خرد سنجشگر – Telegram
خرد سنجشگر
492 subscribers
888 photos
256 videos
122 files
755 links
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue

آغاز کانال:

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
Download Telegram
#آقای_سرگشته
#بخش_32
#کانال_خرد_سنجشگر
#سوال_از_ریش_سپید
#م_ناجی


💧💧💧سرگشته و اقای دانش دوست💧💧💧

سرگشته از اینکه با اقای دانش دوست آشنا شده بود سر از پا نمی شناخت.
بسیار خوشحال بود. چرا؟
مگر نه این بود که در وی عطش دانستن و فهمیدن شعله ور شده بود؟
مگر نه این بود که چشمه ی سوال در وجودش جوشیده بود؟
البته خود وی به عمیقتر شدن این چشمه کمک کرده بود. روزها و ساعتها با سرانگشتانش سنگ و شن و ماسه اطراف چشمه را کنده بود و چشم های ریز چشمه را گشوده بود و فرصت داده بود که آب هرچه بیشتر بجوشد و چشم های بسته را هم بگشاید.
در حال حاضر با جریانی خروشان از سوالهای سمج روبرو بود که هرچه بیشتر چون موریانه بر داشته و نداشته اطلاعات قبلی اش چنگ انداخته و موجودیتشان را زیر سوال می برند.
در این هنگامه یافتن انسانی دانا و فروتن که از عرضه کردن دانسته هایش دریغ نورزد چون رسیدن به آب زمزم در بیابانی گر گرفته از گرما می مانست.
زیرا راه او را در پاسخ دادن به سوالهایش یا لااقل گشودن راه برای یافتن پاسخ بسی سهل می نمود.
خود را مخاطب حضرت حافظ می دید که فرمود:
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
آقای دانش دوست پس از اشنایی مختصری که حاصل شده بود به او قول کمک و همراهی داده بود.
آدرس و شماره تلفن و ای میل و دیگر راه های ارتباطی در شبکه های اجتماعی را به او داده بود. سرگشته حس می کرد با یک کتابخانه ی گویا و هوشمند مرتبط شده است که در هر موضوعی می تواند به او راهنمایی کند.
با خود فکر می کرد که چرا ما انسانها اینقدر به نعمتهایی که در اطرافمان هست بی اعتناییم؟
چرا هیچوقت این احتمال را نمی دهیم که شاید گنجی در محدوده ی صد متری ما موجود باشد و ازینرو با دقت و طمع و حرص به اطرافمان نگاه نمی کنیم؟
چرا این فرهنگ در ما تلقین شده است که طمعناکی و حریص بودن همواره مذموم است؟
چرا متوجه نیستیم که از لوازم بی شک و شبهه و بی چون و چرای رشد و تکامل طماع بودن است و میل به ترقی و پیشرفت؟
تازه می فهمید که مولانای صوفی و عارف که هیچ چشمداشتی از دنیای مادی نداشت چقدر زیبا رابطه ی طمع با رشد را به تصویر کشیده است:
چون طمع خواهد زمن سلطان دین
خاک بر فرق قناعت بعد از این
تصمیم داشت تا هرکجا که در توان دارد به این معدن گرانبهای تازه کشف کرده ، چنگ اندازد و هرچه می تواند از آن بهره گیرد.
از آنرو بود که این سوال را به همین شکل برای ریش سپید فرستاد.

🔶همه از من می پرسند که چرا باید به خود زحمت فکر کردن بدهیم؟
مگر دیگران که فکر نمی کنند چه مشگلی دارند؟
منظور از فکر کردن چیست؟
چرخ دنیا که با فکر کردن نمی چرخد! فکر کردن که باعث پخته شدن نان و پرواز هواپیما نمی شود!
پس چرا سوالات تامل برانگیز را کنار نگذاشته و به زندگی خود نپردازیم؟

می دانست که همین یکی دو روز آینده جوابش را دریافت خواهد کرد.
اما خودش هم دوست داشت قبل از اینکه پاسخ ریش سپید را بخواند یا بشنود ، پاسخی به سوال داده باشد.
ازینرو تلاش کرد که سوال را با دقت هرچه بیشتر بخواند.
یک اصل را به عنوان اصل موضوع پذیرفته بود:
پاسخ صحیح یک سوال ، پاسخی است که به آن سوال داده می شود.
این اصل در بدو نظر توخالی می نماید. از این جهت که ما وقتی می گوییم پاسخ طبیعتا معنایش این است که به سوال مشخصی پاسخ می دهیم و مراد از آن همان ( پاسخ پرسش مطرح شده) است.
و وقتی میگوییم پاسخ صحیح یک سوال ، پاسخی است که به آن سوال داده می شود در ظاهر یک این همانی را بیان کرده ایم و به اصطلاح گزاره ی ما توتولوژیک یا (این همانی گونه) است . یعنی هیچ چیز تازه ای در باره ی موضوع بیان نکرده ایم.
اما احتمالا اینگونه نباشد.
زیرا :
اولا: اگر ما در برابر سوال : انسان چیست؟(الف)
5 جواب زیر را دریافت کنیم:
🔶انسان یعنی حیوانی که به نوع خودش هم رحم نمی کند
🔶انسان یعنی بی شرم
🔶خودتی
🔶این چه سوالیه؟
🔶بعدا میگم
همه ی اینها را می توان گفت پاسخ سوال الف در حالی که همه ی آنها به معنای دقیق کلمه پاسخ سوال الف نیستند.
ثانیا: گاهی پاسخی که به سوال داده می شود گرچه مطلبی است مربوط به سوال اما دقیقا پاسخ آن سوال نیست.
و این مورد به طور معمول در مواردی اتفاق می افتد که سوال طوری مطرح شده باشد که اگر با دقت مورد مطالعه قرار گیرد می توان دریافت که همراه با پیشفرض های خاصی است که در واقع بخشی از سوال هستند و اگر آن پیشفرضها لحاظ نشوند پاسخ به طور دقیق پاسخ آن سوال نخواهد بود.
این را در شماره بعدی بیشتر می شکافیم.

