This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آیا این است همان وعده ی حکومت عدل علی؟
من با هرگونه خشونتی مخالفم ، شعارهای جوانانی که خونشان از مرگ تراژیک عزیزشان به جوش در آمده را تصویب نمی کنم اما آنها را به خوبی درک می کنم. یقین دارم که اگر این بلا خدای ناکرده بر یکی از عزیزان رهبر هم پیش آمده بود همین صحنه تکرار و همین شعارها شنیده می شد.
این ویدئو را برای این به اشتراک می گذارم که سنگی باشد در تاریکی ؛ شاید آنهایی که به عدل الهی و انسانیت باور دارند و صدایشان به گوش مسئولان می رسد تظلم این پدر را به رأس هرم و به مراجعی که پشتوانه ی معنوی ولایت مطلقه هستند برسانند.
ای کاش سیستمی حاکم بود که همه ی صداها را می شد همانگونه که هست بر گوش جان رهبری رساند.
دستگاه معظم روحانیت
این شمایید که باید مدافع حقوق این ملت باشید اگر واقعا می خواهید دین را سربلند نگهدارید.
تا فرصت هست گامی بردارید.
من با هرگونه خشونتی مخالفم ، شعارهای جوانانی که خونشان از مرگ تراژیک عزیزشان به جوش در آمده را تصویب نمی کنم اما آنها را به خوبی درک می کنم. یقین دارم که اگر این بلا خدای ناکرده بر یکی از عزیزان رهبر هم پیش آمده بود همین صحنه تکرار و همین شعارها شنیده می شد.
این ویدئو را برای این به اشتراک می گذارم که سنگی باشد در تاریکی ؛ شاید آنهایی که به عدل الهی و انسانیت باور دارند و صدایشان به گوش مسئولان می رسد تظلم این پدر را به رأس هرم و به مراجعی که پشتوانه ی معنوی ولایت مطلقه هستند برسانند.
ای کاش سیستمی حاکم بود که همه ی صداها را می شد همانگونه که هست بر گوش جان رهبری رساند.
دستگاه معظم روحانیت
این شمایید که باید مدافع حقوق این ملت باشید اگر واقعا می خواهید دین را سربلند نگهدارید.
تا فرصت هست گامی بردارید.
🟪تک پرها
🟥بسیج گران
🟩سازمان دهندگان
سه الگوی کنشگری در میان اکتیویستها و رهبران حرکتهای مدنی قابل تفکیکاند. این سه الگو گاه شبیه سه تیپ شخصیتی هستند: تَکپَر، بسیجگر، و سازماندهنده.
🟪تکپرها
معمولا کنشگرانی فوق ستاره هستند که از ظرفیت رسانههای اجتماعی برای آگاهیرسانی، حساس کردن و تهییج افکار عمومی استفاده میکنند. تکپرها به نوعی سلبریتیهای جنبش میشوند و فالوئر زیاد دارند.
🟥 بسیجگرها
در پی درگیر کردن تعداد هرچه بیشتری از افراد در حرکتهای جمعی هستند اما چندان دغدغهای برای ایجاد ظرفیتها و زیرساختهای کنش مدنی ندارند. بسیجگری در پی متحول کردن افراد نیست، بلکه مصرانه در پی تجمیع افراد و افزودن شمار اعضا و هواداران است.
🟩 سازماندهندهها
اما متمرکز بر ایجاد و افزایش ظرفیتهای رهبری، پرورش نیرو و تیمسازی هستند. سازماندهندهها حوصله به خرج میدهند و باعث تحول و دگرگونی اعضا میشوند. آنها صرفا افراد را تجمیع نمیکنند بلکه با آموزش، ایجاد انگیزش و سپردن مسئولیت در افراد ظرفیتهای جدیدی ایجاد میکنند.
جنبشهای اجتماعی معمولا پر از «تکپرهای» محبوب و ستارهاند، اما رمز موفقیت و دوام یک جریان مدنی در جای دیگریست. این را هاریه هان استاد علوم سیاسی دانشگاه جان هاپکینز میگوید که سالهاست روی عوامل موفقیت سازمانهای مدنی و داوطلبانه تحقیق میکند.
وجه تمایز تشکلهای موفق و فعال در ترکیب دو الگوی کنشگری است: سازماندهی موثر و بسیجگری گسترده.
بدون قابلیت بسیجگری اعضای یک جریان همواره محدود به کسانی میماند که به شکل خودجوش دست به کار شدهاند، یعنی تعداد بسیار محدودی از شهروندان. بسیجگران موفق، مدام با مردم تماس میگیرند و آنها را برای حمایت از یا مشارکت در برنامههای خود تشویق میکنند. بسیجگران اعضا را میآورند، اما سازماندهندهها هستند که اعضا را نگه میدارند و پرورش میدهند.
سازماندهندهها به دنبال جمع کنشهای فردی نیستند، بلکه به دنبال ساختن شبکهای زنده از کنشها هستند که به هم متکی هستند و یکدیگر را تغذیه و تقویت میکنند. آنها پیوندها و ارتباطات جدید میسازند. سازماندهندگان ظرفیتهای سازمانی خلق میکنند که هرگز در توان یک شخص یا یک گروه کوچک نمیگنجد.
محمدعلی کدیور در مطلب زیر خلاصهای از پژوهش هاریه هان را ارائه کرده است. او اشاره میکند که الگوهای تکپر و بسیجگر در بین فعالان فضای مجازی بسیار رایج هستند. اما ظرفیتها و مهارتهایی که منجر به کسب محبوبیت آنلاین میشود لزوما مهارتهایی نیستند که لازمهی رهبری کارآمد برای جنبشهای اجتماعی هستند. نکات مطرح شده در این مطلب میتواند برای توجه کنشگران به الگوی سازماندهی راهگشا باشد، الگویی که مغفول مانده اما نقش کلیدی در موفقیت حرکتهای مردمی دارد.
https://daneshkadeh.org/social-movements/3008/
🟥بسیج گران
🟩سازمان دهندگان
سه الگوی کنشگری در میان اکتیویستها و رهبران حرکتهای مدنی قابل تفکیکاند. این سه الگو گاه شبیه سه تیپ شخصیتی هستند: تَکپَر، بسیجگر، و سازماندهنده.
🟪تکپرها
معمولا کنشگرانی فوق ستاره هستند که از ظرفیت رسانههای اجتماعی برای آگاهیرسانی، حساس کردن و تهییج افکار عمومی استفاده میکنند. تکپرها به نوعی سلبریتیهای جنبش میشوند و فالوئر زیاد دارند.
🟥 بسیجگرها
در پی درگیر کردن تعداد هرچه بیشتری از افراد در حرکتهای جمعی هستند اما چندان دغدغهای برای ایجاد ظرفیتها و زیرساختهای کنش مدنی ندارند. بسیجگری در پی متحول کردن افراد نیست، بلکه مصرانه در پی تجمیع افراد و افزودن شمار اعضا و هواداران است.
🟩 سازماندهندهها
اما متمرکز بر ایجاد و افزایش ظرفیتهای رهبری، پرورش نیرو و تیمسازی هستند. سازماندهندهها حوصله به خرج میدهند و باعث تحول و دگرگونی اعضا میشوند. آنها صرفا افراد را تجمیع نمیکنند بلکه با آموزش، ایجاد انگیزش و سپردن مسئولیت در افراد ظرفیتهای جدیدی ایجاد میکنند.
جنبشهای اجتماعی معمولا پر از «تکپرهای» محبوب و ستارهاند، اما رمز موفقیت و دوام یک جریان مدنی در جای دیگریست. این را هاریه هان استاد علوم سیاسی دانشگاه جان هاپکینز میگوید که سالهاست روی عوامل موفقیت سازمانهای مدنی و داوطلبانه تحقیق میکند.
وجه تمایز تشکلهای موفق و فعال در ترکیب دو الگوی کنشگری است: سازماندهی موثر و بسیجگری گسترده.
بدون قابلیت بسیجگری اعضای یک جریان همواره محدود به کسانی میماند که به شکل خودجوش دست به کار شدهاند، یعنی تعداد بسیار محدودی از شهروندان. بسیجگران موفق، مدام با مردم تماس میگیرند و آنها را برای حمایت از یا مشارکت در برنامههای خود تشویق میکنند. بسیجگران اعضا را میآورند، اما سازماندهندهها هستند که اعضا را نگه میدارند و پرورش میدهند.
سازماندهندهها به دنبال جمع کنشهای فردی نیستند، بلکه به دنبال ساختن شبکهای زنده از کنشها هستند که به هم متکی هستند و یکدیگر را تغذیه و تقویت میکنند. آنها پیوندها و ارتباطات جدید میسازند. سازماندهندگان ظرفیتهای سازمانی خلق میکنند که هرگز در توان یک شخص یا یک گروه کوچک نمیگنجد.
محمدعلی کدیور در مطلب زیر خلاصهای از پژوهش هاریه هان را ارائه کرده است. او اشاره میکند که الگوهای تکپر و بسیجگر در بین فعالان فضای مجازی بسیار رایج هستند. اما ظرفیتها و مهارتهایی که منجر به کسب محبوبیت آنلاین میشود لزوما مهارتهایی نیستند که لازمهی رهبری کارآمد برای جنبشهای اجتماعی هستند. نکات مطرح شده در این مطلب میتواند برای توجه کنشگران به الگوی سازماندهی راهگشا باشد، الگویی که مغفول مانده اما نقش کلیدی در موفقیت حرکتهای مردمی دارد.
https://daneshkadeh.org/social-movements/3008/
دانشکده
تَکپران، بسیجگران و سازماندهندگان - دانشکده
اساس انجمنهای مدنی بر فعالیت داوطلبانهی اعضاست اما کار داوطلبی نه دستمزد دارد و نه اجباری است. چه نوع انجمنهایی قادرند اعضایشان را با انگیزه نگه دارند و درگیر کنشها و فعالیتهای گوناگون کنند؟
تَکپران، بسیجگران و سازماندهندگان
یکی از شاخصهای اصلی کارآمدی انجمنها و سازمانهای مدنی و البته یکی از چالشهای اصلی پیش روی این انجمنها، عضوگیری و فعال کردن اعضا در فعالیتهای مختلف انجمنهاست. چه نوع انجمنهایی قادرند که بر این چالش فائق شوند و اعضایشان را درگیر در کنشها و فعالیتهای گوناگون گروه کنند؟ چنانکه در مقالهی کنت اندروز و همکاران در همین مبحث نیز خواندیم، اساس انجمنهای مدنی بر فعالیت داوطلبانهی اعضاست. فعالیت داوطلبانه نه تنها امکان بقا و فعالیت سازمانها و انجمنها مدنی را میسر میکند، بلکه سطح حضور مردم در روندهای تصمیمیگیری اجتماعی و سیاسی را بالا میبرد. امضا کردن طومار و درخواست، کمک نقدی، حضور در جلسات و تماس با مردم، مجموعهی فعالیتهای شهروندی هستند که نیروی محرکهی مردمسالاری به شمار میآیند. اما از آنجا که کار داوطلبی نه دستمزد دارد و نه اجباری است، فعال نگه داشتن اعضا دشوار است.
هاریه هان، سیاستشناس و استاد دانشگاه جانهاپکینز در کتابی که در سال ۲۰۱۴ توسط انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر شد پژوهشی ارائه کرد که در پی پاسخگویی به این پرسش بود. هان حدود دو سال چند سازمان مدنی و داوطلبی را از نزدیک بررسی کرد تا جزئیات روند کاری آنها را بررسی کند. آیا حضور رهبر کاریزماتیک است که اعضا را به کار وا میدارد؟ یا ارتباط شخصی اعضا با سوژه کار؟ یا فضای جمعی مثبت در درون سازمان؟ هان ابتدا بر انجمنهای عضومحور تمرکز کرد. این انجمنها به طور کلی سه ویژگی مشترک دارند: ۱) مطالبات و مدعیات خود را در عرصهی عمومی مطرح میکنند و دنبال آگاهی و مشارکت مردم در تحقق اهدافشان هستند، ۲) به فعالیت داوطلبانشان متکی هستند، و ۳) برای انتخاب مسئولین رده بالایشان از انتخابات داخلی استفاده میکنند.
برای مطالعهی این انجمنها هان یک طرح پژوهش تطبیقی و دو مرحلهای را پیریزی کرد. در مرحلهی اول که دو سال به طول انجامید، هان سراغ سازمانهایی رفت که هم از نظر موضوع کار و هم محل فعالیت شبیه بودند، اما یکی از این انجمنها در جذب و فعال نگه داشتن داوطلبان موفق بود و دیگری نه. با انتخاب دو سازمان که از همه نظر شبیه بودند، هان قادر شد تا دلایل میزان فعالیت در این دو گروه را مقایسه و ارزیابی کند. این مرحله از تحقیق منجر به تولید فرضیههایی شد که هان آنها را در مرحلهی دوم و در زمینهی فعالیتهای آنلاین به آزمون گذاشت.
