Forwarded from 🌐کانال پروفسور علی نیری🌐
Forwarded from Hosein
با سلام و تشکر از اینکه این فایل را در گروه به اشتراک گذاشتید.
در ضمن بسیار خوشحالم که یک تکه از بحث سرگشته این چالش فکری در گروه را باره ای علم و عرفان به راه انداخت.
اما
همانگوه که قبلا بارها و بارها تکرار کرده ام طرفدار تقلید نیستم نه تقلید از علمای دین ، نه تقلید از فلاسفه و نه تقلید از علمای تجربی
طرفدار حرکت به سوی استقلال فکری
تاکد میکنم طرفدار حرکت به سمت استقلال فکری
استقلال فکری ممکن است که نقطه ی معینی نبوده باشد که بگوییم فلانکس رسیده است اما یک سمت و سو و راستاست.
می توان شیوه ی حرکت را طوری تنظیم کرد که همواره به آن نزدیک و نزدیکتر شد.
اگر کسی از من توقع داشته باشد که به فایلی صوتی گوش کنم و بگویم که چون گوینده اسمش را پروفسور معرفی کرده است پس تمام حرفهایش درست است و من دستهایم را بالا میبرم و تسلیم می شوم، من عذرخواهی میکنم که نمی توانم این توقعشان را اجابت کنم.
اما اگر کسی می خواهد این فایل را مبنای بحث قرار دهیم و در مورد ابعاد مساله با هم گفتگو کنیم با تمام صمیمیت استقبال میکنم و قول می دهم تمام تلاشم را برای رعایت اصول تفکر نقادانه در بحث و ارزیابی به کار گیرم.
اگر کسی مشتاق بحث در این مورد بود اعلام آمادگی کند که بنده از همینجا برای این بحث آمادگی ام را اعلام میکنم
اتفاقا بنده شخصا از طرفداران تفکر علمی هستم و کسی داستانهای سرگشته را پیگیر شده باشد حتما در آن به بحثی که با عنوان تفکر علت یاب مطرح کرده ام برخورده است.
تفکری که من از زمانی که خودم را شناخته ام در خود تقویت کرده ام و ثمرات زیادی از آن گرفته ام.
تفکر علت یاب در واقع همان چیزی است که از تفکر علمی مراد است و اگر لازم باشد در قالب همان داستان بیشتر و بیشتر توضیح خواهم داد.
اما اشتباه این دوستان طرفدار علم تجربی در این است که گمان می کنند درست بودن روش علمی به معنای نادرست بودن انواع دیگرمعرفتهای انسانی یا بی معنا بودن آنهاست(همانگونه که اصحاب حلقه ی وین و ویتگنشتاین متقدم مدعی بودند)
در ضمن بسیار خوشحالم که یک تکه از بحث سرگشته این چالش فکری در گروه را باره ای علم و عرفان به راه انداخت.
اما
همانگوه که قبلا بارها و بارها تکرار کرده ام طرفدار تقلید نیستم نه تقلید از علمای دین ، نه تقلید از فلاسفه و نه تقلید از علمای تجربی
طرفدار حرکت به سوی استقلال فکری
تاکد میکنم طرفدار حرکت به سمت استقلال فکری
استقلال فکری ممکن است که نقطه ی معینی نبوده باشد که بگوییم فلانکس رسیده است اما یک سمت و سو و راستاست.
می توان شیوه ی حرکت را طوری تنظیم کرد که همواره به آن نزدیک و نزدیکتر شد.
اگر کسی از من توقع داشته باشد که به فایلی صوتی گوش کنم و بگویم که چون گوینده اسمش را پروفسور معرفی کرده است پس تمام حرفهایش درست است و من دستهایم را بالا میبرم و تسلیم می شوم، من عذرخواهی میکنم که نمی توانم این توقعشان را اجابت کنم.
اما اگر کسی می خواهد این فایل را مبنای بحث قرار دهیم و در مورد ابعاد مساله با هم گفتگو کنیم با تمام صمیمیت استقبال میکنم و قول می دهم تمام تلاشم را برای رعایت اصول تفکر نقادانه در بحث و ارزیابی به کار گیرم.
اگر کسی مشتاق بحث در این مورد بود اعلام آمادگی کند که بنده از همینجا برای این بحث آمادگی ام را اعلام میکنم
اتفاقا بنده شخصا از طرفداران تفکر علمی هستم و کسی داستانهای سرگشته را پیگیر شده باشد حتما در آن به بحثی که با عنوان تفکر علت یاب مطرح کرده ام برخورده است.
تفکری که من از زمانی که خودم را شناخته ام در خود تقویت کرده ام و ثمرات زیادی از آن گرفته ام.
تفکر علت یاب در واقع همان چیزی است که از تفکر علمی مراد است و اگر لازم باشد در قالب همان داستان بیشتر و بیشتر توضیح خواهم داد.
اما اشتباه این دوستان طرفدار علم تجربی در این است که گمان می کنند درست بودن روش علمی به معنای نادرست بودن انواع دیگرمعرفتهای انسانی یا بی معنا بودن آنهاست(همانگونه که اصحاب حلقه ی وین و ویتگنشتاین متقدم مدعی بودند)
#آقای_سرگشته
#بخش_31
#کانال_خرد_سنجشگر
#ریش_سپید
#م_ناجی
سرگشته-سی و یک
🙏آشنایی با ریش سپید🙏
روز جمعه بود، حدود ساعت یازده، سرگشته باید چیزهایی را تهیه می کرد شیر اشپزخانه چکه می کرد و با هر صدای چکه داد می زد که به من رسیدگی کنید. هرموقع که به آشپزخانه سر می زد صدای شیر آب شرمنده اش می کرد؛ چون این همه بی اعتنایی به فریاد استغاثه ی موجودی واقعا بیرحمی بود.
در راه بازار سری هم به کتابفروشی امید زد می خواست ببیند کتاب جدیدی که لااقل تیترش چشم نواز باشد و او را به خواندن دعوت کند تازه به بازار آمده است یا نه.شاید این هم بهانه ی دلش بود. بودن در کتابفروشی همیشه برایش لذتبخش بود. صرف نگاه کردن به تیتر کتابها او را از خودش می کند و به آسمان لذت بخش رویا می برد و خودش را در عالم کتابها در پرواز حس می کرد.
گاهی اتفاق می افتاد که ساعتی خیره به کتابها گذرانده بود و خودش بی خبر و یک حادثه بیرونی مثل سلام دوستی تازه رسیده یا پرسش مراجعه کننده ای او را از پرواز ساقط کرده بود.
یکی از ثمرات بزرگ گردش در پارک کتابها-منظورم همین کتابفروشی است- این بود که او را هرچه بیشتر به میزان جهل خود متوجه می کرد، هرکتابی گویی نیمخندی بر لب هم از سر دلبری و هم از سرشیطنت داشت که بیا مرا بخوان و اینکه تو هنوز از من چیزی نمی دانی ، کاش می فهمیدی که چه اسراری در من نهفته است، آنگاه چنین بی خیال و مغرور از کنار من رد نمی شدی و این عشوه های دلبرانه ی کتابها برایش شیرین بود،گاهی هم با لبخندی متقابل به عشوه خند کتابها پاسخ می داد یا حتی مجبور می شد کتاب را از قفسه برکند و در میان دستانش نوازشی کند و تورقی از سر مهر و عطوفت اما چه سود که زندگی قهار ماده محور فرصت کمی برای مطالعه به وی باقی گذاشته بود و خود از این محرومیت جبری بسی ناخرسند.
وارد کتابفروشی که شد چشمش به یک مرد مسن خوش سیمایی افتاد که با ریشی سپید و بلند عینک برچشم و نشسته بر تنها صندلی کنار میز فروش به تورق کتابی مشغول بود.
از رفتار مدیر فروشگاه معلوم بود که فرد محترمی است و لااقل نزد فروشنده ارج و قربی دارد. نگاهش به کتابهای تازه رسیده چیده شده بر روی میزهای داخل فروشگاه بود. در هر زمینه ای کتابهای خوش طرح و خوش عنوانی به چشم می خورد اما هیچکدام به زیبایی نرمی و طراوت رفتار آن مرد مسن نبودند که سرگشته با نگاه زیرچشمی آن را رصد می کرد.
تاب نیاورد، حس ششمش به او می گفت که با او آشنا شو . اگر اینهایی که در اطرافت جمع شده اند کتاب خاموش باشند آن کتابی است گویا و شاید هم کتابخانه ای است گویا.
چه می دانی ممکن است مجموعه ای از نفیس ترین کتابها در ذهن و روان او آماده پذیرایی از عطش دانستن تو باشند.
با قدمهایی آرام و وسواس گونه مودب به طرف او حرکت کرد و در حالی که دو دستش را در قسمت مچ به هم گره زده بود آب حرکت سری به علامت احترام سلام داد.ریش سپید نگاهش را به ارامی از کتاب برکند و به طرف چشمان وی روان کرد و در تقاطع چشمها با لحنی آرام و مهربان به سلامش پاسخ گفت.
کلمات در گلوی سرگشته گره خوردند. گویی دست و پایشان را گم کرده و حرکت به سمت خارج از دهان را کلا فراموش کرده باشند.
نگاه ریش سپید در نگاه وی گره خورد و منتظر ماند تا کلامی از سرگشته بشنود و چون تاخیر در سخن را دید با لحن ملایمی حال سرگشته را پرسید : حالتون خوبه؟
به چشمم آشنا می آیید اما نشناختنم را به عذر پیری بپذیرید. حافظه گاهی انسان را یاری نمی کند.
سرگشته تازه توانست کلمات فلج شده در گلو را به حرکت وادارد: سلام استاد من سرگشته هستم . غرضم عرض ادب بود و در صورت امکان اشنایی با جنابعالی.
فروشنده که شاهد این نمایش نگاهها و کلمات بود به وسط حرف سرگشته پرید و گفت: ایشان استاد بنده اقای دانش دوست هستند. استاد فلسفه و عرفان از مفاخر علمی و معنوی شهر مان.
ریش سپید دست پیش برد تا با سرگشته احوالپرسی کند و سرگشته با دو دست دست راست ریش سپید را بغل کرد در حالی که کمرش را به علامت احترام خم می کرد.
دهان سرگشته تقریبا قفل شده بود سوالات هم در ذهنش منجمد شده بودند و فقط نگاه خیره همراه با خضوع ریش سپید را نگران او کرده بود.
ریش سپید سوال کرد دانشجو هستید؟ سکوت چند لحظه ای سرگشته موجب شد که ریش سپید سوالش را ادامه دهد : یا معلم؟
نهایتا توانست پاسخی کوتاه حواله فضای مابین کند: نه استاد ، درسم را تمام کرده ام.اما علاقمند به دانستم.
ریش سپید خنده ارامی تحویل فضای گفتگو داد و در حالی که همچنان خیره به چشمان سرگشته بود گفت: پس شما هم دانش دوست هستید!!! یعنی از یک قبیله ایم!
ذهن سرگشته در این اوضاع و احوال پر اشوب و مضطرب روی دو کلمه یونانی گره خورده بود ،( فیلو) و (زوفیا) !!!
دوستدار دانش! چه اسم با مسمایی برای خود انتخاب کرده است این پیرمرد خوش سیما
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
#بخش_31
#کانال_خرد_سنجشگر
#ریش_سپید
#م_ناجی
سرگشته-سی و یک
🙏آشنایی با ریش سپید🙏
روز جمعه بود، حدود ساعت یازده، سرگشته باید چیزهایی را تهیه می کرد شیر اشپزخانه چکه می کرد و با هر صدای چکه داد می زد که به من رسیدگی کنید. هرموقع که به آشپزخانه سر می زد صدای شیر آب شرمنده اش می کرد؛ چون این همه بی اعتنایی به فریاد استغاثه ی موجودی واقعا بیرحمی بود.
در راه بازار سری هم به کتابفروشی امید زد می خواست ببیند کتاب جدیدی که لااقل تیترش چشم نواز باشد و او را به خواندن دعوت کند تازه به بازار آمده است یا نه.شاید این هم بهانه ی دلش بود. بودن در کتابفروشی همیشه برایش لذتبخش بود. صرف نگاه کردن به تیتر کتابها او را از خودش می کند و به آسمان لذت بخش رویا می برد و خودش را در عالم کتابها در پرواز حس می کرد.
گاهی اتفاق می افتاد که ساعتی خیره به کتابها گذرانده بود و خودش بی خبر و یک حادثه بیرونی مثل سلام دوستی تازه رسیده یا پرسش مراجعه کننده ای او را از پرواز ساقط کرده بود.
یکی از ثمرات بزرگ گردش در پارک کتابها-منظورم همین کتابفروشی است- این بود که او را هرچه بیشتر به میزان جهل خود متوجه می کرد، هرکتابی گویی نیمخندی بر لب هم از سر دلبری و هم از سرشیطنت داشت که بیا مرا بخوان و اینکه تو هنوز از من چیزی نمی دانی ، کاش می فهمیدی که چه اسراری در من نهفته است، آنگاه چنین بی خیال و مغرور از کنار من رد نمی شدی و این عشوه های دلبرانه ی کتابها برایش شیرین بود،گاهی هم با لبخندی متقابل به عشوه خند کتابها پاسخ می داد یا حتی مجبور می شد کتاب را از قفسه برکند و در میان دستانش نوازشی کند و تورقی از سر مهر و عطوفت اما چه سود که زندگی قهار ماده محور فرصت کمی برای مطالعه به وی باقی گذاشته بود و خود از این محرومیت جبری بسی ناخرسند.
وارد کتابفروشی که شد چشمش به یک مرد مسن خوش سیمایی افتاد که با ریشی سپید و بلند عینک برچشم و نشسته بر تنها صندلی کنار میز فروش به تورق کتابی مشغول بود.
از رفتار مدیر فروشگاه معلوم بود که فرد محترمی است و لااقل نزد فروشنده ارج و قربی دارد. نگاهش به کتابهای تازه رسیده چیده شده بر روی میزهای داخل فروشگاه بود. در هر زمینه ای کتابهای خوش طرح و خوش عنوانی به چشم می خورد اما هیچکدام به زیبایی نرمی و طراوت رفتار آن مرد مسن نبودند که سرگشته با نگاه زیرچشمی آن را رصد می کرد.
تاب نیاورد، حس ششمش به او می گفت که با او آشنا شو . اگر اینهایی که در اطرافت جمع شده اند کتاب خاموش باشند آن کتابی است گویا و شاید هم کتابخانه ای است گویا.
چه می دانی ممکن است مجموعه ای از نفیس ترین کتابها در ذهن و روان او آماده پذیرایی از عطش دانستن تو باشند.