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
سلام دوستان.
وقتی پس از باز گشایی دانشگاه درس معارف اسلامی جزو دروس اجباری گردیده بود. سوالی از استاد مربوط کردم وآن سوال باعث شدکه آن ترم در معارف نتوانم نمره قبولی بگیرم.
از اسناد پرسیدم معنی بی نهایت را می دانید؟
جواب داد بله بینهایت اندازه ای است که در ذهن نمی گنجد.
چون بحث خدا شناسی بود پرسیدم آیا خداوند در صفات خود اندازه دارند یا بی نهایت هستند.
جواب داد معلوم است که بی نهایت است.
پرسیدم آیا کعبه ومسجد خانه خداست؟
جواب داد سوالات بدیهی را چرا می پرسی. واضح است که کعبه خانه خداست.
گفتم کعبه مکان محدودی است وخداوند نامحدود .شما چگونه نا محدود را در محدود مستتر می کنید.
چون جوابی نداشت فقط سرش را تکان داد.خلاصه در امتحان علیرغم اینکه با حساب خود نمره ای بالای ۱۸ باید می گرفتم ولی نمره من ۱ شده بود آن موقع بود که فهمیدم اگر ۱۸ می تواند ۱ شود پس نامحدود هم میتواند در محدود جا گیرد
========
پاسخ من:

آقامهدی نازنین
در مسایل اجتماعی ، موردهای بسیاری را می توان یافت که رابطه ی بین پدیده های اجتماعی از نوع سوال از رابطه مسجد محدود با خدای نامحدود است که می تواند هیجده را به یک یا یک را به هجده بدل کند.
اما این رابطه را لزوما نمی توان رابطه ی منطقی بین دو مفهوم ذهنی دانست.
اگر مملکت ما پس از چهل سال از جشن ضد ظلم مردم در چنین روزی، شاهد روابط بسی غیرعادلانه تر از آن است حکایت از صدها و هزاران مغالطه ذهنی و رفتاری است که به هر نام و نشانی بر این ملت رفته است.
باید فریب این مغالطات عملی و فریب های به ظاهر موجه را نخورد و هر پدیده ای را با دقت ریشه یابی کرد و هر معلولی را به علت اصلی خود نسبت داد.
گاهی ممکن است کسی چنین برداشت کند که خدای نامحدود بود که توانست هجده را یک کند و گاهی ممکن است چنین بفهمد که باز خدای نامحدود بود که بسیاری از یک ها هجده کرد که هر دو در واقع بیشتر به خودفریبی می ماند تا مغلطه ی دیگران.
بنده شخصا مشتاقم که حتی اینگونه مباحث هم در گروه مطرح شود و تحلیل گردد و حکم هر پدیده ای به حساب شخصی وی واریز گردد.
📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕
پاسخ آقامهدی:
دوست گرامی ودانای گروه
پر واضح است که نتیجه گیری از گنجاندن نامحدود در محدود ونتیجه گیری از آن که ۱۸ می تواند ۱ باشد می تواند نوعی مغالطه باشد ولی کمبود دانش استاد معارف وکینه ورزی ایشان باعث این قیاس می شود.بهر حال در بحث ادیان بخصوص اسلام چگونگی گنجایش نامحدود در محدود جای بحث ونقد دارد که تا بحال جوابی به آن داده نشده است .لذا باید قبول کرد که کعبه خانه خدا نیست بلکه کل کائنات در سیطره خداوند است.
📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕آقا مهدی عزیز
از باب مزاح هم که شده عرض می کنم که برخی از کسانی که به زیارت کعبه می روند کعبه را مرقد و مدفن خدا می پندارند.
اما کمی هم که جدی تر باشیم اضافه چه در زبان فارسی و چه در زبان عربی همیشه به معنای مالکیت یا اختصاص نیست.
درست است که وقتی می گویم پالتوی من به این معناست که پالتویی که مال من است یا پالتویی که اختصاص به من دارد ولی اینگونه نیست که اضافه تنها همین دو معنا را دارد.
مثلا کتاب فارسی به معنای این نیست که کتاب مال فارسی است .
وقتی می گوییم نوشابه کوکاکولا اضافه به چه معنی است؟
وقتی می گوییم شهر تبریز اضافه به چه معنی است؟
وقتی می گوییم اتومبیل پیکان چه معنایی مراد می کنیم؟
خانه ی خدا هم به این معناست: خانه ای که به قصد یاد خدا بنا شده است
خانۀ خدا اضافه ای است از نوع مجسمۀ آزادی
📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕
پاسخ آقامهدی:
دوست گرانقدر
اضافاتی که شما بکار بردید از نوع اضافه ملکی ویا اضافه وصفی ویا اضافه اسمی می باشد که در دستور زبان فارسی هر یک تعاریف خاص خود را دارد.
واما مقایسه خانه خدا با مجسمه آزادی باید گفت که مجسمه آزادی بعنوان یک سمبل از آزادی تجلی پیدا می کند.که این آزادی در هر کشوری اندازه های خاص خود را دارد.آیا خانه خدا نیز سمبلی از خدا در نظر گرفته می شود؟مسلما این عقیده میتواند با مقابله ای که در دین اسلام با بت پرستی وسمبل پرستی وجود دارد در تضاد باشد
📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕📕

