جامعه مدنی ، مبارزه مدنی.pdf
1.9 MB
📗جامعه مدنی ؛ مبارزه مدنی
✍🏼 جین شارپ
رابرت هلوی
مترجم:
مهدی کلانترزاده
ویرایش ترجمه:
مرکز مطالعات دفاع استراتژیک بی خشونت
اين كتاب به ارائهٔ شيوه هايي مي پردازد كه با كمك آنها ميتوان به رويارويي و تقابل با حكومتهاپرداخت،و در ضمن از آسيب به نهادهاي مدني و گسترش هرج و مرج خودداري نمود، زيرا اين امر خود زمينهٔ برآمدن حكومت هاي غير مردمي جديد است.
از مقدمه کتاب
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
✍🏼 جین شارپ
رابرت هلوی
مترجم:
مهدی کلانترزاده
ویرایش ترجمه:
مرکز مطالعات دفاع استراتژیک بی خشونت
اين كتاب به ارائهٔ شيوه هايي مي پردازد كه با كمك آنها ميتوان به رويارويي و تقابل با حكومتهاپرداخت،و در ضمن از آسيب به نهادهاي مدني و گسترش هرج و مرج خودداري نمود، زيرا اين امر خود زمينهٔ برآمدن حكومت هاي غير مردمي جديد است.
از مقدمه کتاب
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
🗞ایران و اقبال به حکومت سکولار
✍🏼 حسین دباغ
در این مقاله کوتاه استدلال کرده ام که جامعه ایران به واسطه یک حکومت دینی سرکوبگر به شکل زیانباری دوقطبی شده است. علاج کار عبور از حکومت دینی و پذیرفتن یک حکومت سکولار است به نحوی که قوانین و سیاستها به نفع گروهی از شهروندان (دینداران) نباشد.
یک حکومت سکولار چگونه حکومتی است و به چه کار میآید؟ حکومت سکولار باید نسبت به یک دین خاص، تفسیر خاص از یک دین و هر نوع ایدئولوژی بیطرفی اتخاذ کند. این به معنای طرد و رد دین و دیانت نیست. از قضا اگر دین بخواهد در جامعهای محفوظ بماند یک حکومت سکولار میتواند ضامن آن باشد چرا که به همه باورها به یک چشم نظر میکند و دشمنی علیه دین پدید نمیآید. به این معنا، یک حکومت سکولار حتی نسبت به سکولاریسم (به مثابه یک ایدئولوژی) نیز باید بیطرفی پیشه کند. این است معنای دقیق اینکه حکومت سکولار مشروعیتش را از دین نمیگیرد (secularity).
یک حکومت سکولار اما حکومتی کثرتگرا هم هست. ذیل چنین حکومتی همگان فرصت برابر برای بیان نظر خود دارند: همه باورها، ایدئولوژیها، احزاب، اقوام، افراد با ادیان مختلف، افراد با تصورات مختلف از جنسیت و... حق فعالیت دارند. وظیفه حکومت پاسداری از حقوق افراد است تا نسبت به یکدیگر آسیب (غیرضروری) وارد نیاورند.
آیا اعتراضات ایران خبر از اقبال نسبت به حکومت سکولار میدهد؟ به باور من بله. شواهد و قرائن نشان میدهد که اقبال به حکومتِ بیطرفِ نسبت به دین و پذیرش کثرتگرایی در سبک زندگی در حال رشد گرفتن است که بایستی آن را جدی انگاشت. شعار «زن زندگی آزادی» تبلور و تجسم چنین اقبالی است. اینکه چه مدلی از حکومت سکولار برای ایران معاصر مناسب است هنوز معلوم نیست، اما مهم این است که چنین اندیشه ای در حال تقویت است. ایرانیان در آینده با نظر به تاریخ خود مدلی از حکومت سکولار را تبیین خواهند کرد. اگر چنین امری درست باشد، راه چاره تغییر قانون اساسی است. اما از یاد نباید برد که اندیشه حکومت سکولار برای اینکه به کج راهه نرود بایستی با نوعی از لیبرالیسم مداراجو پیوند بخورد. نباید گذاشت تجربه یک حکومت تئوکراتیک ستیزه جو ما را به ورطه یک حکومت سکولار ستیزه جو بیاندازد.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
✍🏼 حسین دباغ
در این مقاله کوتاه استدلال کرده ام که جامعه ایران به واسطه یک حکومت دینی سرکوبگر به شکل زیانباری دوقطبی شده است. علاج کار عبور از حکومت دینی و پذیرفتن یک حکومت سکولار است به نحوی که قوانین و سیاستها به نفع گروهی از شهروندان (دینداران) نباشد.
یک حکومت سکولار چگونه حکومتی است و به چه کار میآید؟ حکومت سکولار باید نسبت به یک دین خاص، تفسیر خاص از یک دین و هر نوع ایدئولوژی بیطرفی اتخاذ کند. این به معنای طرد و رد دین و دیانت نیست. از قضا اگر دین بخواهد در جامعهای محفوظ بماند یک حکومت سکولار میتواند ضامن آن باشد چرا که به همه باورها به یک چشم نظر میکند و دشمنی علیه دین پدید نمیآید. به این معنا، یک حکومت سکولار حتی نسبت به سکولاریسم (به مثابه یک ایدئولوژی) نیز باید بیطرفی پیشه کند. این است معنای دقیق اینکه حکومت سکولار مشروعیتش را از دین نمیگیرد (secularity).
یک حکومت سکولار اما حکومتی کثرتگرا هم هست. ذیل چنین حکومتی همگان فرصت برابر برای بیان نظر خود دارند: همه باورها، ایدئولوژیها، احزاب، اقوام، افراد با ادیان مختلف، افراد با تصورات مختلف از جنسیت و... حق فعالیت دارند. وظیفه حکومت پاسداری از حقوق افراد است تا نسبت به یکدیگر آسیب (غیرضروری) وارد نیاورند.
آیا اعتراضات ایران خبر از اقبال نسبت به حکومت سکولار میدهد؟ به باور من بله. شواهد و قرائن نشان میدهد که اقبال به حکومتِ بیطرفِ نسبت به دین و پذیرش کثرتگرایی در سبک زندگی در حال رشد گرفتن است که بایستی آن را جدی انگاشت. شعار «زن زندگی آزادی» تبلور و تجسم چنین اقبالی است. اینکه چه مدلی از حکومت سکولار برای ایران معاصر مناسب است هنوز معلوم نیست، اما مهم این است که چنین اندیشه ای در حال تقویت است. ایرانیان در آینده با نظر به تاریخ خود مدلی از حکومت سکولار را تبیین خواهند کرد. اگر چنین امری درست باشد، راه چاره تغییر قانون اساسی است. اما از یاد نباید برد که اندیشه حکومت سکولار برای اینکه به کج راهه نرود بایستی با نوعی از لیبرالیسم مداراجو پیوند بخورد. نباید گذاشت تجربه یک حکومت تئوکراتیک ستیزه جو ما را به ورطه یک حکومت سکولار ستیزه جو بیاندازد.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
‼️از کجا تا به کجا؟🙁
این جلد کتاب ششم ابتدایی دختران در سال 1334 است.
دختران کشور در پوشش خود آزاد بودند و اسیر خواست مردان و مردسالاران جامعه نبودند.
⬛️مگر ارتجاع و سیر قهقرایی غیر از این است؟⬛️
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
این جلد کتاب ششم ابتدایی دختران در سال 1334 است.
دختران کشور در پوشش خود آزاد بودند و اسیر خواست مردان و مردسالاران جامعه نبودند.