با قدمهایی آرام و وسواس گونه مودب به طرف او حرکت کرد و در حالی که دو دستش را در قسمت مچ به هم گره زده بود آب حرکت سری به علامت احترام سلام داد.ریش سپید نگاهش را به ارامی از کتاب برکند و به طرف چشمان وی روان کرد و در تقاطع چشمها با لحنی آرام و مهربان به سلامش پاسخ گفت.
کلمات در گلوی سرگشته گره خوردند. گویی دست و پایشان را گم کرده و حرکت به سمت خارج از دهان را کلا فراموش کرده باشند.
نگاه ریش سپید در نگاه وی گره خورد و منتظر ماند تا کلامی از سرگشته بشنود و چون تاخیر در سخن را دید با لحن ملایمی حال سرگشته را پرسید : حالتون خوبه؟
به چشمم آشنا می آیید اما نشناختنم را به عذر پیری بپذیرید. حافظه گاهی انسان را یاری نمی کند.
سرگشته تازه توانست کلمات فلج شده در گلو را به حرکت وادارد: سلام استاد من سرگشته هستم . غرضم عرض ادب بود و در صورت امکان اشنایی با جنابعالی.
فروشنده که شاهد این نمایش نگاهها و کلمات بود به وسط حرف سرگشته پرید و گفت: ایشان استاد بنده اقای دانش دوست هستند. استاد فلسفه و عرفان از مفاخر علمی و معنوی شهر مان.
ریش سپید دست پیش برد تا با سرگشته احوالپرسی کند و سرگشته با دو دست دست راست ریش سپید را بغل کرد در حالی که کمرش را به علامت احترام خم می کرد.
دهان سرگشته تقریبا قفل شده بود سوالات هم در ذهنش منجمد شده بودند و فقط نگاه خیره همراه با خضوع ریش سپید را نگران او کرده بود.
ریش سپید سوال کرد دانشجو هستید؟ سکوت چند لحظه ای سرگشته موجب شد که ریش سپید سوالش را ادامه دهد : یا معلم؟
نهایتا توانست پاسخی کوتاه حواله فضای مابین کند: نه استاد ، درسم را تمام کرده ام.اما علاقمند به دانستم.
ریش سپید خنده ارامی تحویل فضای گفتگو داد و در حالی که همچنان خیره به چشمان سرگشته بود گفت: پس شما هم دانش دوست هستید!!! یعنی از یک قبیله ایم!
ذهن سرگشته در این اوضاع و احوال پر اشوب و مضطرب روی دو کلمه یونانی گره خورده بود ،( فیلو) و (زوفیا) !!!
دوستدار دانش! چه اسم با مسمایی برای خود انتخاب کرده است این پیرمرد خوش سیما
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
📗📗📗نظریه پیشفرضها📕📕📕
بنده اذعان دارم که خیلی چیزها را نمی دانم و شکی در این گزاره ندارم.
اما در عین حال اذعان دارم که ندانستن خیلی از چیزها هرگز نمی تواند دلیلی باشد که در مورد چیزهایی که می دانم تردید کنم.
مطلبی را که می خواهم بنویسم در جایی نخوانده ام و ازینرو با اطمینان کامل می توان گفت که تقلیدی نیست.
در عین حال به دلیل اینکه امری است مربوط به احوال درونی انسان یعنی اموری که نمی توان آنها را با حواس ظاهری مورد رصد قرار داد و به تعبیر دیگر از اموری نیست که آن را بسان سوم شخص و ناظر خارجی گزارش کرد و ازینرو در قلمرو علوم تجربی نمی گنجد.
اما خوشبختانه بر خلاف پوزیتیویستهای اویل قرن بیستم، امروزه روانشناسان، روانکاوان، معرفت شناسان و حتی دانشمندان علوم تجربی که در حوزۀ عملکردهای مغز انسان کار میکنند یعنی نوروبیولوژیستها به این نتیجه رسیده اند که برای نتیجه گرفتن از مطالعات خویش باید چشم سوم انسان را به رسمیت بشناسند و به مشاهدات آن اعتماد کنند.
عمده ی کار خودشناسی معرفتی و حتی خودشناسی اخلاقی مبتنی بر پذیرش اصالت داده های شهودی و اطلاعاتی است که از طریق چشم سوم به هر فرد می رسد.
البته فرقی که چشم سوم با دو چشم دیگر انسان دارد این است که چشم سوم چون از ابتدا و بسان چشم بیرونی به کار گرفته نشده است ضعیف مانده و برای قوت و دقت گرفتنش نیاز به تمرینات مکرر دارد و از این حیث ممکن است بین قدرت دید انسانها تفاوت زیادی وجود داشته باشد.
اما در این مقال سخن بر بیان یک فرضیه است و آن اینکه:
تمام عواملی که در رفتار یک فرد موثرند و جزو علل مُعِدّه(اعدادی) آن رفتار به حساب می آیند به صورت باورهای پیشفرض در ذهن فرد منعکس می شوند و ازینر اگر کسی در پی شناخت خود و ناخودآگاه خود باشد می تواند با تحلیل رفتار خود و استخراج و بیرون کشیدن پیشفرضهایی که منجر به صدور آن رفتار می شود می تواند شخصیت خود را به خوبی بشناسد و به لایه های ناخودآگاه خویش نیز پی ببرد.
همچنانکه اگر بخواهد به آن بخش از باورهای خود که در لایه ناخودآگاه قرار دارند و در سایه زندگی میکنند پی ببرد کافی است که به استخراج پیشفرض هایی که در پشت باورهای اظهارشده اش می باشد همت گمارد.
امیدوارم این نظریه مورد تجربه و نیز نقد و بررسی دوستان قرار گیرد.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
بنده اذعان دارم که خیلی چیزها را نمی دانم و شکی در این گزاره ندارم.
اما در عین حال اذعان دارم که ندانستن خیلی از چیزها هرگز نمی تواند دلیلی باشد که در مورد چیزهایی که می دانم تردید کنم.
مطلبی را که می خواهم بنویسم در جایی نخوانده ام و ازینرو با اطمینان کامل می توان گفت که تقلیدی نیست.
در عین حال به دلیل اینکه امری است مربوط به احوال درونی انسان یعنی اموری که نمی توان آنها را با حواس ظاهری مورد رصد قرار داد و به تعبیر دیگر از اموری نیست که آن را بسان سوم شخص و ناظر خارجی گزارش کرد و ازینرو در قلمرو علوم تجربی نمی گنجد.
اما خوشبختانه بر خلاف پوزیتیویستهای اویل قرن بیستم، امروزه روانشناسان، روانکاوان، معرفت شناسان و حتی دانشمندان علوم تجربی که در حوزۀ عملکردهای مغز انسان کار میکنند یعنی نوروبیولوژیستها به این نتیجه رسیده اند که برای نتیجه گرفتن از مطالعات خویش باید چشم سوم انسان را به رسمیت بشناسند و به مشاهدات آن اعتماد کنند.
عمده ی کار خودشناسی معرفتی و حتی خودشناسی اخلاقی مبتنی بر پذیرش اصالت داده های شهودی و اطلاعاتی است که از طریق چشم سوم به هر فرد می رسد.
البته فرقی که چشم سوم با دو چشم دیگر انسان دارد این است که چشم سوم چون از ابتدا و بسان چشم بیرونی به کار گرفته نشده است ضعیف مانده و برای قوت و دقت گرفتنش نیاز به تمرینات مکرر دارد و از این حیث ممکن است بین قدرت دید انسانها تفاوت زیادی وجود داشته باشد.
اما در این مقال سخن بر بیان یک فرضیه است و آن اینکه:
تمام عواملی که در رفتار یک فرد موثرند و جزو علل مُعِدّه(اعدادی) آن رفتار به حساب می آیند به صورت باورهای پیشفرض در ذهن فرد منعکس می شوند و ازینر اگر کسی در پی شناخت خود و ناخودآگاه خود باشد می تواند با تحلیل رفتار خود و استخراج و بیرون کشیدن پیشفرضهایی که منجر به صدور آن رفتار می شود می تواند شخصیت خود را به خوبی بشناسد و به لایه های ناخودآگاه خویش نیز پی ببرد.
همچنانکه اگر بخواهد به آن بخش از باورهای خود که در لایه ناخودآگاه قرار دارند و در سایه زندگی میکنند پی ببرد کافی است که به استخراج پیشفرض هایی که در پشت باورهای اظهارشده اش می باشد همت گمارد.
امیدوارم این نظریه مورد تجربه و نیز نقد و بررسی دوستان قرار گیرد.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
Forwarded from Hosein
مبادی مابعدالطبیعی علوم نوین.pdf
16.1 MB
کتاب مبادی مابعدالطبیعی علوم نوین
نوشته ادوین آرتور برت
ترجمه دکتر عبدالکریم سروش
نوشته ادوین آرتور برت
ترجمه دکتر عبدالکریم سروش
♦️گزارشی از یک دیالوگ در گروه تمرین دیالوگ و سنجشگری♦️
سوالی در گروه با عنوان سوال سرگشته:
🔶همه از من می پرسند که چرا باید به خود زحمت فکر کردن بدهیم؟
مگر دیگران که فکر نمی کنند چه مشگلی دارند؟
منظور از فکر کردن چیست؟
چرخ دنیا که با فکر کردن نمی چرخد! فکر کردن که باعث پخته شدن نان و سوخت برای هواپیما نمی شود!
پس چرا سوالات تامل برانگیز را کنار نگذاشته و به زندگی خود نپردازیم؟
📗اگر سرگشته از شما دوستان برای جواب سوالش کمک بخواهد یاری اش می کنید؟
🅱️پاسخ یک دوست:
بدون فکر اساسا ما تبدیل میشیم به کوخ و گیاه و سنگ و لاشه و حیوون.
++++++++++++++++++
✅پاسخ مدیر گروه به ایشان:
با سلام و خیر مقدم بابت پیوستن به گروه
و ضمن تشکر از پاسخگویی
اگر اجازه بفرمایید به جهت اینکه شاید هنوز با روال سنجشگری البته به سبک این گروه کمتر آشنا باشید توضیحا عرض میکنم که هر سخنی از ما معمولا از دو قسمت باید تشکیل شده باشد
بخش اول مدعا
و بخش دوم دلایل
آنچه شما در پاسخ فرمودید صرفا شامل بخش اول پاسخ بود و شنونده و مخاطب همچنان منتظر است که شما دلیل یا دلایل کافی برای مدعایتان را برایش مطرح کنید تا با فهمیدن و ارزیابی آن با شما همرأی گردد.
++++++++++++++++++
🅱️پاسخ ایشان:
مدعا مال شماست که فکرو تعطیل می کنید.
خب حالا عملا سری به جنگل بزنید برای دیدن حیوانات و گیاهون.
و بعد و یه سنگ ها ک کوه ها و اسمون و ستارگاه و سیاره ها هم نگاه کنید.
ببنید چیزی چونان عقلش ازشون مستفاد میشه؟
دلیل یکی ؛
فقط انسان ها دارای تمدن هستند.
شهر درست کردن و زبان و خط برای خودشون درست کردن تا همدیگر ارتباط برقرار کند و معما ها را حل کنند.
معمای انسان و هستی و خدا
===============
و ادامه ی سخن ایشان در اظهار نظر به پست دیگری در رابطه با دعوت به مطالعه گروهی :
✅اگر از دوستان کسانی مایل باشند که این کتاب(کتاب مبادی مابعدالطبیعی علوم نوین ترجمه ی دکتر سروش) به صورت گروهی (در قالب هسته مطالعاتی اما در فضای مجازی) خوانده شود ، بنده استقبال می کنم.
++++++++++++++++++++
🅱️پاسخ ایشان:
دکتر سروش و چه به فلسفه!!
++++++++++++++++++++++++
✅پاسخ مدیر گروه:
یعنی از نظر شما سخن گفتن در هر زمینه ای مجوز خاصی طلب میکند؟ و اگر مثلا بنده بخواهم در مورد یک مطلب فلسفی نظری بدهم قبلا باید مجوز خاصی ارائه کنم تا حق صحبت داشته باشم؟
++++++++++++++++++
🅱️پاسخ ایشان:
اره.
مثل چرا کسی راجع گسیل فوتون های گاما تحت سرعت نور در زاویه ای چهل درجه بحث نمی کنه؟
خب سروش فرصت های زیادی داشت.
ولی نهایتا جامعه را به انحراف کشاند که قرار بود اصلاحش کند.
خطایی بزرگتر از این؟
++++++++++++++++++
✅پاسخ مدیر گروه:
گروه ما گروه تمرین سنجشگری است.
هرکس هر سخنی داشته باشد می تواند با ذکر دلایل مورد نظرش مطرح کند و خود را در محک نقد دوستان و اعضای گروه قرار دهد.
کسی را به خاطر اینکه نظر خاصی دارد محکوم یا محدود نمی کنیم الا اینکه ضوابط تفکر نقادانه را مراعات نکند یا نخواهد که مراعات کند.
ما در اینجا برای محکوم کردن همدیگر گرد هم نیامده ایم.
برای یادگرفتن از همدیگر و برای کمک کردن به هم برای یادگیری دیالوگ و همفکری و تمرین تفکر نقادانه در کنار همیم.
++++++++++++++++++
🅱️پاسخ ایشان:
کسی کسی رو محکوم نکرده ،خب صرفا بحث می کنم.
کشتی و اب بازی که نمی کنیم!
طنز هم نمی گم!به فوتبال هم ربطی نداره! به علوم غریبه نه و فیلم تخیلی هم نیست.
حالا به نظر میاد شما منو محکوم می کنید و نه من!؟
من نظرمو راجع این اقا گفتم همانطور که راجع هر کسی چونان شما هم میگم.
با قوانین شما هم سازگاره.
سنجشگری،دلایل،عدم محکومیت،تفکر نقادانه و همفکری اخرش.
++++++++++++++++++
✅توضیح مدیر گروه:👇👇👇👇👇
سوالی در گروه با عنوان سوال سرگشته:
🔶همه از من می پرسند که چرا باید به خود زحمت فکر کردن بدهیم؟
مگر دیگران که فکر نمی کنند چه مشگلی دارند؟
منظور از فکر کردن چیست؟
چرخ دنیا که با فکر کردن نمی چرخد! فکر کردن که باعث پخته شدن نان و سوخت برای هواپیما نمی شود!