سلام آقا مهدی گل
قرار است با هم دیالوگ داشته باشیم اما دست به مغالطه نزنیم.
وقتی من نوع اضافه خانۀ خدا با مجسمۀ آزادی را مقایسه میکنم و شما به رابطه ی علت بنای آنها می پردازید درست مثل این می ماند که من بگویم قاشق و دگنک هر دو اسمند و تو فریاد بزنی که این چه مقایسه ای است با قاشق غذا می خورند و با دگنک کتک!
شما در مورد خانه ی خدا استدلالی کرده بودید که من در واقع به یکی از مقدمات استدلال شما اشکال کردم
استدلال شما این بود:
1-خدای اسلام بی نهایت است.
2-از نظر اسلام کعبه، خانه ی خداست.
3-خانه ی خدا جایی است که خدا در آن می گنجد.
4-خانه ی خدا محدود است.
از این مقدمات لازم می آید که بی نهایت و نامحدود در محدود بگنجد
این محال است.
پس این معتقدات مسلمانان متناقضند.
از نظر انسان و در ذهن انسان، باورهای متناقض محال است و جای نمی گیرد.
شما مقدمه 4 را صرفا از اضافه کعبه خانه ی خدا استنباط کرده بودید و هیچ دلیل دیگری برای درستی آن اقامه نکرده بودید( که اگر در اشتباهم حتما دلیل خود را بار دیگر بیان فرمایید)دلیل شما فقط زمانی درست میشد که تنها کاربرد اضافه در فارسی نمونه هایی مثل اتاق من بود و من می خواستم فقط این حصر ادعایی شما را بشکنم و نشان دهم که استعمال اضافه در فارسی اختصاص به آن مورد ندارد و شما اگر بخواهید از اضافه خانه ی خدا آن معنای خاص را بگیرید باید دلیل خاصتری ارائه دهید.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
#آقای_سرگشته
#بخش_33
#کانال_خرد_سنجشگر
#چرا_زندگی
#م_ناجی



👓👓👓چگونه باید زندگی کرد؟👓👓👓


سرگشته امروز حالت غریبی داشت.
به خود می اندیشید که کیست و چه میکند و به کجا می رود و چه خواهد شد؟
شعر زیبای مشیری شیدادل در گوشش طنین غریبی داشت:

به کجاها برد این امید ما را؟
نشد این عاشق سرگشته صبور
نشد این مرغک پربسته رها
به کجا می روم یارا؟
به کجا می برد مارا؟
ره این چاره ندانم به خدا؛
نشود دل نفسی از تو جدا
به هوایت همه جا در همه حال
به امیدی بگشایم شب و روز
پر و بال
غم عشقت دل ما را
به کجاها برد بالا؟
حس می کرد زندگی یک سربالایی است.
سربالا رفتن کار هر موجودی نیست. کسی ندیده است که آب به اجبار غیر سربالا رود.
یا سنگها از پایین قله به بالای کوه به حرکت درآیند. این همان چیزی است که حکمای ما از آن به حرکت قسری یاد می کردند در مقابل حرکت طبعی که ذات و طبیعت اشیا را اقتضای آن است.
خاصیت سربالایی بودن راه اقتضای مدیریت انرژی و مدیریت راه و مدیریت محیط پیرامون را دارد.
اما اگر زندگی برخلاف میل من جاری است چه عاملی است که جاری شدن را بر تعطیل شدن رجحان می بخشد؟
چرا انسانها نمی میرند به جای اینکه زندگی کنند؟ به تعبیر بهتر چرا مرگ را بر رنج زندگی ترجیح نمی دهند؟
پس به نظر می اید که حس اولیه ما در مورد اینکه زندگی سربالایی است چندان هم درست نیست.
اگر در ذات انسان به جای زندگی مرگ جریان داشت، جریان غالب در انسانها تعطیل زندگی بود و نه تداوم آن.
اگر میل طبیعی انسان بر تداوم حیات است ، پس مرگ چیست؟
چرا باید انسان این همه تلاش بکند که زندگی را تداوم بخشد و پایه های آن را محکم کند ولی طوفانی به ناگاه از ناکجاآبادی برخیزد وعمود خیمه ی زندگی را درهم شکند و جز ویرانه ای از این همه تلاش به جای نگذارد.
خواهی گفت که زندگی به هر صورت ، خود را در طول تاریخ سرپا نگهداشته است. انسانها تنها لباسهای فردیت را عوض کرده اند و در قالبهای دیگر در شخصیتهای متکاملتری به حیات خویش ادامه داده اند.
فرزندان، روح و روان و حیات پدران و مادران را همچنان زنده نگهداشته اند. نگاهی کوتاه به سرنوشت حیات جمعی بشر ، این حقیقت روشن و گویا را به ما نقل خواهد کرد که حیات انسانی و یا شاید به طور کلی حیات رو به تکامل و توسعه است و هر روز اشکال و صور جدیدتر و زیباتری را تجربه میکند و به چهره ای گیراتر و جذابتر و رشدیافته تر خود را به رخ می کشد.
از خود می پرسد که مبنای این حس که زندگی یک سربالایی است چیست؟
چه عاملی باعث شد که تو چنین حسی نسبت به زندگی داشته باشی؟ بالاخره حس های انسانی که هردمبیلی ظاهر نمی شوند و هرکدام برای خود علتی دارند و مبنای خیزشی!
کمی در خود فرو رفت و به لایه های درون خود شیرجه ای زد تا شاید پاسخی به سوال خود پیدا کند.
در اعماق تاریک لایه های پایینتر دستش به چیزهایی خورد، گویا موردی پیدا کرده بود، آن را به سرعت برگرفت و خود را بالاکشید تا در روشنای خودآگاهی اش بهتر ببیندش.
بخشهایی از تنهایی هایش بودند.
گویا به پاسخی اولیه در باره سوالش دست یافته بود.
شواهد به او می گفتند که در مقایسه ای ساده بین احوالات تنهایی اش با احوالاتی که در جمع دارد می تواند بفهمد که وقتی خود را از دایره ی جذبه ی محیط بیرون می افکند ، میل به زندگی به میزان وسیعی تغییر میکند. وقتی در میان جمع است ده ها انگیزه متفرقه از طریق القا به او منتقل می شود بسان وضعیت یک آهن که در یک میدان مغناطیسی یا الکترومغناطیسی قرار می کیرد و از آن طریق نیروهایی برای حرکت در وی به وجود می ایند. نیروهایی که اگر خارج از آن میدانها بود به هیچرو وجود نداشتند.
مثل عقربه قطب نما که اگر جریان مغناطیسی زمین نبود میلی به حرکت در راستای آن در وی ایجاد نمی شد.
بله این حس مربوط بود به لحظاتی که او توانسته بود خود را از تمام موجودات بیرونی و غیرخود خلع کند و خود را در چاه تنهایی خویش عریان ببیند.
با این پاسخ به سوال دیگری هم پاسخ داده بود و آن اینکه چرا جریان غالب در بین انسانها جریان زندگی است و نه مرگ.
زیرا اکثر مردم معمولا توفیق نمی یابند که آن تنهایی خالص و عمیق و ناب را تجربه کنند و این شاید یکی از خوشبختی ها یا توفیقات اجباری باشد که ناخواسته نصیبشان شده است. افزون بر این که معمولا اکثر مردم هرگز تنهایی را دوست ندارند و غالبا از آن گریزانند.
اما ایا این تنها وجهی است که می توان در این زمینه سخن گفت یا جور دیگری هم ممکن است در این باره اندیشید؟