⬛️مگر ارتجاع و سیر قهقرایی غیر از این است؟⬛️
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
💥شهناز یا میرزاعبدالله...؟!
✍️ علی مرادی مراغه ای
در واقع، فرهنگ مردسالاری چنان مستحکم و مقاوم بوده که حتی اجازه نمیداده یک دخترِ مشروطه طلب و آزادیخواه، در لباس خودش بجنگد و بمیرد!
از تاریخ که بگذریم این مسئله حتی در اساطیر ما نیز راه یافته، بچه که بودم در روستایمان در شبهای سرد و طولانیِ زمستان، مادرم در حال نخریسی بارها، قصه دختری پهلوان و زیبایی را می گفته که هر شب لباس مردانه می پوشید و به جنگ ﭼﻬﻞ ﺣﺮامی ظالم می رفته که نامزدش را کشته بودند...
🌾اما حکایتِ شهناز یا میرزاعبدالله، یکی از جالبترین نمونه هاست و مربوط میشود به دو دختر میرزاحسن رشدیه. آنها اولین دختران ایرانی بودند که در تبریز به مدرسه رفتند. انقلاب مشروطیت تازه رخ داده بود اما مدارس جدیدِ پسرانه رشدیه همچنان با تهدید و تحدید مواجه بود چه برسد به تحصیل دختران! یک روز، رشدیه تصمیم میگیرد که دخترانش هم به مدرسه بروند! چون مدرسه دخترانه وجود نداشت در نتیجه، موی سر دو دخترش(شهناز و مهین بانو) را تراشیده لباس پسرانه پوشانده و روانه مدرسه میکند در مدرسه، شهناز شده بود میرزاعبدالله و مهین بانو شده بود بدرالدین!.
به دخترها سفارش شده بود راز دختر بودنشان را در مدرسه آشکار نکنند اما گوشهایشان که برای گوشواره سوراخ شده بود همواره موی دماغ می شد وقتى در مدرسه از آنان مى پرسیدند چرا گوششان سوراخ است؟ می گفتند ما در بچگى مریض شده و دكتر گفته بود كه گوشتان را باید سوراخ كنید تا خوب شوید! اما سرانجام لو می روند چرا که یک روز می بینند که میرزاعبدالله با شلیته سر حوض نشسته...!
🔷اما میرزاعبدالله سرانجام می شود شهناز آزادِ معروف.
👩🏻 شهناز اولین زن روشنفکر ِ خوشبختِ تاریخ ایران بوده. این خوشبختی تنها بخاطر این نبوده که پدرش رشدیه بوده بلکه، شهناز به این خاطر خوشبخت بوده که با انسان فرهیخته و روزنامه نگاری چون ابوالقاسم آزاد مراغه ای ازدواج کرده بود، شوهری اندیشمند و مدرن، که بسیاری از زنان روشنفکر ایرانی آن زمان مانند صدیقه دولت آبادی و یا حتی تاج السلطنه دخترِ خود ناصرالدین از آن محروم شده و سرانجام نیز داغِ تلخ جدایی و شکست را چشیده بودند. اما ابوالقاسم آزاد و شهناز به عنوانِ زن و شوهری همفکر، سکوی پیشرفت و استعلای همدیگر گشتند و در نتیجه، شهناز خانم، در ۱۲۹۹ش قبل از اینکه به سن ۲۰ سالگی برسد، روزنامهنگار برجسته و یکی از پیشگامان جنبش زنان در ایران میگردد و سردبیری نشریه«نامه بانوان» را بعهده میگیرد که در بالای آن، این جمله نقش بسته بود:"زنان نخستین آموزگار مردانند". و در پایینِ نشریه، هدف از انتشار آنرا چنین قید کرده بود:
«این روزنامه برای بیداری و رستگاری زنان بیچاره و ستمکش ایران است»...
👩🏻 شهناز ضد حجاب اجباری بوده و در شماره دوم نشریه نامه بانوان، بر حجاب تاخته و آنرا «کفن سیاه» نامیده. که بخاطر همین، بلافاصله روزنامه را توقیف می کنند.
👩🏻 شهناز در زمان ازدواج با ابوالقاسم آزاد مراغه، شرط کرده بوده که هرگز زیر بار حجاب نرود، او به همراه شوهرش برای اولین بار «انجمن کشف حجاب» را در سال ۱۳۰۲ش.در تهران تاسیس کردند، اما از آنجا که نظر دولت هنوز بر آزادی حجاب نبود، ابوالقاسم آزاد به خاطر آن تبعید و زندانی شد و این مجمع نیز در همان سال تعطیل شد و این انجمن کشف حجاب، مربوط به زمانی بوده که ژاندارمها در تهران پیاده روها را نیز زنان و مردانه کرده بودند و هنوز 12سال مانده بود به کشف حجاب از سوی رضاشاه...
http://www.upsara.com/images/a252776_.jpg
✍️ علی مرادی مراغه ای
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinkerاینکه دختران، لباس پسرانه پوشیده تا وارد استادیوم ورزشی گردند در تاریخ مذکر ما، داستانِ درازدامنی دارد مثلا در دوران استبداد صغیر، در تبریز، دختران لباس پسرانه پوشیده و بصورت ناشناخته در اردوی ستارخان بر علیه قوای محمدعلی شاه می جنگیدند!
در واقع، فرهنگ مردسالاری چنان مستحکم و مقاوم بوده که حتی اجازه نمیداده یک دخترِ مشروطه طلب و آزادیخواه، در لباس خودش بجنگد و بمیرد!
از تاریخ که بگذریم این مسئله حتی در اساطیر ما نیز راه یافته، بچه که بودم در روستایمان در شبهای سرد و طولانیِ زمستان، مادرم در حال نخریسی بارها، قصه دختری پهلوان و زیبایی را می گفته که هر شب لباس مردانه می پوشید و به جنگ ﭼﻬﻞ ﺣﺮامی ظالم می رفته که نامزدش را کشته بودند...
🌾اما حکایتِ شهناز یا میرزاعبدالله، یکی از جالبترین نمونه هاست و مربوط میشود به دو دختر میرزاحسن رشدیه. آنها اولین دختران ایرانی بودند که در تبریز به مدرسه رفتند. انقلاب مشروطیت تازه رخ داده بود اما مدارس جدیدِ پسرانه رشدیه همچنان با تهدید و تحدید مواجه بود چه برسد به تحصیل دختران! یک روز، رشدیه تصمیم میگیرد که دخترانش هم به مدرسه بروند! چون مدرسه دخترانه وجود نداشت در نتیجه، موی سر دو دخترش(شهناز و مهین بانو) را تراشیده لباس پسرانه پوشانده و روانه مدرسه میکند در مدرسه، شهناز شده بود میرزاعبدالله و مهین بانو شده بود بدرالدین!.
به دخترها سفارش شده بود راز دختر بودنشان را در مدرسه آشکار نکنند اما گوشهایشان که برای گوشواره سوراخ شده بود همواره موی دماغ می شد وقتى در مدرسه از آنان مى پرسیدند چرا گوششان سوراخ است؟ می گفتند ما در بچگى مریض شده و دكتر گفته بود كه گوشتان را باید سوراخ كنید تا خوب شوید! اما سرانجام لو می روند چرا که یک روز می بینند که میرزاعبدالله با شلیته سر حوض نشسته...!
🔷اما میرزاعبدالله سرانجام می شود شهناز آزادِ معروف.