اما یافتههای اصلی این تحقیق چه بودند؟ هان نتیجه گرفت که وجه تمایز سازمانهای فعال با سازمانهای منفعل در شیوهی ترکیب دو شیوه است: سازماندهی موثر و بسیجگری گسترده. منظور از سازماندهی ایجاد ظرفیتهایی است که اعضا در آنها بتوانند به عنوان یک فعال و رهبر مدنی ظاهر شوند. بسیجگران اما در پی به حداکثر رساندن شمار افراد در فعالیتها هستند، بدون اینکه به ایجاد ظرفیت برای کنش مدنی بپردازند. وقتی در یک سازمان هر دو ویژگی وجود دارد، سازمان شانس بالایی در فعال نگاه داشتن گروه بزرگی از داوطلبان را دارد. در مقابل، سازمانهای کمفعالیت یا صرفا در پی بسیجگری بودند یا از الگوی تکپرانه (Lone Wolf) پیروی میکردند. در الگوی تکپرانه یک فرد یا تعداد معدود از فعالان بار اصلی کنشهای مدنی را به دوش میکشد. ترکیب الگوی تکپرانه با بسیج گری در بین فعالان فضای مجازی نیز بسیار رایج است. چه در حوزهی سیاسی و چه حوزههای اجتماعی و محیط زیستی حتما افرادی را میشناسید که وقت زیادی را صرف اطلاعرسانی از طریق رسانههای اجتماعی میکنند و در برخی موارد دنبال کنندگانشان را به کنش جمعی نیز فرا میخوانند. جدول انتهای مقاله تفاوت این سه الگوی سازمانی را به تفصیل توضیح میدهد. بگذارید برای روشن شدن بحث به سه مثال از این سه الگوی سازمانی اشاره کنیم:
تکپَرها
پِگی عضو یکی از شعب یک سازمان محیط زیستی مورد مطالعه هان است. پگی علم و دانش بسیاری در زمینهی جنگلهای محلی و همچنین نهادهای موثر بر وضعیت این جنگلها دارد، و طی سالهای فعالیتش این دانش را افزون نیز کرده. او میداند چه نحو گزارشها و ابراز نظرهایی موثرند و چطور میشود در فرآیند تصمیمگیری نهادهای مربوط مشارکت کرد. او وقت زیادی را صرف فعالیتهایش میکند و داوطلبان دیگر در سازمانش او را یک داوطلب فوق ستاره میدانند. اما وقتی از او پرسیدند که چطور به عضوگیری برای سازمان میپردازد، پگی جواب داد که سرش خیلی شلوغ است و برای چنین کارهایی وقت ندارد. تکپرهایی مثل پگی معمولا در پی درگیر کردن دیگران نیستند. در عوض تلاش میکنند که منبع قابل اتکایی برای اطلاعات باشند.
بسیجگرهاـــــــــــــــ> ادامه در کانال
یکی از شاخصهای اصلی کارآمدی انجمنها و سازمانهای مدنی و البته یکی از چالشهای اصلی پیش روی این انجمنها، عضوگیری و فعال کردن اعضا در فعالیتهای مختلف انجمنهاست. چه نوع انجمنهایی قادرند که بر این چالش فائق شوند و اعضایشان را درگیر در کنشها و فعالیتهای گوناگون گروه کنند؟ چنانکه در مقالهی کنت اندروز و همکاران در همین مبحث نیز خواندیم، اساس انجمنهای مدنی بر فعالیت داوطلبانهی اعضاست. فعالیت داوطلبانه نه تنها امکان بقا و فعالیت سازمانها و انجمنها مدنی را میسر میکند، بلکه سطح حضور مردم در روندهای تصمیمیگیری اجتماعی و سیاسی را بالا میبرد. امضا کردن طومار و درخواست، کمک نقدی، حضور در جلسات و تماس با مردم، مجموعهی فعالیتهای شهروندی هستند که نیروی محرکهی مردمسالاری به شمار میآیند. اما از آنجا که کار داوطلبی نه دستمزد دارد و نه اجباری است، فعال نگه داشتن اعضا دشوار است.
هاریه هان، سیاستشناس و استاد دانشگاه جانهاپکینز در کتابی که در سال ۲۰۱۴ توسط انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر شد پژوهشی ارائه کرد که در پی پاسخگویی به این پرسش بود. هان حدود دو سال چند سازمان مدنی و داوطلبی را از نزدیک بررسی کرد تا جزئیات روند کاری آنها را بررسی کند. آیا حضور رهبر کاریزماتیک است که اعضا را به کار وا میدارد؟ یا ارتباط شخصی اعضا با سوژه کار؟ یا فضای جمعی مثبت در درون سازمان؟ هان ابتدا بر انجمنهای عضومحور تمرکز کرد. این انجمنها به طور کلی سه ویژگی مشترک دارند: ۱) مطالبات و مدعیات خود را در عرصهی عمومی مطرح میکنند و دنبال آگاهی و مشارکت مردم در تحقق اهدافشان هستند، ۲) به فعالیت داوطلبانشان متکی هستند، و ۳) برای انتخاب مسئولین رده بالایشان از انتخابات داخلی استفاده میکنند.
برای مطالعهی این انجمنها هان یک طرح پژوهش تطبیقی و دو مرحلهای را پیریزی کرد. در مرحلهی اول که دو سال به طول انجامید، هان سراغ سازمانهایی رفت که هم از نظر موضوع کار و هم محل فعالیت شبیه بودند، اما یکی از این انجمنها در جذب و فعال نگه داشتن داوطلبان موفق بود و دیگری نه. با انتخاب دو سازمان که از همه نظر شبیه بودند، هان قادر شد تا دلایل میزان فعالیت در این دو گروه را مقایسه و ارزیابی کند. این مرحله از تحقیق منجر به تولید فرضیههایی شد که هان آنها را در مرحلهی دوم و در زمینهی فعالیتهای آنلاین به آزمون گذاشت.
اما یافتههای اصلی این تحقیق چه بودند؟ هان نتیجه گرفت که وجه تمایز سازمانهای فعال با سازمانهای منفعل در شیوهی ترکیب دو شیوه است: سازماندهی موثر و بسیجگری گسترده. منظور از سازماندهی ایجاد ظرفیتهایی است که اعضا در آنها بتوانند به عنوان یک فعال و رهبر مدنی ظاهر شوند. بسیجگران اما در پی به حداکثر رساندن شمار افراد در فعالیتها هستند، بدون اینکه به ایجاد ظرفیت برای کنش مدنی بپردازند. وقتی در یک سازمان هر دو ویژگی وجود دارد، سازمان شانس بالایی در فعال نگاه داشتن گروه بزرگی از داوطلبان را دارد. در مقابل، سازمانهای کمفعالیت یا صرفا در پی بسیجگری بودند یا از الگوی تکپرانه (Lone Wolf) پیروی میکردند. در الگوی تکپرانه یک فرد یا تعداد معدود از فعالان بار اصلی کنشهای مدنی را به دوش میکشد. ترکیب الگوی تکپرانه با بسیج گری در بین فعالان فضای مجازی نیز بسیار رایج است. چه در حوزهی سیاسی و چه حوزههای اجتماعی و محیط زیستی حتما افرادی را میشناسید که وقت زیادی را صرف اطلاعرسانی از طریق رسانههای اجتماعی میکنند و در برخی موارد دنبال کنندگانشان را به کنش جمعی نیز فرا میخوانند. جدول انتهای مقاله تفاوت این سه الگوی سازمانی را به تفصیل توضیح میدهد. بگذارید برای روشن شدن بحث به سه مثال از این سه الگوی سازمانی اشاره کنیم:
تکپَرها
پِگی عضو یکی از شعب یک سازمان محیط زیستی مورد مطالعه هان است. پگی علم و دانش بسیاری در زمینهی جنگلهای محلی و همچنین نهادهای موثر بر وضعیت این جنگلها دارد، و طی سالهای فعالیتش این دانش را افزون نیز کرده. او میداند چه نحو گزارشها و ابراز نظرهایی موثرند و چطور میشود در فرآیند تصمیمگیری نهادهای مربوط مشارکت کرد. او وقت زیادی را صرف فعالیتهایش میکند و داوطلبان دیگر در سازمانش او را یک داوطلب فوق ستاره میدانند. اما وقتی از او پرسیدند که چطور به عضوگیری برای سازمان میپردازد، پگی جواب داد که سرش خیلی شلوغ است و برای چنین کارهایی وقت ندارد. تکپرهایی مثل پگی معمولا در پی درگیر کردن دیگران نیستند. در عوض تلاش میکنند که منبع قابل اتکایی برای اطلاعات باشند.
بسیجگرهاـــــــــــــــ> ادامه در کانال
دیوید نمونهای از رهبران بسیجگر در سازمانی است که هدفش اصلاح نظام بهداشتی و پزشکی در آمریکا است. دیوید با یک تیم پنجنفره برای یکی از شعبهی سازمانهایش کار میکند. دیوید و تیمش زمان قابل توجهی از وقتشان را صرف ایمیلنگاری، وبلاگ، و رسانههای اجتماعی میکنند. در نتیجهی این فعالیت برخط، آنها فهرست بلندی از پزشکانی دارند که به برنامهها و فعالیتهای انجمن آنها علاقمندند. آنها با سازمانهای داوطلبانهی دیگر و شعبهی حزب دموکرات در ناحیهشان نیز ارتباط دارند. از این طریق آنها به جمعیت مخاطب بالایی دسترسی دارند که میتوانند اطلاعات و گزینههای مختلف دربارهی مشارکت در گروه و برنامههای مختلفشان را به آنها بفرستند. میزان مشارکت در برنامهها و فعالیتهای آنها بعضی وقتها بسیار بالا و گاهی هم نازل است. عموما وقتی فعالیتها با وقایع روز گره میخورد توفیق دیوید و گروهش در بالابردن مشارکت هم بیشتر میشود. وقتی از دیوید پرسیدند او چگونه افراد را درگیر فعالیتها میکند، گفت:«چپ و راست به آنها گیر میدهم. مرتب به آنها ایمیل میزنم و کلا مدام دنبال آنها میروم تا بالاخره مشارکت کنند.» دیوید و تیمش با وجود تعداد اندکشان، قادرند شمار زیادی از افراد را درگیر برنامههای خود بکنند.
سازماندهندگان
در مقابل پگی و دیوید، پاول نمونهای از رهبران سازمان دهنده است. وقتی در شعبهای از انجمن محیط زیست آغاز به کار کرد، سازماندهی ناحیهی بزرگی از محلات شعبه به او واگذار شد. از آنجا که وسعت این ناحیه زیاد بود، پاول حوزهاش را به سه قسمت تقسیم کرد، و سپس شروع به ارتباطگیری با ساکنان هر ناحیه کرد. او با افراد متعددی ملاقات کرد تا سرانجام از هر ناحیه سه نفر را برگزید و به عنوان سازماندهنده انتخاب کرد. سپس آموزشهایی را که خودش در انجمن دریافت کرده بود به آنها داد و مسئولیت سازماندهی هر ناحیه را به آنها داد. پس از آن پال جلسات هفتگی با این سه نفر تشکیل داد تا در جریان جزئیات امور قرار بگیرد و آنها را در فعالیتهایشان راهنمایی کند. دو نفر از آن سه نفر، در دنبالهی شیوهی کاری پاول، افراد دیگری را جذب کردند، آموزش دادند، و مسئولیتهایی را به آنها واگذار کردند.
در بین این سه الگو، الگوی تکپرانه از دو دیگری کاملا متمایز است، چرا که به توانمندی افراد نمیپردازد، و تکیهاش روی توانمندسازی عمومی از طریق آگاهیرسانی و ایجاد حساسیت است. ولی بسیاری بسیجگری و سازماندهی را با یکدیگر خلط میکنند. بسیجگری و سازماندهی البته با هم همپوشانی دارند و سازمانهای فعال پژوهش هان هم بسیجگر بودند و هم سازماندهنده. با این حال، بسیجگری و سازماندهی تفاوتهای مهمی با یکدیگر دارند. بسیجگری در پی متحول کردن افراد نیست، بلکه صرفا در پی تجمیع افراد و افزودن شمار اعضای انجمن است. چند تفاوت مهم تاثیر سازماندهی یا بسیجگری از این قرار است:
۱ – سازماندهی از طریق آموزش، باعث تحول و دگرگونی اعضا میشود، در حالی که دو شیوهی دیگر چنین ظرفیتی ندارند.
۲ – سازماندهندگان صرفا افراد را تجمیع نمیکنند بلکه با آموزش، ایجاد انگیزش و سپردن مسئولیت در افراد ظرفیتهای جدیدی ایجاد میکنند.
۳ – سازماندهندگان از طریق کنش هماتکا (در مقابل کنش فردی) پیوندها و ارتباطات جدید میسازند و جمعها و باهمستانهای همقول شکل میدهند.
۴ – برخلاف سازماندهی، بسیجگری اما در پی متحول کردن افراد نیست، بلکه صرفا در پی تجمیع افراد و افزودن شمار اعضای انجمن است.