https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
ما زرنگیم شما حقه‌باز
مغلطه‌ی گفتار دوگانه

خیلی‌وقت‌ها همان کاری را انجام می‌دهیم که طرف مقابل را به آن متهم می‌کنیم. اما روشن است که به این کار اعتراف نمی‌کنیم چون این اعتراف مانع از دست‌یابی ما به هدفمان می‌شود. گفتار دوگانه مغلطه‌ و ابزار قوی برای دفاع یا حمله است. در این مغلطه، اگر خودمان کاری انجام داده باشیم، برای صحبت کردن درباره‌ی آن از واژه‌های مثبت استفاده می‌کنیم اما اگر رقیبمان دقیقا همان کار را انجام داده باشد برای صحبت‌کردن درباره‌ی آن از واژه‌های منفی استفاده می‌کنیم.
مثلا تا قبل از جنگ جهانی دوم، وزارت‌خانه‌ای در آمریکا وجود داشت که دولت آن را "وزارت جنگ" می‌نامید. اما هنگامی که این وزارت‌خانه وارد جنگ شد، دولت تصمیم گرفت نام آن را به "وزارت دفاع" تغییر دهد. دولت نمی‌خواست تصدیق کند که آغازکننده‌ی جنگ است و می‌خواست مردم را فریب داده و متقاعد کند که تنها کاری که این وزارت‌خانه انجام می‌دهد، دفاع از کشور در برابر تجاوزکاران است.
اگر یکی از شهروندان کشوری که با آن می‌جنگیم، به‌صورت مخفیانه اطلاعاتی درباره‌ی آن کشور به ما بدهد، کارش را دلاورانه و شجاعانه می‌نامیم اما اگر یکی از شهروندان خودمان اسرار کشور را به همان دشمن اطلاع دهد، او را متهم به خیانت می‌کنیم. ما زرنگیم، شما حقه‌بازید. ما بازداشت‌گاه درست می‌کنیم، شما اردوگاه اجباری. ما بعضی وقت‌ها عقب‌نشینی راهبردی می‌کنیم، شما پا به فرار می‌گذارید. ما دین‌داریم، شما مذهبی خشک‌مغز. ما عزم راسخ داریم، شما یک‌دنده و لج‌بازید. کشته‌های ما حتی اگر بی‌خبر از جنگ باشند و مخالف جنگ، قهرمان نامیده می‌شوند، اما کشته‌های دشمن که به‌خاطر کشورشان و باورهایشان بوده است، جاهل یا متعصب و هلاک‌شده می‌نامیم. یا وقتی بن‌لادن و سایر بنیادگرایان اسلامی در افغانستان آموزش داده شدند تا علیه شگردهای تروریستی روسیه استفاده شود، مبارزان راه آزادی نامیده می‌شوند اما همان افراد وقتی در جنگ با امریکا هستند، تروریست نامیده می‌شوند.
کاربرد این مغلطه اگرچه بسیار راحت است اما بیشتر مردم در تشخیص گفتار دوگانه ماهر نیستند.
|برگرفته از کتاب مغالطه‌های پرکاربرد، ریچارد پل و لیندا الدار|
استنتاج بهترين تبيين
گيلبرت هارمن
ترجمه منصور نصيري*