👩🏻 شهناز اولین زن روشنفکر ِ خوشبختِ تاریخ ایران بوده. این خوشبختی تنها بخاطر این نبوده که پدرش رشدیه بوده بلکه، شهناز به این خاطر خوشبخت بوده که با انسان فرهیخته و روزنامه نگاری چون ابوالقاسم آزاد مراغه ای ازدواج کرده بود، شوهری اندیشمند و مدرن، که بسیاری از زنان روشنفکر ایرانی آن زمان مانند صدیقه دولت آبادی و یا حتی تاج السلطنه دخترِ خود ناصرالدین از آن محروم شده و سرانجام نیز داغِ تلخ جدایی و شکست را چشیده بودند. اما ابوالقاسم آزاد و شهناز به عنوانِ زن و شوهری همفکر، سکوی پیشرفت و استعلای همدیگر گشتند و در نتیجه، شهناز خانم، در ۱۲۹۹ش قبل از اینکه به سن ۲۰ سالگی برسد، روزنامهنگار برجسته و یکی از پیشگامان جنبش زنان در ایران میگردد و سردبیری نشریه«نامه بانوان» را بعهده میگیرد که در بالای آن، این جمله نقش بسته بود:"زنان نخستین آموزگار مردانند". و در پایینِ نشریه، هدف از انتشار آنرا چنین قید کرده بود:
«این روزنامه برای بیداری و رستگاری زنان بیچاره و ستمکش ایران است»...
👩🏻 شهناز ضد حجاب اجباری بوده و در شماره دوم نشریه نامه بانوان، بر حجاب تاخته و آنرا «کفن سیاه» نامیده. که بخاطر همین، بلافاصله روزنامه را توقیف می کنند.
👩🏻 شهناز در زمان ازدواج با ابوالقاسم آزاد مراغه، شرط کرده بوده که هرگز زیر بار حجاب نرود، او به همراه شوهرش برای اولین بار «انجمن کشف حجاب» را در سال ۱۳۰۲ش.در تهران تاسیس کردند، اما از آنجا که نظر دولت هنوز بر آزادی حجاب نبود، ابوالقاسم آزاد به خاطر آن تبعید و زندانی شد و این مجمع نیز در همان سال تعطیل شد و این انجمن کشف حجاب، مربوط به زمانی بوده که ژاندارمها در تهران پیاده روها را نیز زنان و مردانه کرده بودند و هنوز 12سال مانده بود به کشف حجاب از سوی رضاشاه...
http://www.upsara.com/images/a252776_.jpg
🔷‼️🔷 آیات عظام چشمها و گوشها را باز کنید
آنچه قرائت شیعی از اسلام بدان مفتخر است ، باز بودن راه اجتهاد و امکان بازبینی احکام شریعت بر حسب اقتضائات روز است.
این یک نکته ی بسیار مهم و اساسی در راه بیمه کردن ماندگاری شریعت در گذشت و مرور زمان است و نباید اهمیت آن را نادیده گرفت.
اما متاسفانه و صد متاسفانه دستگاه روحانیت چنان ساماندهی و سازماندهی شده است که فردی که به مقام افتای عظما می رسد و مرجعیت در دسترسش قرار می گیرد از سالها قبل راههای ارتباطی آن با متن جامعه چنان سد شده است که از تغییرات فکری و فرهنگی جامعه اش صدها فرسخ عقب مانده و هنوز خود را در فضایی احساس می کند که در آن کودکی کرده است .
همین عامل خصوصا در این زمانه که سرعت و شدت و شتاب تغییرات بسیار و شگفت انگیز است به تنهایی کافی است که خروجی افکار مراجع کاملا بیگانه با مردمی باشد که در زمان کنونی مخاطب فتاوای او هستند به گونه ای که برخی فتاوا برای کودکان تازه به دوران رسیده هم مسخره می نماید.
گرچه این تنها دلیل نیست و دلیل عمده ی دیگرش این است که مراجع اکثرا مقلد پیروان و مقلدان و حامیان مالی خود هستند.
نوشته را با خاطره ای پایان می دهم:
نیمه اول دهه هفتاد بود و من برای دیدار دوست نماینده ای به خانه اش رفته بودم.
آن موقع در دانشگاه تدریس می کردم.
اوایل رهبری آقای خامنه ای بود.
در بولتن دانشگاه فتوایی از آقای خامنه ای را نوشته بودند که پوشیدن کراوات و پاپیون را حرام اعلام کرده بود.
به آن دوست که نماینده مجلس بود می گفتم که برخی گفته ها ذاتا بی فایده و لغو است حتی نه به دلیل مضمونش بلکه به این دلیل که مخاطبی ندارد از جمله همین فتوا
چون معمولا کسانی که اهل تقلیدند به طور طبیعی اهل کراوات و پاپیون نیستند و آنها که اهل کراوات و پاپیون هستند عادتا اهل تقلید نیستند!
یهو دختر نماینده که ناخواسته مستمع سخنان ما شده بود و تازه به سن بلوغ و حد تکلیف رسیده بود به میان حرفهایم پرید و از باباش پرسید:
بابا آقای فاضل لنکرانی چطور انسانیه؟
پدرش گفت: خوبه دخترم. چطور مگه؟
جوابش بسیار قابل تامل بود:
می خواستم ببینم میشه بهش تقلید کرد چون این آقای خامنه ای گاهی چرند و پرند می گه!
هم متانت و هم هوشیاری یک دختر ده ساله مرا به شدت شگفتزده کرد: اینکه حتی نگفت چرت و پرت و چرند و پرند را برگزید و اینکه بیهودگی فتوای اخیر را چقدر راحت و تیزبینانه تشخیص داد.
برای همین وظیفه می دانم که دوباره فریاد بزنم:
آقایان مراجع چشمها و گوشها را خوب باز کنید. خطر در بیخ گوش شماست.
✍🏼 م. ناجی
آنچه قرائت شیعی از اسلام بدان مفتخر است ، باز بودن راه اجتهاد و امکان بازبینی احکام شریعت بر حسب اقتضائات روز است.
این یک نکته ی بسیار مهم و اساسی در راه بیمه کردن ماندگاری شریعت در گذشت و مرور زمان است و نباید اهمیت آن را نادیده گرفت.
اما متاسفانه و صد متاسفانه دستگاه روحانیت چنان ساماندهی و سازماندهی شده است که فردی که به مقام افتای عظما می رسد و مرجعیت در دسترسش قرار می گیرد از سالها قبل راههای ارتباطی آن با متن جامعه چنان سد شده است که از تغییرات فکری و فرهنگی جامعه اش صدها فرسخ عقب مانده و هنوز خود را در فضایی احساس می کند که در آن کودکی کرده است .
همین عامل خصوصا در این زمانه که سرعت و شدت و شتاب تغییرات بسیار و شگفت انگیز است به تنهایی کافی است که خروجی افکار مراجع کاملا بیگانه با مردمی باشد که در زمان کنونی مخاطب فتاوای او هستند به گونه ای که برخی فتاوا برای کودکان تازه به دوران رسیده هم مسخره می نماید.
گرچه این تنها دلیل نیست و دلیل عمده ی دیگرش این است که مراجع اکثرا مقلد پیروان و مقلدان و حامیان مالی خود هستند.
نوشته را با خاطره ای پایان می دهم:
نیمه اول دهه هفتاد بود و من برای دیدار دوست نماینده ای به خانه اش رفته بودم.
آن موقع در دانشگاه تدریس می کردم.
اوایل رهبری آقای خامنه ای بود.
در بولتن دانشگاه فتوایی از آقای خامنه ای را نوشته بودند که پوشیدن کراوات و پاپیون را حرام اعلام کرده بود.