تحول و پرورش داوطلبانی که با روحیهی رهبری و مسئولانه به دنبال کار میروند تنها با سازماندهی مقدور است. اما سازماندهی به سادگی تکپری و بسیجگری نیست. از آنجا که سازماندهی مبتنی بر پروراندن توان مسئولیتپذیری در افراد است، نیازمند آموزش، مربیگری، و تجزیه و تحلیل بسیار است.
کتاب هان اثر ارزشمندی است که برخی ویژگیهای مهم در فعالیت انجمنهای داوطلبانهی موفق و فعال را به ما میآموزد. مهمترین درس این کتاب این است که انجمنهای موفق با فعالیت بالای اعضا آن انجمنهایی هستند که بهجای فعالیتهای تکپرانه، بسیجگری را با سازماندهی میآمیزند و سرلوحهی فعالیتهای مدنی قرار میدهند.
سازماندهندگان
در مقابل پگی و دیوید، پاول نمونهای از رهبران سازمان دهنده است. وقتی در شعبهای از انجمن محیط زیست آغاز به کار کرد، سازماندهی ناحیهی بزرگی از محلات شعبه به او واگذار شد. از آنجا که وسعت این ناحیه زیاد بود، پاول حوزهاش را به سه قسمت تقسیم کرد، و سپس شروع به ارتباطگیری با ساکنان هر ناحیه کرد. او با افراد متعددی ملاقات کرد تا سرانجام از هر ناحیه سه نفر را برگزید و به عنوان سازماندهنده انتخاب کرد. سپس آموزشهایی را که خودش در انجمن دریافت کرده بود به آنها داد و مسئولیت سازماندهی هر ناحیه را به آنها داد. پس از آن پال جلسات هفتگی با این سه نفر تشکیل داد تا در جریان جزئیات امور قرار بگیرد و آنها را در فعالیتهایشان راهنمایی کند. دو نفر از آن سه نفر، در دنبالهی شیوهی کاری پاول، افراد دیگری را جذب کردند، آموزش دادند، و مسئولیتهایی را به آنها واگذار کردند.
در بین این سه الگو، الگوی تکپرانه از دو دیگری کاملا متمایز است، چرا که به توانمندی افراد نمیپردازد، و تکیهاش روی توانمندسازی عمومی از طریق آگاهیرسانی و ایجاد حساسیت است. ولی بسیاری بسیجگری و سازماندهی را با یکدیگر خلط میکنند. بسیجگری و سازماندهی البته با هم همپوشانی دارند و سازمانهای فعال پژوهش هان هم بسیجگر بودند و هم سازماندهنده. با این حال، بسیجگری و سازماندهی تفاوتهای مهمی با یکدیگر دارند. بسیجگری در پی متحول کردن افراد نیست، بلکه صرفا در پی تجمیع افراد و افزودن شمار اعضای انجمن است. چند تفاوت مهم تاثیر سازماندهی یا بسیجگری از این قرار است:
۱ – سازماندهی از طریق آموزش، باعث تحول و دگرگونی اعضا میشود، در حالی که دو شیوهی دیگر چنین ظرفیتی ندارند.
۲ – سازماندهندگان صرفا افراد را تجمیع نمیکنند بلکه با آموزش، ایجاد انگیزش و سپردن مسئولیت در افراد ظرفیتهای جدیدی ایجاد میکنند.
۳ – سازماندهندگان از طریق کنش هماتکا (در مقابل کنش فردی) پیوندها و ارتباطات جدید میسازند و جمعها و باهمستانهای همقول شکل میدهند.
۴ – برخلاف سازماندهی، بسیجگری اما در پی متحول کردن افراد نیست، بلکه صرفا در پی تجمیع افراد و افزودن شمار اعضای انجمن است.
تحول و پرورش داوطلبانی که با روحیهی رهبری و مسئولانه به دنبال کار میروند تنها با سازماندهی مقدور است. اما سازماندهی به سادگی تکپری و بسیجگری نیست. از آنجا که سازماندهی مبتنی بر پروراندن توان مسئولیتپذیری در افراد است، نیازمند آموزش، مربیگری، و تجزیه و تحلیل بسیار است.
کتاب هان اثر ارزشمندی است که برخی ویژگیهای مهم در فعالیت انجمنهای داوطلبانهی موفق و فعال را به ما میآموزد. مهمترین درس این کتاب این است که انجمنهای موفق با فعالیت بالای اعضا آن انجمنهایی هستند که بهجای فعالیتهای تکپرانه، بسیجگری را با سازماندهی میآمیزند و سرلوحهی فعالیتهای مدنی قرار میدهند.
👻 حمله های جنی
خلاصه عرض می کنم:
سخنان یه آقای روحانی در رسانه ها در سطح وسیعی منتشر شد که از حملات جنی سخن می گفت و استدلالش این بود که ملاحظه می کنیم برخیها که آدمای خوبی بودند یهو برمی گردند و سخنان مزخرفی بر زبان جاری می کنند.
اما ایشان حرفهای مزخرف را تعریف نکردند و فقط به تعریف با مثال بسنده کردند و مصداقش را سخن گفتن بر علیه رهبری و نظام عنوان کردند.
ملاک حرف مزخرف چیست؟
و چه کسی باید تشخیص دهد که چه سخنی مزخرف است؟
ایشان با چه استدلالی می توانند ثابت کنند که خودشان مورد حمله ی اجنه واقع نشده اند؟ و کلامشان مصداق حرف مزخرف نیست؟
خلاصه عرض می کنم:
سخنان یه آقای روحانی در رسانه ها در سطح وسیعی منتشر شد که از حملات جنی سخن می گفت و استدلالش این بود که ملاحظه می کنیم برخیها که آدمای خوبی بودند یهو برمی گردند و سخنان مزخرفی بر زبان جاری می کنند.
اما ایشان حرفهای مزخرف را تعریف نکردند و فقط به تعریف با مثال بسنده کردند و مصداقش را سخن گفتن بر علیه رهبری و نظام عنوان کردند.
ملاک حرف مزخرف چیست؟
و چه کسی باید تشخیص دهد که چه سخنی مزخرف است؟
ایشان با چه استدلالی می توانند ثابت کنند که خودشان مورد حمله ی اجنه واقع نشده اند؟ و کلامشان مصداق حرف مزخرف نیست؟
♦️ شکست مبارک ♦️
✍🏼 محمدحسین ناجی
در همان هفته های اول خیزش ( زن، زندگی ، آزادی) وقتی متاسفانه و صد متاسفانه رفتار نجیبانه دختران و زنان عاصی و خشمگین کشورم علیه فشارهای روانی و فیزیکی نیروهای به اصطلاح فرهنگی و در معنا ضدفرهنگی گشت ارشاد به خشونت دیگر معترضان درآمیخت و هشدارهای دلسوزان در توصیه به پرهیز از خشونت بی نتیجه ماند ، می خواستم مقاله ای بنویسم با همین عنوان :
شکست مبارک
زیرا کسی که با قوانین تحولات اجتماعی تا حدودی آشنا بود و ارزیابی واقع بینانه ای از نیروهای دخیل در این مبارزه ی اجتماعی نا برابر داشت ، می توانست حدس بزند که وارد کردن عنصر خشونت به داخل این مبارزه ی در اصل فرهنگی و اجازه دادن به عوامل خارجی برای عوض کردن مسیر مبارزه و تحریف شعارها به جز شکستی خسارت بخش چیزی نصیب مردم نخواهد کرد.
ازینرو از همان ابتدا میشد نتیجه ی شکست را بر پیشانی خیزش نوشت.
🌹 اما چرا مبارک؟
چون آنگونه که همان موقع نوشتم این حرکت در واقع شروع یک جریان سیاسی نو بود.
آغازگران این اعتراض اصلا صبغه سیاسی نداشتند ، دخترانی بودند که تلاش کرده بودند خود را از گردباد حوادث سیاسی دور نگهدارند و صرفا دنبال آمال و آرزوهای دخترانه ی خود باشند .
آنچه آنها را عصبانی و خشمگین کرده بود این بود که حکومت حتی به این مقدار حداقلی از خواستهای اجتماعی آنها حرمت نمی نهد و این فشار را تا جایی زیاد کرده است که دختری مسافر و بی پناه که برای گردش به تهران آمده است و شاید ذهنی آنچنان صاف و ساده دارد که قادر به پیش بینی و تحمل این خشونت های پنهان را ندارد ، نتوانسته وضعیت را تحمل کند و روحش از این آزردگی به پرواز در آمده است.
این خیزش در واقع بشارتگر نسلی نو در سیاست بود و روشن بود که سیاست آینده کشور به دست این جوانان رقم خواهد خود . برای همین می توانستیم آن را یک آغاز مبارک بنامیم.
🌹 اما مبارکی اش دلیل دومی هم دارد:
اینکه این شکست پایان این خیزش نیست . بلکه تنها آغاز آن است.
آغازی است برای یک ایران نو
اگر نظام حاکم عاقلانه و دوراندیشانه بتواند ابعاد و ویژگیهای این حرکت را تشخیص دهد ، ضمن به رسمیت شناختن آن ، خود را با مینیمالهای این جریان وفق دهد ، می تواند ثبات و بقای خود را از گزند های نزدیک دور بدارد
اما اگر گمان کند که با اعدامهایی چند و با حبس و زندانی کردن تعدادی از افراد توانسته است ریشه ی این جریان فرهنگی را بخشکاند ، دچار بزرگترین خطایی شده است که آبستن خطرات عظیمی برای ملت و کشورمان می تواند باشد.
🟧و یک نکته ی عبرت انگیز
روزی که ما به حوانان هشدار می دادیم که از هرگونه خشونتی بپرهیزند ، در اثر هیجانات فوق العاده ی به وجود آمده، گمان می کردند که این یک توصیه ی اخلاقی است و حتی با لحنهای زشت و فحش آمیز پاسخ می گرفتیم که در برابر خشونت باید خشونت کرد.
فرصت نبود که توضیح داده شود که لااقل توصیه ی بنده توصیه اخلاقی نیست بلکه توصیه ای پراگماتیستی و معطوف به نتیجه است.
اگر کسی که اصلا به اخلاق فضیلت باور نداشت اما یک فرصت نیم ساعتی داشت که بتواند ابزار و میزان خشونتی که می تواند اعمال کند و ابزار و میزان خشونتی که طرف مقابل که یک نظام مستقر است و از هرگونه امکانات و منابع انسانی و نظامی و اقتصادی و ارتباطی و .... برخوردار است را در مقابل هم بنشاند به سادگی می توانست نتیجه بگیرد که دست یازیدن به خشونت فقط به معنای دعوت طرف مقابل است که بیا و مرا ساقط کن.
فردی که تنها هدفش از این اعتراض ، خواستن حقوق مشروع خود است ، به هر قیمت می بایستی از خشونت بپرهیزد و تمام تلاشش بر این باشد که حکومت را به هر قیمتی و به هر شیوه ی ممکنی مجاب کند که صدای حق خواهیش را بشنود و او را به عنوان یک شهروندی که شهرش را و کشورش را و ملتش را دوست دارد اما حس میکند برخی از حقوقش ضایع شده است به رسمیت بشناسد.
نمی گویم این کار ساده است، نه نیست . زیرا متاسفانه امروزه تندروترین جناح حاکمیت برسر قدرت است و اساسا گوش شنوایی نمی خواهد داشته باشد ولی حداقل کار این است که حامیان این بخش از حکومت به اندازه ی آنان که در مسند نشسته اند بی اعتنا نیستند ، آنها هم فرزندانی دارند که حسهای مشابه جوانان معترض را در درون خود می پرورانند و به داخل خانه های تندروها می کشانند.
صبوری و آرامش و گستردن پیروزی به پیروزیهای کوچک و تدریجی ضرورت ناگزیر این حرکت است.
✍🏼 محمدحسین ناجی
در همان هفته های اول خیزش ( زن، زندگی ، آزادی) وقتی متاسفانه و صد متاسفانه رفتار نجیبانه دختران و زنان عاصی و خشمگین کشورم علیه فشارهای روانی و فیزیکی نیروهای به اصطلاح فرهنگی و در معنا ضدفرهنگی گشت ارشاد به خشونت دیگر معترضان درآمیخت و هشدارهای دلسوزان در توصیه به پرهیز از خشونت بی نتیجه ماند ، می خواستم مقاله ای بنویسم با همین عنوان :
شکست مبارک
زیرا کسی که با قوانین تحولات اجتماعی تا حدودی آشنا بود و ارزیابی واقع بینانه ای از نیروهای دخیل در این مبارزه ی اجتماعی نا برابر داشت ، می توانست حدس بزند که وارد کردن عنصر خشونت به داخل این مبارزه ی در اصل فرهنگی و اجازه دادن به عوامل خارجی برای عوض کردن مسیر مبارزه و تحریف شعارها به جز شکستی خسارت بخش چیزی نصیب مردم نخواهد کرد.
ازینرو از همان ابتدا میشد نتیجه ی شکست را بر پیشانی خیزش نوشت.