در اين مقاله، پس از مقدمه‌اي از مترجم، اصل مقاله گيلبرت هارمن با عنوان «استنتاج بهترين تبيين» ارائه شده است. هارمن ضمن معرفي اين نوع استنتاج، در دو بخش مقاله، تلاش مي‌کند تا اثبات کند که استقراي شمارشي را نبايد، في نفسه، شکل موجهي از استنتاج غيرقياسي قلمداد کرد، بلکه بايد استقراي شمارشي را به استنتاج بهترين تبيين بازگرداند. وي، در بخش اول مقاله، مدعي است که در مواردي که به نظر مي‌رسد يک استنتاج موجه، مصداقي از استقراي شمارشي است، بايد آن استنتاج را مورد خاصي از «استناج بهترين تبيين» دانست؛ بنابراين، بر اساس ديدگاه وي، يا بايد گفت استقراي شمارشي، هميشه موجه نيست، يا آن که استقراي شمارشي هميشه موجه است، ولي از موارد استنتاج عام‌ترِ بهترين تبيين است. هارمن در بخش دوم مقاله، تلاش مي‌کند که نشان دهد چگونه تلقي استنتاج بهترين تبيين (و نه استقراي شمارشي) به عنوان شکل اصلي استنتاج غيرقياسي، ما را قادر مي‌سازد که ويژگي جالب استفاده از کلمه «دانستن» (معرفت داشتن=?knowledge) را تبيين کنيم. وي اين نکته را نيز، دليل ديگري مي‌داند که نشان مي‌دهد که بايداستنتاج‌هاي خود را مصاديقي از استنتاج بهترين تبيين قلمداد کرد نه مصاديقي از استقراي شمارشي.
***
مقدمه مترجم
هر چند برخي1 تاريخ طرح فرضيه‌ربايي را به عهد باستان بازگردانده‌اند و آن را با نوعي از استدلال قابل مقايسه دانسته‌اند که ارسطو تحت عنوان «apagoge» (که مقصود از آن، به دست آوردن نوعي استدلال قياسيِ غيردقيق است که نتايج آن ضروري نيست، بلکه صرفاً محتمل است) مطرح کرده است، اما بايد گفت که پايه‌گذار رسمي اين نوع استنتاج، پيرس ((Charles Sanders Peirce (1839-1914) است. وي بود که استنتاج بهترين تبيين را به عنوان استدلالي مستقل در کنار قياس و تمثيل و استقراء مطرح کرد؛ تا پيش از وي، معمولاً درباره صورت استدلال،‌ سه نوع صورت استدلال مطرح بود: قياس، استقرا و تمثيل. اما پيرس در اوايل قرن بيستم، استنتاج بهترين تبيين را نيز بر اين انواع افزود. از همين رو، از قرن بيستم به بعد همه مباحث مطرح در اين باره به آثار پيرس بازمي‎گردند. در واقع، وي نخستين فيلسوفي بود که به فرضيه‎ربايي، صورت منطقي داد.2 در اينجا دغدغه بسط و بررسي نحوه صورت‌بندي و برداشت پيرس از استنتاج بهترين تبيين را نداريم، اما براي درک بهتر مقاله هارمن، ناگزير از اشاره به آن هستيم.
پيرس در بيان بعد تبيين‎گري فرضيه، صورت‎بندي منطقي زير را ارائه مي‎کند:3
امر واقع شگفت‎آورِC مشاهده شده است.
اما اگر A صادق باشد، C امر عادي خواهد بود [نه شگفت‌آور].
بنابر اين، دليلي هست که حدس بزنيم که A صادق است.
اين صورت‎بندي در ديدگاه تخصصي پيرس نقش کليدي ايفا مي‎کند و نقطه آغازِ بسياري از تحقيقاتي شده که درباره استدلال فرضيه‎ربايانه انجام يافته‎اند.
صورت‎بندي فوق را مي‎توان به صورت زير بيان کرد:
C
A?C
A
همچنان که روشن است از نظر پيرس استدلال فرضيه‎ربايانه با پديده شگفت‎آور آغاز مي‎شود. شگفت‎آور بودن، نيز امري نسبي است؛ زيرا آنچه که براي من شگفت‎آور است ممکن است براي شما شگفت نباشد. واقعيتي شگفت‎آور است که نيازمند تبيين باشد. از نقطه نظر منطقي لازمه اين امر اين است که آن واقعيت توسط نظريه پس زمينه‎اي فرد تبيين نشده باشد.4
پس از آن که پيرس نظريه و تقرير خود را مطرح کرد، مباحث فراواني درباره اين نوع استدلال مطرح شد. يکي از مهم‌ترين مباحث در اين زمينه به اصالت يا عدم اصالت اين نوع استنتاج باز مي‌گردد. پرسشي که در اين زمينه مطرح است، اين است که اين نوع استنتاجي که پيرس مطرح کرده، چه رابطه‌اي با ساير انواع استنتاج، به ويژه با استقراء دارد؟ آيا استتناج بهترين تبيين، نوع مستقلي از استنتاج است يا آن که به استقراء باز مي‌گردد؟ درباره رابطه اين استنتاج با استقراء عمدتاً دو ديدگاه مطرح شده است:1- ديدگاهي که معتقد است که استقراء به اين نوع استنتاج باز مي‌گردد؛ 2- ديدگاهي که بر عکس ديدگاه نخست، معتقد است اين نوع استنتاج به استقراء باز مي‌گردد؛ مي‌توان گيلبرت هارمن را نخستين فيلسوفي دانست که به اين بحث پرداخت. وي، نماينده اصلي ديدگاه نخست است و در مقاله‌اي که در زير ترجمه آن تقديم مي‌شود، به استدلال در اين زمينه مي‌پردازد. از سوي ديگر، فومرتن،5 نماينده اصلي دفاع از ديدگاه دوم است. سيلوس در يکي از تازه‌ترين مباحث خود در اين زمينه، به دفاع از نظريه هارمن پرداخته است.6 بررسي ديدگاه هاي مربوط به اين بحث را در جاي ديگر انجام داده ايم.7 در اينجا، ترجمه مقاله گيلبرت هارمن را تقديم مي کنيم:8
[اصل مقاله هارمن]
[مقدمه]
در اين مقاله، مي‌خواهم استدلال کنم که استقراي شمارشي را نبايد في نفسه، شکل موجهي9 از استنتاج غيرقياسي قلمداد کرد.10 ادعاي من اين است که در مواردي که به نظر مي‌رسد يک استنتاج موجه، مصداقي از استقراي شمارشي است، بايد آن استنتاج را مورد خاصي از نوع ديگري از استنتاج دانست که من آن را «استناج بهترين تبيين» (The Inference to the Best Explanation) مي‌نامم.
قالب استدلال من در بخش نخست اين مقاله،‌ به صورت زير است: من استدلال مي‌کنم که حتي اگر انسان استقراي شمارشي را به عنوان نوعي از استنتاج غيرقياسي بپذيرد، بايد وجود «استنتاج بهترين تبيين» را مد نظر قرار دهد. در گام بعد استدلال مي‌کنم که همه استنتاج‌هاي موجه نيز که مي‌توان آنها را مصاديقي از استقراي شمارشي قلمداد کرد،‌ بايد مصاديقي از استنتاج بهترين تبيين قلمداد شوند.
بنابر اين، بر اساس ديدگاه من، يا (الف) استقراي شمارشي، هميشه موجه نيست، يا (ب) استقراي شمارشي هميشه موجه است اما مورد خاص و غيرجالبي از استنتاج عام‌ترِ بهترين تبيين است. اين که بايد مدعاي من به صورت (الف) بيان شود يا به صورت (ب) وابسته به تفسير خاصي از «استقراي شمارشي» است.
در بخش دوم اين مقاله، تلاش خواهم کرد تا نشان دهم که چگونه تلقي استنتاج بهترين تبيين (و نه استقراي شمارشي) به عنوان شکل اصلي استنتاج غيرقياسي ما را قادر مي‌سازد که ويژگي جالب استفاده از کلمه «دانستن» (معرفت داشتن=knowledge) را تبيين کنيم. و اين خود، دليل ديگري است بر اين که استنتاج‌هاي خود را مصاديقي از استنتاج بهترين تبيين بدانيم نه مصاديقي از استقراي شمارشي.