به آن دوست که نماینده مجلس بود می گفتم که برخی گفته ها ذاتا بی فایده و لغو است حتی نه به دلیل مضمونش بلکه به این دلیل که مخاطبی ندارد از جمله همین فتوا
چون معمولا کسانی که اهل تقلیدند به طور طبیعی اهل کراوات و پاپیون نیستند و آنها که اهل کراوات و پاپیون هستند عادتا اهل تقلید نیستند!
یهو دختر نماینده که ناخواسته مستمع سخنان ما شده بود و تازه به سن بلوغ و حد تکلیف رسیده بود به میان حرفهایم پرید و از باباش پرسید:
بابا آقای فاضل لنکرانی چطور انسانیه؟
پدرش گفت: خوبه دخترم. چطور مگه؟
جوابش بسیار قابل تامل بود:
می خواستم ببینم میشه بهش تقلید کرد چون این آقای خامنه ای گاهی چرند و پرند می گه!
هم متانت و هم هوشیاری یک دختر ده ساله مرا به شدت شگفتزده کرد: اینکه حتی نگفت چرت و پرت و چرند و پرند را برگزید و اینکه بیهودگی فتوای اخیر را چقدر راحت و تیزبینانه تشخیص داد.
برای همین وظیفه می دانم که دوباره فریاد بزنم:
آقایان مراجع چشمها و گوشها را خوب باز کنید. خطر در بیخ گوش شماست.
✍🏼 م. ناجی
Forwarded from فرهیختگان
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بهترین راه مبارزه در شرایط کنونی کشور، مبارزه خشونت پرهیز است.
از تجارب دیگران درس گرفته و اگر خواهان اصلاحات ساختاری در کشور هستیم، این نوع از مبارزه را انتخاب کنیم.
درس مهمی برای دانشجویانم
علیرضا رحیمی بروجردی
تحولات اخیر جامعه ایران نشان می دهد که اصلاحات اساسی در ساختار نظام سیاسی قرار است توسط:
زنان
و
جوانان به ویژه دانشجویان
در ایران به منصهی ظهور برسد.
زنان به ویژه در نهادینه کردن آزادیهای اجتماعی همراه جوانان و دانشجویان با نگاهی متفاوت خواهان اصلاحات عمیق هستند.
من به این دو گروه در خیزش آتی کشور بسیار امیدوارم.
سرج پوپویچ، فعال سیاسی اهل صربستان است. او مدرس مبارزات خشونت پرهیز است و به کنشگران سیاسی از سراسر دنیا کمک میکند تا حرکت های دموکراتیک در کشورشان را پیش ببرند.
معروفیت پوپویچ، به سال ۲هزار میلادی برمیگردد. او جنبش دانشجویی اتپور را همراه ۱۴دانشجوی دیگر در صربستان راه اندازی کرد. جنبشی که به نیروی محرکی برای سرنگونی اسلوبودان میلوسویچ تبدل شد. گروه او به حرکتهای دموکراتیک در اوکراین، گرجستان، مصر، سودان و ونزوئلا نیز کمک کرده است
#فرهیختگان، پیک آگاهی شماست
از تجارب دیگران درس گرفته و اگر خواهان اصلاحات ساختاری در کشور هستیم، این نوع از مبارزه را انتخاب کنیم.
درس مهمی برای دانشجویانم
علیرضا رحیمی بروجردی
تحولات اخیر جامعه ایران نشان می دهد که اصلاحات اساسی در ساختار نظام سیاسی قرار است توسط:
زنان
و
جوانان به ویژه دانشجویان
در ایران به منصهی ظهور برسد.
زنان به ویژه در نهادینه کردن آزادیهای اجتماعی همراه جوانان و دانشجویان با نگاهی متفاوت خواهان اصلاحات عمیق هستند.
من به این دو گروه در خیزش آتی کشور بسیار امیدوارم.
سرج پوپویچ، فعال سیاسی اهل صربستان است. او مدرس مبارزات خشونت پرهیز است و به کنشگران سیاسی از سراسر دنیا کمک میکند تا حرکت های دموکراتیک در کشورشان را پیش ببرند.
معروفیت پوپویچ، به سال ۲هزار میلادی برمیگردد. او جنبش دانشجویی اتپور را همراه ۱۴دانشجوی دیگر در صربستان راه اندازی کرد. جنبشی که به نیروی محرکی برای سرنگونی اسلوبودان میلوسویچ تبدل شد. گروه او به حرکتهای دموکراتیک در اوکراین، گرجستان، مصر، سودان و ونزوئلا نیز کمک کرده است
#فرهیختگان، پیک آگاهی شماست
Forwarded from DW Persian دویچهوله فارسی
🔴عبدالحمید: در کشور رفراندوم برگزار کنید
مولوی عبدالحمید، امام جمعه اهل سنت زاهدان، در خطبههای نماز جمعه ۱۳ آبان، خواستار برگزاری رفراندوم با حضور ناظران بینالمللی در ایران شد و تاکید کرد: «اکثریت مردم ناراضیاند. اگر قبول ندارید، یک رفراندوم با حضور ناظران بینالمللی برگزار کنید و نتیجه آن را بپذیرید.»
عبدالحمید خطاب به حاکمیت گفت: «ملتی را که ۵۰ روز است در خیابانها اعتراض میکند، نمیتوانید با کشتن و زندان و زدن، عقب برانید.»
او در قسمتی از سخنان خود از حقوق زنان ایران هم دفاع کرد و ابراز داشت نتیجه تبعیض در حق زنان باعث این اعتراضات شده است. او گفت "زنان تحقیر شدند" و در حق آنان "بیمهری" شده است.
اما جمعه اهل سنت زاهدان از حوزههای علمیه قم و مسئولان خواست صدای فریاد مردم را بشنوند. او افزود: «این مردم خون دادند و کشته دادند؛ نمیتوانید اینها را عقب برانید.»
@dw_farsi
مولوی عبدالحمید، امام جمعه اهل سنت زاهدان، در خطبههای نماز جمعه ۱۳ آبان، خواستار برگزاری رفراندوم با حضور ناظران بینالمللی در ایران شد و تاکید کرد: «اکثریت مردم ناراضیاند. اگر قبول ندارید، یک رفراندوم با حضور ناظران بینالمللی برگزار کنید و نتیجه آن را بپذیرید.»
عبدالحمید خطاب به حاکمیت گفت: «ملتی را که ۵۰ روز است در خیابانها اعتراض میکند، نمیتوانید با کشتن و زندان و زدن، عقب برانید.»
او در قسمتی از سخنان خود از حقوق زنان ایران هم دفاع کرد و ابراز داشت نتیجه تبعیض در حق زنان باعث این اعتراضات شده است. او گفت "زنان تحقیر شدند" و در حق آنان "بیمهری" شده است.
اما جمعه اهل سنت زاهدان از حوزههای علمیه قم و مسئولان خواست صدای فریاد مردم را بشنوند. او افزود: «این مردم خون دادند و کشته دادند؛ نمیتوانید اینها را عقب برانید.»
@dw_farsi
🟩⚠️🟩 انکار بیماری و نادیده گرفتن درد به مرگ می انجامد
⚠️هشداری از روی وظیفه و دلسوزی به مسئولین نظام جمهوری اسلامی
در حیات طبیعی هر ارگانیسمی مجهز به یک سیستم عیب یاب و یک سیستم هشدار است.