پس چرا سوالات تامل برانگیز را کنار نگذاشته و به زندگی خود نپردازیم؟
📗اگر سرگشته از شما دوستان برای جواب سوالش کمک بخواهد یاری اش می کنید؟
🅱️پاسخ یک دوست:
بدون فکر اساسا ما تبدیل میشیم به کوخ و گیاه و سنگ و لاشه و حیوون.
++++++++++++++++++
✅پاسخ مدیر گروه به ایشان:
با سلام و خیر مقدم بابت پیوستن به گروه
و ضمن تشکر از پاسخگویی
اگر اجازه بفرمایید به جهت اینکه شاید هنوز با روال سنجشگری البته به سبک این گروه کمتر آشنا باشید توضیحا عرض میکنم که هر سخنی از ما معمولا از دو قسمت باید تشکیل شده باشد
بخش اول مدعا
و بخش دوم دلایل
آنچه شما در پاسخ فرمودید صرفا شامل بخش اول پاسخ بود و شنونده و مخاطب همچنان منتظر است که شما دلیل یا دلایل کافی برای مدعایتان را برایش مطرح کنید تا با فهمیدن و ارزیابی آن با شما همرأی گردد.
++++++++++++++++++
🅱️پاسخ ایشان:
مدعا مال شماست که فکرو تعطیل می کنید.
خب حالا عملا سری به جنگل بزنید برای دیدن حیوانات و گیاهون.
و بعد و یه سنگ ها ک کوه ها و اسمون و ستارگاه و سیاره ها هم نگاه کنید.
ببنید چیزی چونان عقلش ازشون مستفاد میشه؟
دلیل یکی ؛
فقط انسان ها دارای تمدن هستند.
شهر درست کردن و زبان و خط برای خودشون درست کردن تا همدیگر ارتباط برقرار کند و معما ها را حل کنند.
معمای انسان و هستی و خدا
===============
و ادامه ی سخن ایشان در اظهار نظر به پست دیگری در رابطه با دعوت به مطالعه گروهی :
✅اگر از دوستان کسانی مایل باشند که این کتاب(کتاب مبادی مابعدالطبیعی علوم نوین ترجمه ی دکتر سروش) به صورت گروهی (در قالب هسته مطالعاتی اما در فضای مجازی) خوانده شود ، بنده استقبال می کنم.
++++++++++++++++++++
🅱️پاسخ ایشان:
دکتر سروش و چه به فلسفه!!
++++++++++++++++++++++++
✅پاسخ مدیر گروه:
یعنی از نظر شما سخن گفتن در هر زمینه ای مجوز خاصی طلب میکند؟ و اگر مثلا بنده بخواهم در مورد یک مطلب فلسفی نظری بدهم قبلا باید مجوز خاصی ارائه کنم تا حق صحبت داشته باشم؟
++++++++++++++++++
🅱️پاسخ ایشان:
اره.
مثل چرا کسی راجع گسیل فوتون های گاما تحت سرعت نور در زاویه ای چهل درجه بحث نمی کنه؟
خب سروش فرصت های زیادی داشت.
ولی نهایتا جامعه را به انحراف کشاند که قرار بود اصلاحش کند.
خطایی بزرگتر از این؟
++++++++++++++++++
✅پاسخ مدیر گروه:
گروه ما گروه تمرین سنجشگری است.
هرکس هر سخنی داشته باشد می تواند با ذکر دلایل مورد نظرش مطرح کند و خود را در محک نقد دوستان و اعضای گروه قرار دهد.
کسی را به خاطر اینکه نظر خاصی دارد محکوم یا محدود نمی کنیم الا اینکه ضوابط تفکر نقادانه را مراعات نکند یا نخواهد که مراعات کند.
ما در اینجا برای محکوم کردن همدیگر گرد هم نیامده ایم.
برای یادگرفتن از همدیگر و برای کمک کردن به هم برای یادگیری دیالوگ و همفکری و تمرین تفکر نقادانه در کنار همیم.
++++++++++++++++++
🅱️پاسخ ایشان:
کسی کسی رو محکوم نکرده ،خب صرفا بحث می کنم.
کشتی و اب بازی که نمی کنیم!
طنز هم نمی گم!به فوتبال هم ربطی نداره! به علوم غریبه نه و فیلم تخیلی هم نیست.
حالا به نظر میاد شما منو محکوم می کنید و نه من!؟
من نظرمو راجع این اقا گفتم همانطور که راجع هر کسی چونان شما هم میگم.
با قوانین شما هم سازگاره.
سنجشگری،دلایل،عدم محکومیت،تفکر نقادانه و همفکری اخرش.
++++++++++++++++++
✅توضیح مدیر گروه:👇👇👇👇👇
✅توضیح مدیر گروه:
گویا ما با ادبیات همدیگر نا اشنا هستیم.
بحث تفکر نقادانه دقیقا همین مواردی را که بین ما جاری است مورد بررسی قرار می دهد.
شما بلافاصله بعد از تشریف آوردن به سوالی که سرگشته مطرح کرده بود پاسخ دادید.
بنده توضیح دادم که جواب شما صرف ادعاست و هیچ دلیلی به همراه مدعا وجود ندارد که تا جایی که من دیدم هیچ توضیح اضافی در این مورد داده نشد.
مطلب دیگری که به سرعت نظر دادید اظهار نظر در مورد یک شخص حقیقی.
در حالی که کار ما در این گروه نقد اشخاص و شخصیتها نیست و ما افکار و ارای همدیگر را مورد تحلیل و بررسی قرار می دهیم.
به هرحال
امیدوارم از افکار و آرایتان در مورد تفکر نقادانه بیشتر بهره ببریم.
++++++++++++++++++
🅱️پاسخ ایشان:
خب حرف من اینه.
اینجا نقد نمی کنند بلکه عامل مقاومی برای نقد هستند بیشتر ادمین ها.
===========
✅توضیح مدیر گروه:
نقد از دیدگاه تفکر نقادانه به معنای عیبجویی و خرده گیری نیست.
بلکه به معنای تحلیل و ارزیابی است یعنی اگر دلیل برای اثبات مدعا کافی بود آن را تایید می کنیم ولی اگر در راه اثبات مدعا کمبودها و نقصانی داشت آن را یادآوری کرده و پیشنهادهای اصلاحی برای تکمیل دلیل داده می شود.
هدف از دیالوگ در تفکر نقادانه حرکت به سوی وفاق در فکر و اندیشه و نهایتا همگرایی است .
یعنی تلاش برای حرکت در جهت خلاف میل غریزی انسانها که او را به سوی منکوب کردن مخاطب و شکست دادن آن و نهایتا ارضای حس برتری جویی و تغلب خویش است.
در این روش اولین هدف ما اثبات کردن این نکته است که ما موجودی جمعی هستیم که همکاری بینمان به نفع همه ی ماست و همه از این رفاقت و همکاری سود می برند و رقابت حس فریبنده ای است در جهت فرسایش نیروهای متخالف و هرز دادن نیروی جمعی که به ضرر همه تمام می شود.
این مساله که رفاقت بسیار به صرفه تر است از رقابت واضحتر از آن است که نیاز به اثبات داشته باشد اما اگر با نظریه ی بازی آشنایی داشته باشید مضمون کلی نظریه بازیها همین است که در صورت لزوم درباره اش بیشتر حرف می زنیم.
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
گویا ما با ادبیات همدیگر نا اشنا هستیم.
بحث تفکر نقادانه دقیقا همین مواردی را که بین ما جاری است مورد بررسی قرار می دهد.
شما بلافاصله بعد از تشریف آوردن به سوالی که سرگشته مطرح کرده بود پاسخ دادید.
بنده توضیح دادم که جواب شما صرف ادعاست و هیچ دلیلی به همراه مدعا وجود ندارد که تا جایی که من دیدم هیچ توضیح اضافی در این مورد داده نشد.
مطلب دیگری که به سرعت نظر دادید اظهار نظر در مورد یک شخص حقیقی.
در حالی که کار ما در این گروه نقد اشخاص و شخصیتها نیست و ما افکار و ارای همدیگر را مورد تحلیل و بررسی قرار می دهیم.
به هرحال
امیدوارم از افکار و آرایتان در مورد تفکر نقادانه بیشتر بهره ببریم.
++++++++++++++++++
🅱️پاسخ ایشان:
خب حرف من اینه.
اینجا نقد نمی کنند بلکه عامل مقاومی برای نقد هستند بیشتر ادمین ها.
===========
✅توضیح مدیر گروه:
نقد از دیدگاه تفکر نقادانه به معنای عیبجویی و خرده گیری نیست.
بلکه به معنای تحلیل و ارزیابی است یعنی اگر دلیل برای اثبات مدعا کافی بود آن را تایید می کنیم ولی اگر در راه اثبات مدعا کمبودها و نقصانی داشت آن را یادآوری کرده و پیشنهادهای اصلاحی برای تکمیل دلیل داده می شود.
هدف از دیالوگ در تفکر نقادانه حرکت به سوی وفاق در فکر و اندیشه و نهایتا همگرایی است .
یعنی تلاش برای حرکت در جهت خلاف میل غریزی انسانها که او را به سوی منکوب کردن مخاطب و شکست دادن آن و نهایتا ارضای حس برتری جویی و تغلب خویش است.
در این روش اولین هدف ما اثبات کردن این نکته است که ما موجودی جمعی هستیم که همکاری بینمان به نفع همه ی ماست و همه از این رفاقت و همکاری سود می برند و رقابت حس فریبنده ای است در جهت فرسایش نیروهای متخالف و هرز دادن نیروی جمعی که به ضرر همه تمام می شود.
این مساله که رفاقت بسیار به صرفه تر است از رقابت واضحتر از آن است که نیاز به اثبات داشته باشد اما اگر با نظریه ی بازی آشنایی داشته باشید مضمون کلی نظریه بازیها همین است که در صورت لزوم درباره اش بیشتر حرف می زنیم.
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
Forwarded from Hosein
با سلام خدمت دوستان نازنینم خصوصا آنهایی که لطف فرمودند و نسبت به نوشتن پاسخ اقدام کردند.
از شما اجازه میخواهم چند کلمه ای در مورد این سوالها بنویسم.
الف- همچنانکه در بالا از این متن با عنوان سوالها یاد کردم و نه سوال.
زیرا لااقل از لحاظ ظاهری بیش از یک سوال است.
پس به نظر می رسد اولین گام در برخورد با این متن این باشد که این به ظاهر سوالات متعدد به لحاظ معنیی هم تحلیل شود تا مشخص گردد که با چند سوال مواجهیم و هر سوال به صورت دقیق و فارغ از صور بیانی آن از ما چه می خواهد.
یعنی اگر ما قبل از مشخص کردن محتوای دقیق آنچه از ما خواسته می شود، مطالبی را بیان کنیم ، نه اینکه چیزی که به درد سوال کننده بخورد نگفته ایم، نه ممکن است در ضمن مطالبمان به تمام آنچه سوال کننده می خواست بفهمد اشاره کرده باشیم اما در واقع این را به عهده سوال کننده واگذار کرده ایم که در بین مطالب ذکر شده بگردد و آنچه به دردش می خورد را جدا کند و یا در حال مطالعه مطلب ما ، ذهنش اتوماتیک وار عمل گزینش پاسخ سوالات خود را انجام دهد.
اما آنچه شایسته روش فلسفه ی تحلیلی است هم شفاف سازی در مرحله ی دسته بندی سوالات و روشن کردن دقیق آنچه از ما خواسته می شود است که این مرحله بر مرحله ی پاسخ دادن مقدم است و سبب می شود که حوزه ی سوال دقیقا روشن شود و حتی سوال در ذهن پرسش کننده نیز واضحتر شود و از این راه قدمی به سوی جواب نزدیکتر شویم.
ب- دومین قدم بعد از مشخص کردن دقیق آنچه از ما خوسته شده است یعنی محتوای پرسش، گاهی گامی دیگر قبل از پاسخ به پرسش باید برداشته شود.
گاهی سوالها به گونه ای است که اگر با دقت در آن تامل شود خود سوال حاوی بخشهای غیرملفوظ یا نهان است. یعنی سوال در ضمن خود حاوی گزاره یا گزاره هایی است. گرچه با هیچ لفظی بیان نشده اند.
اگر سوالی از این دست بود باید گزاره های نهان یا پیشفرض را استخراج کرده و به صورت الفاظ بیان کرد و حتی بهتر است آنها را به سوال کننده عرضه کرد تا نظرش را در آن مورد مطرح کند. ممکن است سوال کننده بعد از مواجه شدن با آنها اقدام به اصلاح سوال کند و ممکن است که آنها را به عنوان پیشفرض قبول کند که در هر صورت گامی است در راستای پیشرفت بحث.
ج- حال به نظر شما سومین گام چه باید باشد؟
از شما اجازه میخواهم چند کلمه ای در مورد این سوالها بنویسم.
الف- همچنانکه در بالا از این متن با عنوان سوالها یاد کردم و نه سوال.
زیرا لااقل از لحاظ ظاهری بیش از یک سوال است.
پس به نظر می رسد اولین گام در برخورد با این متن این باشد که این به ظاهر سوالات متعدد به لحاظ معنیی هم تحلیل شود تا مشخص گردد که با چند سوال مواجهیم و هر سوال به صورت دقیق و فارغ از صور بیانی آن از ما چه می خواهد.
یعنی اگر ما قبل از مشخص کردن محتوای دقیق آنچه از ما خواسته می شود، مطالبی را بیان کنیم ، نه اینکه چیزی که به درد سوال کننده بخورد نگفته ایم، نه ممکن است در ضمن مطالبمان به تمام آنچه سوال کننده می خواست بفهمد اشاره کرده باشیم اما در واقع این را به عهده سوال کننده واگذار کرده ایم که در بین مطالب ذکر شده بگردد و آنچه به دردش می خورد را جدا کند و یا در حال مطالعه مطلب ما ، ذهنش اتوماتیک وار عمل گزینش پاسخ سوالات خود را انجام دهد.
اما آنچه شایسته روش فلسفه ی تحلیلی است هم شفاف سازی در مرحله ی دسته بندی سوالات و روشن کردن دقیق آنچه از ما خواسته می شود است که این مرحله بر مرحله ی پاسخ دادن مقدم است و سبب می شود که حوزه ی سوال دقیقا روشن شود و حتی سوال در ذهن پرسش کننده نیز واضحتر شود و از این راه قدمی به سوی جواب نزدیکتر شویم.
ب- دومین قدم بعد از مشخص کردن دقیق آنچه از ما خوسته شده است یعنی محتوای پرسش، گاهی گامی دیگر قبل از پاسخ به پرسش باید برداشته شود.