بخش 1
«استنتاج بهترين تبيين» تقريباً معادل با چيزي است که ديگران آن را «فرضيه‌ربايي» (abduction)، «روش فرضيه» (the method of hypothesis)، «استنتاج فرضيه‌اي» (hypothetic inference)، «روش حذف» (the method of elimination)، «استقراي حذفي» (eliminative induction)، و استنتاج نظري (theoretical inference) خوانده‌اند. من اصطلاح خاص خود (استنتاج بهترين تبيين) را ترجيح مي‌دهم؛ چرا که اين واژه از بسياري از اظهارنظرهاي غلط‌انداز درباره اصطلاحات بديل پرهيز مي‌کند.
انسان در انجام اين استدلال، از اين واقعيت که فرضيه خاصي قرينه مورد نظر را تبيين مي‌کند، صدق آن فرضيه را استنتاج مي‌کند. به طور کلي، [در مورد قرينه يا قراين مورد نظر]، ‌فرضيه‌هاي متعددي مطرح خواهد بود که ممکن است قرينه مزبور را تبيين کنند؛ از اين رو، انسان بايد بتواند، پيش از آن که در انجام استنتاج خود موجه باشد، همه اين فرضيه‌هاي بديل را رد کند. بدين ترتيب، انسان از اين مقدمه که فرضيه خاصي، بهتر از هر فرضيه ديگري، قرينه مورد نظر را تبيين مي‌کند، اين نتيجه را استنتاج مي‌کند که آن فرضيه خاص صادق است.
البته، اين که چگونه بايد داوري کرد که يک فرضيه به حد کافي بهتر از فرضيه‌ [يا فرضيه‌هاي] ديگر است،‌ بدون مشکل نيست. قاعدتاً اين داوري بر عواملي نظير عوامل زير مبتني خواهد بود: کدام فرضيه ساده‌تر است، کدام فرضيه قابل‌قبول‌تر/معقول‌تر (more plausible) است، کدام فرضيه بيشتر تبيين مي‌کند، کدام فرضيه کم‌تر ارجاعي (ad hoc) است و غيره. نمي‌خواهم انکار کنم که توضيح ماهيت دقيق اين عوامل خالي از اشکال است؛ اما درباره اين مشکل، بيش از همين مقدار بحث نمي‌کنم.
به نظر من، انصاف اين است که بگوييم که اگر ما براي پاسخ به اين سؤال، به منطق استقرايي و منطق‌دانان آن مراجعه کنيم، نااميد خواهيم شد. اما اگر اين استنتاج را استنتاج بهترين تبيين بدانيم، مي‌توانيم تبيين کنيم که انسان در چه صورتي در استنتاج قضيه «همه مصاديق A، مصاديق B هستند» از مقدمه «همه مصاديق مشاهده شده از A، مصاديق B هستند» موجه است و در چه صورتي غيرموجه است. پاسخ آن است که انسان در صورتي در اين استنتاج موجه است که اين فرضيه که «همه مصاديق A، مصاديق B هستند» (در پرتو همه قراين) بهتر، ساده‌تر،‌ مقبول‌تر/معقول‌تر (و غيره) است از مثلاً اين فرضيه که برخي با تأثيرگذاري بر مصاديق مشاهده شده، در صددند که ما را وادار کنند که تصور کنيم که همه مصاديق A، مصاديقي از B هستند. از سوي ديگر، به محض آن که کل قراين، فرضيه رقيب ديگر را مقبول/ معقول گرداند، انسان ممکن است ديگر از همبستگي و ارتباط گذشته در ميان مصاديق مشاهده شده، همبستگي و ارتباط کامل در کل جمعيت [يعني در همه مصاديق] را استنتاج نکند.
مي‌توان استنتاج قضيه «مصداقي از A که بعداً مشاهده مي‌شود، B خواهد بود» را از اين مقدمه که «همه مصاديق مشاهده شده از A، مصاديقي از B هستند» نيز به همين صورت دانست. در اينجا، انسان بايد اين فرضيه را که «A بعدي متفاوت از مصاديق قبلي A خواهد بود» با اين فرضيه مقايسه کند که «A بعدي، مشابه مصاديق قبلي A خواهد بود». تا وقتي که اين فرضيه که «A بعدي مشابه ‌A مصاديق قبلي خواهد بود» در پرتو کل قراين، بهتر از فرضيه رقيب باشد،‌ استقراي مفروض موجه خواهد بود. اما اگر دليلي وجود نداشته باشد که [پيدا شدن] تغيير [احتمالي] را منتفي کند، استقراي مفروض غير موجه خواهد بود.
نتيجه آن که بهتر است استنتاج‌هايي که کاربست‌هايي از استقراي شمارشي به نظر مي‌رسند، مصاديقي از استنتاج بهترين تبيين تلقي شوند. استدلال من اين بود که (1) استنتاج‌هاي فراواني وجود دارد که نمي‌توان نشان داد که اين استنتاج‌ها کاربست‌هايي از استقراي شمارشي هستند، بلکه (2) مي‌توان اين استنتاج‌ها را در صورتي که انجام استنتاج‌هايي که ظاهراً کاربستي از استقراي شمارشي هستند صحيح باشد، به شرطي توجيه کرد که اين گونه استنتاج‌ها را نمونه‌هايي از استنتاج بهترين تبيين قلمداد کنيم.
بخش 2
