهر ببرید. عصر که شد پسر بزرگ کدخدا به طبابتخانه حکیم رفت و با لگد میز حکیم را وارونه کرد و با فریاد گفت یکبار دیگر بگویی پدر من بیمار است، جایت در این روستا نخواهد بود.
در ماههای بعد سرفههای کدخدا شدیدتر ادامه یافت و حکیم هر آدم موثری را در روستا میدید، میگفت از من نشنیده بگیرید، اما بروید این کدخدا را برای درمان به شهر ببرید؛ این سرفهها نشانه خوبی نیست. ولی کسی جرأت نمیکرد مساله را به طور جدی دنبال کند. تا این که چند ماه بعد، شبی از شبهای سرد و برفی زمستان، کدخدا به سرفه افتاد و ساعتبهساعت سرفههایش شدیدتر شد و بعد در اواخر شب بود که خون بالا آورد و به حالت نزاری در بستر افتاد. فردا پسرانش تصمیم گرفتند او را برای درمان به شهر ببرند، اما برف و بوران تمام راهها را بسته بود. یکی دو روز بعد، با هر سختی بود او را به شهر بردند اما پزشکان گفتند دیر شده است، کاری نمیشود کرد. کدخدا چند روزی در بیمارستان بستری بود تا درگذشت.
پسران کدخدا پیش از آن که جنازه پدر را برای خاکسپاری به روستا ببرند، اول به خانه حکیم رفتند و او را به باد کتک گرفتند؛ آنقدر زدند که حکیم دیگر نای راه رفتن نداشت؛ سپس تمام لوازم او را به کوچه ریختند و او را از روستا بیرون کردند و تهدید کردند که اگر دیگر به روستا بازگردد خونش را خواهند ریخت. حکیم همچنان که لنگان از روستا دور میشد، زیر لب زمزمه میکرد:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافری است رنجیدن.
و چنین شد که تا سالهای سال دیگر هیچ حکیمی جرأت نکرد برای طبابت به آن روستا برود و روزگار درازی بیماری دمار از روزگار آن روستا برآورد.
خبر کوتاه بود: دکتر محمد فاضلی، از دانشگاه اخراج شد. وقتی خبر را خواندم یاد داستان پدربزرگم افتادم. فاضلی جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد. او خودش را در محدوده تنگ دانشگاه اسیر نکرد؛ فکر و قلم و جوانی و نیرویش را به هر سویی که تخصصاش اجازه میداد کشید تا به سهم خود برای بهبود حال ایران تلاش کند. کتاب «ایران بر لبه تیغ» آخرین اثر دکتر محمد فاضلی و حاصل تأملات او درباره ایران است. شاید این کتاب هم یکی از سندهای جرم او برای اخراجش بوده باشد. دعوت میکنم همگی این کتاب را بخوانیم و به دیگران توصیه کنیم که بخوانند تا با یکی از جرائم محمد فاضلی، جامعهشناس دانشمند و دغدغهمند آشنا شویم. او در این کتاب تلاش ارزشمندی کرده است برای شناسایی دردهای ایران و ارایه نسخههایی برای درمان آن. همهمان باید دردهای ایران را دقیقتر بشناسیم و راه درمان آن را بدانیم تا دیگر فریبمان ندهند. توصیه میکنم این کتاب را بخوانید و نوروز امسال نیز آن را به دیگران هدیه دهید.
برای خواندن معرفی کوتاه و یا تهیه کتاب به پیوند زیر بروید:
https://pooyeshfekri.com/product/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%84%D8%A8%DB%80-%D8%AA%DB%8C%D8%BA/
برای مشاهده گفتوگوی مفصل ویدیویی با دکتر فاضلی درباره کتاب، به پیوند زیر بروید:
https://www.aparat.com/v/8awB2
برای خواندن دیگر نوشتههای دکتر فاضلی، به کانال تلگرامی او در لینک زیر بروید:
https://news.1rj.ru/str/fazeli_mohammad
محسن رنانی / ۳ بهمن ۱۴۰۰
.
.
فارسیزدایی انگلستان در شبهقارهٔ هند
و آنچه روسیه با زبان اقوام آسیای میانه کرد.
▪️من در آکسفورد که بودم،آنجا در کتابخانهاش، یک فرد انگلیسی که اسمش، همه چیزش انگلیسی بود، عضو کمپانی هند شرقی بود، آمده بود زبان فارسی یاد گرفته بود و به فارسی شعر میگفت و شعر در سبک هندی!
شماهایی که زبان مادریتان هست، شما که بعضیهایتان فوق لیسانس و دکتر ادبیات فارسی هستید محال است شعر بیدل را بفهمید. بیدل یک منظومۀ بسیار بسیار منسجم و پیچیدهای است که کُدهای هنریش را هر ذهنی نمیتواند دیکُد کند به اصطلاح زبانشناسها؛ و این آدم آمده و به سبک بیدل شعر گفته و چقدر جالب و عالی… آدم باورش نمیشود که اینقدر اینها... [انگلیسیها]
بعد آن وقتی که مسلّط شدند، گفتند: گور بابای زبان فارسی! شما زبان فارسی برایتان خوب نیست. شما بیایید اُردو را که یک زبان محلّی است، این را بگیرید بزرگش کنید و همین کار را کردند. آنها میدانستند که زبان فارسی شاهنامه دارد، مثنوی دارد، سعدی دارد، حافظ دارد، نظامی دارد، میتواند با شکسپیر کُشتی بگیرد. ولی زبان اردو چیزی ندارد که با شکسپیر کُشتی بگیرد. بعد از مدتی بچّۀ هندی میگوید: گور بابای این زبان اُردو. من که میتوانم شکسپیر بخوانم، چرا این شعرهای ضعیف و این ادبیات چی چی… را بخوانم اصلاً زبانم را انگلیسی میکنم، چنانکه کردند.
ببینید آنهایی که روی زبانهای محلّی ما فشار میآورند که من آقا به لهجۀ کدکنی بهتر است شعر بگویم، او میداند چکار میکند، او میداند که در لهجۀ کدکنی، شاهنامه وجود ندارد، مثنوی وجود ندارد، نظامی وجود ندارد، سعدی [وجود] ندارد. این لهجه وقتی که خیلی هم بزرگ بشود چهار تا داستان کوتاه و دو سه تا شعر بند تنبانی میراثش خواهد شد. آن بچه هم میگوید من فاتحهٔ این را خوندم. من شکسپیر میخوانم یا پوشکین میخوانم. الان شما فکر میکنید روسها چه کار میکنند در آسیای میانه، در سرزمین آسیای میانه روسها الان سیاستشان همین است. هر قومیت کوچکی را پروبال میدهند. میگویند خلق قزاق و … بگویید گور بابای ادبیات فارسی و سعدی و حافظ. شما بیایید لهجۀ خودتان را موسیقی خودتان را… و ما برایتان کف میزنیم، ما برایتان دپارتمان در مسکو تشکیل میدهیم. مطالعات قوم قزاق و چی و چی… آن بچۀ قزاق مدتی که خواند میگوید این زبان و فرهنگ قزاقی چیزی ندارد. من داستایوفسکی و چخوف و پوشکین میخوانم. لرمانتف میخوانم. فاتحه میخوانم بر زبان و فرهنگ ملی خودم. روس میشود.