گاهی سوالها به گونه ای است که اگر با دقت در آن تامل شود خود سوال حاوی بخشهای غیرملفوظ یا نهان است. یعنی سوال در ضمن خود حاوی گزاره یا گزاره هایی است. گرچه با هیچ لفظی بیان نشده اند.
اگر سوالی از این دست بود باید گزاره های نهان یا پیشفرض را استخراج کرده و به صورت الفاظ بیان کرد و حتی بهتر است آنها را به سوال کننده عرضه کرد تا نظرش را در آن مورد مطرح کند. ممکن است سوال کننده بعد از مواجه شدن با آنها اقدام به اصلاح سوال کند و ممکن است که آنها را به عنوان پیشفرض قبول کند که در هر صورت گامی است در راستای پیشرفت بحث.
ج- حال به نظر شما سومین گام چه باید باشد؟
Forwarded from Hosein
با اجازه شما من در این بخش به بررسی قسمتی از سوالات می پردازم.
تمام اصرار من در روش بررسی فاصله انداختن بین بخشهای مختلف مساله است تا دوستان را در بررسی و تحلیل مساله و پاسخش در کنار خود ببینم و مطمئنم که دوستان حتی اگر نظری هم به اشتراک نگذارند در مورد بحث تاملات کافی را اعمال میکنند.
به نظر بنده کل متن را می توان به سه بخش مجزا تقسیم کرد.
♦️بخش اول:
همه از من می پرسند که چرا باید به خود زحمت فکر کردن بدهیم؟
مگر دیگران که فکر نمی کنند چه مشگلی دارند؟
🔹بخش دوم
منظور از فکر کردن چیست؟
🔸بخش سوم:
چرخ دنیا که با فکر کردن نمی چرخد! فکر کردن که باعث پخته شدن نان و سوخت برای هواپیما نمی شود!
پس چرا سوالات تامل برانگیز را کنار نگذاشته و به زندگی خود نپردازیم؟
که من بخش اول را تحلیل می کنم و دو بخش دیگر را به دوستان واگذار می کنم:
( این را یک برداشت قابل نقد تلقی فرمایید):
(مگر دیگران که فکر نمی کنند چه مشکلی دارند؟)
استفهام انکاری است ازینرو معنای جمله چنین می شود:
افرادی که فکر نمی کنند مشکلی ندارند . با توجه به قراین حالی و مقامی می توان برداشت کرد که مراد گوینده این نیست که کسانی که فکر نمی کنند در هیچ حال و مقامی دچار مشکل نشده یا نمی شوند؛ بلکه مرادش این است که اشخاصی که فکر نمی کنند ، هیچ مشکلی به سبب فکر نکردن یا از ناحیۀ فکر نکردن متوجه آنها نمی شود. پس هیچ اقتضایی برای فکر کردن وجود ندارد چون فکر کردن کاری پر زحمت است و ما باور داریم که یک انسان عاقل به کار پرزحمتی تن نمی دهد مگر آنکه ضرورتی اعم از جلب منفعت یا دفع ضرر انجام آن کار پر زحمت را اقتضا کند. در حالی که در مقابل زحمتی که برای فکر کردن می کشیم هیچ مشگلی از ما رفع نمی شود.
تمام اصرار من در روش بررسی فاصله انداختن بین بخشهای مختلف مساله است تا دوستان را در بررسی و تحلیل مساله و پاسخش در کنار خود ببینم و مطمئنم که دوستان حتی اگر نظری هم به اشتراک نگذارند در مورد بحث تاملات کافی را اعمال میکنند.
به نظر بنده کل متن را می توان به سه بخش مجزا تقسیم کرد.
♦️بخش اول:
همه از من می پرسند که چرا باید به خود زحمت فکر کردن بدهیم؟
مگر دیگران که فکر نمی کنند چه مشگلی دارند؟
🔹بخش دوم
منظور از فکر کردن چیست؟
🔸بخش سوم:
چرخ دنیا که با فکر کردن نمی چرخد! فکر کردن که باعث پخته شدن نان و سوخت برای هواپیما نمی شود!
پس چرا سوالات تامل برانگیز را کنار نگذاشته و به زندگی خود نپردازیم؟
که من بخش اول را تحلیل می کنم و دو بخش دیگر را به دوستان واگذار می کنم:
( این را یک برداشت قابل نقد تلقی فرمایید):
(مگر دیگران که فکر نمی کنند چه مشکلی دارند؟)
استفهام انکاری است ازینرو معنای جمله چنین می شود:
افرادی که فکر نمی کنند مشکلی ندارند . با توجه به قراین حالی و مقامی می توان برداشت کرد که مراد گوینده این نیست که کسانی که فکر نمی کنند در هیچ حال و مقامی دچار مشکل نشده یا نمی شوند؛ بلکه مرادش این است که اشخاصی که فکر نمی کنند ، هیچ مشکلی به سبب فکر نکردن یا از ناحیۀ فکر نکردن متوجه آنها نمی شود. پس هیچ اقتضایی برای فکر کردن وجود ندارد چون فکر کردن کاری پر زحمت است و ما باور داریم که یک انسان عاقل به کار پرزحمتی تن نمی دهد مگر آنکه ضرورتی اعم از جلب منفعت یا دفع ضرر انجام آن کار پر زحمت را اقتضا کند. در حالی که در مقابل زحمتی که برای فکر کردن می کشیم هیچ مشگلی از ما رفع نمی شود.
Forwarded from Hosein
با سلام خدمت دوستان گلم
در فرصتی که با هم انلاین بودیم بهتر می شود در مورد ضرورت پالایش داشته ها و داده ها حرف زد اما روشن است که هرکس به قدر اهمیتی که به خود می دهد به مواد غذایی اش هم اهمیت خواهد داد.
اگر امروزه این همه حساسیت در مورد خوراکیها می شود نشانگر اهمیتی است که به خورنده ی آن داده می شود.
اطلاعات دریافتی روزانه ما بخش بزرگی از مواد غذایی است که ما نیاز داریم و هر بخش ویروسی آن مانند سمی در هاضمه ی فکر ما عمل خواهد کرد.
اگر بر دروازه ای گمرک نصب شود لاجرم هر کالای ورودی باید بررسی شود و اگر شما در ورودی یک شهر کالای سالمتان بررسی نشد مسلم بدانید که کالای ناسالم هم به همان مقدار آزاد است که وارد شود. زیرا سالم بودن و نبودن عنوانی است که پس از بررسی معلوم می شود و نه قبل از آن
در فرصتی که با هم انلاین بودیم بهتر می شود در مورد ضرورت پالایش داشته ها و داده ها حرف زد اما روشن است که هرکس به قدر اهمیتی که به خود می دهد به مواد غذایی اش هم اهمیت خواهد داد.
اگر امروزه این همه حساسیت در مورد خوراکیها می شود نشانگر اهمیتی است که به خورنده ی آن داده می شود.
اطلاعات دریافتی روزانه ما بخش بزرگی از مواد غذایی است که ما نیاز داریم و هر بخش ویروسی آن مانند سمی در هاضمه ی فکر ما عمل خواهد کرد.
اگر بر دروازه ای گمرک نصب شود لاجرم هر کالای ورودی باید بررسی شود و اگر شما در ورودی یک شهر کالای سالمتان بررسی نشد مسلم بدانید که کالای ناسالم هم به همان مقدار آزاد است که وارد شود. زیرا سالم بودن و نبودن عنوانی است که پس از بررسی معلوم می شود و نه قبل از آن
سلام وصبح بخیر دوست نا ز نین وگلم
من شخصا از نظر اطلاعاتی نه تنها صفر بلکه منفی هم هستم .مواردی که با ب... مطرح کردم احساسی بود که خودم دارم .
از نظر معلومات حتما باید از شما دوست عزیز وب....کمال استفاده را بکنیم.مطمئن هستم که درجهت اعتلای ما خواهد بود.
============
=============
با سلام مجدد خدمت شما
کلمات آغازین شما را به حساب فروتنی و تواضعتان می گذارم. گرچه کزاره ها مسلما کاذبند ولی معنایش کاذب بودن شما نیست.
هیچ کسی در سن من و شما ممکن نیست از نظر اطلاعاتی صفر یا منفی باشد گرچه تصور اطلاعات زیرصفر قدری مشگل و حتی نامقدور به نظر می رسد.
کسی مثل نوزادی که همین چند لحظه پیش به دنیا آمده ممکن است از نظر دریافتهای نظری در حد صفر باشد ولی منفی بودن آن یعنی اینکه تازه چیزی هم باید به او داده شود که به حد صفر یعنی فاقد اطلاعات بودن برسد تصوری چندان معقول به نظر نمی رسد.
همه ما از بذو تولد خواسته یا ناخواسته به عنوان ظرفی از اطلاعات و داده ها بوده ایم که بی دخالت ما اموری را در آن گنجانده اند و زمانی که ما به خود آمدیم یعنی متوجه خودمان شدیم فردی بودیم با انبوهی از باورها و گرایشهای خاص فکری و عاطفی
ازینرو به نظر روشن می اید که تا زمانی که یک فرد دست به پالایش داشته هایش نزده باشد موجودی نیست که خودخواسته باشد بلکه موجودی است که بر پایه ی خواست دیگران شکل گرفته است
من شخصا از نظر اطلاعاتی نه تنها صفر بلکه منفی هم هستم .مواردی که با ب... مطرح کردم احساسی بود که خودم دارم .
از نظر معلومات حتما باید از شما دوست عزیز وب....کمال استفاده را بکنیم.مطمئن هستم که درجهت اعتلای ما خواهد بود.
============
=============
با سلام مجدد خدمت شما
کلمات آغازین شما را به حساب فروتنی و تواضعتان می گذارم. گرچه کزاره ها مسلما کاذبند ولی معنایش کاذب بودن شما نیست.
هیچ کسی در سن من و شما ممکن نیست از نظر اطلاعاتی صفر یا منفی باشد گرچه تصور اطلاعات زیرصفر قدری مشگل و حتی نامقدور به نظر می رسد.
کسی مثل نوزادی که همین چند لحظه پیش به دنیا آمده ممکن است از نظر دریافتهای نظری در حد صفر باشد ولی منفی بودن آن یعنی اینکه تازه چیزی هم باید به او داده شود که به حد صفر یعنی فاقد اطلاعات بودن برسد تصوری چندان معقول به نظر نمی رسد.
همه ما از بذو تولد خواسته یا ناخواسته به عنوان ظرفی از اطلاعات و داده ها بوده ایم که بی دخالت ما اموری را در آن گنجانده اند و زمانی که ما به خود آمدیم یعنی متوجه خودمان شدیم فردی بودیم با انبوهی از باورها و گرایشهای خاص فکری و عاطفی
ازینرو به نظر روشن می اید که تا زمانی که یک فرد دست به پالایش داشته هایش نزده باشد موجودی نیست که خودخواسته باشد بلکه موجودی است که بر پایه ی خواست دیگران شکل گرفته است
#آقای_سرگشته
#بخش_32
#کانال_خرد_سنجشگر
#سوال_از_ریش_سپید
#م_ناجی
💧💧💧سرگشته و اقای دانش دوست💧💧💧
سرگشته از اینکه با اقای دانش دوست آشنا شده بود سر از پا نمی شناخت.
بسیار خوشحال بود. چرا؟
مگر نه این بود که در وی عطش دانستن و فهمیدن شعله ور شده بود؟
مگر نه این بود که چشمه ی سوال در وجودش جوشیده بود؟
البته خود وی به عمیقتر شدن این چشمه کمک کرده بود. روزها و ساعتها با سرانگشتانش سنگ و شن و ماسه اطراف چشمه را کنده بود و چشم های ریز چشمه را گشوده بود و فرصت داده بود که آب هرچه بیشتر بجوشد و چشم های بسته را هم بگشاید.
در حال حاضر با جریانی خروشان از سوالهای سمج روبرو بود که هرچه بیشتر چون موریانه بر داشته و نداشته اطلاعات قبلی اش چنگ انداخته و موجودیتشان را زیر سوال می برند.
در این هنگامه یافتن انسانی دانا و فروتن که از عرضه کردن دانسته هایش دریغ نورزد چون رسیدن به آب زمزم در بیابانی گر گرفته از گرما می مانست.
زیرا راه او را در پاسخ دادن به سوالهایش یا لااقل گشودن راه برای یافتن پاسخ بسی سهل می نمود.
خود را مخاطب حضرت حافظ می دید که فرمود:
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
آقای دانش دوست پس از اشنایی مختصری که حاصل شده بود به او قول کمک و همراهی داده بود.
آدرس و شماره تلفن و ای میل و دیگر راه های ارتباطی در شبکه های اجتماعی را به او داده بود. سرگشته حس می کرد با یک کتابخانه ی گویا و هوشمند مرتبط شده است که در هر موضوعی می تواند به او راهنمایی کند.
با خود فکر می کرد که چرا ما انسانها اینقدر به نعمتهایی که در اطرافمان هست بی اعتناییم؟
چرا هیچوقت این احتمال را نمی دهیم که شاید گنجی در محدوده ی صد متری ما موجود باشد و ازینرو با دقت و طمع و حرص به اطرافمان نگاه نمی کنیم؟
چرا این فرهنگ در ما تلقین شده است که طمعناکی و حریص بودن همواره مذموم است؟
چرا متوجه نیستیم که از لوازم بی شک و شبهه و بی چون و چرای رشد و تکامل طماع بودن است و میل به ترقی و پیشرفت؟
تازه می فهمید که مولانای صوفی و عارف که هیچ چشمداشتی از دنیای مادی نداشت چقدر زیبا رابطه ی طمع با رشد را به تصویر کشیده است:
چون طمع خواهد زمن سلطان دین
خاک بر فرق قناعت بعد از این
تصمیم داشت تا هرکجا که در توان دارد به این معدن گرانبهای تازه کشف کرده ، چنگ اندازد و هرچه می تواند از آن بهره گیرد.
از آنرو بود که این سوال را به همین شکل برای ریش سپید فرستاد.
🔶همه از من می پرسند که چرا باید به خود زحمت فکر کردن بدهیم؟
مگر دیگران که فکر نمی کنند چه مشگلی دارند؟
منظور از فکر کردن چیست؟
چرخ دنیا که با فکر کردن نمی چرخد! فکر کردن که باعث پخته شدن نان و پرواز هواپیما نمی شود!
پس چرا سوالات تامل برانگیز را کنار نگذاشته و به زندگی خود نپردازیم؟
می دانست که همین یکی دو روز آینده جوابش را دریافت خواهد کرد.
اما خودش هم دوست داشت قبل از اینکه پاسخ ریش سپید را بخواند یا بشنود ، پاسخی به سوال داده باشد.