🌹 اما چرا مبارک؟
چون آنگونه که همان موقع نوشتم این حرکت در واقع شروع یک جریان سیاسی نو بود.
آغازگران این اعتراض اصلا صبغه سیاسی نداشتند ، دخترانی بودند که تلاش کرده بودند خود را از گردباد حوادث سیاسی دور نگهدارند و صرفا دنبال آمال و آرزوهای دخترانه ی خود باشند .
آنچه آنها را عصبانی و خشمگین کرده بود این بود که حکومت حتی به این مقدار حداقلی از خواستهای اجتماعی آنها حرمت نمی نهد و این فشار را تا جایی زیاد کرده است که دختری مسافر و بی پناه که برای گردش به تهران آمده است و شاید ذهنی آنچنان صاف و ساده دارد که قادر به پیش بینی و تحمل این خشونت های پنهان را ندارد ، نتوانسته وضعیت را تحمل کند و روحش از این آزردگی به پرواز در آمده است.
این خیزش در واقع بشارتگر نسلی نو در سیاست بود و روشن بود که سیاست آینده کشور به دست این جوانان رقم خواهد خود . برای همین می توانستیم آن را یک آغاز مبارک بنامیم.
🌹 اما مبارکی اش دلیل دومی هم دارد:
اینکه این شکست پایان این خیزش نیست . بلکه تنها آغاز آن است.
آغازی است برای یک ایران نو
اگر نظام حاکم عاقلانه و دوراندیشانه بتواند ابعاد و ویژگیهای این حرکت را تشخیص دهد ، ضمن به رسمیت شناختن آن ، خود را با مینیمالهای این جریان وفق دهد ، می تواند ثبات و بقای خود را از گزند های نزدیک دور بدارد
اما اگر گمان کند که با اعدامهایی چند و با حبس و زندانی کردن تعدادی از افراد توانسته است ریشه ی این جریان فرهنگی را بخشکاند ، دچار بزرگترین خطایی شده است که آبستن خطرات عظیمی برای ملت و کشورمان می تواند باشد.
🟧و یک نکته ی عبرت انگیز
روزی که ما به حوانان هشدار می دادیم که از هرگونه خشونتی بپرهیزند ، در اثر هیجانات فوق العاده ی به وجود آمده، گمان می کردند که این یک توصیه ی اخلاقی است و حتی با لحنهای زشت و فحش آمیز پاسخ می گرفتیم که در برابر خشونت باید خشونت کرد.
فرصت نبود که توضیح داده شود که لااقل توصیه ی بنده توصیه اخلاقی نیست بلکه توصیه ای پراگماتیستی و معطوف به نتیجه است.
اگر کسی که اصلا به اخلاق فضیلت باور نداشت اما یک فرصت نیم ساعتی داشت که بتواند ابزار و میزان خشونتی که می تواند اعمال کند و ابزار و میزان خشونتی که طرف مقابل که یک نظام مستقر است و از هرگونه امکانات و منابع انسانی و نظامی و اقتصادی و ارتباطی و .... برخوردار است را در مقابل هم بنشاند به سادگی می توانست نتیجه بگیرد که دست یازیدن به خشونت فقط به معنای دعوت طرف مقابل است که بیا و مرا ساقط کن.
فردی که تنها هدفش از این اعتراض ، خواستن حقوق مشروع خود است ، به هر قیمت می بایستی از خشونت بپرهیزد و تمام تلاشش بر این باشد که حکومت را به هر قیمتی و به هر شیوه ی ممکنی مجاب کند که صدای حق خواهیش را بشنود و او را به عنوان یک شهروندی که شهرش را و کشورش را و ملتش را دوست دارد اما حس میکند برخی از حقوقش ضایع شده است به رسمیت بشناسد.
نمی گویم این کار ساده است، نه نیست . زیرا متاسفانه امروزه تندروترین جناح حاکمیت برسر قدرت است و اساسا گوش شنوایی نمی خواهد داشته باشد ولی حداقل کار این است که حامیان این بخش از حکومت به اندازه ی آنان که در مسند نشسته اند بی اعتنا نیستند ، آنها هم فرزندانی دارند که حسهای مشابه جوانان معترض را در درون خود می پرورانند و به داخل خانه های تندروها می کشانند.
صبوری و آرامش و گستردن پیروزی به پیروزیهای کوچک و تدریجی ضرورت ناگزیر این حرکت است.
⬛️ بازنمایی تراژیک یک تصویر
✍🏼 محمدحسین ناجی
متاسفانه اخبار در کشور ما خصوصا در مورد مسائل حاد سیاسی و بخصوص در مورد اخبار مربوط به خیزش ( زن، زندگی، آزادی) قابل اطمینان نیست و من نه به اخبار خبرگزاری های داخلی و نه به اخبار خبرگزاری های خارجی اطمینان ندارم و در این مورد جای هیچ تعارفی نیست و بلکه یکی از بزرگترین شکست های نامرئی نظام این است که با دخالت سیاسی و امنیتی در خبررسانی اعتماد نه تنها بنده بلکه اعتماد اکثریت قشری را که اخبار را پیگیری می کنند از دست داده است و از دید یک جامعه شناس این یکی از بزرگترین نشانه های شکست یک نظام حکومتی در تحکیم پایه های مشروعیت خویش است اما وقتی که حکومتی این تلقی را داشته باشد که من می توانم با زور اسلحه یا با تهدید و ارعاب خودم را مستقر کنم حتی نیازی به درک یا بررسی این اماره ها و نشانه ها حس نمی کند.
ازینرو من صرفا از زاویه ای به بررسی وضعیت اجتماعی پرداخته ام که برایم عینیت داشته است و می تواند مبنای ارزیابیم واقع شود و آن عکس العملها و بازخوردهایی است که در عرض این سه ماه در قبال نوشته های خود گرفته ام.
تا جایی که می دانم افرادی که نوشته های من به دستشان رسیده است هم جوانان درگیر این خیزش، هم سیاستمداران از جناحهای مختلف و هم آکادمیسین ها و اعضای هیأت علمی دانشگاهها و هم تکنوکراتها و بوروکراتهای با سابقه و هم روشنفکران از دیدگاههای مختلف
آنهایی که زندگی روزمره و فشارهای اقتصادی آنچنان مشغولشان کرده که نه فرصت پرداختن به مسائل روز و نه انگیزه ی لازم را داشتند از این چرخه بیرون بوده اند.
باز خورد هایی که گرفته ام واقع یأس آور بود.
تقریبا کمتر از ده درصد از مخاطبین صرفا با یک نشان احساسی ،به نوشته ها عکس العمل نشان داده اند و کمتر از یک درصد در موردشان نظر داده اند چه نظر موافق و چه نظر مخالف
سکوت عمیق و معناداری کشور را فراگرفته است و ضرورت دارد که این سکوت ریشه یابی شده و آسیب شناسی دقیقی صورت گیرد.
اگر این سکوت را حمل بر بی حسی کنیم نشان یک استیصال مفرط و یأس مطلق است و بدین معناست که این افراد هر تلاشی در جهت بهبود اوضاع را بی فایده و اتلاف وقت و انرژی تلقی کرده و هیچ نظری را جدی تلقی نمی کنند و شاید صرفا به خواندن تیتر مطلب اکتفا کرده و از آن رد می شوند.
رشد و توسعه یک کشور فقط و فقط با همکاری همدلانه و امیدوارانه ی هموطنان ( و اجازه می خواهم واژه ای تاسیس کنم به نام وطندار) و وطنداران آن کشور.
می گویم وطندار چون گمان می کنم باید واژه ای به کار برده شود که اشاره به مالکیت افراد یک کشور بر تمام آن سرزمین به صورت مشاعی و با سهم مساوی داشته باشد.
اگر کرختی و بی حسی به هر دلیل و علتی بر وطنداران حاکم شد، آن سرزمین در خطر است، رشد و شکوفایی در آن متوقف خواهد شد و آن سرزمین در رقابت سخت بین المللی به شدت عقب خواهد ماند و خطر استیلای بیگانگان فزونی خواهد گرفت.
همه به خوبی می دانیم که استیلا در دنیای امروزی لزوما به شکل تصرف جغرافیایی نیست بلکه قدرتهای بزرگ به سادگی هر چه تمامتر می توانند نفوذ خود را توسط بخشی از مردم همان کشور گسترش داده و منافع مورد نظر خود را تأمین کنند.
این وضعیت باید زنگ خطر برای تک تک فرهیختگان کشور را به صدا در آورد و راه حلی برای این معضل اندیشیده شود.
اما همچنان امیدوارم که برداشت من از وضعیت روانی و فرهنگی کشور و جوانانی که معمار آینده ی کشورند نادرست بوده باشد و اوضاع بسی بهتر از آن باشد که من می فهمم.
✍🏼 محمدحسین ناجی
متاسفانه اخبار در کشور ما خصوصا در مورد مسائل حاد سیاسی و بخصوص در مورد اخبار مربوط به خیزش ( زن، زندگی، آزادی) قابل اطمینان نیست و من نه به اخبار خبرگزاری های داخلی و نه به اخبار خبرگزاری های خارجی اطمینان ندارم و در این مورد جای هیچ تعارفی نیست و بلکه یکی از بزرگترین شکست های نامرئی نظام این است که با دخالت سیاسی و امنیتی در خبررسانی اعتماد نه تنها بنده بلکه اعتماد اکثریت قشری را که اخبار را پیگیری می کنند از دست داده است و از دید یک جامعه شناس این یکی از بزرگترین نشانه های شکست یک نظام حکومتی در تحکیم پایه های مشروعیت خویش است اما وقتی که حکومتی این تلقی را داشته باشد که من می توانم با زور اسلحه یا با تهدید و ارعاب خودم را مستقر کنم حتی نیازی به درک یا بررسی این اماره ها و نشانه ها حس نمی کند.
ازینرو من صرفا از زاویه ای به بررسی وضعیت اجتماعی پرداخته ام که برایم عینیت داشته است و می تواند مبنای ارزیابیم واقع شود و آن عکس العملها و بازخوردهایی است که در عرض این سه ماه در قبال نوشته های خود گرفته ام.
تا جایی که می دانم افرادی که نوشته های من به دستشان رسیده است هم جوانان درگیر این خیزش، هم سیاستمداران از جناحهای مختلف و هم آکادمیسین ها و اعضای هیأت علمی دانشگاهها و هم تکنوکراتها و بوروکراتهای با سابقه و هم روشنفکران از دیدگاههای مختلف
آنهایی که زندگی روزمره و فشارهای اقتصادی آنچنان مشغولشان کرده که نه فرصت پرداختن به مسائل روز و نه انگیزه ی لازم را داشتند از این چرخه بیرون بوده اند.
باز خورد هایی که گرفته ام واقع یأس آور بود.
تقریبا کمتر از ده درصد از مخاطبین صرفا با یک نشان احساسی ،به نوشته ها عکس العمل نشان داده اند و کمتر از یک درصد در موردشان نظر داده اند چه نظر موافق و چه نظر مخالف
سکوت عمیق و معناداری کشور را فراگرفته است و ضرورت دارد که این سکوت ریشه یابی شده و آسیب شناسی دقیقی صورت گیرد.
اگر این سکوت را حمل بر بی حسی کنیم نشان یک استیصال مفرط و یأس مطلق است و بدین معناست که این افراد هر تلاشی در جهت بهبود اوضاع را بی فایده و اتلاف وقت و انرژی تلقی کرده و هیچ نظری را جدی تلقی نمی کنند و شاید صرفا به خواندن تیتر مطلب اکتفا کرده و از آن رد می شوند.
رشد و توسعه یک کشور فقط و فقط با همکاری همدلانه و امیدوارانه ی هموطنان ( و اجازه می خواهم واژه ای تاسیس کنم به نام وطندار) و وطنداران آن کشور.
می گویم وطندار چون گمان می کنم باید واژه ای به کار برده شود که اشاره به مالکیت افراد یک کشور بر تمام آن سرزمین به صورت مشاعی و با سهم مساوی داشته باشد.
اگر کرختی و بی حسی به هر دلیل و علتی بر وطنداران حاکم شد، آن سرزمین در خطر است، رشد و شکوفایی در آن متوقف خواهد شد و آن سرزمین در رقابت سخت بین المللی به شدت عقب خواهد ماند و خطر استیلای بیگانگان فزونی خواهد گرفت.
همه به خوبی می دانیم که استیلا در دنیای امروزی لزوما به شکل تصرف جغرافیایی نیست بلکه قدرتهای بزرگ به سادگی هر چه تمامتر می توانند نفوذ خود را توسط بخشی از مردم همان کشور گسترش داده و منافع مورد نظر خود را تأمین کنند.
این وضعیت باید زنگ خطر برای تک تک فرهیختگان کشور را به صدا در آورد و راه حلی برای این معضل اندیشیده شود.
اما همچنان امیدوارم که برداشت من از وضعیت روانی و فرهنگی کشور و جوانانی که معمار آینده ی کشورند نادرست بوده باشد و اوضاع بسی بهتر از آن باشد که من می فهمم.