این نظر من نیست که بگویید من یک شوونیست فارس هستم. زبان فارسی در همه کرۀ زمین با رباعیات خیام و مثنوی جلالالدین و شاهنامه و سعدی و حافظ و نظامی و … شناخته میشود در همۀ دنیا. شکسپیر با آن نمیتواند کشتی بگیرد. پوشکین با آن نمیتواند کشتی بگیرد. اما با آن لهجۀ محلی که تشویقت میکنند، بعد از مدتی نوۀ تو، نبیرۀ تو، میگوید من روس میشوم، انگلیسی میشوم. شکسپیر میخوانم، لرمنتف میخوانم، پوشکین میخوانم. این را ما هیچ بهش توجه نمیکنیم.
ما نمیخواهیم هیچ زبان محلّیای را خداینکرده… چون این زبانهای محلّی پشتوانۀ فرهنگی ما هستند. ما اگر این زبانهای محلّی را حفظ نکنیم، بخش اعظمی از فرهنگ مشترکمان را عملاً نمیفهمیم. ولی این زبان بینالاقوامی که قرنها و قرنها و قرنها همۀ این اقوام درش مساهمت (همکاری و همیاری) دارند… هیچ قومی بر هیچ قوم دیگری تقدم ندارد در ساختن امواج این دریای بزرگ. ما به این باید خیلی بیشتر از اینها اهمیت بدهیم… همین کار الان در آسیانه میانه دارد میشود، سه نسل، چهار نسلِ دیگر بگذرد، بچههای قزاق و اُزبک و تاجیک، روس هستند (خواهند شد). الان منقطع هستند، با ما هیچ ارتباطی ندارند. پوتین اجازه نمیدهد به اینها که خط نیاکانشان را یاد بگیرند. نمیخواهند گلستان سعدی و بوستان سعدی و نظامی بخوانند، سنگ قبر پدربزرگشان را نمیتوانند بخوانند اینها… [انگلستان] آن شبه قاره هند را هم همینطوری کرد. اول زبان فارسی را از بین برد، بعد گفت: شما اردو بخوانید. اردو چه دارد که با شکسپیر کُشتی بگیرد. خیلی مهم است. ما این را باید بدانیم. این زبان بین الاقوامی ما منحصر در فارسیزبانان نیست همۀ اقوام، مساهمتکنندگان در خلاقیت این فرهنگ و زبان هستند.
محمدرضا شفیعی کدکنی
اول خرداد ۱۳۹۷
دانشگاه تهران
و آنچه روسیه با زبان اقوام آسیای میانه کرد.
▪️من در آکسفورد که بودم،آنجا در کتابخانهاش، یک فرد انگلیسی که اسمش، همه چیزش انگلیسی بود، عضو کمپانی هند شرقی بود، آمده بود زبان فارسی یاد گرفته بود و به فارسی شعر میگفت و شعر در سبک هندی!
شماهایی که زبان مادریتان هست، شما که بعضیهایتان فوق لیسانس و دکتر ادبیات فارسی هستید محال است شعر بیدل را بفهمید. بیدل یک منظومۀ بسیار بسیار منسجم و پیچیدهای است که کُدهای هنریش را هر ذهنی نمیتواند دیکُد کند به اصطلاح زبانشناسها؛ و این آدم آمده و به سبک بیدل شعر گفته و چقدر جالب و عالی… آدم باورش نمیشود که اینقدر اینها... [انگلیسیها]
بعد آن وقتی که مسلّط شدند، گفتند: گور بابای زبان فارسی! شما زبان فارسی برایتان خوب نیست. شما بیایید اُردو را که یک زبان محلّی است، این را بگیرید بزرگش کنید و همین کار را کردند. آنها میدانستند که زبان فارسی شاهنامه دارد، مثنوی دارد، سعدی دارد، حافظ دارد، نظامی دارد، میتواند با شکسپیر کُشتی بگیرد. ولی زبان اردو چیزی ندارد که با شکسپیر کُشتی بگیرد. بعد از مدتی بچّۀ هندی میگوید: گور بابای این زبان اُردو. من که میتوانم شکسپیر بخوانم، چرا این شعرهای ضعیف و این ادبیات چی چی… را بخوانم اصلاً زبانم را انگلیسی میکنم، چنانکه کردند.
ببینید آنهایی که روی زبانهای محلّی ما فشار میآورند که من آقا به لهجۀ کدکنی بهتر است شعر بگویم، او میداند چکار میکند، او میداند که در لهجۀ کدکنی، شاهنامه وجود ندارد، مثنوی وجود ندارد، نظامی وجود ندارد، سعدی [وجود] ندارد. این لهجه وقتی که خیلی هم بزرگ بشود چهار تا داستان کوتاه و دو سه تا شعر بند تنبانی میراثش خواهد شد. آن بچه هم میگوید من فاتحهٔ این را خوندم. من شکسپیر میخوانم یا پوشکین میخوانم. الان شما فکر میکنید روسها چه کار میکنند در آسیای میانه، در سرزمین آسیای میانه روسها الان سیاستشان همین است. هر قومیت کوچکی را پروبال میدهند. میگویند خلق قزاق و … بگویید گور بابای ادبیات فارسی و سعدی و حافظ. شما بیایید لهجۀ خودتان را موسیقی خودتان را… و ما برایتان کف میزنیم، ما برایتان دپارتمان در مسکو تشکیل میدهیم. مطالعات قوم قزاق و چی و چی… آن بچۀ قزاق مدتی که خواند میگوید این زبان و فرهنگ قزاقی چیزی ندارد. من داستایوفسکی و چخوف و پوشکین میخوانم. لرمانتف میخوانم. فاتحه میخوانم بر زبان و فرهنگ ملی خودم. روس میشود.
این نظر من نیست که بگویید من یک شوونیست فارس هستم. زبان فارسی در همه کرۀ زمین با رباعیات خیام و مثنوی جلالالدین و شاهنامه و سعدی و حافظ و نظامی و … شناخته میشود در همۀ دنیا. شکسپیر با آن نمیتواند کشتی بگیرد. پوشکین با آن نمیتواند کشتی بگیرد. اما با آن لهجۀ محلی که تشویقت میکنند، بعد از مدتی نوۀ تو، نبیرۀ تو، میگوید من روس میشوم، انگلیسی میشوم. شکسپیر میخوانم، لرمنتف میخوانم، پوشکین میخوانم. این را ما هیچ بهش توجه نمیکنیم.