اکنون مي‌خواهم بر اين مطلب که استنتاج‌هاي ما مصاديقي از استنتاج بهترين تبيين تلقي مي‌شوند نه استقراي شمارشي، دليل ديگري ارائه کنم.11 استقراي شمارشي دانستن استنتاج‌هاي ما، اين واقعيت را که استنتاج‌هاي ما از پيش‌آيند‌هاي خاصي12 استفاده مي‌کند، مخفي مي‌کند، در حالي که همچنان که در زير نشان خواهم داد، چنانچه استنتاج را استنتاج بهترين تبيين بدانيم، اين پيش‌آيند‌ها را آشکار مي‌کند. اين پيش‌آيند‌هاي مياني [يا واسطه]، در تحليل معرفت که مبتني بر استنتاج شده، داراي نقش هستند. بنابراين، اگر بناست چنين معرفتي را فهم کنيم، بايد استنتاج‌هاي خود را استنتاج بهترين تبيين تلقي کنيم.
بحث را با تذکار واقعيتي درباره تحليل «دانستن» (معرفت داشتن) آغاز مي‌کنم که غالباً به آن توجهي نمي‌شود.13امروزه به طور کلي معرفت‌شناسان تصديق مي‌کنند که براي داشتن معرفت [و ادعاي «دانستن» يک چيز] بايد باور انسان، هم صادق باشد و هم موجه. ما فرض خواهيم گرفت که درباره باوري بحث مي‌کنيم که بر استنتاج (موجه) مبتني شده است.14 در اين صورت، براي معرفت داشتن کافي نيست که باور نهايي شخص صادق باشد. اگر اين گزاره‌هاي مياني [يا واسطه] موجه و در عين حال کاذب باشند، در اين صورت نمي‌توان شخص را به درستي عالِم (داراي معرفت) به نتيجه مورد نظر دانست. من به اين شرط ضروري معرفت به عنوان «شرط صادق بودن پيش‌آيند‌ها» اشاره خواهم کرد.
استنتاج بهترين تبيين، کاربست‌هاي متعددي دارد. هنگامي که يک کارآگاه قراين را کنار هم قرار مي‌دهد و حکم مي‌کند که فرد مجرم، بايد همان سرخدمت‌کار باشد،‌ [در واقع] استدلال مي‌کند که هيچ تبيين ديگري که همه واقع‌ها را تبيين مي‌کند، به اندازه کافي از مقبوليت/معقوليت يا سادگي برخوردار نيست که مورد پذيرش قرار گيرد. وقتي که يک دانشمند وجود اتم‌ها و ذرات زيراتمي را استنتاج مي‌کند، [در واقع]، صدق يک تبيين را براي داده‌هاي گوناگوني که درصدد تبيين آن است استنتاج مي‌کند. موارد مزبور، به نظر موارد روشني مي‌نُمايند؛ اما موارد فراوان ديگري نيز هست. هنگامي که استنتاج مي‌کنيم که يک شاهد حقيقت را مي‌گويد، استنتاج ما به صورت زير است: (1) ما استنتاج مي‌کنيم که او به اين دليل سخنان مزبور را مي‌گويد که به آن باور دارد؛ (2) ما استنتاج مي‌کنيم که او به اين دليل به آنچه که به آن باور دارد، باور دارد که در واقع شاهد وضعيتي بوده که توصيفش را مي‌کند. به تعبير ديگر، اعتماد ما به شهادت او مبتني است بر نتيجه‌گيري‌اي که ما درباره مقبول‌ترين/معقول‌ترين تبيينِ مربوط به آن شهادت، به عمل آورده‌ايم. اگر ما اين تصور را داشته باشيم که تبيين مقبول/ معقول ديگري براي اين شهادت وي وجود دارد (نظير اين که فرض شود که وي در صدد آن است که با اين کار، نفع زيادي از ما ببرد)، در اين صورت اعتماد ما از بين خواهد رفت. يک مثال ديگر را که از نوع متفاوتي است در نظر بگيريد: هنگامي که ما از رفتار يک شخص، واقعيتي را درباره تجربه ذهني او استنتاج مي‌کنيم، [در واقع،] استنتاج مي‌کنيم که اين واقعيت رفتار او را بهتر از تبيين‌هاي ديگر، تبيين مي‌کند.
به نظر من، اين مثال‌ها از استنتاج (و البته، بسياري ديگر از مثال‌هاي مشابه) به راحتي مصاديقي از استنتاج بهترين تبيين تلقي مي‌شوند. اما،‌ من نمي‌دانم چگونه ممکن است اين مثال‌ها، مصاديقي از استقراي شمارشي تلقي شوند. ممکن است (دست کم در بادي امر،) اين امر مقبول/معقول به نظر برسد که استنتاج گزاره «آن جرم را سرخدمت‌کار مرتکب شده»، ازقراين پراکنده، کاربست پيچيده‌اي از استقراي شمارشي تلقي شود؛‌ اما پي بردن به اين که دقيقاً انسان چگونه جزئيات اين استنتاج را انجام مي‌دهد، دشوار است. همين نکات درباره استنتاج صدق شهادت شاهد نيز جاري است. اما فارغ از اين که درباره اين دو مورد چه تصوري داشته باشيم، مطمئناً استنتاج ذرات زيراتمي از داده‌هاي تجربي، مصداقي از استقراي شمارشي تلقي نمي‌شود. همين نکته، نسبت به بيشتر استنتاج‌هاي مربوط به تجارب ذهني ساير انسان‌ها نيز صادق است.
من مدعي نيستم که بر اين امر که نمي‌توان نشان داد اين گونه استنتاج‌ها کاربست‌هاي پيچيده‌اي از استقراي شمارشي‌اند، برهان قاطعي دارم؛ اما تصور مي‌کنم که مسؤوليت اقامه برهان در اينجا بر دوش کساني است که در اين باره از استقراء‌ دفاع مي‌کنند، و مطمئنم که هر گونه تلاش براي تبيين اين استنتا‌ج‌ها به عنوان مصاديقي از استقراء، به شکست خواهد انجاميد. بنابراين، من تأکيد مي‌کنم که حتي اگر انسان استفاده از استقرايشمارشي را تجويز کند، بايد دست کم از نوع ديگري از استنتاج غيرقياسي سود جويد.