➡️ایران در دوراهی انتخاب بین شرق و غرب⬅️
✍🏼 محمدحسین ناجی
شکی نیست که ایران کشوری است که با چهارده قرن آمیختگی فرهنگی با اسلام
در این تاریخ دراز آهنگ بخشهای مختلف سنتها و آیینها با دنیای پیرامون داد ستدی وسیع داشته است و اوج و حضیضهای بسیاری را تجربه کرده است.
بخشی از این سنتها مربوط است به نگرش فرهنگ رایج به زن و جایگاه آن در جامعه .
جامعه ما نیز بسان بسیاری جوامع دیگر با فرهنگی مردسالارانه عجین گشته که با تحولات جهانی که عمدتا در قرن نوزده و بیست رخ داده و کشور ما نیز بناچار از آن تحولات اثر پذیرفته ، تا حدودی در جهت اصلاح این نظام مردسالار گامهایی برداشته است.
کشورهای همسایه ی ما هم کم و بیش سرنوشت مشابهی داشته اند با اندکی تفاوت
امروز در غرب یا شمال غربی ما کشور ترکیه قرار دارد که با توجه به همسایگیش با اروپا تغییرات فرهنگی در مورد حقوق زن بسیار متفاوت از سرزمین ما راه پیموده است .
زنان ترکیه تقریبا چهل سال قبل از کشور ما حق رأی کسب کرده اند حتی پیشتر از برخی کشورهای اروپایی
زنان ترکیه تقریبا صد سال است در سایه ی تعلیمات آتاتورک آزادی را مضمضه می کنند.
در شرق ما کشور افغانستان قرار دارد که این روزها ، روزهای سیاه زنان افغان است.
همین روزها حق تحصیلات عالیه از آنها سلب شده است و راه دانشگاهها بر روی آنها بسته شده است.
ازینرو
نظام کنونی در دو راهی انتخاب است:
انتخاب بین شرق و غرب
بخشی از روحانیت که هنوز دلشان با مشروعه خواهان است و اسلام را با همان قرائت سنتی آن ، اسلام اصیل می دانند لااقل در دل سودای خانه نشین کردن زنان را می پرورانند. دوست دارند زن همان عورت سابق گردد ، در خانه محصور شود و تنها برای پدر کنیزی و برای همسر بچه داری کند.
اما بخشی دیگر که درک واضحتری از دنیای امروزی دارند و تا حدودی با انسان مدرن آشنا شده اند قانع شده اند که آن دعایی نامستجاب است.
خود آقای خمینی با اینکه در سال 42 از دسته ی اول بود و علیه حق رأی زنان شورید در سال 57 با دیدن شیرزنانی که حتی با حجاب مدنظر او در خیابانها علیه نظام سلطنتی دوش به دوش او مبارزه کردند تجدید نظر کرد و حضور زن در مناسبات اجتماعی را ضرورت تاریخی دانست و آن را تصویب کرد.
اگر روحانیت شیعه واقعا از ته دل بقای اسلام و تشیع را در ادامه ی حیات جامعه ایران آرزومندند باید با خواستهای به حق و غیرقابل مصالحه زنان امروز به نوعی کنار بیایند و آنها را به رسمیت بشناسند.
روحانیت بهتر از هر صنف دیگر می دانند که ایمان کار دل است و با زور چماق نمی توان دلی را فتح کرد و ایمان را در آن چپاند.
✍🏼 محمدحسین ناجی
شکی نیست که ایران کشوری است که با چهارده قرن آمیختگی فرهنگی با اسلام
در این تاریخ دراز آهنگ بخشهای مختلف سنتها و آیینها با دنیای پیرامون داد ستدی وسیع داشته است و اوج و حضیضهای بسیاری را تجربه کرده است.
بخشی از این سنتها مربوط است به نگرش فرهنگ رایج به زن و جایگاه آن در جامعه .
جامعه ما نیز بسان بسیاری جوامع دیگر با فرهنگی مردسالارانه عجین گشته که با تحولات جهانی که عمدتا در قرن نوزده و بیست رخ داده و کشور ما نیز بناچار از آن تحولات اثر پذیرفته ، تا حدودی در جهت اصلاح این نظام مردسالار گامهایی برداشته است.
کشورهای همسایه ی ما هم کم و بیش سرنوشت مشابهی داشته اند با اندکی تفاوت
امروز در غرب یا شمال غربی ما کشور ترکیه قرار دارد که با توجه به همسایگیش با اروپا تغییرات فرهنگی در مورد حقوق زن بسیار متفاوت از سرزمین ما راه پیموده است .
زنان ترکیه تقریبا چهل سال قبل از کشور ما حق رأی کسب کرده اند حتی پیشتر از برخی کشورهای اروپایی
زنان ترکیه تقریبا صد سال است در سایه ی تعلیمات آتاتورک آزادی را مضمضه می کنند.
در شرق ما کشور افغانستان قرار دارد که این روزها ، روزهای سیاه زنان افغان است.
همین روزها حق تحصیلات عالیه از آنها سلب شده است و راه دانشگاهها بر روی آنها بسته شده است.
ازینرو
نظام کنونی در دو راهی انتخاب است:
انتخاب بین شرق و غرب
بخشی از روحانیت که هنوز دلشان با مشروعه خواهان است و اسلام را با همان قرائت سنتی آن ، اسلام اصیل می دانند لااقل در دل سودای خانه نشین کردن زنان را می پرورانند. دوست دارند زن همان عورت سابق گردد ، در خانه محصور شود و تنها برای پدر کنیزی و برای همسر بچه داری کند.
اما بخشی دیگر که درک واضحتری از دنیای امروزی دارند و تا حدودی با انسان مدرن آشنا شده اند قانع شده اند که آن دعایی نامستجاب است.
خود آقای خمینی با اینکه در سال 42 از دسته ی اول بود و علیه حق رأی زنان شورید در سال 57 با دیدن شیرزنانی که حتی با حجاب مدنظر او در خیابانها علیه نظام سلطنتی دوش به دوش او مبارزه کردند تجدید نظر کرد و حضور زن در مناسبات اجتماعی را ضرورت تاریخی دانست و آن را تصویب کرد.
اگر روحانیت شیعه واقعا از ته دل بقای اسلام و تشیع را در ادامه ی حیات جامعه ایران آرزومندند باید با خواستهای به حق و غیرقابل مصالحه زنان امروز به نوعی کنار بیایند و آنها را به رسمیت بشناسند.
روحانیت بهتر از هر صنف دیگر می دانند که ایمان کار دل است و با زور چماق نمی توان دلی را فتح کرد و ایمان را در آن چپاند.
☑️ پروژه ی امر سیاسی تا اطلاع ثانوی احتمالا به بایگانی منتقل می شود.
✍🏼 محمدحسین ناجی
سیاست امری جمعی بلکه امری تیمی و نیازمند همکاری داوطلبانه و بلکه ایثارگرانه است. چون در ذات خود جدا کردن سهمی از خود به نفع دیگران است.
گرچه در تئوری می توان گفت که اساسا انسان حیوانی سیاسی است و خواسته یا ناخواسته در بخشی از بازی سیاست حضور دارد ، اما این تعریف آنچنان عام است که بی تفاوتی فرد به سیاستهای اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی که در اطرافش می گذرد هم نوعی سیاست انگاشته می شود.
به تعبیر دیگر صرفنظر کردن افراد انسانی از حقوق اجتماعی خود هم نوعی حق شمرده می شود ، حقی که اکثریت جامعه ی ما خواهی نخواهی از این بخش از حقوق خود بهره می برند و به خود می گویند که به من چه فلانی چه می کند و آن یکی فلانک چه عکس العملی نشان می دهد و این رفتار ادامه دارد تا روزی که سیاست ، از بد حادثه خود را بر زندگی فرد تحمیل کند و تازه به یادش می افتد که باید دیگران در کنارش باشند و زمین و زمان را محکوم می کند که ذره ای انسانیت، رحم و مروت و انساندوستی در بین مردم نمانده است.
معمولا هیچکس در زندگی به یادش نمی افتد که: حاسبوا قبل ان تحاسبوا
از خود حسابرسی کنید قبل از اینکه دیگران شما را وادار به حسابرسی کنند.
اما اگر همه ی آحاد یک جامعه با چنین حسی بیدار زندگی می کردند که آن جامعه بهشت می شد.
ازینرو معمولا در جوامعی مثل جامعه ما صرفا آنهایی در بخش سیاست فعالند که از سیاست طمع رزق و روزی دارند حتی اگر از زبانشان ورد خدمت به مردم نیفتد و لقلقه ی زبانشان باشد.
خصوصا در جامعه ی امروزی ما که سرمایه داری فرهنگ خود را سالهاست که بسط داده و میل به ثروت اندوزی و تکاثر ، مسابقه ی تجمل و اشرافیت اکثریت را فتح کرده است و در حداقل صورت میل به رفاه و بالا بردن سطح آسایش و بهره مندی و افزودن ذخیره ها فردیت را همچون سرطانی لاعلاج بر جان انسانها مسلط کرده است ، امید بهبود بسی واهی می نماید.
خیزش نوبنیاد جامعه نور امیدی است که نسل جوان ضرورت کار سیاسی را دریابد و آستین بالا زده و گامهای بنیادی را برای تاسیس سیاست ورزی مدرن بردارد، که اگر محقق شود به تعبیر من فاصله اش با نتیجه گیری فاصله 42 تا 57 خواهد بود.
ازینرو کار نو را باید به نسل نو سپرد .
کار ما فقط می تواند در حد تئوری پردازی و آموزش و انتقال تجربه باشد اگر کسی منتظر چنین چیزی بوده باشد.
انسانها اگر خیلی باهوش باشند از تجربه دیگران می آموزند اگر نه، برای دیگران تجربه می شوند.
✍🏼 محمدحسین ناجی
سیاست امری جمعی بلکه امری تیمی و نیازمند همکاری داوطلبانه و بلکه ایثارگرانه است. چون در ذات خود جدا کردن سهمی از خود به نفع دیگران است.
گرچه در تئوری می توان گفت که اساسا انسان حیوانی سیاسی است و خواسته یا ناخواسته در بخشی از بازی سیاست حضور دارد ، اما این تعریف آنچنان عام است که بی تفاوتی فرد به سیاستهای اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی که در اطرافش می گذرد هم نوعی سیاست انگاشته می شود.
به تعبیر دیگر صرفنظر کردن افراد انسانی از حقوق اجتماعی خود هم نوعی حق شمرده می شود ، حقی که اکثریت جامعه ی ما خواهی نخواهی از این بخش از حقوق خود بهره می برند و به خود می گویند که به من چه فلانی چه می کند و آن یکی فلانک چه عکس العملی نشان می دهد و این رفتار ادامه دارد تا روزی که سیاست ، از بد حادثه خود را بر زندگی فرد تحمیل کند و تازه به یادش می افتد که باید دیگران در کنارش باشند و زمین و زمان را محکوم می کند که ذره ای انسانیت، رحم و مروت و انساندوستی در بین مردم نمانده است.
معمولا هیچکس در زندگی به یادش نمی افتد که: حاسبوا قبل ان تحاسبوا
از خود حسابرسی کنید قبل از اینکه دیگران شما را وادار به حسابرسی کنند.
اما اگر همه ی آحاد یک جامعه با چنین حسی بیدار زندگی می کردند که آن جامعه بهشت می شد.
ازینرو معمولا در جوامعی مثل جامعه ما صرفا آنهایی در بخش سیاست فعالند که از سیاست طمع رزق و روزی دارند حتی اگر از زبانشان ورد خدمت به مردم نیفتد و لقلقه ی زبانشان باشد.
خصوصا در جامعه ی امروزی ما که سرمایه داری فرهنگ خود را سالهاست که بسط داده و میل به ثروت اندوزی و تکاثر ، مسابقه ی تجمل و اشرافیت اکثریت را فتح کرده است و در حداقل صورت میل به رفاه و بالا بردن سطح آسایش و بهره مندی و افزودن ذخیره ها فردیت را همچون سرطانی لاعلاج بر جان انسانها مسلط کرده است ، امید بهبود بسی واهی می نماید.
خیزش نوبنیاد جامعه نور امیدی است که نسل جوان ضرورت کار سیاسی را دریابد و آستین بالا زده و گامهای بنیادی را برای تاسیس سیاست ورزی مدرن بردارد، که اگر محقق شود به تعبیر من فاصله اش با نتیجه گیری فاصله 42 تا 57 خواهد بود.
ازینرو کار نو را باید به نسل نو سپرد .
کار ما فقط می تواند در حد تئوری پردازی و آموزش و انتقال تجربه باشد اگر کسی منتظر چنین چیزی بوده باشد.
انسانها اگر خیلی باهوش باشند از تجربه دیگران می آموزند اگر نه، برای دیگران تجربه می شوند.
✅ مردم همه گوسفندند و ما چوپان !