ما نمیخواهیم هیچ زبان محلّیای را خداینکرده… چون این زبانهای محلّی پشتوانۀ فرهنگی ما هستند. ما اگر این زبانهای محلّی را حفظ نکنیم، بخش اعظمی از فرهنگ مشترکمان را عملاً نمیفهمیم. ولی این زبان بینالاقوامی که قرنها و قرنها و قرنها همۀ این اقوام درش مساهمت (همکاری و همیاری) دارند… هیچ قومی بر هیچ قوم دیگری تقدم ندارد در ساختن امواج این دریای بزرگ. ما به این باید خیلی بیشتر از اینها اهمیت بدهیم… همین کار الان در آسیانه میانه دارد میشود، سه نسل، چهار نسلِ دیگر بگذرد، بچههای قزاق و اُزبک و تاجیک، روس هستند (خواهند شد). الان منقطع هستند، با ما هیچ ارتباطی ندارند. پوتین اجازه نمیدهد به اینها که خط نیاکانشان را یاد بگیرند. نمیخواهند گلستان سعدی و بوستان سعدی و نظامی بخوانند، سنگ قبر پدربزرگشان را نمیتوانند بخوانند اینها… [انگلستان] آن شبه قاره هند را هم همینطوری کرد. اول زبان فارسی را از بین برد، بعد گفت: شما اردو بخوانید. اردو چه دارد که با شکسپیر کُشتی بگیرد. خیلی مهم است. ما این را باید بدانیم. این زبان بین الاقوامی ما منحصر در فارسیزبانان نیست همۀ اقوام، مساهمتکنندگان در خلاقیت این فرهنگ و زبان هستند.
محمدرضا شفیعی کدکنی
اول خرداد ۱۳۹۷
دانشگاه تهران
🟧سفر مرا به کجا می برد؟🟧
مدتهاست با سوالی بزرگ درگیرم.
سوالی به عظمت تمام زندگی
نه تمام زندگی شخصی خود بلکه به عظمت حیات و به پهنای هستی
سوال تازه ای نیست ، از زمانی که با خود مواجه شده ام و خود را به عنوان یک فرد ذو اراده ، فردی که می تواند سکان زندگی خویش را به دست گیرد و بلکه وظیفه دارد چنین کاری را عهده دار شود و بار هستی و زندگی را بر دوش خود بپذیرد همین سوال را در گوشهای خود طنین افکن دیده ام؛ گرچه در هر مرحله ای این پرسش طنین متفاوتی داشته است و بو و مزه ی دیگر بر مذاقم بخشیده است.
اما این روزها این طنین به مراتب بلندتر و رساتر بر جانم می پیچد و سراسیمه ام می کند و گاهی شدت این اضطراب، به استیصالم می کشاند و بیچاره ام می سازد به طوری که خود را دست و پا بسته و بی امید راه حلی به سردی نومیدی آغشته می یابم و خود را در دام وحشتناک بی عملی اسیر حس می کنم و جز آرزوی مرگ چیزی آرامم نمی کند.
اما این سوالی فردی نیست و پاسخی که دنبال آن هستم چیزی نیست که فقط به شخص من مربوط باشد. پاسخ این سوال باید از جنسی باشد که تمام بشریت را بتواند مورد خطاب قرار دهد ، چون مربوط به انسانی خاص نیست ، مربوط به فرهنگی خاص نیست ، مربوط به عصر و زمانه ای خاص نیست و مربوط به باور یا دین و آیین خاص نیست. سوال مربوط است به یک انسان رها شده از تمام جبرها و مجبوریتها ، انسانی که تمام لباسهای موروثی خویش را به هر زحمتی از تن بیرون آورده و عریان از هر رنگ و بوی تحمیلی می خواهد حقیقت خود را در آیینه ی فراتاریخ ببیند و نقش خود را در هستی به خوبی شناسایی کند و وظیفه ی انسان بودن را تا جایی که مقدور است بی اعوجاج ترسیم کند.
این بدین معنا نیست که یک فرد مسئولیتی فرا انسانی بر خویش حس می کند بلکه بدین معناست که هر انسانی که دنبال هویت خویش است لاجرم چنین راهی را پیش رو دارد و بسیار بودند انسانهایی که این سفر ناگزیر را پیش گرفتند و در حد خود پاسخهایی به سوالات خود داده اند چه اینکه این پاسخها در تاریخ اندیشه ضبط و درج شده اند و چه پاسخهایی که در فراموشخانه ی انسانها مدفون شده اند و اثری از آنها در فرهنگ انسانی به یادگار نمانده است.
هر از گاهی خواسته ام که این سیر و سلوک فکری و روانی خویش را به زخمه های قلم به صدا دربیاورم ولی باز پشیمانی از ابعاد نامعلوم این کار مرا منصرف کرده است.
نمی دانم چرا خواستم این چند کلمه را بنویسم شاید برای اینکه مرا جسارت ببخشد که برخی تاملاتم را در کانال به اشتراک بگذارم و شاید سبب شود کنجکاوی برخی دوستان جوانم را سبب شود تا بر این راه دل سپارند و راهی این سفر مقصدنامعلوم شوند و یاور این راه پر حیرت و پر خطر شوند.
چه می دانم.
✍🏼 م . ناجی
مدتهاست با سوالی بزرگ درگیرم.
سوالی به عظمت تمام زندگی
نه تمام زندگی شخصی خود بلکه به عظمت حیات و به پهنای هستی
سوال تازه ای نیست ، از زمانی که با خود مواجه شده ام و خود را به عنوان یک فرد ذو اراده ، فردی که می تواند سکان زندگی خویش را به دست گیرد و بلکه وظیفه دارد چنین کاری را عهده دار شود و بار هستی و زندگی را بر دوش خود بپذیرد همین سوال را در گوشهای خود طنین افکن دیده ام؛ گرچه در هر مرحله ای این پرسش طنین متفاوتی داشته است و بو و مزه ی دیگر بر مذاقم بخشیده است.
اما این روزها این طنین به مراتب بلندتر و رساتر بر جانم می پیچد و سراسیمه ام می کند و گاهی شدت این اضطراب، به استیصالم می کشاند و بیچاره ام می سازد به طوری که خود را دست و پا بسته و بی امید راه حلی به سردی نومیدی آغشته می یابم و خود را در دام وحشتناک بی عملی اسیر حس می کنم و جز آرزوی مرگ چیزی آرامم نمی کند.
اما این سوالی فردی نیست و پاسخی که دنبال آن هستم چیزی نیست که فقط به شخص من مربوط باشد. پاسخ این سوال باید از جنسی باشد که تمام بشریت را بتواند مورد خطاب قرار دهد ، چون مربوط به انسانی خاص نیست ، مربوط به فرهنگی خاص نیست ، مربوط به عصر و زمانه ای خاص نیست و مربوط به باور یا دین و آیین خاص نیست. سوال مربوط است به یک انسان رها شده از تمام جبرها و مجبوریتها ، انسانی که تمام لباسهای موروثی خویش را به هر زحمتی از تن بیرون آورده و عریان از هر رنگ و بوی تحمیلی می خواهد حقیقت خود را در آیینه ی فراتاریخ ببیند و نقش خود را در هستی به خوبی شناسایی کند و وظیفه ی انسان بودن را تا جایی که مقدور است بی اعوجاج ترسیم کند.
این بدین معنا نیست که یک فرد مسئولیتی فرا انسانی بر خویش حس می کند بلکه بدین معناست که هر انسانی که دنبال هویت خویش است لاجرم چنین راهی را پیش رو دارد و بسیار بودند انسانهایی که این سفر ناگزیر را پیش گرفتند و در حد خود پاسخهایی به سوالات خود داده اند چه اینکه این پاسخها در تاریخ اندیشه ضبط و درج شده اند و چه پاسخهایی که در فراموشخانه ی انسانها مدفون شده اند و اثری از آنها در فرهنگ انسانی به یادگار نمانده است.