اگر در پای کودکی خاری خَلَد ، نرم افزاری فعال در سیستم مدیریت جان کودک به سرعت آن را درمی یابد و خار فرورفته را به عنوان تهدیدی برای پای کودک تشخیص می دهد وانگهی سیستم دیگری در بدن فعال می شود و این تهدید و خطر را به حوزه ی خودآگاه انسان اعلام می کند ؛ سیستم درد؛
کودک به سرعت در پای خود احساس درد شدیدی می کند و نرم افزار دیگری در خودآگاه کودک فعال می شود و این درد را به شکل گریه یا ضجه و فریاد به دیگران اعلام می کند
این مکانیزم نبوغ آمیز در واقع برای حیات کودک ضروری است.
اگر نرم افزار اول نبود و کودک از خلیدن خار به پایش آگاه نمی شد ، یا اگر نرم افزار دوم نبود و این خَلِش به عنوان تهدید تشخیص داده نمی شد یا اگر نرم افزار سوم نبود و این تهدید به صورت احساس درد به خودآگاهی کودک منتقل نمی شد یا اگر نرم افزار چهارم فعال نبود و کودک نمی توانست با گریه یا ضجه و فریاد این تهدید را به دیگران اعلام کند ، چه بسا کودک محکوم به فنا بود و مرگ تقدیرش می شد!
هر سیستم پویا و بالنده ضرورتا باید خود را به این نرم افزارها مجهز کند و الا سرنوشتش مشابه سرنوشت کودک فاقد حس و فاقد سیستم هشدار خواهد شد.
امروزه از ظواهر امر چنین برمی آید که اطلاعات لازم از سوی بدنه ی جامعه به دقت و به درستی
به مغز نظام و مرکز مدیریت ارسال نمی شود، البته این تشخیص صرفا از روی اخباری صورت می گیرد که در رسانه های رسمی نظام منتشر می شود.
طبیعی است که اگر واقعیت امر چنین باشد ، تصمیماتی که مغز نظام و سیستم مدیریت این ارگانیسم می گیرد مطابق با اطلاعات دریافتی خواهد بود و چه بسا همین اطلاعات نادرست نهایتا به جاهایی ختم شود که خواست هیچ انسانی که آرزوی سربلندی کشور و میهنش را در سر دارد، نیست.
وظیفه ی شهروندی ایجاب می کند که مسئولان و متصدیان مدیریت کشور را هشدار دهم که تا ممکن است نسبت به بررسی عملکرد نرم افزارهای ضروری ارگانیسم مدیریت کشور و بازآزمایی آنها اقدام لازم عملی شود..
زمان در امر مداوا و درمان بیماری اهمیت بسزایی دارد.
گاهی زمان از دست رفته مهمترین عامل در مرگ یک بیمار می شود و این امر وظیفه ی همه ی ما شهروندان را در فریاد دردمندانه و هشدار بیماری مرگ آفرین به خوبی نمایان می کند.
صدا در صدا تا شاید بتوانیم صدای خود را از پشت دیوارهای فاصله بگذرانیم.
ما به همصدایی محتاجیم.
✍🏼 م . ناجی
⚠️هشداری از روی وظیفه و دلسوزی به مسئولین نظام جمهوری اسلامی
در حیات طبیعی هر ارگانیسمی مجهز به یک سیستم عیب یاب و یک سیستم هشدار است.
اگر در پای کودکی خاری خَلَد ، نرم افزاری فعال در سیستم مدیریت جان کودک به سرعت آن را درمی یابد و خار فرورفته را به عنوان تهدیدی برای پای کودک تشخیص می دهد وانگهی سیستم دیگری در بدن فعال می شود و این تهدید و خطر را به حوزه ی خودآگاه انسان اعلام می کند ؛ سیستم درد؛
کودک به سرعت در پای خود احساس درد شدیدی می کند و نرم افزار دیگری در خودآگاه کودک فعال می شود و این درد را به شکل گریه یا ضجه و فریاد به دیگران اعلام می کند
این مکانیزم نبوغ آمیز در واقع برای حیات کودک ضروری است.
اگر نرم افزار اول نبود و کودک از خلیدن خار به پایش آگاه نمی شد ، یا اگر نرم افزار دوم نبود و این خَلِش به عنوان تهدید تشخیص داده نمی شد یا اگر نرم افزار سوم نبود و این تهدید به صورت احساس درد به خودآگاهی کودک منتقل نمی شد یا اگر نرم افزار چهارم فعال نبود و کودک نمی توانست با گریه یا ضجه و فریاد این تهدید را به دیگران اعلام کند ، چه بسا کودک محکوم به فنا بود و مرگ تقدیرش می شد!
هر سیستم پویا و بالنده ضرورتا باید خود را به این نرم افزارها مجهز کند و الا سرنوشتش مشابه سرنوشت کودک فاقد حس و فاقد سیستم هشدار خواهد شد.
امروزه از ظواهر امر چنین برمی آید که اطلاعات لازم از سوی بدنه ی جامعه به دقت و به درستی
به مغز نظام و مرکز مدیریت ارسال نمی شود، البته این تشخیص صرفا از روی اخباری صورت می گیرد که در رسانه های رسمی نظام منتشر می شود.
طبیعی است که اگر واقعیت امر چنین باشد ، تصمیماتی که مغز نظام و سیستم مدیریت این ارگانیسم می گیرد مطابق با اطلاعات دریافتی خواهد بود و چه بسا همین اطلاعات نادرست نهایتا به جاهایی ختم شود که خواست هیچ انسانی که آرزوی سربلندی کشور و میهنش را در سر دارد، نیست.
وظیفه ی شهروندی ایجاب می کند که مسئولان و متصدیان مدیریت کشور را هشدار دهم که تا ممکن است نسبت به بررسی عملکرد نرم افزارهای ضروری ارگانیسم مدیریت کشور و بازآزمایی آنها اقدام لازم عملی شود..
زمان در امر مداوا و درمان بیماری اهمیت بسزایی دارد.
گاهی زمان از دست رفته مهمترین عامل در مرگ یک بیمار می شود و این امر وظیفه ی همه ی ما شهروندان را در فریاد دردمندانه و هشدار بیماری مرگ آفرین به خوبی نمایان می کند.
صدا در صدا تا شاید بتوانیم صدای خود را از پشت دیوارهای فاصله بگذرانیم.
ما به همصدایی محتاجیم.
✍🏼 م . ناجی
Forwarded from سهام نیوز
پوشش متفاوت یک شهروند در راهپیمایی حکومتی ۱۳ آبان!
مشخص است که در عکس برخی از شرکت کنندگان در حال بحث و مجادله با آن شهروند هستند.
شجاعت و مبارزه مدنی یعنی این! مشخص نیست که آیا این شخص دستگیر شده یا خیر! / عکاس: arshideh.shahangi
✅ @Sahamnewsorg
مشخص است که در عکس برخی از شرکت کنندگان در حال بحث و مجادله با آن شهروند هستند.
شجاعت و مبارزه مدنی یعنی این! مشخص نیست که آیا این شخص دستگیر شده یا خیر! / عکاس: arshideh.shahangi
✅ @Sahamnewsorg
🔴یک انسان خردگرا چه ویژگی هایی دارد؟
به چه کسی خردگرا می گویند؟
برگرفته از کتاب: زندگی سراسر حل مساله است سر_کارل_ریموند_پوپر
✅کارل_پوپر معتقد است" یک خردگرا شخصی است که برای او یادگیری از اثبات حقانیت خود مهم تر است، کسی که مایل به یادگیری از دیگران است، نه فقط با مصادره عقاید دیگران بلکه با اجازه رضایتمندانه به دیگران برای نقد عقاید خود و علاقه به نقد عقاید دیگران...