✍️ ناصر نقویان
سال 87 بود کتابی به قلم زیبای سید مهدی شجاعی نویسنده توانای کشور نوشته شد اما پس از اولین انتشار شاهد جمع اوری کتاب از کتابفروشی ها بودیم که بعد ها عنوان شد این کار به درخواست نویسنده کتاب بوده و نه ممنوع شدن آن.
کتاب که طرح روی جلد به ظاهر طنز و فانتزی دارد دارای مطالبی است که به جرات میتوان گفت برای اولین بار است که به این شکل نوشته میشود و شاید تا سالها تکرار نشود.
اما چیزی که تمامی نگاه ها را به خود جلب میکرد داستان شیوا و جملاتی است که با فونت درشت تر در دل این کتاب جای داده شده که در ادامه خلاصه ای از ان را می بینیم:
پادشاهی به نام ممول در کشوری خیالی به نام غربستان پادشاهی میکرد.
او مرد و وصیت کرده بود مردم با انتخاباتی هر دوسال یکبار یکی از 25 پسرش را برای پادشاهی انتخاب کنند.
مردم هر دوسال یکبار یکی از فرزندان او را كه هر كدام يك "دمو" بودند را انتخاب و فرد برگزیده به شیوه ای حکومت کرد.
اما هيچكدام از اين دموهاي شماره و ستاره دار نتوانستند اوضاع كشور را به سامان برسانند و دست آخر مردم تصميم گرفتند ، پسری که عقب مانده بود و مشکلات ظاهری داشت به نام دموقراضه را به سلطنت برسانند.
اما او طور دیگری عمل کرد.
افرادی مانند خود را به پست و مقام رساند ولی دیالوگ هایی که با همین افراد داشت برگ برنده این داستان است :
مردم همه گوسفندند و ما چوپان:
حواستان باشد!
بزرگترین اشتباه در حکومت، بها دادن به مردم، یا ارزش قائل شدن برای مردم است.
شما مطمئن باشید که اگر برای مردم، ارزشی بیش از گوسفند قائل شوید، نمیتوانید بر آنها حکومت کنید.
بهای مردم را شما معین میکنید، نه خودشان.
اگر شما بر مردم قیمت نگذارید، آنها قیمتی بر خودشان میگذارند که هیچجور نمیتوانید بخرید.
و تازه این گوسفند که من گفتم بالاترین قیمت است: قیمت آدمهای اندیشمند چاق و چله.
قیمت بقیهی مردم، حداکثر در حد پشكل گوسفند است و نه بیشتر.
طوری برنامهریزی کنید که مردم از صبح تا شب بدوند و آخر شب هم نرسند. مردم اگر مایحتاج خود را آسان به دست بیاورند، اگر وقت اضافه داشته باشند، عصیان میکنند، بداخلاقی میکنند و به فکر اعتراض و انقلاب و این حرفها میافتند.
یک تشکیلاتی را تأسیس کنید که کارش چرخاندن مردم باشد، یا چرخاندن لقمه دور سر مردم.
کارش چیدن موانع مختلف، پیش پای مردم باشد. فرض کنید که آب دریا فاصلهاش با مردم به اندازه دراز کردن یک دست است. جای دریا را نمیتوان عوض کرد، اما راه مردم را که میشود دور کرد.
هزار جور قانون میشود وضع کرد که مردم دور کرهٔ زمین بچرخند و دست آخر به همان نقطهای برسند که قبلاً بودهاند. و از شما به خاطر رسیدن به همان نقطه، تشکر هم بکنند.
مردم را به دو دسته تقسیم کنید و به یک دسته حقوق و مواجب بدهید که مراقب آن دستهی دیگر باشند.
دسته اول، به طمع مواجب یا از ترس قطع شدن مواجب، مرید شما میشوند
و دستهی دوم، از ترس دستهی اول، مطیع و منقاد شما.
به این ترتیب، مملکت، خود به خود اداره میشود، بیآنکه شما زحمتی بکشید یا دغدغهای داشته باشید.
مردم به دو دستهی خیلی نامساوی تقسیم میشوند: عوام و خواص. نسبت این دو با هم، نسبت ۹۹ به ۱ است. یعنی از هر ۱۰۰ نفر، ۹۹ نفر عواماند – عین خودمان – و یک نفر خواص است. و هیچ آدم عاقلی، ۹۹ را نمیگذارد، یک را بردارد.
پس خواص را در شمار هیچیک از اعضای بدن خود به حساب نیاورید و در صورت لزوم، فقط به جلب رضایت عوام فکر کنید.
چرا که:
اولاً: جلب رضایت عوام، بسیار آسانتر از خواص است.
ثانیاً: رضایت عوام را فلهای میشود جلب کرد ولی خواص را یکی یکی؛ آن هم اگر بشود.
ثالثاً: عقل عوام به چشمشان است ولی عقل خواص، هر کدام، یک جایشان است که با زحمت هم نمیتوان جایش را پیدا کرد.
از همه مهمتر، در انتخابات و رأیگیری، رأی خواص و عوام یکاندازه است. رأی آدم خاص که بیشتر یا بزرگتر از آدم عوام نیست.
پس آدم باید مغز خر خورده باشد که خواص را با همهی مشکلاتشان جدی بگیرد.
خلاصه این که: این عواماند که سرنوشت و تقدیر خواص را رقم میزنند.
پس خود خواص را نباید جدی گرفت، ولی خطر خواص را چرا. خیلی باید مراقب بود. این خواص، موجودات پلید و ناشناختهای هستند که اگر ازشان غافل شوید، کار دستتان میدهند.
عوام، هزارتایش کم است و خواص یکدانهاش زیاد. اگر توانستید سرشان را زیر آب بکنید، بکنید وگرنه لااقل مراقب باشید که یکیشان دوتا نشود.
/دموکراسی یا دموقراضه
✍️ ناصر نقویان
سال 87 بود کتابی به قلم زیبای سید مهدی شجاعی نویسنده توانای کشور نوشته شد اما پس از اولین انتشار شاهد جمع اوری کتاب از کتابفروشی ها بودیم که بعد ها عنوان شد این کار به درخواست نویسنده کتاب بوده و نه ممنوع شدن آن.
کتاب که طرح روی جلد به ظاهر طنز و فانتزی دارد دارای مطالبی است که به جرات میتوان گفت برای اولین بار است که به این شکل نوشته میشود و شاید تا سالها تکرار نشود.
اما چیزی که تمامی نگاه ها را به خود جلب میکرد داستان شیوا و جملاتی است که با فونت درشت تر در دل این کتاب جای داده شده که در ادامه خلاصه ای از ان را می بینیم:
پادشاهی به نام ممول در کشوری خیالی به نام غربستان پادشاهی میکرد.
او مرد و وصیت کرده بود مردم با انتخاباتی هر دوسال یکبار یکی از 25 پسرش را برای پادشاهی انتخاب کنند.
مردم هر دوسال یکبار یکی از فرزندان او را كه هر كدام يك "دمو" بودند را انتخاب و فرد برگزیده به شیوه ای حکومت کرد.
اما هيچكدام از اين دموهاي شماره و ستاره دار نتوانستند اوضاع كشور را به سامان برسانند و دست آخر مردم تصميم گرفتند ، پسری که عقب مانده بود و مشکلات ظاهری داشت به نام دموقراضه را به سلطنت برسانند.
اما او طور دیگری عمل کرد.
افرادی مانند خود را به پست و مقام رساند ولی دیالوگ هایی که با همین افراد داشت برگ برنده این داستان است :
مردم همه گوسفندند و ما چوپان:
حواستان باشد!
بزرگترین اشتباه در حکومت، بها دادن به مردم، یا ارزش قائل شدن برای مردم است.
شما مطمئن باشید که اگر برای مردم، ارزشی بیش از گوسفند قائل شوید، نمیتوانید بر آنها حکومت کنید.
بهای مردم را شما معین میکنید، نه خودشان.
اگر شما بر مردم قیمت نگذارید، آنها قیمتی بر خودشان میگذارند که هیچجور نمیتوانید بخرید.
و تازه این گوسفند که من گفتم بالاترین قیمت است: قیمت آدمهای اندیشمند چاق و چله.
قیمت بقیهی مردم، حداکثر در حد پشكل گوسفند است و نه بیشتر.
طوری برنامهریزی کنید که مردم از صبح تا شب بدوند و آخر شب هم نرسند. مردم اگر مایحتاج خود را آسان به دست بیاورند، اگر وقت اضافه داشته باشند، عصیان میکنند، بداخلاقی میکنند و به فکر اعتراض و انقلاب و این حرفها میافتند.
یک تشکیلاتی را تأسیس کنید که کارش چرخاندن مردم باشد، یا چرخاندن لقمه دور سر مردم.
کارش چیدن موانع مختلف، پیش پای مردم باشد. فرض کنید که آب دریا فاصلهاش با مردم به اندازه دراز کردن یک دست است. جای دریا را نمیتوان عوض کرد، اما راه مردم را که میشود دور کرد.
هزار جور قانون میشود وضع کرد که مردم دور کرهٔ زمین بچرخند و دست آخر به همان نقطهای برسند که قبلاً بودهاند. و از شما به خاطر رسیدن به همان نقطه، تشکر هم بکنند.
مردم را به دو دسته تقسیم کنید و به یک دسته حقوق و مواجب بدهید که مراقب آن دستهی دیگر باشند.
دسته اول، به طمع مواجب یا از ترس قطع شدن مواجب، مرید شما میشوند
و دستهی دوم، از ترس دستهی اول، مطیع و منقاد شما.
به این ترتیب، مملکت، خود به خود اداره میشود، بیآنکه شما زحمتی بکشید یا دغدغهای داشته باشید.
مردم به دو دستهی خیلی نامساوی تقسیم میشوند: عوام و خواص. نسبت این دو با هم، نسبت ۹۹ به ۱ است. یعنی از هر ۱۰۰ نفر، ۹۹ نفر عواماند – عین خودمان – و یک نفر خواص است. و هیچ آدم عاقلی، ۹۹ را نمیگذارد، یک را بردارد.
پس خواص را در شمار هیچیک از اعضای بدن خود به حساب نیاورید و در صورت لزوم، فقط به جلب رضایت عوام فکر کنید.
چرا که:
اولاً: جلب رضایت عوام، بسیار آسانتر از خواص است.
ثانیاً: رضایت عوام را فلهای میشود جلب کرد ولی خواص را یکی یکی؛ آن هم اگر بشود.
ثالثاً: عقل عوام به چشمشان است ولی عقل خواص، هر کدام، یک جایشان است که با زحمت هم نمیتوان جایش را پیدا کرد.
از همه مهمتر، در انتخابات و رأیگیری، رأی خواص و عوام یکاندازه است. رأی آدم خاص که بیشتر یا بزرگتر از آدم عوام نیست.
پس آدم باید مغز خر خورده باشد که خواص را با همهی مشکلاتشان جدی بگیرد.
خلاصه این که: این عواماند که سرنوشت و تقدیر خواص را رقم میزنند.
پس خود خواص را نباید جدی گرفت، ولی خطر خواص را چرا. خیلی باید مراقب بود. این خواص، موجودات پلید و ناشناختهای هستند که اگر ازشان غافل شوید، کار دستتان میدهند.
عوام، هزارتایش کم است و خواص یکدانهاش زیاد. اگر توانستید سرشان را زیر آب بکنید، بکنید وگرنه لااقل مراقب باشید که یکیشان دوتا نشود.
/دموکراسی یا دموقراضه
برای برافتادن همیشگی استبداد، خودمان را به وجهی دیرپا و برگشت ناپذیر به مبارزانی متین، خشونت پرهیز، باحوصله، هوشمند و خِرَدگَرا در مقابله با مستبدین مبدل کنیم
✍🏻 امیرسالار داودی
"اکنون که ماه ژوئن با مراسم فارغ التحصیلی و سخنرانیهایش نزدیک می شود، فکری از خاطرم میگذرد. زیاد در مورد زندگی حرفه ای، امنیت شغلی و خوشبختی میشنوید. من بحث در مورد این موضوعات را به روسای دانشکدهها، روسای مدارس و شاگرد اولهای شما وامی گذارم؛ اما یک موضوع مرتبط با فارغ التحصیلی هست که مایلم با شما در میان بگذارم.
هر حرفهای که ممکن است برای خود انتخاب کنید( پزشک، معلم، وکیلدادگستری، کارگر، مهندس، نظامی، ویراستار، پرستار، باغبان و ...) اجازه دهید حرفه دیگری را نیز به شما پیشنهاد کنم( تا در کنار حرفه خود برگزیدهتان ) که همراه آن تعقیب کنید. مبارزی متعهد در راه حقوق مدنی بشوید و آن را به یکی از بخشهای اصلی زندگی خود تبدیل کنید.
این شما را پزشک بهتر، وکیل دادگستری بهتر، مهندس بهتر و یا معلم و کارگر و سبزی فروش و باغبان و هنرمند و نظامی بهتری خواهد کرد و روح شما را به نحو بینظیر و بیبدیلی غنی میسازد و به شما آن احساس نادر شرافت را می بخشد که(چنین شرافتی) تنها میتواند از عشق و کمکی بیچشمداشت به هم نوعانتان ناشی بشود.