هر از گاهی خواسته ام که این سیر و سلوک فکری و روانی خویش را به زخمه های قلم به صدا دربیاورم ولی باز پشیمانی از ابعاد نامعلوم این کار مرا منصرف کرده است.
نمی دانم چرا خواستم این چند کلمه را بنویسم شاید برای اینکه مرا جسارت ببخشد که برخی تاملاتم را در کانال به اشتراک بگذارم و شاید سبب شود کنجکاوی برخی دوستان جوانم را سبب شود تا بر این راه دل سپارند و راهی این سفر مقصدنامعلوم شوند و یاور این راه پر حیرت و پر خطر شوند.
چه می دانم.
✍🏼 م . ناجی
🟩◽️روانشناسی باور ▫️🟩 - پیش شماره
✍🏼 محمدحسین ناجی
🔶 باور یکی از امور ناگزیر شخصیت هر انسانی است. هرکسی لااقل وقتی با خود به عنوان یک فرد انسانی مواجه می شود ، یعنی وقتی این توانایی را می یابد که خود را به عنوان یک امر واقعی و یک موجود متفرد و متمایز از دیگر موجودات بشناسد و در پی شناختن ویژگی های آن برآید در این مرحله با خصوصیاتی از خویشتن مواجه می شود که می تواند جنبه های ممیز و جدا کننده او از دیگر موجودات باشد.
برای مثال برای خود اسمی متفاوت از اسم دیگران، خانواده ای مخصوص به خود ، ویژگیهای فیزیکی خاص خود از جمله وزن و قد و جنسیت ، سیمای خاص در می یابد همانگونه ویژگیهای روانی مخصوص به خود مثل احساسات و عواطف و نیازها و...
🔷 از جمله این ویژگیهاست باورهایی که در ذهن و ضمیرش وجود دارند.
هر انسانی متناسب با پروسه ای که در آن رشد کرده است ، متناسب با محیط رشد و نمای خود و متناسب با آموزشهایی که دیده است و متناسب با تجربیاتی که در طول زندگیش کسب کرده است به درستی چیزهایی و به نادرستی چیزهایی دیگر باور دارد و این باورها در واقع بخشی از شخصیت وی هستند و چه بودن(چیستی) وی را نشان می دهند همانگونه که عواطف و احساسات و نیازها و آرزوها و ذوق و سلیقه ی فرد هم دیگر ویژگیهای شخصیتی وی هستند.
شاید یکی از مهمترین اموری که هر انسان علاقمند به خود و سرنوشت خود و آینده ی خود باید به آن توجه کند این است که خود را به خوبی بشناسد ، مراد از شناختن خود در این بحث شناختن تمام ویژگیهای شخصیتی خود و آن اوصافی است که او را متعین می کنند و او را از دیگر انسانها متمایز می کنند و توصیه ی سقراط مبنی بر اینکه( خود را بشناس) معطوف به این وجه از خود است.
🔶 شاید بلافاصله خود را با این سوال مواجه ببینیم که چرا شناختن خود مهم است و چه لزومی دارد که برای شناختن خود وقت و انرژی تلف کنیم؟
اما یافتن پاسخ این سوال ما را از بحث اصلی مان دور می کند.
این مقدمه در میان آمد تا به وجود اموری به نام باور در خویشتن اجمالا اشاره ای کرده باشیم.
🔷 اما آنچه باور را جزء ضروری یک موجود زنده می کند این است که موجودات زنده وظیفه ی زنده ماندن خویش را همواره بر دوش می کشند و این زنده ماندن تنها در تعاملی دایم با موجوداتی محیطی ممکن می شود و تنها از طریق شناختی از خود و محیط پیرامون می تواند محقق شود.
یک نوزاد انسانی از همان لحظه ای که از بطن مادر بیرون می جهد ادامه ی حیاتش به دانستن چیزهایی از خود و محیط خود وابسته است.
🔶 ساده ترین مثالش ادراک گرسنگی یا تشنگی و یافتن راه حل رفع این نیاز است. اگر از تشنگی و گرسنگی اش و نیازش به ماده غذایی بی خبر بماند و بدان آگاهی نیابد به دنبال رفع این نیاز هم نمی افتد و اگر نتواند محیط پیرامونش را تشخیص دهد و پستان مادر را تشخیص ندهد و نیابد چه بسا به زودی باید منتظر مرگ خویش باشد و باور مکانیزم وجودی یک جاندار برای محقق شدن معرفت است. آنچه از خود و پیرامون می فهمد همان متعلقات باور وی هستند.
🔷 درست به همین دلیل است که باور را یک حیث التفاتی معطوف به صدق تعریف می کنیم.
🔶 باور در اصل همان حسی درونی است که نسبت به خود و اطراف خود پیدا می کنیم ، حسی که می توانددر قالب تعلق به یک گزاره تعریف شود و از این جهت می گوییم یک حیث التفاتی است که متعلقش همیشه یک گزاره است و ظهورش در تصدیق درستی یک گزاره اما به تسامح خود آن گزاره هایی که متعلق تصدیق ما هستند باور نامیده می شود گرچه در اصل باور خودش از جنس گزاره نیست و بلکه حسی خاص است که نسبت به یک گزاره در انسانی پدید می آید حسی که با حسهای دیگری مثل شک در تقابل است بدین معنا که یک گزاره واحد می تواند متعلق باور باشد در انسانی و متعلق شک در انسانی دیگر و متعلق انکار در فرد سوم.
بحث ادامه دارد.
آدرس شماره بعدی:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3976
✍🏼 محمدحسین ناجی
🔶 باور یکی از امور ناگزیر شخصیت هر انسانی است. هرکسی لااقل وقتی با خود به عنوان یک فرد انسانی مواجه می شود ، یعنی وقتی این توانایی را می یابد که خود را به عنوان یک امر واقعی و یک موجود متفرد و متمایز از دیگر موجودات بشناسد و در پی شناختن ویژگی های آن برآید در این مرحله با خصوصیاتی از خویشتن مواجه می شود که می تواند جنبه های ممیز و جدا کننده او از دیگر موجودات باشد.
برای مثال برای خود اسمی متفاوت از اسم دیگران، خانواده ای مخصوص به خود ، ویژگیهای فیزیکی خاص خود از جمله وزن و قد و جنسیت ، سیمای خاص در می یابد همانگونه ویژگیهای روانی مخصوص به خود مثل احساسات و عواطف و نیازها و...
🔷 از جمله این ویژگیهاست باورهایی که در ذهن و ضمیرش وجود دارند.
هر انسانی متناسب با پروسه ای که در آن رشد کرده است ، متناسب با محیط رشد و نمای خود و متناسب با آموزشهایی که دیده است و متناسب با تجربیاتی که در طول زندگیش کسب کرده است به درستی چیزهایی و به نادرستی چیزهایی دیگر باور دارد و این باورها در واقع بخشی از شخصیت وی هستند و چه بودن(چیستی) وی را نشان می دهند همانگونه که عواطف و احساسات و نیازها و آرزوها و ذوق و سلیقه ی فرد هم دیگر ویژگیهای شخصیتی وی هستند.