⭕️یک خردگرای واقعی فکر نمی کند که وی یا هر کس دیگر حقیقت را در اختیار دارد. در این اندیشه هم نیست که صرف انتقاد هم او را در دست یافتن به عقاید جدید کمک می کند. اما قطعا فکر می کند فقط بحث انتقادی می تواند به ما در جدا ساختن دوغ از دوشاب یاری رساند. فقط بحث انتقادی می تواند بلوغ لازم را به ما بدهد تا یک عقیده را از جهات بیشتری ببینیم و داوری درستی نسبت به آن داشته باشیم...
🔚رویکرد خردگرایان را می توان به شکل زیر توصیف کرد:
"شاید من اشتباه می کنم و شما بر حق هستید. در هر حال هر دو ما می توانیم امیدوار باشیم که بعد از این بحث، هر دو، مسائل را روشن تر از قبل ببینیم و این فقط تا زمانی است که به خاطر داشته باشیم نزدیک شدن ما به حقیقت مهم تر از آن است که کدام یک بر حق است
به چه کسی خردگرا می گویند؟
برگرفته از کتاب: زندگی سراسر حل مساله است سر_کارل_ریموند_پوپر
✅کارل_پوپر معتقد است" یک خردگرا شخصی است که برای او یادگیری از اثبات حقانیت خود مهم تر است، کسی که مایل به یادگیری از دیگران است، نه فقط با مصادره عقاید دیگران بلکه با اجازه رضایتمندانه به دیگران برای نقد عقاید خود و علاقه به نقد عقاید دیگران...
⭕️یک خردگرای واقعی فکر نمی کند که وی یا هر کس دیگر حقیقت را در اختیار دارد. در این اندیشه هم نیست که صرف انتقاد هم او را در دست یافتن به عقاید جدید کمک می کند. اما قطعا فکر می کند فقط بحث انتقادی می تواند به ما در جدا ساختن دوغ از دوشاب یاری رساند. فقط بحث انتقادی می تواند بلوغ لازم را به ما بدهد تا یک عقیده را از جهات بیشتری ببینیم و داوری درستی نسبت به آن داشته باشیم...
🔚رویکرد خردگرایان را می توان به شکل زیر توصیف کرد:
"شاید من اشتباه می کنم و شما بر حق هستید. در هر حال هر دو ما می توانیم امیدوار باشیم که بعد از این بحث، هر دو، مسائل را روشن تر از قبل ببینیم و این فقط تا زمانی است که به خاطر داشته باشیم نزدیک شدن ما به حقیقت مهم تر از آن است که کدام یک بر حق است
🔸منتشر شده در توییتر محمد توسلی
🔹دبیرکل نهضت آزادی ایران
برگزاری رفراندم تغییر قانون اساسی 43 ساله، راه حل بحران نسلی است که حدود 90% در تصویب آن نقشی نداشتند.
مسئولان نظام که مدعی پیروی از آقای خمینی هستند این گفته وی را فراموش نکنند:«به چه حقی ملت پنجاه سال پیش از این، سرنوشت ملت بعد را معین می کند؟سرنوشت هر ملتی به دست خودش است.»
🔹دبیرکل نهضت آزادی ایران
برگزاری رفراندم تغییر قانون اساسی 43 ساله، راه حل بحران نسلی است که حدود 90% در تصویب آن نقشی نداشتند.
مسئولان نظام که مدعی پیروی از آقای خمینی هستند این گفته وی را فراموش نکنند:«به چه حقی ملت پنجاه سال پیش از این، سرنوشت ملت بعد را معین می کند؟سرنوشت هر ملتی به دست خودش است.»
آپارتاید دینی!
رحیم قمیشی
برایم باور کردنی نیست. پنجاه سال میخواهی سوار اتوبوس شوی، سیاه و سالخورده هستی، باید سرپا بایستی تا آن بزمجه سفید بنشیند!
نمیتوانم باور کنم، میخواهی مسافرخانه بروی، زنگ میزنی جا رزرو کنی، اولین سؤال آنها این باشد، سیاهپوستی یا سفید پوست!؟
میخواهی فرزندت را در مدرسه ثبتنام کنی، بپرسند سیاهپوست است؟ پس باید به آن مدرسه مخروبه برود. مدرسه قشنگ و مجهز مال سفیدهاست.
۹۰ درصد زندانیها سیاهپوست باشند، چون سفیدپوست که جرمی مرتکب نمیشود! آنها دادگاه ویژه دارند، مگر خودشان با خودشان درگیر شده باشند، در دعوای سفید و سیاه، حتما سیاه مقصر است.
زندان بیدلیل مال سیاه باشد، گشتن در زبالهها مال سیاه، تحقیر مال سیاه، درمانگاه بی دکتر، بیمارستان بیتخت، گلوله سربی، همه مال سیاه باشد، فرمانروایی، ریاست، تریبون سخنرانی، زندانبانی، استادی، مدیریت، جایگاه، همه برای سفیدپوست، ولو بیسواد، ولو خطاکار باشد، ولو ناصالح.
که او سفید است و خودی...
۲۰ درصد سفید بر ۸۰ درصد سیاه حکمرانی کنند، بزنند، بکشند، حکم به ناحق کنند،
آنوقت قدرت را اکثریت سیاه بهدست بگیرد. قدرت مطلق را. و نگوید حالا نوبت توست سرِ پا بایستی در اتوبوس!
و نگوید حالا نوبت توست بدون محاکمه شلاق بخوری، نگوید حالا نوبت توست ظلم ببینی...
چقدر ظرفیت میخواهد! چقدر بزرگی میخواهد. چقدر فرهنگ میخواهد.
و چه زجری است برای آن سفیدپوستِ زندانبان، برای آن سفیدپوستِ ظالم.
انگار در همین دنیا او را بردهای به جهنم.
باید بسوزد که من چه کردم، اینها چه میکنند.
و روزی هزار بار آرزو کند کاش مرده بود و نمیدید.
امروز فکر میکردم، فردا که کشور بتواند توسعه پیدا کند، با همه کشورهای جهان ارتباط بگیرد، فردا که در موقع استخدام نگوییم اگر پدرت آخوند است پس استخدام نمیشوی، نگوییم چرا چادر میزنی، چرا دینت این است یا آن، اصلا خانم هستی یا آقا، ریش داری یا نداری، فقط بگوییم تخصص داری، متعهدی و سختکوش، پس تو استخدامی!
چه زجری بکشند آنها که سالهای سال به ما ظلم کردند.
فردا که بگوییم هر کس باید از توانش، ابتکارش، همتش و بازویش نان بخورد.
فردا که بگوییم هیچ مؤسسهای دیگر پول مفت از دولت نخواهد گرفت، چون اسمش اسلامی است. بگوییم هیچکشوری و هیچ گروهی پول بلاعوض نخواهد گرفت، تمام استانها باید بهترین امکانات را داشته باشند نه فقط تهران و قم و مشهد!
فردا که بگوییم تحصیل و درمان کاملا رایگان است، برای همه، آنقدر شغل هست که جوانها متناسب سلیقهشان کارشان را انتخاب کنند، بگوییم دادگاهها هیچ فرقی بین قدرتمندان و بی قدرتان، مذهبیها و غیرمذهبیها نمیگذارند...
فردا که بگوییم نیازی به فریاد نیست، همین که پانصد هزار نفر متنی را امضا کنند ما آن را به رفراندوم میگذاریم.
فردا که بگوییم هر وقت مردم، هر که را خواستند میتوانند حاکم کنند و مجبور نیستند بخاطر انتخاب پدر بزرگهایشان محدود شوند به چهار نفر ناتوان و بی سواد.