ازینرو تلاش کرد که سوال را با دقت هرچه بیشتر بخواند.
یک اصل را به عنوان اصل موضوع پذیرفته بود:
پاسخ صحیح یک سوال ، پاسخی است که به آن سوال داده می شود.
این اصل در بدو نظر توخالی می نماید. از این جهت که ما وقتی می گوییم پاسخ طبیعتا معنایش این است که به سوال مشخصی پاسخ می دهیم و مراد از آن همان ( پاسخ پرسش مطرح شده) است.
و وقتی میگوییم پاسخ صحیح یک سوال ، پاسخی است که به آن سوال داده می شود در ظاهر یک این همانی را بیان کرده ایم و به اصطلاح گزاره ی ما توتولوژیک یا (این همانی گونه) است . یعنی هیچ چیز تازه ای در باره ی موضوع بیان نکرده ایم.
اما احتمالا اینگونه نباشد.
زیرا :
اولا: اگر ما در برابر سوال : انسان چیست؟(الف)
5 جواب زیر را دریافت کنیم:
🔶انسان یعنی حیوانی که به نوع خودش هم رحم نمی کند
🔶انسان یعنی بی شرم
🔶خودتی
🔶این چه سوالیه؟
🔶بعدا میگم
همه ی اینها را می توان گفت پاسخ سوال الف در حالی که همه ی آنها به معنای دقیق کلمه پاسخ سوال الف نیستند.
ثانیا: گاهی پاسخی که به سوال داده می شود گرچه مطلبی است مربوط به سوال اما دقیقا پاسخ آن سوال نیست.
و این مورد به طور معمول در مواردی اتفاق می افتد که سوال طوری مطرح شده باشد که اگر با دقت مورد مطالعه قرار گیرد می توان دریافت که همراه با پیشفرض های خاصی است که در واقع بخشی از سوال هستند و اگر آن پیشفرضها لحاظ نشوند پاسخ به طور دقیق پاسخ آن سوال نخواهد بود.
این را در شماره بعدی بیشتر می شکافیم.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
#بخش_32
#کانال_خرد_سنجشگر
#سوال_از_ریش_سپید
#م_ناجی
💧💧💧سرگشته و اقای دانش دوست💧💧💧
سرگشته از اینکه با اقای دانش دوست آشنا شده بود سر از پا نمی شناخت.
بسیار خوشحال بود. چرا؟
مگر نه این بود که در وی عطش دانستن و فهمیدن شعله ور شده بود؟
مگر نه این بود که چشمه ی سوال در وجودش جوشیده بود؟
البته خود وی به عمیقتر شدن این چشمه کمک کرده بود. روزها و ساعتها با سرانگشتانش سنگ و شن و ماسه اطراف چشمه را کنده بود و چشم های ریز چشمه را گشوده بود و فرصت داده بود که آب هرچه بیشتر بجوشد و چشم های بسته را هم بگشاید.
در حال حاضر با جریانی خروشان از سوالهای سمج روبرو بود که هرچه بیشتر چون موریانه بر داشته و نداشته اطلاعات قبلی اش چنگ انداخته و موجودیتشان را زیر سوال می برند.
در این هنگامه یافتن انسانی دانا و فروتن که از عرضه کردن دانسته هایش دریغ نورزد چون رسیدن به آب زمزم در بیابانی گر گرفته از گرما می مانست.
زیرا راه او را در پاسخ دادن به سوالهایش یا لااقل گشودن راه برای یافتن پاسخ بسی سهل می نمود.
خود را مخاطب حضرت حافظ می دید که فرمود:
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
آقای دانش دوست پس از اشنایی مختصری که حاصل شده بود به او قول کمک و همراهی داده بود.
آدرس و شماره تلفن و ای میل و دیگر راه های ارتباطی در شبکه های اجتماعی را به او داده بود. سرگشته حس می کرد با یک کتابخانه ی گویا و هوشمند مرتبط شده است که در هر موضوعی می تواند به او راهنمایی کند.
با خود فکر می کرد که چرا ما انسانها اینقدر به نعمتهایی که در اطرافمان هست بی اعتناییم؟
چرا هیچوقت این احتمال را نمی دهیم که شاید گنجی در محدوده ی صد متری ما موجود باشد و ازینرو با دقت و طمع و حرص به اطرافمان نگاه نمی کنیم؟
چرا این فرهنگ در ما تلقین شده است که طمعناکی و حریص بودن همواره مذموم است؟
چرا متوجه نیستیم که از لوازم بی شک و شبهه و بی چون و چرای رشد و تکامل طماع بودن است و میل به ترقی و پیشرفت؟
تازه می فهمید که مولانای صوفی و عارف که هیچ چشمداشتی از دنیای مادی نداشت چقدر زیبا رابطه ی طمع با رشد را به تصویر کشیده است:
چون طمع خواهد زمن سلطان دین
خاک بر فرق قناعت بعد از این
تصمیم داشت تا هرکجا که در توان دارد به این معدن گرانبهای تازه کشف کرده ، چنگ اندازد و هرچه می تواند از آن بهره گیرد.
از آنرو بود که این سوال را به همین شکل برای ریش سپید فرستاد.
🔶همه از من می پرسند که چرا باید به خود زحمت فکر کردن بدهیم؟
مگر دیگران که فکر نمی کنند چه مشگلی دارند؟
منظور از فکر کردن چیست؟
چرخ دنیا که با فکر کردن نمی چرخد! فکر کردن که باعث پخته شدن نان و پرواز هواپیما نمی شود!
پس چرا سوالات تامل برانگیز را کنار نگذاشته و به زندگی خود نپردازیم؟
می دانست که همین یکی دو روز آینده جوابش را دریافت خواهد کرد.
اما خودش هم دوست داشت قبل از اینکه پاسخ ریش سپید را بخواند یا بشنود ، پاسخی به سوال داده باشد.
ازینرو تلاش کرد که سوال را با دقت هرچه بیشتر بخواند.
یک اصل را به عنوان اصل موضوع پذیرفته بود:
پاسخ صحیح یک سوال ، پاسخی است که به آن سوال داده می شود.
این اصل در بدو نظر توخالی می نماید. از این جهت که ما وقتی می گوییم پاسخ طبیعتا معنایش این است که به سوال مشخصی پاسخ می دهیم و مراد از آن همان ( پاسخ پرسش مطرح شده) است.
و وقتی میگوییم پاسخ صحیح یک سوال ، پاسخی است که به آن سوال داده می شود در ظاهر یک این همانی را بیان کرده ایم و به اصطلاح گزاره ی ما توتولوژیک یا (این همانی گونه) است . یعنی هیچ چیز تازه ای در باره ی موضوع بیان نکرده ایم.
اما احتمالا اینگونه نباشد.
زیرا :
اولا: اگر ما در برابر سوال : انسان چیست؟(الف)
5 جواب زیر را دریافت کنیم:
🔶انسان یعنی حیوانی که به نوع خودش هم رحم نمی کند
🔶انسان یعنی بی شرم
🔶خودتی
🔶این چه سوالیه؟
🔶بعدا میگم
همه ی اینها را می توان گفت پاسخ سوال الف در حالی که همه ی آنها به معنای دقیق کلمه پاسخ سوال الف نیستند.
ثانیا: گاهی پاسخی که به سوال داده می شود گرچه مطلبی است مربوط به سوال اما دقیقا پاسخ آن سوال نیست.
و این مورد به طور معمول در مواردی اتفاق می افتد که سوال طوری مطرح شده باشد که اگر با دقت مورد مطالعه قرار گیرد می توان دریافت که همراه با پیشفرض های خاصی است که در واقع بخشی از سوال هستند و اگر آن پیشفرضها لحاظ نشوند پاسخ به طور دقیق پاسخ آن سوال نخواهد بود.
این را در شماره بعدی بیشتر می شکافیم.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلام دوستان.
وقتی پس از باز گشایی دانشگاه درس معارف اسلامی جزو دروس اجباری گردیده بود. سوالی از استاد مربوط کردم وآن سوال باعث شدکه آن ترم در معارف نتوانم نمره قبولی بگیرم.
از اسناد پرسیدم معنی بی نهایت را می دانید؟
جواب داد بله بینهایت اندازه ای است که در ذهن نمی گنجد.
چون بحث خدا شناسی بود پرسیدم آیا خداوند در صفات خود اندازه دارند یا بی نهایت هستند.
جواب داد معلوم است که بی نهایت است.
پرسیدم آیا کعبه ومسجد خانه خداست؟
جواب داد سوالات بدیهی را چرا می پرسی. واضح است که کعبه خانه خداست.
گفتم کعبه مکان محدودی است وخداوند نامحدود .شما چگونه نا محدود را در محدود مستتر می کنید.
چون جوابی نداشت فقط سرش را تکان داد.خلاصه در امتحان علیرغم اینکه با حساب خود نمره ای بالای ۱۸ باید می گرفتم ولی نمره من ۱ شده بود آن موقع بود که فهمیدم اگر ۱۸ می تواند ۱ شود پس نامحدود هم میتواند در محدود جا گیرد
========
پاسخ من:
آقامهدی نازنین
در مسایل اجتماعی ، موردهای بسیاری را می توان یافت که رابطه ی بین پدیده های اجتماعی از نوع سوال از رابطه مسجد محدود با خدای نامحدود است که می تواند هیجده را به یک یا یک را به هجده بدل کند.
اما این رابطه را لزوما نمی توان رابطه ی منطقی بین دو مفهوم ذهنی دانست.
اگر مملکت ما پس از چهل سال از جشن ضد ظلم مردم در چنین روزی، شاهد روابط بسی غیرعادلانه تر از آن است حکایت از صدها و هزاران مغالطه ذهنی و رفتاری است که به هر نام و نشانی بر این ملت رفته است.
باید فریب این مغالطات عملی و فریب های به ظاهر موجه را نخورد و هر پدیده ای را با دقت ریشه یابی کرد و هر معلولی را به علت اصلی خود نسبت داد.
گاهی ممکن است کسی چنین برداشت کند که خدای نامحدود بود که توانست هجده را یک کند و گاهی ممکن است چنین بفهمد که باز خدای نامحدود بود که بسیاری از یک ها هجده کرد که هر دو در واقع بیشتر به خودفریبی می ماند تا مغلطه ی دیگران.
بنده شخصا مشتاقم که حتی اینگونه مباحث هم در گروه مطرح شود و تحلیل گردد و حکم هر پدیده ای به حساب شخصی وی واریز گردد.
📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕
پاسخ آقامهدی:
دوست گرامی ودانای گروه
پر واضح است که نتیجه گیری از گنجاندن نامحدود در محدود ونتیجه گیری از آن که ۱۸ می تواند ۱ باشد می تواند نوعی مغالطه باشد ولی کمبود دانش استاد معارف وکینه ورزی ایشان باعث این قیاس می شود.بهر حال در بحث ادیان بخصوص اسلام چگونگی گنجایش نامحدود در محدود جای بحث ونقد دارد که تا بحال جوابی به آن داده نشده است .لذا باید قبول کرد که کعبه خانه خدا نیست بلکه کل کائنات در سیطره خداوند است.
📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕آقا مهدی عزیز
از باب مزاح هم که شده عرض می کنم که برخی از کسانی که به زیارت کعبه می روند کعبه را مرقد و مدفن خدا می پندارند.
اما کمی هم که جدی تر باشیم اضافه چه در زبان فارسی و چه در زبان عربی همیشه به معنای مالکیت یا اختصاص نیست.
درست است که وقتی می گویم پالتوی من به این معناست که پالتویی که مال من است یا پالتویی که اختصاص به من دارد ولی اینگونه نیست که اضافه تنها همین دو معنا را دارد.
مثلا کتاب فارسی به معنای این نیست که کتاب مال فارسی است .
وقتی می گوییم نوشابه کوکاکولا اضافه به چه معنی است؟
وقتی می گوییم شهر تبریز اضافه به چه معنی است؟
وقتی می گوییم اتومبیل پیکان چه معنایی مراد می کنیم؟
خانه ی خدا هم به این معناست: خانه ای که به قصد یاد خدا بنا شده است
خانۀ خدا اضافه ای است از نوع مجسمۀ آزادی
📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕
پاسخ آقامهدی:
دوست گرانقدر
اضافاتی که شما بکار بردید از نوع اضافه ملکی ویا اضافه وصفی ویا اضافه اسمی می باشد که در دستور زبان فارسی هر یک تعاریف خاص خود را دارد.
واما مقایسه خانه خدا با مجسمه آزادی باید گفت که مجسمه آزادی بعنوان یک سمبل از آزادی تجلی پیدا می کند.که این آزادی در هر کشوری اندازه های خاص خود را دارد.آیا خانه خدا نیز سمبلی از خدا در نظر گرفته می شود؟مسلما این عقیده میتواند با مقابله ای که در دین اسلام با بت پرستی وسمبل پرستی وجود دارد در تضاد باشد
📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕
سلام آقا مهدی گل
قرار است با هم دیالوگ داشته باشیم اما دست به مغالطه نزنیم.
وقتی من نوع اضافه خانۀ خدا با مجسمۀ آزادی را مقایسه میکنم و شما به رابطه ی علت بنای آنها می پردازید درست مثل این می ماند که من بگویم قاشق و دگنک هر دو اسمند و تو فریاد بزنی که این چه مقایسه ای است با قاشق غذا می خورند و با دگنک کتک!
وقتی پس از باز گشایی دانشگاه درس معارف اسلامی جزو دروس اجباری گردیده بود. سوالی از استاد مربوط کردم وآن سوال باعث شدکه آن ترم در معارف نتوانم نمره قبولی بگیرم.
از اسناد پرسیدم معنی بی نهایت را می دانید؟
جواب داد بله بینهایت اندازه ای است که در ذهن نمی گنجد.
چون بحث خدا شناسی بود پرسیدم آیا خداوند در صفات خود اندازه دارند یا بی نهایت هستند.
جواب داد معلوم است که بی نهایت است.
پرسیدم آیا کعبه ومسجد خانه خداست؟
جواب داد سوالات بدیهی را چرا می پرسی. واضح است که کعبه خانه خداست.
گفتم کعبه مکان محدودی است وخداوند نامحدود .شما چگونه نا محدود را در محدود مستتر می کنید.
چون جوابی نداشت فقط سرش را تکان داد.خلاصه در امتحان علیرغم اینکه با حساب خود نمره ای بالای ۱۸ باید می گرفتم ولی نمره من ۱ شده بود آن موقع بود که فهمیدم اگر ۱۸ می تواند ۱ شود پس نامحدود هم میتواند در محدود جا گیرد
========
پاسخ من:
آقامهدی نازنین
در مسایل اجتماعی ، موردهای بسیاری را می توان یافت که رابطه ی بین پدیده های اجتماعی از نوع سوال از رابطه مسجد محدود با خدای نامحدود است که می تواند هیجده را به یک یا یک را به هجده بدل کند.