آری، از انسانیت یک حرفه بسازید. خود را به مبارزه شریف برای حقوق برابر متعهد کنید. با این کار از خود شخص بهتری و از ملت و کشور خود، ملت و کشور بهتری برای زندگی خواهید ساخت."
بیانیه دکتر مارتین لوتر کینگ در ارتباط با راهپیمایی جوانان به نفع مدارس یک پارچه و عاری از تبعیض و تفکیک نژادی
۱۸ آوریل ۱۹۵۹ میلادی؛ شهر واشنگتن دی سی، ایالات متحده آمریکا
(برگرفته از کتاب زندگی نامه خودنوشت دکتر مارتین لوتر کینگ، ترجمه محمدرضا معمار صادقی،نشر کرگدن، سال ۱۴۰۰، صفحه۲۰۲)
من از همه و خصوصاً حقوق دانان عزیز، وکلای دادگستری و قضات محترم می خواهم و این خواهش را به کلام شهید راه آزادی "دکتر مارتین لوتر کینگ" در بالا تضمین میکنم که بیائید برای رسیدن به ایرانی آزاد و سعادتی پایدار و ابدی و بر افتادن همیشگی استبداد، خودمان را به وجهی دیرپا و برگشت ناپذیر به مبارزانی متین، خشونت پرهیز، باحوصله، هوشمند و خِرَد گَرا در مقابله با مستبدین مبدل کنیم و در راستای چنین تبدیل و تحولی همواره متعهد و ملتزم باشیم.
بیایید تامُّل کنیم که تنها راه رسیدن به ایرانی رها و آزاد، تحقیقاً تبدیل شدن فرد فرد ما به مبارزانی با همان اوصافی است که عرض شد.
امیرسالار داودی
وکیل دادگستری زندانی
اوین - بند ۴- سالن ۳
۵ دی ماه ۱۴۰۱ شمسی
✍🏻 امیرسالار داودی
"اکنون که ماه ژوئن با مراسم فارغ التحصیلی و سخنرانیهایش نزدیک می شود، فکری از خاطرم میگذرد. زیاد در مورد زندگی حرفه ای، امنیت شغلی و خوشبختی میشنوید. من بحث در مورد این موضوعات را به روسای دانشکدهها، روسای مدارس و شاگرد اولهای شما وامی گذارم؛ اما یک موضوع مرتبط با فارغ التحصیلی هست که مایلم با شما در میان بگذارم.
هر حرفهای که ممکن است برای خود انتخاب کنید( پزشک، معلم، وکیلدادگستری، کارگر، مهندس، نظامی، ویراستار، پرستار، باغبان و ...) اجازه دهید حرفه دیگری را نیز به شما پیشنهاد کنم( تا در کنار حرفه خود برگزیدهتان ) که همراه آن تعقیب کنید. مبارزی متعهد در راه حقوق مدنی بشوید و آن را به یکی از بخشهای اصلی زندگی خود تبدیل کنید.
این شما را پزشک بهتر، وکیل دادگستری بهتر، مهندس بهتر و یا معلم و کارگر و سبزی فروش و باغبان و هنرمند و نظامی بهتری خواهد کرد و روح شما را به نحو بینظیر و بیبدیلی غنی میسازد و به شما آن احساس نادر شرافت را می بخشد که(چنین شرافتی) تنها میتواند از عشق و کمکی بیچشمداشت به هم نوعانتان ناشی بشود.
آری، از انسانیت یک حرفه بسازید. خود را به مبارزه شریف برای حقوق برابر متعهد کنید. با این کار از خود شخص بهتری و از ملت و کشور خود، ملت و کشور بهتری برای زندگی خواهید ساخت."
بیانیه دکتر مارتین لوتر کینگ در ارتباط با راهپیمایی جوانان به نفع مدارس یک پارچه و عاری از تبعیض و تفکیک نژادی
۱۸ آوریل ۱۹۵۹ میلادی؛ شهر واشنگتن دی سی، ایالات متحده آمریکا
(برگرفته از کتاب زندگی نامه خودنوشت دکتر مارتین لوتر کینگ، ترجمه محمدرضا معمار صادقی،نشر کرگدن، سال ۱۴۰۰، صفحه۲۰۲)
من از همه و خصوصاً حقوق دانان عزیز، وکلای دادگستری و قضات محترم می خواهم و این خواهش را به کلام شهید راه آزادی "دکتر مارتین لوتر کینگ" در بالا تضمین میکنم که بیائید برای رسیدن به ایرانی آزاد و سعادتی پایدار و ابدی و بر افتادن همیشگی استبداد، خودمان را به وجهی دیرپا و برگشت ناپذیر به مبارزانی متین، خشونت پرهیز، باحوصله، هوشمند و خِرَد گَرا در مقابله با مستبدین مبدل کنیم و در راستای چنین تبدیل و تحولی همواره متعهد و ملتزم باشیم.
بیایید تامُّل کنیم که تنها راه رسیدن به ایرانی رها و آزاد، تحقیقاً تبدیل شدن فرد فرد ما به مبارزانی با همان اوصافی است که عرض شد.
امیرسالار داودی
وکیل دادگستری زندانی
اوین - بند ۴- سالن ۳
۵ دی ماه ۱۴۰۱ شمسی
با اصل ماجرا کاری ندارم.
کاری ندارم که زبان سخن گفتن با هنر و اهل هنر ، زبان زور و حبس و تعزیر نیست
کاری ندارم که انسانها حق آزادی بیان دارند
کاری ندارم که پذیرفتن حقوق مدنی انسانها در قرن 21 یک ضرورت ناگزیر و انکارناپذیر است
کاری ندارم که مردم ترانه علیدوستی را دوست دارند
تمام سخنم در این نوشته به یک اختلاف عظیم فرهنگی است.
ژولیت بینوش هنرپیشه فرانسوی در محکوم کردن حبس ترانه علیدوستی
♦️نوشته است:ننگ بر اعدامها
و نگفته است مرگ بر حکومت! یا مرگ بر ایران! یا مرگ بر یک فرد یا افراد خاص
♦️گفته است: ننگ بر سنگدلی و نفهمی
و نگفته است ننگ بر سنگدلان و نفهمان
اگر جامعه ایران همین یک نکته را خوب یاد می گرفت
اگر رهبران انقلاب 57 به مردم یاد می دادند که به جای مرگ بر شاه بگویند:
ننگ بر استبداد
ننگ بر شکنجه
ننگ بر اختناق
ننگ بر استعمار
امروز ایران کشور دیگری بود و ملت ایران بسی ارجمندتر ، عزتمندتر ، سرافرازتر و آزادتر بودند.
ما باید یاد بگیریم که بگوییم:
♦️مرگ بر دیکتاتوری
و نگوییم :مرگ بر دیکتاتور
کاری ندارم که زبان سخن گفتن با هنر و اهل هنر ، زبان زور و حبس و تعزیر نیست
کاری ندارم که انسانها حق آزادی بیان دارند
کاری ندارم که پذیرفتن حقوق مدنی انسانها در قرن 21 یک ضرورت ناگزیر و انکارناپذیر است
کاری ندارم که مردم ترانه علیدوستی را دوست دارند
تمام سخنم در این نوشته به یک اختلاف عظیم فرهنگی است.
ژولیت بینوش هنرپیشه فرانسوی در محکوم کردن حبس ترانه علیدوستی
♦️نوشته است:ننگ بر اعدامها
و نگفته است مرگ بر حکومت! یا مرگ بر ایران! یا مرگ بر یک فرد یا افراد خاص
♦️گفته است: ننگ بر سنگدلی و نفهمی
و نگفته است ننگ بر سنگدلان و نفهمان
اگر جامعه ایران همین یک نکته را خوب یاد می گرفت
اگر رهبران انقلاب 57 به مردم یاد می دادند که به جای مرگ بر شاه بگویند:
ننگ بر استبداد
ننگ بر شکنجه
ننگ بر اختناق
ننگ بر استعمار
امروز ایران کشور دیگری بود و ملت ایران بسی ارجمندتر ، عزتمندتر ، سرافرازتر و آزادتر بودند.
ما باید یاد بگیریم که بگوییم:
♦️مرگ بر دیکتاتوری
و نگوییم :مرگ بر دیکتاتور
🟢باز هم می گویم من یک وسط بازم🟢
✍🏼 محمدحسین ناجی
➕➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➕
در چند روز گذشته افتخاری نصیبم شد و فرصت تخاطبی دست داد با بزرگوارانی که مرا به براندازی و مقابله با نظام متصف می کردند.
در این سه ماه اکثر تیرهای اتهامی که من با آن مواجه بودم ، حمایت از نظام جمهوری اسلامی بود و اینکه در مقابل حق و عدالت و آزادی ایستاده ام و از خشونت سیستماتیک نظام حمایت می کنم و در یک کلمه وسط بازم
فحشهای متنوعی را در گفتگوهای مجازی نوش جان کردم اما همه را بر عصبانیت مخاطبان و شرایط برانگیختگی هیجانی زمانه حمل کردم و تمام تلاشم را برای درک مخاطب انجام دادم گرچه مطمئن نیستم که کاملا موفق بوده باشم
با شنیدن این نوع دیگر از اتهامها بار دیگر به درستی این تئوری بیشتر مطمئن شدم که داوری انسانها خواهی نخواهی از فیلتر باورها و تعلقات و عواطف شخصی و لحظه ای می گذرد .
اکثر انسانها در مواجهه با پیرامون خود معمولا آنچه را دوست دارند ببینند ، در می یابند
و حسی که از اتفاقات و حوادث و رفتار مخاطبینشان می گیرند حسی است که بتواند هیجانات و عواطفشان در آن لحظه را پاسخگو باشد.
بارها عرض کرده ام که من سالهای سال است که با سیاستهای اعمالی نظام در بسیاری از موارد خصوصا مواردی که به حقوق بشر مربوط می شود زاویه دارم و حتی المقدور هم تلاش کرده ام نظراتم را به سمع مسئولان برسانم اما هرگز مبارزه ی خشونت آمیز با هرگونه بی عدالتی را قبول نکرده ام و تایید نکرده ام
آنگونه مبارزات به باور من مخصوص دوران صغارت انسان بوده است و بشر امروزی در مقیاس وسیعی دوران صغارتش را سپری کرده و به طرف بلوغ در حرکت است.
روانشناسی انسان می گوید که رفتار انسان به تدریج منش او می شود و کسی که به مبارزه ی خشونت آمیز خو بگیرد ذاتا یک خشونت ورز خواهد شد.
در این دوره از مدنیت ، انسانها حقوق خود را از طریق گفت و گوهای همگرا با آنهایی که مشکل مشترک دارند و با فهم این ضرورت که مشکل را تنها با همکاری گروهی و با برنامه ریزی و مدیریت جمعی می توانند حل کنند، تحصیل می کنند.
و زمان ، زمان تعلیم این آموزه است و به باور من این پروسه همین سه ماه قبل در کشورم آغاز شده است و روزهای روشنی در انتظار کشور عزیزم نشسته است.
ازینرو به آن دوستان منتقدم عرض می کنم که بیهوده برای خود دشمن تراشی نکنند. ذاتا این بدترین نوع تخاطب است که انسان بکوشد از یک دوست، دشمن بتراشد.
چه آنها بخواهد و چه نخواهند من دوست آنها و دوست تمام هموطنانم هستم
من با تمام ایرانیان سرنوشتی مشترک و منافع و مضاری مشترک دارم و همین به تنهایی مرا مجاب می کند که با تک تک ایرانیان طرح دوستی و گفت و گوی همگرا بریزم و تا آخرین نفسم همچنان برای گسترش این دوستی تلاش خواهم کرد و بر این دوستی وفادار خواهم ماند.
باز نخواهید ان قلت بسازید . چون کسانی که خود را به بیگانه فروخته باشند دیگر هموطن من نیستند.
✍🏼 محمدحسین ناجی
➕➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➰➕
در چند روز گذشته افتخاری نصیبم شد و فرصت تخاطبی دست داد با بزرگوارانی که مرا به براندازی و مقابله با نظام متصف می کردند.
در این سه ماه اکثر تیرهای اتهامی که من با آن مواجه بودم ، حمایت از نظام جمهوری اسلامی بود و اینکه در مقابل حق و عدالت و آزادی ایستاده ام و از خشونت سیستماتیک نظام حمایت می کنم و در یک کلمه وسط بازم
فحشهای متنوعی را در گفتگوهای مجازی نوش جان کردم اما همه را بر عصبانیت مخاطبان و شرایط برانگیختگی هیجانی زمانه حمل کردم و تمام تلاشم را برای درک مخاطب انجام دادم گرچه مطمئن نیستم که کاملا موفق بوده باشم
با شنیدن این نوع دیگر از اتهامها بار دیگر به درستی این تئوری بیشتر مطمئن شدم که داوری انسانها خواهی نخواهی از فیلتر باورها و تعلقات و عواطف شخصی و لحظه ای می گذرد .