شاید یکی از مهمترین اموری که هر انسان علاقمند به خود و سرنوشت خود و آینده ی خود باید به آن توجه کند این است که خود را به خوبی بشناسد ، مراد از شناختن خود در این بحث شناختن تمام ویژگیهای شخصیتی خود و آن اوصافی است که او را متعین می کنند و او را از دیگر انسانها متمایز می کنند و توصیه ی سقراط مبنی بر اینکه( خود را بشناس) معطوف به این وجه از خود است.
🔶 شاید بلافاصله خود را با این سوال مواجه ببینیم که چرا شناختن خود مهم است و چه لزومی دارد که برای شناختن خود وقت و انرژی تلف کنیم؟
اما یافتن پاسخ این سوال ما را از بحث اصلی مان دور می کند.
این مقدمه در میان آمد تا به وجود اموری به نام باور در خویشتن اجمالا اشاره ای کرده باشیم.
🔷 اما آنچه باور را جزء ضروری یک موجود زنده می کند این است که موجودات زنده وظیفه ی زنده ماندن خویش را همواره بر دوش می کشند و این زنده ماندن تنها در تعاملی دایم با موجوداتی محیطی ممکن می شود و تنها از طریق شناختی از خود و محیط پیرامون می تواند محقق شود.
یک نوزاد انسانی از همان لحظه ای که از بطن مادر بیرون می جهد ادامه ی حیاتش به دانستن چیزهایی از خود و محیط خود وابسته است.
🔶 ساده ترین مثالش ادراک گرسنگی یا تشنگی و یافتن راه حل رفع این نیاز است. اگر از تشنگی و گرسنگی اش و نیازش به ماده غذایی بی خبر بماند و بدان آگاهی نیابد به دنبال رفع این نیاز هم نمی افتد و اگر نتواند محیط پیرامونش را تشخیص دهد و پستان مادر را تشخیص ندهد و نیابد چه بسا به زودی باید منتظر مرگ خویش باشد و باور مکانیزم وجودی یک جاندار برای محقق شدن معرفت است. آنچه از خود و پیرامون می فهمد همان متعلقات باور وی هستند.
🔷 درست به همین دلیل است که باور را یک حیث التفاتی معطوف به صدق تعریف می کنیم.
🔶 باور در اصل همان حسی درونی است که نسبت به خود و اطراف خود پیدا می کنیم ، حسی که می توانددر قالب تعلق به یک گزاره تعریف شود و از این جهت می گوییم یک حیث التفاتی است که متعلقش همیشه یک گزاره است و ظهورش در تصدیق درستی یک گزاره اما به تسامح خود آن گزاره هایی که متعلق تصدیق ما هستند باور نامیده می شود گرچه در اصل باور خودش از جنس گزاره نیست و بلکه حسی خاص است که نسبت به یک گزاره در انسانی پدید می آید حسی که با حسهای دیگری مثل شک در تقابل است بدین معنا که یک گزاره واحد می تواند متعلق باور باشد در انسانی و متعلق شک در انسانی دیگر و متعلق انکار در فرد سوم.
بحث ادامه دارد.
آدرس شماره بعدی:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3976
Telegram
خرد سنجشگر
🟩 ◽️روانشناسی باور ▫️🟩 -یک
✍🏼 محمدحسین ناجی
بخشی از وجود هر انسانی مملو است از پاره هایی که ما نام باور یا عقیده به آن داده ایم.
البته باور به دو معنا به کار برده می شود:
💠باور به معنای عام:
مراد از این واژه هر گزاره ای است که فرد می تواند آن را پس از…
✍🏼 محمدحسین ناجی
بخشی از وجود هر انسانی مملو است از پاره هایی که ما نام باور یا عقیده به آن داده ایم.
البته باور به دو معنا به کار برده می شود:
💠باور به معنای عام:
مراد از این واژه هر گزاره ای است که فرد می تواند آن را پس از…
Forwarded from Hosein
سلام دوستان
سوالی در ذهن من نشسته است و دنبال جواب هستم.
سوال این است:
اگر فرض کنیم ما در جامعه ای زندگی می کنیم که دو دسته اند: برخی میش صفت و برخی گرگ صفت
اگر اختیار با شما باشد فرزندتان را گرگ تربیت می کنید یا میش یا حتی خودتان را اگر اختیار با خودتان باشد که انتخاب کنید گرگ باشید یا میش
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
سوالی در ذهن من نشسته است و دنبال جواب هستم.
سوال این است:
اگر فرض کنیم ما در جامعه ای زندگی می کنیم که دو دسته اند: برخی میش صفت و برخی گرگ صفت
اگر اختیار با شما باشد فرزندتان را گرگ تربیت می کنید یا میش یا حتی خودتان را اگر اختیار با خودتان باشد که انتخاب کنید گرگ باشید یا میش
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
Telegram
تمرین دیالوگ و سنجشگری *متصل به کانال خرد سنجشگر
کلوب بحث های سنجشگرانه
**********************
آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبَ ت از بالا و پست
گروه به گفت و شنود اعضا اختصاص دارد و پست مطالب دیگران ممنوع است. لطفا شرمنده مان نفرمایید.
مطالب کانال به طور اتوماتیک برای بحث بیشتر فوروارد می شود.
**********************
آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبَ ت از بالا و پست
گروه به گفت و شنود اعضا اختصاص دارد و پست مطالب دیگران ممنوع است. لطفا شرمنده مان نفرمایید.
مطالب کانال به طور اتوماتیک برای بحث بیشتر فوروارد می شود.
🌹🌹🌹
بیاییم و یک گام به جلو برداریم. تصمیم بگیریم از امروز هیچ کس را لااقل در فضای مجازی نرنجانیم و در این راه به همدیگر کمک کنیم
🌹🌹🌹
عید نوروز و سال نو بر همه ی دوستان مبارک
بیاییم و یک گام به جلو برداریم. تصمیم بگیریم از امروز هیچ کس را لااقل در فضای مجازی نرنجانیم و در این راه به همدیگر کمک کنیم
🌹🌹🌹
عید نوروز و سال نو بر همه ی دوستان مبارک
🍃🌹🌹🌹🍃
توسعه و رشد جامعه یک نسبت مستقیم با رشد آحاد و اعضای آن جامعه دارد.
رشد و توسعه خود را هرگز فراموش نکنیم. اولین قدمی که برای اصلاح دنیا و جامعه ی خود می توانیم برداریم گامی است که برای اصلاح نقصی از خود برمی داریم
🍃🌹🌹🌹🍃
توسعه و رشد جامعه یک نسبت مستقیم با رشد آحاد و اعضای آن جامعه دارد.