اما این رابطه را لزوما نمی توان رابطه ی منطقی بین دو مفهوم ذهنی دانست.
اگر مملکت ما پس از چهل سال از جشن ضد ظلم مردم در چنین روزی، شاهد روابط بسی غیرعادلانه تر از آن است حکایت از صدها و هزاران مغالطه ذهنی و رفتاری است که به هر نام و نشانی بر این ملت رفته است.
باید فریب این مغالطات عملی و فریب های به ظاهر موجه را نخورد و هر پدیده ای را با دقت ریشه یابی کرد و هر معلولی را به علت اصلی خود نسبت داد.
گاهی ممکن است کسی چنین برداشت کند که خدای نامحدود بود که توانست هجده را یک کند و گاهی ممکن است چنین بفهمد که باز خدای نامحدود بود که بسیاری از یک ها هجده کرد که هر دو در واقع بیشتر به خودفریبی می ماند تا مغلطه ی دیگران.
بنده شخصا مشتاقم که حتی اینگونه مباحث هم در گروه مطرح شود و تحلیل گردد و حکم هر پدیده ای به حساب شخصی وی واریز گردد.
📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕
پاسخ آقامهدی:
دوست گرامی ودانای گروه
پر واضح است که نتیجه گیری از گنجاندن نامحدود در محدود ونتیجه گیری از آن که ۱۸ می تواند ۱ باشد می تواند نوعی مغالطه باشد ولی کمبود دانش استاد معارف وکینه ورزی ایشان باعث این قیاس می شود.بهر حال در بحث ادیان بخصوص اسلام چگونگی گنجایش نامحدود در محدود جای بحث ونقد دارد که تا بحال جوابی به آن داده نشده است .لذا باید قبول کرد که کعبه خانه خدا نیست بلکه کل کائنات در سیطره خداوند است.
📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕آقا مهدی عزیز
از باب مزاح هم که شده عرض می کنم که برخی از کسانی که به زیارت کعبه می روند کعبه را مرقد و مدفن خدا می پندارند.
اما کمی هم که جدی تر باشیم اضافه چه در زبان فارسی و چه در زبان عربی همیشه به معنای مالکیت یا اختصاص نیست.
درست است که وقتی می گویم پالتوی من به این معناست که پالتویی که مال من است یا پالتویی که اختصاص به من دارد ولی اینگونه نیست که اضافه تنها همین دو معنا را دارد.
مثلا کتاب فارسی به معنای این نیست که کتاب مال فارسی است .
وقتی می گوییم نوشابه کوکاکولا اضافه به چه معنی است؟
وقتی می گوییم شهر تبریز اضافه به چه معنی است؟
وقتی می گوییم اتومبیل پیکان چه معنایی مراد می کنیم؟
خانه ی خدا هم به این معناست: خانه ای که به قصد یاد خدا بنا شده است
خانۀ خدا اضافه ای است از نوع مجسمۀ آزادی
📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕
پاسخ آقامهدی:
دوست گرانقدر
اضافاتی که شما بکار بردید از نوع اضافه ملکی ویا اضافه وصفی ویا اضافه اسمی می باشد که در دستور زبان فارسی هر یک تعاریف خاص خود را دارد.
واما مقایسه خانه خدا با مجسمه آزادی باید گفت که مجسمه آزادی بعنوان یک سمبل از آزادی تجلی پیدا می کند.که این آزادی در هر کشوری اندازه های خاص خود را دارد.آیا خانه خدا نیز سمبلی از خدا در نظر گرفته می شود؟مسلما این عقیده میتواند با مقابله ای که در دین اسلام با بت پرستی وسمبل پرستی وجود دارد در تضاد باشد
📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕
سلام آقا مهدی گل
قرار است با هم دیالوگ داشته باشیم اما دست به مغالطه نزنیم.
وقتی من نوع اضافه خانۀ خدا با مجسمۀ آزادی را مقایسه میکنم و شما به رابطه ی علت بنای آنها می پردازید درست مثل این می ماند که من بگویم قاشق و دگنک هر دو اسمند و تو فریاد بزنی که این چه مقایسه ای است با قاشق غذا می خورند و با دگنک کتک!
شما در مورد خانه ی خدا استدلالی کرده بودید که من در واقع به یکی از مقدمات استدلال شما اشکال کردم
استدلال شما این بود:
1-خدای اسلام بی نهایت است.
2-از نظر اسلام کعبه، خانه ی خداست.
3-خانه ی خدا جایی است که خدا در آن می گنجد.
4-خانه ی خدا محدود است.
از این مقدمات لازم می آید که بی نهایت و نامحدود در محدود بگنجد
این محال است.
پس این معتقدات مسلمانان متناقضند.
از نظر انسان و در ذهن انسان، باورهای متناقض محال است و جای نمی گیرد.
شما مقدمه 4 را صرفا از اضافه کعبه خانه ی خدا استنباط کرده بودید و هیچ دلیل دیگری برای درستی آن اقامه نکرده بودید( که اگر در اشتباهم حتما دلیل خود را بار دیگر بیان فرمایید)دلیل شما فقط زمانی درست میشد که تنها کاربرد اضافه در فارسی نمونه هایی مثل اتاق من بود و من می خواستم فقط این حصر ادعایی شما را بشکنم و نشان دهم که استعمال اضافه در فارسی اختصاص به آن مورد ندارد و شما اگر بخواهید از اضافه خانه ی خدا آن معنای خاص را بگیرید باید دلیل خاصتری ارائه دهید.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
استدلال شما این بود:
1-خدای اسلام بی نهایت است.
2-از نظر اسلام کعبه، خانه ی خداست.
3-خانه ی خدا جایی است که خدا در آن می گنجد.
4-خانه ی خدا محدود است.
از این مقدمات لازم می آید که بی نهایت و نامحدود در محدود بگنجد
این محال است.
پس این معتقدات مسلمانان متناقضند.
از نظر انسان و در ذهن انسان، باورهای متناقض محال است و جای نمی گیرد.
شما مقدمه 4 را صرفا از اضافه کعبه خانه ی خدا استنباط کرده بودید و هیچ دلیل دیگری برای درستی آن اقامه نکرده بودید( که اگر در اشتباهم حتما دلیل خود را بار دیگر بیان فرمایید)دلیل شما فقط زمانی درست میشد که تنها کاربرد اضافه در فارسی نمونه هایی مثل اتاق من بود و من می خواستم فقط این حصر ادعایی شما را بشکنم و نشان دهم که استعمال اضافه در فارسی اختصاص به آن مورد ندارد و شما اگر بخواهید از اضافه خانه ی خدا آن معنای خاص را بگیرید باید دلیل خاصتری ارائه دهید.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
#آقای_سرگشته
#بخش_33
#کانال_خرد_سنجشگر
#چرا_زندگی
#م_ناجی
👓👓👓چگونه باید زندگی کرد؟👓👓👓
سرگشته امروز حالت غریبی داشت.
به خود می اندیشید که کیست و چه میکند و به کجا می رود و چه خواهد شد؟
شعر زیبای مشیری شیدادل در گوشش طنین غریبی داشت:
به کجاها برد این امید ما را؟
نشد این عاشق سرگشته صبور
نشد این مرغک پربسته رها
به کجا می روم یارا؟
به کجا می برد مارا؟
ره این چاره ندانم به خدا؛
نشود دل نفسی از تو جدا
به هوایت همه جا در همه حال
به امیدی بگشایم شب و روز
پر و بال
غم عشقت دل ما را
به کجاها برد بالا؟
حس می کرد زندگی یک سربالایی است.
سربالا رفتن کار هر موجودی نیست. کسی ندیده است که آب به اجبار غیر سربالا رود.
یا سنگها از پایین قله به بالای کوه به حرکت درآیند. این همان چیزی است که حکمای ما از آن به حرکت قسری یاد می کردند در مقابل حرکت طبعی که ذات و طبیعت اشیا را اقتضای آن است.
خاصیت سربالایی بودن راه اقتضای مدیریت انرژی و مدیریت راه و مدیریت محیط پیرامون را دارد.
اما اگر زندگی برخلاف میل من جاری است چه عاملی است که جاری شدن را بر تعطیل شدن رجحان می بخشد؟
چرا انسانها نمی میرند به جای اینکه زندگی کنند؟ به تعبیر بهتر چرا مرگ را بر رنج زندگی ترجیح نمی دهند؟
پس به نظر می اید که حس اولیه ما در مورد اینکه زندگی سربالایی است چندان هم درست نیست.
اگر در ذات انسان به جای زندگی مرگ جریان داشت، جریان غالب در انسانها تعطیل زندگی بود و نه تداوم آن.
اگر میل طبیعی انسان بر تداوم حیات است ، پس مرگ چیست؟
چرا باید انسان این همه تلاش بکند که زندگی را تداوم بخشد و پایه های آن را محکم کند ولی طوفانی به ناگاه از ناکجاآبادی برخیزد وعمود خیمه ی زندگی را درهم شکند و جز ویرانه ای از این همه تلاش به جای نگذارد.
خواهی گفت که زندگی به هر صورت ، خود را در طول تاریخ سرپا نگهداشته است. انسانها تنها لباسهای فردیت را عوض کرده اند و در قالبهای دیگر در شخصیتهای متکاملتری به حیات خویش ادامه داده اند.
فرزندان، روح و روان و حیات پدران و مادران را همچنان زنده نگهداشته اند. نگاهی کوتاه به سرنوشت حیات جمعی بشر ، این حقیقت روشن و گویا را به ما نقل خواهد کرد که حیات انسانی و یا شاید به طور کلی حیات رو به تکامل و توسعه است و هر روز اشکال و صور جدیدتر و زیباتری را تجربه میکند و به چهره ای گیراتر و جذابتر و رشدیافته تر خود را به رخ می کشد.
از خود می پرسد که مبنای این حس که زندگی یک سربالایی است چیست؟
چه عاملی باعث شد که تو چنین حسی نسبت به زندگی داشته باشی؟ بالاخره حس های انسانی که هردمبیلی ظاهر نمی شوند و هرکدام برای خود علتی دارند و مبنای خیزشی!
کمی در خود فرو رفت و به لایه های درون خود شیرجه ای زد تا شاید پاسخی به سوال خود پیدا کند.
در اعماق تاریک لایه های پایینتر دستش به چیزهایی خورد، گویا موردی پیدا کرده بود، آن را به سرعت برگرفت و خود را بالاکشید تا در روشنای خودآگاهی اش بهتر ببیندش.
بخشهایی از تنهایی هایش بودند.
گویا به پاسخی اولیه در باره سوالش دست یافته بود.
شواهد به او می گفتند که در مقایسه ای ساده بین احوالات تنهایی اش با احوالاتی که در جمع دارد می تواند بفهمد که وقتی خود را از دایره ی جذبه ی محیط بیرون می افکند ، میل به زندگی به میزان وسیعی تغییر میکند. وقتی در میان جمع است ده ها انگیزه متفرقه از طریق القا به او منتقل می شود بسان وضعیت یک آهن که در یک میدان مغناطیسی یا الکترومغناطیسی قرار می کیرد و از آن طریق نیروهایی برای حرکت در وی به وجود می ایند. نیروهایی که اگر خارج از آن میدانها بود به هیچرو وجود نداشتند.
مثل عقربه قطب نما که اگر جریان مغناطیسی زمین نبود میلی به حرکت در راستای آن در وی ایجاد نمی شد.
بله این حس مربوط بود به لحظاتی که او توانسته بود خود را از تمام موجودات بیرونی و غیرخود خلع کند و خود را در چاه تنهایی خویش عریان ببیند.
با این پاسخ به سوال دیگری هم پاسخ داده بود و آن اینکه چرا جریان غالب در بین انسانها جریان زندگی است و نه مرگ.
زیرا اکثر مردم معمولا توفیق نمی یابند که آن تنهایی خالص و عمیق و ناب را تجربه کنند و این شاید یکی از خوشبختی ها یا توفیقات اجباری باشد که ناخواسته نصیبشان شده است. افزون بر این که معمولا اکثر مردم هرگز تنهایی را دوست ندارند و غالبا از آن گریزانند.
اما ایا این تنها وجهی است که می توان در این زمینه سخن گفت یا جور دیگری هم ممکن است در این باره اندیشید؟
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
#بخش_33
#کانال_خرد_سنجشگر
#چرا_زندگی
#م_ناجی
👓👓👓چگونه باید زندگی کرد؟👓👓👓
سرگشته امروز حالت غریبی داشت.
به خود می اندیشید که کیست و چه میکند و به کجا می رود و چه خواهد شد؟
شعر زیبای مشیری شیدادل در گوشش طنین غریبی داشت:
به کجاها برد این امید ما را؟
نشد این عاشق سرگشته صبور
نشد این مرغک پربسته رها
به کجا می روم یارا؟
به کجا می برد مارا؟
ره این چاره ندانم به خدا؛
نشود دل نفسی از تو جدا
به هوایت همه جا در همه حال
به امیدی بگشایم شب و روز
پر و بال
غم عشقت دل ما را
به کجاها برد بالا؟
حس می کرد زندگی یک سربالایی است.
سربالا رفتن کار هر موجودی نیست. کسی ندیده است که آب به اجبار غیر سربالا رود.
یا سنگها از پایین قله به بالای کوه به حرکت درآیند. این همان چیزی است که حکمای ما از آن به حرکت قسری یاد می کردند در مقابل حرکت طبعی که ذات و طبیعت اشیا را اقتضای آن است.
خاصیت سربالایی بودن راه اقتضای مدیریت انرژی و مدیریت راه و مدیریت محیط پیرامون را دارد.
اما اگر زندگی برخلاف میل من جاری است چه عاملی است که جاری شدن را بر تعطیل شدن رجحان می بخشد؟
چرا انسانها نمی میرند به جای اینکه زندگی کنند؟ به تعبیر بهتر چرا مرگ را بر رنج زندگی ترجیح نمی دهند؟
پس به نظر می اید که حس اولیه ما در مورد اینکه زندگی سربالایی است چندان هم درست نیست.
اگر در ذات انسان به جای زندگی مرگ جریان داشت، جریان غالب در انسانها تعطیل زندگی بود و نه تداوم آن.