فردا که بگوییم لباس زیبا حق بانوان است، دین هر کس به خودش مربوط است، فقط باورهای هر کس حق ندارد مزاحم دیگران باشد.
فردا که قانون، واقعا در کشور حاکم شود.
جشنها راه بیفتد، لباسهای محلی مد شوند، جهانگردان بیایند و بگویند وای... چه کشور زیبایی! ایرنیهای مهاجر همه با کولباری از تجربههای جهانی، و با سرمایههایشان برگردند به کشور خودشان.
کسی بهخاطر اعتراض تیر نخورد، زندانها خالی شوند از مجرمهای آفتابهدزد، آگهی کنیم اوین شد تفریحگاه از بس زندانی نداریم!
چه روز زیبایی خواهد شد.
و اگر ما ظرفیت سیاهان را داشته باشیم، بگوییم سفیدها! بگردید در کشور، ببینید چقدر پیشرفت کردیم، ببینید دیگر دادگاه ویژه نداریم، دیگر بهخاطر لباس زنان کسی دستگیر نمیشود، ببینید رادیو تلویزیون مال خود مردم است، مدارس و همه چیز، سیستان آباد است، همۀ روستاها...
چه جهنمی خواهد شد برای آنها که دهها سال ظلم کردند، بودجه را به تاراج بردند برای اهداف شخصی و دینیشان، دزدها را رها کردند و متفکرها را گرفتند. هر روز پرونده اختلاس بود و مردم فقیر فقیرتر شدند. پول ملی را بیاعتبار کردند و مردم را گرسنه...
فردا که ایرانی بودن در جهان یک برند شد، و ایتالیاییها گفتند ببینید ما چقدر شبیه ایرانیها هستیم! و هر کشوری رفتیم با افتخار گفتیم ما ایرانی هستیم، اهل هنر، اهل ادب، اهل گفتگو، اهل مطالعه، اهل کار، اهل گشت و گذشت، همیشه با لبخند...
چه روز سختی خواهد بود برای اقلیت ظالمان
و چه روز شیرینی خواهد شد برای همۀ ایرانیها.
من منتظرم آن روز را ببینم.
روز مرگ آپارتاید دینی را.
نه خیلی دور!
رحیم قمیشی
برایم باور کردنی نیست. پنجاه سال میخواهی سوار اتوبوس شوی، سیاه و سالخورده هستی، باید سرپا بایستی تا آن بزمجه سفید بنشیند!
نمیتوانم باور کنم، میخواهی مسافرخانه بروی، زنگ میزنی جا رزرو کنی، اولین سؤال آنها این باشد، سیاهپوستی یا سفید پوست!؟
میخواهی فرزندت را در مدرسه ثبتنام کنی، بپرسند سیاهپوست است؟ پس باید به آن مدرسه مخروبه برود. مدرسه قشنگ و مجهز مال سفیدهاست.
۹۰ درصد زندانیها سیاهپوست باشند، چون سفیدپوست که جرمی مرتکب نمیشود! آنها دادگاه ویژه دارند، مگر خودشان با خودشان درگیر شده باشند، در دعوای سفید و سیاه، حتما سیاه مقصر است.
زندان بیدلیل مال سیاه باشد، گشتن در زبالهها مال سیاه، تحقیر مال سیاه، درمانگاه بی دکتر، بیمارستان بیتخت، گلوله سربی، همه مال سیاه باشد، فرمانروایی، ریاست، تریبون سخنرانی، زندانبانی، استادی، مدیریت، جایگاه، همه برای سفیدپوست، ولو بیسواد، ولو خطاکار باشد، ولو ناصالح.
که او سفید است و خودی...
۲۰ درصد سفید بر ۸۰ درصد سیاه حکمرانی کنند، بزنند، بکشند، حکم به ناحق کنند،
آنوقت قدرت را اکثریت سیاه بهدست بگیرد. قدرت مطلق را. و نگوید حالا نوبت توست سرِ پا بایستی در اتوبوس!
و نگوید حالا نوبت توست بدون محاکمه شلاق بخوری، نگوید حالا نوبت توست ظلم ببینی...
چقدر ظرفیت میخواهد! چقدر بزرگی میخواهد. چقدر فرهنگ میخواهد.
و چه زجری است برای آن سفیدپوستِ زندانبان، برای آن سفیدپوستِ ظالم.
انگار در همین دنیا او را بردهای به جهنم.
باید بسوزد که من چه کردم، اینها چه میکنند.
و روزی هزار بار آرزو کند کاش مرده بود و نمیدید.
امروز فکر میکردم، فردا که کشور بتواند توسعه پیدا کند، با همه کشورهای جهان ارتباط بگیرد، فردا که در موقع استخدام نگوییم اگر پدرت آخوند است پس استخدام نمیشوی، نگوییم چرا چادر میزنی، چرا دینت این است یا آن، اصلا خانم هستی یا آقا، ریش داری یا نداری، فقط بگوییم تخصص داری، متعهدی و سختکوش، پس تو استخدامی!
چه زجری بکشند آنها که سالهای سال به ما ظلم کردند.
فردا که بگوییم هر کس باید از توانش، ابتکارش، همتش و بازویش نان بخورد.
فردا که بگوییم هیچ مؤسسهای دیگر پول مفت از دولت نخواهد گرفت، چون اسمش اسلامی است. بگوییم هیچکشوری و هیچ گروهی پول بلاعوض نخواهد گرفت، تمام استانها باید بهترین امکانات را داشته باشند نه فقط تهران و قم و مشهد!
فردا که بگوییم تحصیل و درمان کاملا رایگان است، برای همه، آنقدر شغل هست که جوانها متناسب سلیقهشان کارشان را انتخاب کنند، بگوییم دادگاهها هیچ فرقی بین قدرتمندان و بی قدرتان، مذهبیها و غیرمذهبیها نمیگذارند...
فردا که بگوییم نیازی به فریاد نیست، همین که پانصد هزار نفر متنی را امضا کنند ما آن را به رفراندوم میگذاریم.
فردا که بگوییم هر وقت مردم، هر که را خواستند میتوانند حاکم کنند و مجبور نیستند بخاطر انتخاب پدر بزرگهایشان محدود شوند به چهار نفر ناتوان و بی سواد.
فردا که بگوییم لباس زیبا حق بانوان است، دین هر کس به خودش مربوط است، فقط باورهای هر کس حق ندارد مزاحم دیگران باشد.
فردا که قانون، واقعا در کشور حاکم شود.
جشنها راه بیفتد، لباسهای محلی مد شوند، جهانگردان بیایند و بگویند وای... چه کشور زیبایی! ایرنیهای مهاجر همه با کولباری از تجربههای جهانی، و با سرمایههایشان برگردند به کشور خودشان.
کسی بهخاطر اعتراض تیر نخورد، زندانها خالی شوند از مجرمهای آفتابهدزد، آگهی کنیم اوین شد تفریحگاه از بس زندانی نداریم!
چه روز زیبایی خواهد شد.
و اگر ما ظرفیت سیاهان را داشته باشیم، بگوییم سفیدها! بگردید در کشور، ببینید چقدر پیشرفت کردیم، ببینید دیگر دادگاه ویژه نداریم، دیگر بهخاطر لباس زنان کسی دستگیر نمیشود، ببینید رادیو تلویزیون مال خود مردم است، مدارس و همه چیز، سیستان آباد است، همۀ روستاها...
چه جهنمی خواهد شد برای آنها که دهها سال ظلم کردند، بودجه را به تاراج بردند برای اهداف شخصی و دینیشان، دزدها را رها کردند و متفکرها را گرفتند. هر روز پرونده اختلاس بود و مردم فقیر فقیرتر شدند. پول ملی را بیاعتبار کردند و مردم را گرسنه...