رشد و توسعه خود را هرگز فراموش نکنیم. اولین قدمی که برای اصلاح دنیا و جامعه ی خود می توانیم برداریم گامی است که برای اصلاح نقصی از خود برمی داریم
🍃🌹🌹🌹🍃
Student علی, [۰۳/۲۴/۲۰۲۲ ۰۸:۲۱ ب.ظ]
انسان در سالهای نخست زندگی به نتایج مهمی دربارهی خودش و دنیا میرسد. نخستین انسانهایی که کودک با آنها مواجه میشود به سوالهایی که در ذهن دارد پاسخ میدهند. با احساس امنیت و محبتی که به او میدهند. پدر و مادر به او میگویند دنیا چجور جایی است. وقتی از تصویر دنیا در ذهن کودک حرف میزنیم نمیشود در مورد خدا نگوییم. اغلب انسانها از سالهای اول زندگی با خدا آشنا میشوند. خدای بزرگی که ما او را نمیبینیم. خدایی که مهربان است. خدایی که ما را دوست دارد و بهشت و جهنم را برای انسانها ساخته است. هر کسی براساس عقایدی که دارد تا حدی در مورد خدا با فرزند خود صحبت میکند. خیلی چیزها را هم کودکان در خارج از خانه و محیطهایی مثل مهدکودک و مدرسه آموزش میبینند. انسان تا قبل از نوجوانی کلمات و مفاهیم محدودی را میشناسد. به همین دلیل هم محدود فکر میکند. یادتان باشد هر انسان به اندازهی کلماتی که در صحبت کردن استفاده میکند، میتواند فکر کند. کودک میتواند در مورد چیزهایی که با چشم دیده میشوند فکر کند. او مفاهیم انتزاعی را نمیشناسد. در تستهای روانشناسی هیچ کودکی نمیتواند واژهای مثل آزادی را در یک جمله تعریف کند. هرچقدر هم که باهوش باشد. انسان در سالهای نخست زندگی دو ویژگی را میشناسد: مهربان و بداخلاق. ویژگی هایی که در چهره و رفتار انسان به روشنی قابل دیدن هستند، با اخم و لبخند. به فرزند خود نگویید خدا بزرگ است! موجودی که ما را میبیند، میشنود، همه جا هست و خیلی هم بزرگ است. معمولاً خدا در هیبت یک انسان تصور میشود. یک موجود بزرگ در ذهن کودک معمولا ترسناک است. چیزی شبیه هیولا میشود. کودک درکی از مفهوم بزرگوار ندارد. اگر دوست دارید کودک خود را با مفاهیم مذهبی آشنا کنید، فقط همین را به او بگوید: خدا مهربان است. چیزی دربارهی بهشت و جهنم نگویید، چون باعث ترس شدید در کودک میشود. چون کودک نمیتواند عدالت را درک کند. او نمیتواند خدای سازندهی جهنم را دوست داشته باشد. برای آموزش به فرزندان خود عجله نکنید. اجازه بدهید مفاهیم پیچیده را در نوجوانی خودشان جستجو و درک کنند. مهمترین وظیفهی ما به عنوان نمایندهی دنیا این است که تصویری خوب از دنیا به فرزند خود ارائه دهیم. چیزی که هر انسانی که پا به سیارهی زمین میگذارد به آن نیاز دارد.
🍃🔶🙏🏻🔶🍃🔶🍃🔶🙏🏻🔶🍃
M.Hosein Naji, [۰۳/۲۸/۲۰۲۲ ۱۱:۲۶ ق.ظ]
[In reply to Student علی]
سلام علی آقا
با برخی از توصیه هایی که در این نوشته مبنای فکری نویسنده است موافق نیستم.
نویسنده گویا فهمی که از یاد دادن دارد نادرست یا ناقص است.
گمان می کند که ما در برابر کودکان وظیفه داریم یاد بدهیم و مرادش هم از یاد دادن القای برخی باورهاست.
بر این باورم که این برخاسته از بدفهمی بزرگ روزگار ماست که یاد دادن به معنای مهارت افزایی را عمدا یا از روی غفلت نادیده می گیرند یا بزرگترین عاملش آن است که اکثر اعضای جامعه بی مهارت یا کم مهارتند.
مرادم مهارتهای بنیادی قدرت در انسان است:
توانایی های حافظه
توانایی های تخیل
توانایی های پردازش
و توانایی های فیزیکی و جسمانی
وظیفه ی ما در برابر کودکان عمدتا مهارت افزایی در این 4 بعد است بقیه را خود خواهد یافت.
🌹🙏🏻🍃
انسان در سالهای نخست زندگی به نتایج مهمی دربارهی خودش و دنیا میرسد. نخستین انسانهایی که کودک با آنها مواجه میشود به سوالهایی که در ذهن دارد پاسخ میدهند. با احساس امنیت و محبتی که به او میدهند. پدر و مادر به او میگویند دنیا چجور جایی است. وقتی از تصویر دنیا در ذهن کودک حرف میزنیم نمیشود در مورد خدا نگوییم. اغلب انسانها از سالهای اول زندگی با خدا آشنا میشوند. خدای بزرگی که ما او را نمیبینیم. خدایی که مهربان است. خدایی که ما را دوست دارد و بهشت و جهنم را برای انسانها ساخته است. هر کسی براساس عقایدی که دارد تا حدی در مورد خدا با فرزند خود صحبت میکند. خیلی چیزها را هم کودکان در خارج از خانه و محیطهایی مثل مهدکودک و مدرسه آموزش میبینند. انسان تا قبل از نوجوانی کلمات و مفاهیم محدودی را میشناسد. به همین دلیل هم محدود فکر میکند. یادتان باشد هر انسان به اندازهی کلماتی که در صحبت کردن استفاده میکند، میتواند فکر کند. کودک میتواند در مورد چیزهایی که با چشم دیده میشوند فکر کند. او مفاهیم انتزاعی را نمیشناسد. در تستهای روانشناسی هیچ کودکی نمیتواند واژهای مثل آزادی را در یک جمله تعریف کند. هرچقدر هم که باهوش باشد. انسان در سالهای نخست زندگی دو ویژگی را میشناسد: مهربان و بداخلاق. ویژگی هایی که در چهره و رفتار انسان به روشنی قابل دیدن هستند، با اخم و لبخند. به فرزند خود نگویید خدا بزرگ است! موجودی که ما را میبیند، میشنود، همه جا هست و خیلی هم بزرگ است. معمولاً خدا در هیبت یک انسان تصور میشود. یک موجود بزرگ در ذهن کودک معمولا ترسناک است. چیزی شبیه هیولا میشود. کودک درکی از مفهوم بزرگوار ندارد. اگر دوست دارید کودک خود را با مفاهیم مذهبی آشنا کنید، فقط همین را به او بگوید: خدا مهربان است. چیزی دربارهی بهشت و جهنم نگویید، چون باعث ترس شدید در کودک میشود. چون کودک نمیتواند عدالت را درک کند. او نمیتواند خدای سازندهی جهنم را دوست داشته باشد. برای آموزش به فرزندان خود عجله نکنید. اجازه بدهید مفاهیم پیچیده را در نوجوانی خودشان جستجو و درک کنند. مهمترین وظیفهی ما به عنوان نمایندهی دنیا این است که تصویری خوب از دنیا به فرزند خود ارائه دهیم. چیزی که هر انسانی که پا به سیارهی زمین میگذارد به آن نیاز دارد.
🍃🔶🙏🏻🔶🍃🔶🍃🔶🙏🏻🔶🍃
M.Hosein Naji, [۰۳/۲۸/۲۰۲۲ ۱۱:۲۶ ق.ظ]
[In reply to Student علی]
سلام علی آقا
با برخی از توصیه هایی که در این نوشته مبنای فکری نویسنده است موافق نیستم.
نویسنده گویا فهمی که از یاد دادن دارد نادرست یا ناقص است.
گمان می کند که ما در برابر کودکان وظیفه داریم یاد بدهیم و مرادش هم از یاد دادن القای برخی باورهاست.