اگر میل طبیعی انسان بر تداوم حیات است ، پس مرگ چیست؟
چرا باید انسان این همه تلاش بکند که زندگی را تداوم بخشد و پایه های آن را محکم کند ولی طوفانی به ناگاه از ناکجاآبادی برخیزد وعمود خیمه ی زندگی را درهم شکند و جز ویرانه ای از این همه تلاش به جای نگذارد.
خواهی گفت که زندگی به هر صورت ، خود را در طول تاریخ سرپا نگهداشته است. انسانها تنها لباسهای فردیت را عوض کرده اند و در قالبهای دیگر در شخصیتهای متکاملتری به حیات خویش ادامه داده اند.
فرزندان، روح و روان و حیات پدران و مادران را همچنان زنده نگهداشته اند. نگاهی کوتاه به سرنوشت حیات جمعی بشر ، این حقیقت روشن و گویا را به ما نقل خواهد کرد که حیات انسانی و یا شاید به طور کلی حیات رو به تکامل و توسعه است و هر روز اشکال و صور جدیدتر و زیباتری را تجربه میکند و به چهره ای گیراتر و جذابتر و رشدیافته تر خود را به رخ می کشد.
از خود می پرسد که مبنای این حس که زندگی یک سربالایی است چیست؟
چه عاملی باعث شد که تو چنین حسی نسبت به زندگی داشته باشی؟ بالاخره حس های انسانی که هردمبیلی ظاهر نمی شوند و هرکدام برای خود علتی دارند و مبنای خیزشی!
کمی در خود فرو رفت و به لایه های درون خود شیرجه ای زد تا شاید پاسخی به سوال خود پیدا کند.
در اعماق تاریک لایه های پایینتر دستش به چیزهایی خورد، گویا موردی پیدا کرده بود، آن را به سرعت برگرفت و خود را بالاکشید تا در روشنای خودآگاهی اش بهتر ببیندش.
بخشهایی از تنهایی هایش بودند.
گویا به پاسخی اولیه در باره سوالش دست یافته بود.
شواهد به او می گفتند که در مقایسه ای ساده بین احوالات تنهایی اش با احوالاتی که در جمع دارد می تواند بفهمد که وقتی خود را از دایره ی جذبه ی محیط بیرون می افکند ، میل به زندگی به میزان وسیعی تغییر میکند. وقتی در میان جمع است ده ها انگیزه متفرقه از طریق القا به او منتقل می شود بسان وضعیت یک آهن که در یک میدان مغناطیسی یا الکترومغناطیسی قرار می کیرد و از آن طریق نیروهایی برای حرکت در وی به وجود می ایند. نیروهایی که اگر خارج از آن میدانها بود به هیچرو وجود نداشتند.
مثل عقربه قطب نما که اگر جریان مغناطیسی زمین نبود میلی به حرکت در راستای آن در وی ایجاد نمی شد.
بله این حس مربوط بود به لحظاتی که او توانسته بود خود را از تمام موجودات بیرونی و غیرخود خلع کند و خود را در چاه تنهایی خویش عریان ببیند.
با این پاسخ به سوال دیگری هم پاسخ داده بود و آن اینکه چرا جریان غالب در بین انسانها جریان زندگی است و نه مرگ.
زیرا اکثر مردم معمولا توفیق نمی یابند که آن تنهایی خالص و عمیق و ناب را تجربه کنند و این شاید یکی از خوشبختی ها یا توفیقات اجباری باشد که ناخواسته نصیبشان شده است. افزون بر این که معمولا اکثر مردم هرگز تنهایی را دوست ندارند و غالبا از آن گریزانند.
اما ایا این تنها وجهی است که می توان در این زمینه سخن گفت یا جور دیگری هم ممکن است در این باره اندیشید؟
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
Telegram
خرد سنجشگر
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue
آغاز کانال:
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
ما زرنگیم شما حقهباز
مغلطهی گفتار دوگانه
خیلیوقتها همان کاری را انجام میدهیم که طرف مقابل را به آن متهم میکنیم. اما روشن است که به این کار اعتراف نمیکنیم چون این اعتراف مانع از دستیابی ما به هدفمان میشود. گفتار دوگانه مغلطه و ابزار قوی برای دفاع یا حمله است. در این مغلطه، اگر خودمان کاری انجام داده باشیم، برای صحبت کردن دربارهی آن از واژههای مثبت استفاده میکنیم اما اگر رقیبمان دقیقا همان کار را انجام داده باشد برای صحبتکردن دربارهی آن از واژههای منفی استفاده میکنیم.
مثلا تا قبل از جنگ جهانی دوم، وزارتخانهای در آمریکا وجود داشت که دولت آن را "وزارت جنگ" مینامید. اما هنگامی که این وزارتخانه وارد جنگ شد، دولت تصمیم گرفت نام آن را به "وزارت دفاع" تغییر دهد. دولت نمیخواست تصدیق کند که آغازکنندهی جنگ است و میخواست مردم را فریب داده و متقاعد کند که تنها کاری که این وزارتخانه انجام میدهد، دفاع از کشور در برابر تجاوزکاران است.
اگر یکی از شهروندان کشوری که با آن میجنگیم، بهصورت مخفیانه اطلاعاتی دربارهی آن کشور به ما بدهد، کارش را دلاورانه و شجاعانه مینامیم اما اگر یکی از شهروندان خودمان اسرار کشور را به همان دشمن اطلاع دهد، او را متهم به خیانت میکنیم. ما زرنگیم، شما حقهبازید. ما بازداشتگاه درست میکنیم، شما اردوگاه اجباری. ما بعضی وقتها عقبنشینی راهبردی میکنیم، شما پا به فرار میگذارید. ما دینداریم، شما مذهبی خشکمغز. ما عزم راسخ داریم، شما یکدنده و لجبازید. کشتههای ما حتی اگر بیخبر از جنگ باشند و مخالف جنگ، قهرمان نامیده میشوند، اما کشتههای دشمن که بهخاطر کشورشان و باورهایشان بوده است، جاهل یا متعصب و هلاکشده مینامیم. یا وقتی بنلادن و سایر بنیادگرایان اسلامی در افغانستان آموزش داده شدند تا علیه شگردهای تروریستی روسیه استفاده شود، مبارزان راه آزادی نامیده میشوند اما همان افراد وقتی در جنگ با امریکا هستند، تروریست نامیده میشوند.
کاربرد این مغلطه اگرچه بسیار راحت است اما بیشتر مردم در تشخیص گفتار دوگانه ماهر نیستند.
|برگرفته از کتاب مغالطههای پرکاربرد، ریچارد پل و لیندا الدار|
مغلطهی گفتار دوگانه
خیلیوقتها همان کاری را انجام میدهیم که طرف مقابل را به آن متهم میکنیم. اما روشن است که به این کار اعتراف نمیکنیم چون این اعتراف مانع از دستیابی ما به هدفمان میشود. گفتار دوگانه مغلطه و ابزار قوی برای دفاع یا حمله است. در این مغلطه، اگر خودمان کاری انجام داده باشیم، برای صحبت کردن دربارهی آن از واژههای مثبت استفاده میکنیم اما اگر رقیبمان دقیقا همان کار را انجام داده باشد برای صحبتکردن دربارهی آن از واژههای منفی استفاده میکنیم.
مثلا تا قبل از جنگ جهانی دوم، وزارتخانهای در آمریکا وجود داشت که دولت آن را "وزارت جنگ" مینامید. اما هنگامی که این وزارتخانه وارد جنگ شد، دولت تصمیم گرفت نام آن را به "وزارت دفاع" تغییر دهد. دولت نمیخواست تصدیق کند که آغازکنندهی جنگ است و میخواست مردم را فریب داده و متقاعد کند که تنها کاری که این وزارتخانه انجام میدهد، دفاع از کشور در برابر تجاوزکاران است.
اگر یکی از شهروندان کشوری که با آن میجنگیم، بهصورت مخفیانه اطلاعاتی دربارهی آن کشور به ما بدهد، کارش را دلاورانه و شجاعانه مینامیم اما اگر یکی از شهروندان خودمان اسرار کشور را به همان دشمن اطلاع دهد، او را متهم به خیانت میکنیم. ما زرنگیم، شما حقهبازید. ما بازداشتگاه درست میکنیم، شما اردوگاه اجباری. ما بعضی وقتها عقبنشینی راهبردی میکنیم، شما پا به فرار میگذارید. ما دینداریم، شما مذهبی خشکمغز. ما عزم راسخ داریم، شما یکدنده و لجبازید. کشتههای ما حتی اگر بیخبر از جنگ باشند و مخالف جنگ، قهرمان نامیده میشوند، اما کشتههای دشمن که بهخاطر کشورشان و باورهایشان بوده است، جاهل یا متعصب و هلاکشده مینامیم. یا وقتی بنلادن و سایر بنیادگرایان اسلامی در افغانستان آموزش داده شدند تا علیه شگردهای تروریستی روسیه استفاده شود، مبارزان راه آزادی نامیده میشوند اما همان افراد وقتی در جنگ با امریکا هستند، تروریست نامیده میشوند.
کاربرد این مغلطه اگرچه بسیار راحت است اما بیشتر مردم در تشخیص گفتار دوگانه ماهر نیستند.
|برگرفته از کتاب مغالطههای پرکاربرد، ریچارد پل و لیندا الدار|
استنتاج بهترين تبيين
گيلبرت هارمن
ترجمه منصور نصيري*
در اين مقاله، پس از مقدمهاي از مترجم، اصل مقاله گيلبرت هارمن با عنوان «استنتاج بهترين تبيين» ارائه شده است. هارمن ضمن معرفي اين نوع استنتاج، در دو بخش مقاله، تلاش ميکند تا اثبات کند که استقراي شمارشي را نبايد، في نفسه، شکل موجهي از استنتاج غيرقياسي قلمداد کرد، بلکه بايد استقراي شمارشي را به استنتاج بهترين تبيين بازگرداند. وي، در بخش اول مقاله، مدعي است که در مواردي که به نظر ميرسد يک استنتاج موجه، مصداقي از استقراي شمارشي است، بايد آن استنتاج را مورد خاصي از «استناج بهترين تبيين» دانست؛ بنابراين، بر اساس ديدگاه وي، يا بايد گفت استقراي شمارشي، هميشه موجه نيست، يا آن که استقراي شمارشي هميشه موجه است، ولي از موارد استنتاج عامترِ بهترين تبيين است. هارمن در بخش دوم مقاله، تلاش ميکند که نشان دهد چگونه تلقي استنتاج بهترين تبيين (و نه استقراي شمارشي) به عنوان شکل اصلي استنتاج غيرقياسي، ما را قادر ميسازد که ويژگي جالب استفاده از کلمه «دانستن» (معرفت داشتن=?knowledge) را تبيين کنيم. وي اين نکته را نيز، دليل ديگري ميداند که نشان ميدهد که بايداستنتاجهاي خود را مصاديقي از استنتاج بهترين تبيين قلمداد کرد نه مصاديقي از استقراي شمارشي.
***
مقدمه مترجم
هر چند برخي1 تاريخ طرح فرضيهربايي را به عهد باستان بازگرداندهاند و آن را با نوعي از استدلال قابل مقايسه دانستهاند که ارسطو تحت عنوان «apagoge» (که مقصود از آن، به دست آوردن نوعي استدلال قياسيِ غيردقيق است که نتايج آن ضروري نيست، بلکه صرفاً محتمل است) مطرح کرده است، اما بايد گفت که پايهگذار رسمي اين نوع استنتاج، پيرس ((Charles Sanders Peirce (1839-1914) است. وي بود که استنتاج بهترين تبيين را به عنوان استدلالي مستقل در کنار قياس و تمثيل و استقراء مطرح کرد؛ تا پيش از وي، معمولاً درباره صورت استدلال، سه نوع صورت استدلال مطرح بود: قياس، استقرا و تمثيل. اما پيرس در اوايل قرن بيستم، استنتاج بهترين تبيين را نيز بر اين انواع افزود. از همين رو، از قرن بيستم به بعد همه مباحث مطرح در اين باره به آثار پيرس بازميگردند. در واقع، وي نخستين فيلسوفي بود که به فرضيهربايي، صورت منطقي داد.2 در اينجا دغدغه بسط و بررسي نحوه صورتبندي و برداشت پيرس از استنتاج بهترين تبيين را نداريم، اما براي درک بهتر مقاله هارمن، ناگزير از اشاره به آن هستيم.
پيرس در بيان بعد تبيينگري فرضيه، صورتبندي منطقي زير را ارائه ميکند:3
امر واقع شگفتآورِC مشاهده شده است.
اما اگر A صادق باشد، C امر عادي خواهد بود [نه شگفتآور].
بنابر اين، دليلي هست که حدس بزنيم که A صادق است.
اين صورتبندي در ديدگاه تخصصي پيرس نقش کليدي ايفا ميکند و نقطه آغازِ بسياري از تحقيقاتي شده که درباره استدلال فرضيهربايانه انجام يافتهاند.