اکثر انسانها در مواجهه با پیرامون خود معمولا آنچه را دوست دارند ببینند ، در می یابند
و حسی که از اتفاقات و حوادث و رفتار مخاطبینشان می گیرند حسی است که بتواند هیجانات و عواطفشان در آن لحظه را پاسخگو باشد.
بارها عرض کرده ام که من سالهای سال است که با سیاستهای اعمالی نظام در بسیاری از موارد خصوصا مواردی که به حقوق بشر مربوط می شود زاویه دارم و حتی المقدور هم تلاش کرده ام نظراتم را به سمع مسئولان برسانم اما هرگز مبارزه ی خشونت آمیز با هرگونه بی عدالتی را قبول نکرده ام و تایید نکرده ام
آنگونه مبارزات به باور من مخصوص دوران صغارت انسان بوده است و بشر امروزی در مقیاس وسیعی دوران صغارتش را سپری کرده و به طرف بلوغ در حرکت است.
روانشناسی انسان می گوید که رفتار انسان به تدریج منش او می شود و کسی که به مبارزه ی خشونت آمیز خو بگیرد ذاتا یک خشونت ورز خواهد شد.
در این دوره از مدنیت ، انسانها حقوق خود را از طریق گفت و گوهای همگرا با آنهایی که مشکل مشترک دارند و با فهم این ضرورت که مشکل را تنها با همکاری گروهی و با برنامه ریزی و مدیریت جمعی می توانند حل کنند، تحصیل می کنند.
و زمان ، زمان تعلیم این آموزه است و به باور من این پروسه همین سه ماه قبل در کشورم آغاز شده است و روزهای روشنی در انتظار کشور عزیزم نشسته است.
ازینرو به آن دوستان منتقدم عرض می کنم که بیهوده برای خود دشمن تراشی نکنند. ذاتا این بدترین نوع تخاطب است که انسان بکوشد از یک دوست، دشمن بتراشد.
چه آنها بخواهد و چه نخواهند من دوست آنها و دوست تمام هموطنانم هستم
من با تمام ایرانیان سرنوشتی مشترک و منافع و مضاری مشترک دارم و همین به تنهایی مرا مجاب می کند که با تک تک ایرانیان طرح دوستی و گفت و گوی همگرا بریزم و تا آخرین نفسم همچنان برای گسترش این دوستی تلاش خواهم کرد و بر این دوستی وفادار خواهم ماند.
باز نخواهید ان قلت بسازید . چون کسانی که خود را به بیگانه فروخته باشند دیگر هموطن من نیستند.
♻️ چرا با خشونت ورزی مخالفم؟ ♻️
✍🏼 محمدحسین ناجی
مخالفت با مبارزه ی خشونت آمیز در واقع بر اساس مبانی فلسفی است که من در مورد انسان و جامعه دارم
✅ الف-من باور ندارم که انسان به طور مطلق یک موجود دارای اراده ی آزاد است.
این بدین معناست که هرگز او را نمی توان بدون قید و شرط مسئول افعال ارتکابیش دانست گرچه یقینا بدین معنا نیست که او هیچ مسئولیتی در قبال افعالش ندارد.
هر انسانی در جبرهایی متولد می شود که تمام آن جبرها بخشهایی از هویت او می گردد و در افعالش مدخلیت پیدا می کند و ازینرو در افعال نیک و بد وی سببیت دارند :
پس اگر انسانی بد می شود جامعه هم در بد بودن وی سهیم است و شریک جرم تلقی می شود. فرقی نمی کند آن بدی در حد یک سرقت باشد یا در حد خطا در مدیریت جامعه یا بخشی از جامعه
در یک جمله: تمام افراد جامعه را در کل می توان هم قربانی دانست و هم قربانگر
هریک به نوعی قربانی سیستم هستند و از سوی دیگر در قربانی شدن انسانهای دیگر دخیل
رفتار تک تک ما در تحکیم سیستم یا اصلاح و افساد آن دخیل است و سیستم مستقر هم در شکل گیری شخصیت ما نقش بازی می کند.
از این مقدمه می توان نتیجه گرفت که هر کسی که در مقام اتهام قرار گرفت حق دارد از انصاف جمعی بهره مند شود و انتظار شفقت و همدلی و مهربانی داشته باشد بسان هر قربانی حتی بسان فردی که قربانی وی شده است.
آنچه همواره باید آماج حمله ی اصلاحگران باشد سیستم است و نه افراد
ازینرو تمام انسانها حق دارند که مورد تخاطب قرار گیرند ، طرف سخن واقع شوند و با زبان قابل درک خویش ( به لحاظ تناسب روانی و ذهنی) نقد شوند
✅ ب- تمام تلاش های مصلحانه در افراد باید معطوف به کنترل امیال طغیانگر انسانها از جمله حرص و آز برای ثروت یا قدرت یا شهوت یا شهرت و... باشد زیرا این مساله مسبب اصلی فساد و نابسامانی در جوامع است گرچه تنها سبب نیست. سبب دیگر هم جهل اعم از جهل بسیط و جهل مرکب انسانهاست و عمده سبب جهل مرکب تقلید خصوصا تقلید از سنت و نهاده های تاریخی است
مبارزه با هیچ یک از این اسباب به هیچ رو با خشونت ممکن نیست.
برعکس راهش امپاتی و درک مخاطب و تلاش برای روشنی بخشیدن از طریق عواطف مثبت و نیز گفت و گوی همدلانه است.
خشونت تنها اثرش سیراب کردن هیجانهای انتقامجویانه ای خواهد بود که بر اثر اتفاقات ناگوار یا رفتارهای غیر انسانی یا ضد انسانی در انسانها ایجاد می شود و هیچ عاملیتی در رفع مشکل ندارد .
تنها عاملیتش در مورد خشونتهای سیستماتیک و غیر قابل کنترل است که صرفا سبب بی رفتاری ناشی از ترس می شود و به ظاهر می تواند در کوتاه مدت رفتار معترضان را تغییر دهد و در واقع آنها را ساکت و ساکن کند ؛ ولی سکوت ناشی از ترس هرگز سبب قبول وضعیت و به معنای تمکین نیست و اثر چنین خشونتی صرفا محدود به راندن واکنشهای محتمل انسانها به درون آنها و انباشته کردن و ذخیره ی آن به صورت متراکم برای روز های آتی خواهد بود.
ازینرو خشونت حکومتی هم هرگز در درازمدت درمان نیست و روزی به شکل گسترده ای و به صورت جمع برداری انرژی های پتانسیل ذخیره شده در ناخودآگاه انسانها و شاید با شدتی بیشتر فعلیت یافته و جامعه را با مخاطراتی عظیم مواجه خواهد کرد.
✅ ج- خشونت وقتی خشونت ورزی تلقی می شود که عامل روانیش خشم و غضب و انتقام و آسیب رسانی به طرف مقابل باشد
همین وضعیت اولین اثرات نامطلوبش در خود فرد خشونت ورز حاصل می شود و در واقع گامی است که او را به یک حیوان درنده نزدیکتر می کند و از عقلانیت دور می سازد.
تصور کنید جامعه ای را که در آن گرگ درون افرادش زنده و بیدار و گوش به زنگ صید باشند ،و صید هم هموطنانشان!
به نظر شما چنین جامعه ای مطلوب است؟
✅ د- به قول مولانای صاحبدل:
خون به خون شستن محال آمد محال
معمولا انگیزه ی خشونتورزان معترض و نیز داعیه ی خشونتورزان حکومتی مبارزه با خشونتورزی است.
و چنین امری محال است.
خشونت ورزی به شکلی تصاعدی آتش خشونت را شعله ورتر می سازد و این حریق آنچنان می تواند دامن بگیرد که خیمه جامعه ای را خاکستر کند.
و هیچ عاقلی چنین راهکاری برنمی گزیند.
✍🏼 محمدحسین ناجی
مخالفت با مبارزه ی خشونت آمیز در واقع بر اساس مبانی فلسفی است که من در مورد انسان و جامعه دارم
✅ الف-من باور ندارم که انسان به طور مطلق یک موجود دارای اراده ی آزاد است.
این بدین معناست که هرگز او را نمی توان بدون قید و شرط مسئول افعال ارتکابیش دانست گرچه یقینا بدین معنا نیست که او هیچ مسئولیتی در قبال افعالش ندارد.
هر انسانی در جبرهایی متولد می شود که تمام آن جبرها بخشهایی از هویت او می گردد و در افعالش مدخلیت پیدا می کند و ازینرو در افعال نیک و بد وی سببیت دارند :
پس اگر انسانی بد می شود جامعه هم در بد بودن وی سهیم است و شریک جرم تلقی می شود. فرقی نمی کند آن بدی در حد یک سرقت باشد یا در حد خطا در مدیریت جامعه یا بخشی از جامعه
در یک جمله: تمام افراد جامعه را در کل می توان هم قربانی دانست و هم قربانگر
هریک به نوعی قربانی سیستم هستند و از سوی دیگر در قربانی شدن انسانهای دیگر دخیل
رفتار تک تک ما در تحکیم سیستم یا اصلاح و افساد آن دخیل است و سیستم مستقر هم در شکل گیری شخصیت ما نقش بازی می کند.
از این مقدمه می توان نتیجه گرفت که هر کسی که در مقام اتهام قرار گرفت حق دارد از انصاف جمعی بهره مند شود و انتظار شفقت و همدلی و مهربانی داشته باشد بسان هر قربانی حتی بسان فردی که قربانی وی شده است.
آنچه همواره باید آماج حمله ی اصلاحگران باشد سیستم است و نه افراد
ازینرو تمام انسانها حق دارند که مورد تخاطب قرار گیرند ، طرف سخن واقع شوند و با زبان قابل درک خویش ( به لحاظ تناسب روانی و ذهنی) نقد شوند
✅ ب- تمام تلاش های مصلحانه در افراد باید معطوف به کنترل امیال طغیانگر انسانها از جمله حرص و آز برای ثروت یا قدرت یا شهوت یا شهرت و... باشد زیرا این مساله مسبب اصلی فساد و نابسامانی در جوامع است گرچه تنها سبب نیست. سبب دیگر هم جهل اعم از جهل بسیط و جهل مرکب انسانهاست و عمده سبب جهل مرکب تقلید خصوصا تقلید از سنت و نهاده های تاریخی است
مبارزه با هیچ یک از این اسباب به هیچ رو با خشونت ممکن نیست.
برعکس راهش امپاتی و درک مخاطب و تلاش برای روشنی بخشیدن از طریق عواطف مثبت و نیز گفت و گوی همدلانه است.
خشونت تنها اثرش سیراب کردن هیجانهای انتقامجویانه ای خواهد بود که بر اثر اتفاقات ناگوار یا رفتارهای غیر انسانی یا ضد انسانی در انسانها ایجاد می شود و هیچ عاملیتی در رفع مشکل ندارد .
تنها عاملیتش در مورد خشونتهای سیستماتیک و غیر قابل کنترل است که صرفا سبب بی رفتاری ناشی از ترس می شود و به ظاهر می تواند در کوتاه مدت رفتار معترضان را تغییر دهد و در واقع آنها را ساکت و ساکن کند ؛ ولی سکوت ناشی از ترس هرگز سبب قبول وضعیت و به معنای تمکین نیست و اثر چنین خشونتی صرفا محدود به راندن واکنشهای محتمل انسانها به درون آنها و انباشته کردن و ذخیره ی آن به صورت متراکم برای روز های آتی خواهد بود.
ازینرو خشونت حکومتی هم هرگز در درازمدت درمان نیست و روزی به شکل گسترده ای و به صورت جمع برداری انرژی های پتانسیل ذخیره شده در ناخودآگاه انسانها و شاید با شدتی بیشتر فعلیت یافته و جامعه را با مخاطراتی عظیم مواجه خواهد کرد.
✅ ج- خشونت وقتی خشونت ورزی تلقی می شود که عامل روانیش خشم و غضب و انتقام و آسیب رسانی به طرف مقابل باشد
همین وضعیت اولین اثرات نامطلوبش در خود فرد خشونت ورز حاصل می شود و در واقع گامی است که او را به یک حیوان درنده نزدیکتر می کند و از عقلانیت دور می سازد.
تصور کنید جامعه ای را که در آن گرگ درون افرادش زنده و بیدار و گوش به زنگ صید باشند ،و صید هم هموطنانشان!
به نظر شما چنین جامعه ای مطلوب است؟
✅ د- به قول مولانای صاحبدل:
خون به خون شستن محال آمد محال
معمولا انگیزه ی خشونتورزان معترض و نیز داعیه ی خشونتورزان حکومتی مبارزه با خشونتورزی است.
و چنین امری محال است.
خشونت ورزی به شکلی تصاعدی آتش خشونت را شعله ورتر می سازد و این حریق آنچنان می تواند دامن بگیرد که خیمه جامعه ای را خاکستر کند.
و هیچ عاقلی چنین راهکاری برنمی گزیند.