بر این باورم که این برخاسته از بدفهمی بزرگ روزگار ماست که یاد دادن به معنای مهارت افزایی را عمدا یا از روی غفلت نادیده می گیرند یا بزرگترین عاملش آن است که اکثر اعضای جامعه بی مهارت یا کم مهارتند.
مرادم مهارتهای بنیادی قدرت در انسان است:
توانایی های حافظه
توانایی های تخیل
توانایی های پردازش
و توانایی های فیزیکی و جسمانی
وظیفه ی ما در برابر کودکان عمدتا مهارت افزایی در این 4 بعد است بقیه را خود خواهد یافت.
🌹🙏🏻🍃
میدانم که هیچ نمیدانم.pdf
1.5 MB
📗📕📒اثری از علم شناس و فیلسوف فقید معاصر سرکارل ریموند پوپر📗📕📒
📚می دانم که هیچ نمی دانم
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
📚می دانم که هیچ نمی دانم
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Forwarded from Ali Nazari
فصل اول فیزیک و متافیزیک.pdf
3.7 MB
Forwarded from Ali Nazari
Forwarded from خرد سنجشگر (M.Hosein Naji)
🟪علم به زبان ساده🟪-12
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
❇️ گفتیم که بخشی از علم تجربی گزاره های کلی است که ما از طریق ابزارهای حسی خود کسب و تعمیم می دهیم. یعنی اشیای پیرامون خود و صفات آنها را متمایز از هم ادراک می کنیم و بر هر یک نامی و عنوانی می دهیم و رابطه ی آن اشیا و صفات را تا حد ممکن توصیف می کنیم.
امروز به بخشی پیچیده تر از علم می پردازیم ، بخشی که برای انسانهای عادی بسیار جذابتر و زیباتر و حتی شگفت انگیز می نماید و اعجاب آنها را برمی انگیزد.
این بخش مربوط می شود به تلاش انسان برای فهم علت پدیده ها و اتفاقات و حتی کشف روابط درونی بین صفات مختلف یک شیء
بیایید از همان مثال معروف نیوتون استفاده کنیم.
🔶 روزی نیوتن زیر درخت سیبی نشسته بود که شاهد افتادن میوه ی سیبی از درخت شد.
این تجربه ای است که اکثر انسانها در برهه ای از زندگی خود به نوعی آن را دیده اند.
از هر کودک بالغ یا حتی نابالغی هم بپرسی که وقتی سیب از درخت جدا می شود چه اتفاقی می افتد بلافاصله خواهد گفت که بر زمین می افتد. انسانها و دانشمندان قبل از نیوتن هم این را دیده بودند. حال این پرسش پیش می آید که پس فرق بین دیدن نیوتن و دیگران در چه بود؟
🔷 مشاهدات همه ی ما از فروافتادن سیب از درخت یکسان است اما تنها برخی از ذهنها هستند که می پرسند چرا سیب وقتی از درخت جدا می شود به طرف پایین یعنی به سمت زمین حرکت می کند و از زمین دور نمی شود و یا در همانجا ساکن نمی ماند؟
✅قبلا هم به این نکته اشاره کردم که یکی از پیشفرضهای بنیادی که سبب شد علم تجربی نوین پیدید آید این بود که:
هر پدیده ی مادی سبب و علتی مادی دارد.
🔶 اگر در ذهن کسی این پیشفرض مقبول نباشد این پاسخ در مقابل سوال نیوتن کافی خواهد بود که برای مثال:
خدا چنین خواست که سیب پایین بیفتد.
و وقتی چنین پاسخی برای ذهن کسی قانع کننده باشد دیگر سوال در ذهن منتفی می شود و ابهامی باقی نمی ماند ولی وقتی ذهنی این پیشفرض را جدی بگیرد ، پاسخهایی از آن دست ذهن وی را قانع نخواهد کرد و او دنبال چیزی در خود طبیعت خواهدگشت که سبب این حادثه شده است.
پس اولین فرق نیوتن با دیگران این بود که بعد از دیدن این پدیده از علت آن سوال کرد.
🔷 اما آیا قبل از وی کسی این سوال را نکرده بود؟
یقینا این سوال مطرح شده بود اما پاسخ قدما چه بوده است؟
ارسطو قرنها قبل تلاش کرده بود پاسخ این سوال را بیابد.
✔️ از نظر ارسطو علت سقوط سیب سنگینی خود سیب بود.
او اشیا را به دو نوع سبک و سنگین تقسیم کرده بود . یعنی همانگونه که مثلا برخی اشیا دراز و برخی کوتاه هستند برخی گرد و برخی تخت هستند آنها صفتی هم به نام سنگینی و سبکی دارند و راه فهم سبک و سنگین بودن آنها از نحوه ی رفتار در حالت رها بودن معلوم می شود.
🔶 فرق نیوتن با ارسطو در نحوه ی پاسخی بود که به سوال در مورد علت سقوط اجسام داده بودند.
نیوتن آن را منتسب به عاملی خارج از خود اشیا دانست در حالی که ارسطو هیچ عامل خارجی را در این مورد دخیل نمی دانست.
پس بخش مهم علم مربوط به تلاش انسان برای فهم علت وقوع پدیده ها و اتفاقات و نحوه ی رفتار اشیا در شرایط مختلف است.
🔴 حال به نظر شما تئوری نیوتن دلیلی قطعی برای نادرستی نظر ارسطوست؟ چرا؟
و یا
🔴 اگر کسی در مقابل این پاسخ بگوید که علت سقوط سیب نیروی دافعه ای است که سایر کرات اطراف زمین بر اشیا وارد می کنند است و نه جاذه ی خود زمین.
یعنی تمام اجسام در وجودشان دافعه ای دارند و چون دافعه کرات دیگر از دافعه ی زمین بیشتر است اجسام به طرف زمین حرکت می کنند.
آیا این تبیین نادرست است؟ به چه دلیل؟
✍️ م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3573
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️
❇️ گفتیم که بخشی از علم تجربی گزاره های کلی است که ما از طریق ابزارهای حسی خود کسب و تعمیم می دهیم. یعنی اشیای پیرامون خود و صفات آنها را متمایز از هم ادراک می کنیم و بر هر یک نامی و عنوانی می دهیم و رابطه ی آن اشیا و صفات را تا حد ممکن توصیف می کنیم.
امروز به بخشی پیچیده تر از علم می پردازیم ، بخشی که برای انسانهای عادی بسیار جذابتر و زیباتر و حتی شگفت انگیز می نماید و اعجاب آنها را برمی انگیزد.
این بخش مربوط می شود به تلاش انسان برای فهم علت پدیده ها و اتفاقات و حتی کشف روابط درونی بین صفات مختلف یک شیء
بیایید از همان مثال معروف نیوتون استفاده کنیم.
🔶 روزی نیوتن زیر درخت سیبی نشسته بود که شاهد افتادن میوه ی سیبی از درخت شد.
این تجربه ای است که اکثر انسانها در برهه ای از زندگی خود به نوعی آن را دیده اند.