صورتبندي فوق را ميتوان به صورت زير بيان کرد:
C
A?C
A
همچنان که روشن است از نظر پيرس استدلال فرضيهربايانه با پديده شگفتآور آغاز ميشود. شگفتآور بودن، نيز امري نسبي است؛ زيرا آنچه که براي من شگفتآور است ممکن است براي شما شگفت نباشد. واقعيتي شگفتآور است که نيازمند تبيين باشد. از نقطه نظر منطقي لازمه اين امر اين است که آن واقعيت توسط نظريه پس زمينهاي فرد تبيين نشده باشد.4
پس از آن که پيرس نظريه و تقرير خود را مطرح کرد، مباحث فراواني درباره اين نوع استدلال مطرح شد. يکي از مهمترين مباحث در اين زمينه به اصالت يا عدم اصالت اين نوع استنتاج باز ميگردد. پرسشي که در اين زمينه مطرح است، اين است که اين نوع استنتاجي که پيرس مطرح کرده، چه رابطهاي با ساير انواع استنتاج، به ويژه با استقراء دارد؟ آيا استتناج بهترين تبيين، نوع مستقلي از استنتاج است يا آن که به استقراء باز ميگردد؟ درباره رابطه اين استنتاج با استقراء عمدتاً دو ديدگاه مطرح شده است:1- ديدگاهي که معتقد است که استقراء به اين نوع استنتاج باز ميگردد؛ 2- ديدگاهي که بر عکس ديدگاه نخست، معتقد است اين نوع استنتاج به استقراء باز ميگردد؛ ميتوان گيلبرت هارمن را نخستين فيلسوفي دانست که به اين بحث پرداخت. وي، نماينده اصلي ديدگاه نخست است و در مقالهاي که در زير ترجمه آن تقديم ميشود، به استدلال در اين زمينه ميپردازد. از سوي ديگر، فومرتن،5 نماينده اصلي دفاع از ديدگاه دوم است. سيلوس در يکي از تازهترين مباحث خود در اين زمينه، به دفاع از نظريه هارمن پرداخته است.6 بررسي ديدگاه هاي مربوط به اين بحث را در جاي ديگر انجام داده ايم.7 در اينجا، ترجمه مقاله گيلبرت هارمن را تقديم مي کنيم:8
گيلبرت هارمن
ترجمه منصور نصيري*
در اين مقاله، پس از مقدمهاي از مترجم، اصل مقاله گيلبرت هارمن با عنوان «استنتاج بهترين تبيين» ارائه شده است. هارمن ضمن معرفي اين نوع استنتاج، در دو بخش مقاله، تلاش ميکند تا اثبات کند که استقراي شمارشي را نبايد، في نفسه، شکل موجهي از استنتاج غيرقياسي قلمداد کرد، بلکه بايد استقراي شمارشي را به استنتاج بهترين تبيين بازگرداند. وي، در بخش اول مقاله، مدعي است که در مواردي که به نظر ميرسد يک استنتاج موجه، مصداقي از استقراي شمارشي است، بايد آن استنتاج را مورد خاصي از «استناج بهترين تبيين» دانست؛ بنابراين، بر اساس ديدگاه وي، يا بايد گفت استقراي شمارشي، هميشه موجه نيست، يا آن که استقراي شمارشي هميشه موجه است، ولي از موارد استنتاج عامترِ بهترين تبيين است. هارمن در بخش دوم مقاله، تلاش ميکند که نشان دهد چگونه تلقي استنتاج بهترين تبيين (و نه استقراي شمارشي) به عنوان شکل اصلي استنتاج غيرقياسي، ما را قادر ميسازد که ويژگي جالب استفاده از کلمه «دانستن» (معرفت داشتن=?knowledge) را تبيين کنيم. وي اين نکته را نيز، دليل ديگري ميداند که نشان ميدهد که بايداستنتاجهاي خود را مصاديقي از استنتاج بهترين تبيين قلمداد کرد نه مصاديقي از استقراي شمارشي.
***
مقدمه مترجم
هر چند برخي1 تاريخ طرح فرضيهربايي را به عهد باستان بازگرداندهاند و آن را با نوعي از استدلال قابل مقايسه دانستهاند که ارسطو تحت عنوان «apagoge» (که مقصود از آن، به دست آوردن نوعي استدلال قياسيِ غيردقيق است که نتايج آن ضروري نيست، بلکه صرفاً محتمل است) مطرح کرده است، اما بايد گفت که پايهگذار رسمي اين نوع استنتاج، پيرس ((Charles Sanders Peirce (1839-1914) است. وي بود که استنتاج بهترين تبيين را به عنوان استدلالي مستقل در کنار قياس و تمثيل و استقراء مطرح کرد؛ تا پيش از وي، معمولاً درباره صورت استدلال، سه نوع صورت استدلال مطرح بود: قياس، استقرا و تمثيل. اما پيرس در اوايل قرن بيستم، استنتاج بهترين تبيين را نيز بر اين انواع افزود. از همين رو، از قرن بيستم به بعد همه مباحث مطرح در اين باره به آثار پيرس بازميگردند. در واقع، وي نخستين فيلسوفي بود که به فرضيهربايي، صورت منطقي داد.2 در اينجا دغدغه بسط و بررسي نحوه صورتبندي و برداشت پيرس از استنتاج بهترين تبيين را نداريم، اما براي درک بهتر مقاله هارمن، ناگزير از اشاره به آن هستيم.
پيرس در بيان بعد تبيينگري فرضيه، صورتبندي منطقي زير را ارائه ميکند:3
امر واقع شگفتآورِC مشاهده شده است.
اما اگر A صادق باشد، C امر عادي خواهد بود [نه شگفتآور].
بنابر اين، دليلي هست که حدس بزنيم که A صادق است.
اين صورتبندي در ديدگاه تخصصي پيرس نقش کليدي ايفا ميکند و نقطه آغازِ بسياري از تحقيقاتي شده که درباره استدلال فرضيهربايانه انجام يافتهاند.
صورتبندي فوق را ميتوان به صورت زير بيان کرد:
C
A?C
A
همچنان که روشن است از نظر پيرس استدلال فرضيهربايانه با پديده شگفتآور آغاز ميشود. شگفتآور بودن، نيز امري نسبي است؛ زيرا آنچه که براي من شگفتآور است ممکن است براي شما شگفت نباشد. واقعيتي شگفتآور است که نيازمند تبيين باشد. از نقطه نظر منطقي لازمه اين امر اين است که آن واقعيت توسط نظريه پس زمينهاي فرد تبيين نشده باشد.4
پس از آن که پيرس نظريه و تقرير خود را مطرح کرد، مباحث فراواني درباره اين نوع استدلال مطرح شد. يکي از مهمترين مباحث در اين زمينه به اصالت يا عدم اصالت اين نوع استنتاج باز ميگردد. پرسشي که در اين زمينه مطرح است، اين است که اين نوع استنتاجي که پيرس مطرح کرده، چه رابطهاي با ساير انواع استنتاج، به ويژه با استقراء دارد؟ آيا استتناج بهترين تبيين، نوع مستقلي از استنتاج است يا آن که به استقراء باز ميگردد؟ درباره رابطه اين استنتاج با استقراء عمدتاً دو ديدگاه مطرح شده است:1- ديدگاهي که معتقد است که استقراء به اين نوع استنتاج باز ميگردد؛ 2- ديدگاهي که بر عکس ديدگاه نخست، معتقد است اين نوع استنتاج به استقراء باز ميگردد؛ ميتوان گيلبرت هارمن را نخستين فيلسوفي دانست که به اين بحث پرداخت. وي، نماينده اصلي ديدگاه نخست است و در مقالهاي که در زير ترجمه آن تقديم ميشود، به استدلال در اين زمينه ميپردازد. از سوي ديگر، فومرتن،5 نماينده اصلي دفاع از ديدگاه دوم است. سيلوس در يکي از تازهترين مباحث خود در اين زمينه، به دفاع از نظريه هارمن پرداخته است.6 بررسي ديدگاه هاي مربوط به اين بحث را در جاي ديگر انجام داده ايم.7 در اينجا، ترجمه مقاله گيلبرت هارمن را تقديم مي کنيم:8
[اصل مقاله هارمن]
[مقدمه]
در اين مقاله، ميخواهم استدلال کنم که استقراي شمارشي را نبايد في نفسه، شکل موجهي9 از استنتاج غيرقياسي قلمداد کرد.10 ادعاي من اين است که در مواردي که به نظر ميرسد يک استنتاج موجه، مصداقي از استقراي شمارشي است، بايد آن استنتاج را مورد خاصي از نوع ديگري از استنتاج دانست که من آن را «استناج بهترين تبيين» (The Inference to the Best Explanation) مينامم.
قالب استدلال من در بخش نخست اين مقاله، به صورت زير است: من استدلال ميکنم که حتي اگر انسان استقراي شمارشي را به عنوان نوعي از استنتاج غيرقياسي بپذيرد، بايد وجود «استنتاج بهترين تبيين» را مد نظر قرار دهد. در گام بعد استدلال ميکنم که همه استنتاجهاي موجه نيز که ميتوان آنها را مصاديقي از استقراي شمارشي قلمداد کرد، بايد مصاديقي از استنتاج بهترين تبيين قلمداد شوند.
بنابر اين، بر اساس ديدگاه من، يا (الف) استقراي شمارشي، هميشه موجه نيست، يا (ب) استقراي شمارشي هميشه موجه است اما مورد خاص و غيرجالبي از استنتاج عامترِ بهترين تبيين است. اين که بايد مدعاي من به صورت (الف) بيان شود يا به صورت (ب) وابسته به تفسير خاصي از «استقراي شمارشي» است.
در بخش دوم اين مقاله، تلاش خواهم کرد تا نشان دهم که چگونه تلقي استنتاج بهترين تبيين (و نه استقراي شمارشي) به عنوان شکل اصلي استنتاج غيرقياسي ما را قادر ميسازد که ويژگي جالب استفاده از کلمه «دانستن» (معرفت داشتن=knowledge) را تبيين کنيم. و اين خود، دليل ديگري است بر اين که استنتاجهاي خود را مصاديقي از استنتاج بهترين تبيين بدانيم نه مصاديقي از استقراي شمارشي.
بخش 1
«استنتاج بهترين تبيين» تقريباً معادل با چيزي است که ديگران آن را «فرضيهربايي» (abduction)، «روش فرضيه» (the method of hypothesis)، «استنتاج فرضيهاي» (hypothetic inference)، «روش حذف» (the method of elimination)، «استقراي حذفي» (eliminative induction)، و استنتاج نظري (theoretical inference) خواندهاند. من اصطلاح خاص خود (استنتاج بهترين تبيين) را ترجيح ميدهم؛ چرا که اين واژه از بسياري از اظهارنظرهاي غلطانداز درباره اصطلاحات بديل پرهيز ميکند.
انسان در انجام اين استدلال، از اين واقعيت که فرضيه خاصي قرينه مورد نظر را تبيين ميکند، صدق آن فرضيه را استنتاج ميکند. به طور کلي، [در مورد قرينه يا قراين مورد نظر]، فرضيههاي متعددي مطرح خواهد بود که ممکن است قرينه مزبور را تبيين کنند؛ از اين رو، انسان بايد بتواند، پيش از آن که در انجام استنتاج خود موجه باشد، همه اين فرضيههاي بديل را رد کند. بدين ترتيب، انسان از اين مقدمه که فرضيه خاصي، بهتر از هر فرضيه ديگري، قرينه مورد نظر را تبيين ميکند، اين نتيجه را استنتاج ميکند که آن فرضيه خاص صادق است.
البته، اين که چگونه بايد داوري کرد که يک فرضيه به حد کافي بهتر از فرضيه [يا فرضيههاي] ديگر است، بدون مشکل نيست. قاعدتاً اين داوري بر عواملي نظير عوامل زير مبتني خواهد بود: کدام فرضيه سادهتر است، کدام فرضيه قابلقبولتر/معقولتر (more plausible) است، کدام فرضيه بيشتر تبيين ميکند، کدام فرضيه کمتر ارجاعي (ad hoc) است و غيره. نميخواهم انکار کنم که توضيح ماهيت دقيق اين عوامل خالي از اشکال است؛ اما درباره اين مشکل، بيش از همين مقدار بحث نميکنم.
[مقدمه]
در اين مقاله، ميخواهم استدلال کنم که استقراي شمارشي را نبايد في نفسه، شکل موجهي9 از استنتاج غيرقياسي قلمداد کرد.10 ادعاي من اين است که در مواردي که به نظر ميرسد يک استنتاج موجه، مصداقي از استقراي شمارشي است، بايد آن استنتاج را مورد خاصي از نوع ديگري از استنتاج دانست که من آن را «استناج بهترين تبيين» (The Inference to the Best Explanation) مينامم.
قالب استدلال من در بخش نخست اين مقاله، به صورت زير است: من استدلال ميکنم که حتي اگر انسان استقراي شمارشي را به عنوان نوعي از استنتاج غيرقياسي بپذيرد، بايد وجود «استنتاج بهترين تبيين» را مد نظر قرار دهد. در گام بعد استدلال ميکنم که همه استنتاجهاي موجه نيز که ميتوان آنها را مصاديقي از استقراي شمارشي قلمداد کرد، بايد مصاديقي از استنتاج بهترين تبيين قلمداد شوند.
بنابر اين، بر اساس ديدگاه من، يا (الف) استقراي شمارشي، هميشه موجه نيست، يا (ب) استقراي شمارشي هميشه موجه است اما مورد خاص و غيرجالبي از استنتاج عامترِ بهترين تبيين است. اين که بايد مدعاي من به صورت (الف) بيان شود يا به صورت (ب) وابسته به تفسير خاصي از «استقراي شمارشي» است.
در بخش دوم اين مقاله، تلاش خواهم کرد تا نشان دهم که چگونه تلقي استنتاج بهترين تبيين (و نه استقراي شمارشي) به عنوان شکل اصلي استنتاج غيرقياسي ما را قادر ميسازد که ويژگي جالب استفاده از کلمه «دانستن» (معرفت داشتن=knowledge) را تبيين کنيم. و اين خود، دليل ديگري است بر اين که استنتاجهاي خود را مصاديقي از استنتاج بهترين تبيين بدانيم نه مصاديقي از استقراي شمارشي.
بخش 1
«استنتاج بهترين تبيين» تقريباً معادل با چيزي است که ديگران آن را «فرضيهربايي» (abduction)، «روش فرضيه» (the method of hypothesis)، «استنتاج فرضيهاي» (hypothetic inference)، «روش حذف» (the method of elimination)، «استقراي حذفي» (eliminative induction)، و استنتاج نظري (theoretical inference) خواندهاند. من اصطلاح خاص خود (استنتاج بهترين تبيين) را ترجيح ميدهم؛ چرا که اين واژه از بسياري از اظهارنظرهاي غلطانداز درباره اصطلاحات بديل پرهيز ميکند.
انسان در انجام اين استدلال، از اين واقعيت که فرضيه خاصي قرينه مورد نظر را تبيين ميکند، صدق آن فرضيه را استنتاج ميکند. به طور کلي، [در مورد قرينه يا قراين مورد نظر]، فرضيههاي متعددي مطرح خواهد بود که ممکن است قرينه مزبور را تبيين کنند؛ از اين رو، انسان بايد بتواند، پيش از آن که در انجام استنتاج خود موجه باشد، همه اين فرضيههاي بديل را رد کند. بدين ترتيب، انسان از اين مقدمه که فرضيه خاصي، بهتر از هر فرضيه ديگري، قرينه مورد نظر را تبيين ميکند، اين نتيجه را استنتاج ميکند که آن فرضيه خاص صادق است.
البته، اين که چگونه بايد داوري کرد که يک فرضيه به حد کافي بهتر از فرضيه [يا فرضيههاي] ديگر است، بدون مشکل نيست. قاعدتاً اين داوري بر عواملي نظير عوامل زير مبتني خواهد بود: کدام فرضيه سادهتر است، کدام فرضيه قابلقبولتر/معقولتر (more plausible) است، کدام فرضيه بيشتر تبيين ميکند، کدام فرضيه کمتر ارجاعي (ad hoc) است و غيره. نميخواهم انکار کنم که توضيح ماهيت دقيق اين عوامل خالي از اشکال است؛ اما درباره اين مشکل، بيش از همين مقدار بحث نميکنم.