فردا که ایرانی بودن در جهان یک برند شد، و ایتالیاییها گفتند ببینید ما چقدر شبیه ایرانیها هستیم! و هر کشوری رفتیم با افتخار گفتیم ما ایرانی هستیم، اهل هنر، اهل ادب، اهل گفتگو، اهل مطالعه، اهل کار، اهل گشت و گذشت، همیشه با لبخند...
چه روز سختی خواهد بود برای اقلیت ظالمان
و چه روز شیرینی خواهد شد برای همۀ ایرانیها.
من منتظرم آن روز را ببینم.
روز مرگ آپارتاید دینی را.
نه خیلی دور!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
👩🏻 سرود زن 👩🏻
شب مهسا طلوع صد نداست
شب مهسا طلوع صد نداست
سكولاريسم سياسى
دكترسروش/مدرسه مولانا
🎧🔊 سکولاریسم سیاسی
🎙دکتر عبدالکریم سروش
🗓 تاريخ ٢٠آگوست ٢۰۱۸.
🎙دکتر عبدالکریم سروش
🗓 تاريخ ٢٠آگوست ٢۰۱۸.
✳️ در اهمیت تکثیر سؤال و پرسش ✳️
آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بـــالا و پســت
این شعر را آوردم تا آن را در تأیید یک تئوری روانشناسانه تفسیر کنم:
این تئوری که:
انسان از خودش و اطرافش و جهان تنها به اندازه و عمق سؤالاتش می تواند بفهمد.
بارها با انسانهایی مواجه شده ام که اسم و رسمشان را هر جرثقیلی توان ندارد که بلند کند ، به دانایی و سواد و وسعت مطالعات و بلکه به متفکر بودن شهره اند اما از دیدگاه شخص من از درک برخی نکات ساده ی روانی عاجزند و در محبس خوانده های آکادمیک یا مشهورات علمی زمانه ی خویش .
تکرّر و تکرار این مشاهدات کم کم اهمیت این اصل سقراطی را در ذهن و روانم بیشتر کرد که ( زندگی غیرمجرّب – نیازموده- ارزش زیستن ندارد)
من همین را در مورد علوم تجربی هم تجربه کرده بودم.
یادم می آید که در دوران راهنمایی و دبیرستان چیزهایی که در مدرسه مطرح می شد اعم از تاریخ و جغرافیا و فیزیک گویی مثل داستانهای شاه پریان چیزهایی مغلق و معلق بین زمین و آسمان بودند که فقط می شد به زور تکرار آنها را حفظ کرد و در ورقه امتحانی نوشت و تنها روزی که به عنوان مساله ای در زندگی مقابلم قرار می گرفت می فهمیدم که آنچه خوانده ام چه بوده است.
یک متفکر بزرگ در مورد عشق چیزهایی می نویسد و می گوید و می لافد و می بافد که کسی که مزه عشق را چشیده باشد به سادگی می تواند بفهمد که فلانی چقدر از مرحله پرت است.
برای کسی که هنوز مساله طرح نشده است هزاران کتاب در مورد ابعاد آن مساله و راه حلها مثل یک داستان تخیلی می ماند که فقط به درد شنیدن و اتلاف وقت و احتمالا لذت بردن یا اندوختن چیزهایی به عنوان دانش می خورد ،در حالی که اگر هم برای کسی که در آن مورد مساله دار است مفید باشد برای خود او جز حمل بار اضافی نقشی ندارد.
گویی پر خوردن غذایی است که بدن آن را نمی شناسد یا به آن نیاز ندارد و همانگونه که آمده دفع خواهد شد و جز گرانی معده و زحمت بیهوده نقشی نخواهد داشت.
اگر چنین باشد یک نتیجه ی مهم این خواهد بود که مهمترین وظیفه ی ما در قبال خود مساله سازی است و اینکه هرچه می توانیم خود را با ابعاد مختلف ساحت وجودی خود، عوالم درونی و اتفاقات بیرونی و تجربیاتی که در زندگی روزمره کسب می کنیم مواجه کنیم.
میزان بهره مندی ما از این تجربیات به اندازه ی توان مساله سازی ما خواهد بود و این همان توصیه ی مولانا به ( به دست آوردن تشنگی) است.
یعنی پیروزمندان صحنه ی زندگی سوال سازان هستند و مساله پردازان
✍🏼 م . ناجی
آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بـــالا و پســت
این شعر را آوردم تا آن را در تأیید یک تئوری روانشناسانه تفسیر کنم:
این تئوری که:
انسان از خودش و اطرافش و جهان تنها به اندازه و عمق سؤالاتش می تواند بفهمد.
بارها با انسانهایی مواجه شده ام که اسم و رسمشان را هر جرثقیلی توان ندارد که بلند کند ، به دانایی و سواد و وسعت مطالعات و بلکه به متفکر بودن شهره اند اما از دیدگاه شخص من از درک برخی نکات ساده ی روانی عاجزند و در محبس خوانده های آکادمیک یا مشهورات علمی زمانه ی خویش .
تکرّر و تکرار این مشاهدات کم کم اهمیت این اصل سقراطی را در ذهن و روانم بیشتر کرد که ( زندگی غیرمجرّب – نیازموده- ارزش زیستن ندارد)
من همین را در مورد علوم تجربی هم تجربه کرده بودم.
یادم می آید که در دوران راهنمایی و دبیرستان چیزهایی که در مدرسه مطرح می شد اعم از تاریخ و جغرافیا و فیزیک گویی مثل داستانهای شاه پریان چیزهایی مغلق و معلق بین زمین و آسمان بودند که فقط می شد به زور تکرار آنها را حفظ کرد و در ورقه امتحانی نوشت و تنها روزی که به عنوان مساله ای در زندگی مقابلم قرار می گرفت می فهمیدم که آنچه خوانده ام چه بوده است.
یک متفکر بزرگ در مورد عشق چیزهایی می نویسد و می گوید و می لافد و می بافد که کسی که مزه عشق را چشیده باشد به سادگی می تواند بفهمد که فلانی چقدر از مرحله پرت است.
برای کسی که هنوز مساله طرح نشده است هزاران کتاب در مورد ابعاد آن مساله و راه حلها مثل یک داستان تخیلی می ماند که فقط به درد شنیدن و اتلاف وقت و احتمالا لذت بردن یا اندوختن چیزهایی به عنوان دانش می خورد ،در حالی که اگر هم برای کسی که در آن مورد مساله دار است مفید باشد برای خود او جز حمل بار اضافی نقشی ندارد.
گویی پر خوردن غذایی است که بدن آن را نمی شناسد یا به آن نیاز ندارد و همانگونه که آمده دفع خواهد شد و جز گرانی معده و زحمت بیهوده نقشی نخواهد داشت.
اگر چنین باشد یک نتیجه ی مهم این خواهد بود که مهمترین وظیفه ی ما در قبال خود مساله سازی است و اینکه هرچه می توانیم خود را با ابعاد مختلف ساحت وجودی خود، عوالم درونی و اتفاقات بیرونی و تجربیاتی که در زندگی روزمره کسب می کنیم مواجه کنیم.
میزان بهره مندی ما از این تجربیات به اندازه ی توان مساله سازی ما خواهد بود و این همان توصیه ی مولانا به ( به دست آوردن تشنگی) است.
یعنی پیروزمندان صحنه ی زندگی سوال سازان هستند و مساله پردازان
✍🏼 م . ناجی