از هر کودک بالغ یا حتی نابالغی هم بپرسی که وقتی سیب از درخت جدا می شود چه اتفاقی می افتد بلافاصله خواهد گفت که بر زمین می افتد. انسانها و دانشمندان قبل از نیوتن هم این را دیده بودند. حال این پرسش پیش می آید که پس فرق بین دیدن نیوتن و دیگران در چه بود؟
🔷 مشاهدات همه ی ما از فروافتادن سیب از درخت یکسان است اما تنها برخی از ذهنها هستند که می پرسند چرا سیب وقتی از درخت جدا می شود به طرف پایین یعنی به سمت زمین حرکت می کند و از زمین دور نمی شود و یا در همانجا ساکن نمی ماند؟
✅قبلا هم به این نکته اشاره کردم که یکی از پیشفرضهای بنیادی که سبب شد علم تجربی نوین پیدید آید این بود که:
هر پدیده ی مادی سبب و علتی مادی دارد.
🔶 اگر در ذهن کسی این پیشفرض مقبول نباشد این پاسخ در مقابل سوال نیوتن کافی خواهد بود که برای مثال:
خدا چنین خواست که سیب پایین بیفتد.
و وقتی چنین پاسخی برای ذهن کسی قانع کننده باشد دیگر سوال در ذهن منتفی می شود و ابهامی باقی نمی ماند ولی وقتی ذهنی این پیشفرض را جدی بگیرد ، پاسخهایی از آن دست ذهن وی را قانع نخواهد کرد و او دنبال چیزی در خود طبیعت خواهدگشت که سبب این حادثه شده است.
پس اولین فرق نیوتن با دیگران این بود که بعد از دیدن این پدیده از علت آن سوال کرد.
🔷 اما آیا قبل از وی کسی این سوال را نکرده بود؟
یقینا این سوال مطرح شده بود اما پاسخ قدما چه بوده است؟
ارسطو قرنها قبل تلاش کرده بود پاسخ این سوال را بیابد.
✔️ از نظر ارسطو علت سقوط سیب سنگینی خود سیب بود.
او اشیا را به دو نوع سبک و سنگین تقسیم کرده بود . یعنی همانگونه که مثلا برخی اشیا دراز و برخی کوتاه هستند برخی گرد و برخی تخت هستند آنها صفتی هم به نام سنگینی و سبکی دارند و راه فهم سبک و سنگین بودن آنها از نحوه ی رفتار در حالت رها بودن معلوم می شود.
🔶 فرق نیوتن با ارسطو در نحوه ی پاسخی بود که به سوال در مورد علت سقوط اجسام داده بودند.
نیوتن آن را منتسب به عاملی خارج از خود اشیا دانست در حالی که ارسطو هیچ عامل خارجی را در این مورد دخیل نمی دانست.
پس بخش مهم علم مربوط به تلاش انسان برای فهم علت وقوع پدیده ها و اتفاقات و نحوه ی رفتار اشیا در شرایط مختلف است.
🔴 حال به نظر شما تئوری نیوتن دلیلی قطعی برای نادرستی نظر ارسطوست؟ چرا؟
و یا
🔴 اگر کسی در مقابل این پاسخ بگوید که علت سقوط سیب نیروی دافعه ای است که سایر کرات اطراف زمین بر اشیا وارد می کنند است و نه جاذه ی خود زمین.
یعنی تمام اجسام در وجودشان دافعه ای دارند و چون دافعه کرات دیگر از دافعه ی زمین بیشتر است اجسام به طرف زمین حرکت می کنند.
آیا این تبیین نادرست است؟ به چه دلیل؟
✍️ م . ناجی
🌾🌿🌾🌿🌾🌿🌾
آدرس شماره پیشین:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3573
👍1
خرد سنجشگر
🟪علم به زبان ساده🟪-12 https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker ◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️▫️◾️ ❇️ گفتیم که بخشی از علم تجربی گزاره های کلی است که ما از طریق ابزارهای حسی خود کسب و تعمیم می دهیم. یعنی اشیای پیرامون خود و صفات آنها را متمایز از هم ادراک می کنیم و بر هر یک نامی…
از کتاب تکامل فیزیک انیشتین
M.Hosein Naji, [۰۴/۲۳/۲۰۲۲ ۰۱:۳۳ ب.ظ]
[In reply to M.Hosein Naji]
این بخشی از کتاب تکامل فیزیک است که توسط انیشتین نابغه فیزیک و همکارش اینفلد نوشته شده است.
منظورم این است که توسط کسی نوشته شده است که فیزیک را کاملا هضم کرده است و به قوت می توان ادعا کرد که پروسه ی تکوین و تکاملش را تا حد زیادی می داند.
در این بخش نحوه ی به دست آوردن یک قاعده ی مهم فیزیک کلاسیک را به سادگی توضیح می دهد. یعنی قانون ( ماند)
با چند آزمایش ساده می توانیم بفهمیم که اگر عواملی را که به عنوان مانع حرکت افقی یک جسم می شود کم کنیم ماندگاری و ادامه ی حرکت بیشتر می شود.
اگر برای مثال مقاومت هوا را بتوانیم حذف کنیم یا زمین حرکت را صافتر کرده و از پستی و بلندی آن بکاهیم زمان ماندگاری حرکت بیشتر می شود.
اما این مقدار برای رسیدن به قانون ماند کافی نیست.
ذهن در ادامه ی این آزمایشها یک آزمایش خیالی ترتیب می دهد:
این حرکت را در شرایطی تصور می کند که هیچ نیرویی به عنوان مانع در مقابل حرکت وجود ندارد ، نتیجه ی این آزمایش چه خواهد بود؟
انیشتین مدعی می شود که در این صورت حرکت متوقف نمی شود و تا ابد ادامه می یابد.
نظر شما چیست؟
M.Hosein Naji, [۰۴/۲۳/۲۰۲۲ ۰۱:۳۳ ب.ظ]
[In reply to M.Hosein Naji]
این بخشی از کتاب تکامل فیزیک است که توسط انیشتین نابغه فیزیک و همکارش اینفلد نوشته شده است.
منظورم این است که توسط کسی نوشته شده است که فیزیک را کاملا هضم کرده است و به قوت می توان ادعا کرد که پروسه ی تکوین و تکاملش را تا حد زیادی می داند.
در این بخش نحوه ی به دست آوردن یک قاعده ی مهم فیزیک کلاسیک را به سادگی توضیح می دهد. یعنی قانون ( ماند)
با چند آزمایش ساده می توانیم بفهمیم که اگر عواملی را که به عنوان مانع حرکت افقی یک جسم می شود کم کنیم ماندگاری و ادامه ی حرکت بیشتر می شود.
اگر برای مثال مقاومت هوا را بتوانیم حذف کنیم یا زمین حرکت را صافتر کرده و از پستی و بلندی آن بکاهیم زمان ماندگاری حرکت بیشتر می شود.
اما این مقدار برای رسیدن به قانون ماند کافی نیست.
ذهن در ادامه ی این آزمایشها یک آزمایش خیالی ترتیب می دهد:
این حرکت را در شرایطی تصور می کند که هیچ نیرویی به عنوان مانع در مقابل حرکت وجود ندارد ، نتیجه ی این آزمایش چه خواهد بود؟
انیشتین مدعی می شود که در این صورت حرکت متوقف نمی شود و تا ابد ادامه می یابد.
نظر شما چیست؟