اما، همان طور که هم اکنون نشان خواهم داد، نقطه مقابل اين امر صادق نيست. اگر کسي استفاده از استنتاج بهترين تبيين را براي خود تجويز کند، ديگر نيازي به استفاده از استقراي شمارشي (به عنوان نوع جدايي از استنتاج) نخواهد داشت. استقرايشمارشي، به عنوان نوع جدايي از استنتاج غيرقياسي، امري زائد است. مي‌توان همه مواردي را هم که در آنها انسان ظاهراً از استقراي شمارشي استفاده مي‌کند،‌ به عنوان مواردي قلمداد کرد که در آنها به استنتاج بهترين تبيين مي‌پردازد.
تصور مي‌شود که استقرايشمارشي نوعي از استنتاج است که تمثيل‌گر قالب زير است: از اين حقيقت که همه مصاديق مشاهده شده از A، مصاديق B، هستند، مي‌توانيم استنتاج کنيم که همه مصاديق A، مصاديق B هستند (يا مي‌توانيم استنتاج کنيم که دست کم مصداق بعديِA، احتمالاً مصداقي از B خواهد بود). باري، هميشه، در عمل، علم ما درباره يک وضعيت، بيش از صرف اين علم است که همه مصاديق A، مصاديقِB هستند،‌ و پيش از استنتاج، به لحاظ استقرايي، خوب است که کل قراين را مد نظر قرار دهيم. گاه، در پرتوي کل قراين، در انجام استقرا، موجه هستيم، و گاه نه. از اين رو، بايد از خود اين سؤال را بپرسيم که انسان تحت چه شرايطي مجاز به انجام استنتاج استقرايي است؟
براي توضيح اين شرط، فرض کنيد که من در تابلوي اعلانات گروه فلسفه اطلاعيه‌اي را مي‌بينم که مضمون آن اين است که «آقاي همپشر بناست امشب، مقاله‌اي را در پرينستون ارائه کند». همچنين فرض کنيد که اين امر، اين باور مرا که همپشر امشب در پرينستون مقاله‌اي را ارائه مي‌کند، توجيه مي‌کند. ما مي‌توانيم از اين باور، فرض بگيريم که من استنتاج مي‌کنم که همپشر امشب مقاله‌اي را (در جايي) ارائه خواهد کرد. اين باور نيز موجه است. اکنون فرض کنيد که بدون آن که من بدانم، جلسه امشب چند هفته پيش از اين، لغو شده و به ذهن کسي هم خطور نکرده که اطلاعيه مزبور را از تابلوي اعلانات بردارد. بدين ترتيب، اين باور من که همپشر امشب در پرينستون مقاله‌اي را ارائه خواهد کرد کاذب است. و اين نتيجه مي‌دهد که من به اين امر که آيا همپشر امشب (در جايي) مقاله‌اي ارائه خواهد کرد يا نه، معرفت ندارم، و لو آن که من در باور به اين که وي چنين کاري خواهد کرد،‌ صادق هستم. با اين که من به طور تصادفي صادق هستم (زيرا همپشر دعوت به ارائه مقاله را در پرينستون پذيرفته بود)، به اين امر که آيا همپشر امشب مقاله‌اي را ارائه خواهد کرد يا نه،‌ معرفت ندارم. [زيرا] در اين صورت، شرط «صادق بودن پيش‌آيند‌ها» تأمين نشده است.
اکنون شرط «صادق بودن پيش‌آيند‌ها» را براي ارائه دليل جديدي بر اين مطلب به کار مي‌گيرم که بايد استنتاج‌هايي را که باور به آنها مبتني شده، نمونه‌هايي از استنتاج بهترين تبيين تلقي کرد نه استقراي شمارشي. من دو نوع متفاوت از معرفت را در نظر خواهم گرفت (معرفت ناشي از مرجعيت (حجيت) و معرفت به تجارب ذهني انسان‌هاي ديگر) و نشان خواهم داد که چگونه بايد داوري عادي خود درباره اين که در چه صورتي معرفت وجود دارد و در چه صورتي وجود ندارد را بر اساس باور خود مبني بر اين که استنتاج مورد نظر بايد از پيش‌آيند‌هاي خاص کمک بگيرد، توجيه/ تبيين کنيم. در گام بعد استدلال خواهم کرد که به کارگيري اين پيش‌آيند‌ها فقط در صورتي قابل فهم است که استنتاج در هر يک از اين موردها به عنوان استنتاج بهترين تبيين تلقي شود.
نخست، در نظر بگيريد که در کسب معرفت از يک مرجع/ حجت، چه پيش‌آيند‌هايي به کار گرفته مي‌شود. فرض کنيد که مرجعيتِ مورد بحث، يا شخصي متخصص در رشته خاص خود است يا يک کتاب مرجع موثق. روشن است که بسياري از معرفت‌هاي ما مبتني است بر مرجعيتِ به اين معنا. هنگامي که يک متخصص درباره موضوع خاصي، چيزي مي‌گويد يا هنگامي که ما به مطالعه درباره آن موضوع مي‌پردازيم، غالباً در اين باور که آنچه که به ما گفته شده يا آنچه که مي‌خوانيم صحيح است،‌ موجه هستيم. باري، يک شرط که احراز آن در صورتي که بناست باور ما معرفت محسوب شود بايسته است، اين است که باور ما بايد صادق باشد. شرط دوم اين است: آنچه که به ما گفته شده يا آنچه که خوانده‌ايم، نتواند از روي خطا باشد. يعني گوينده نبايد دچار لغزش زباني‌اي که در معناي سخن تأثيرگذار است شده باشد. باور ما نبايد بر خواندن مطلبِ داراي اشتباه تايپي مبتني باشد. حتي در صورتي که لغزش زباني يا اشتباه چاپي، تصادفاً، باعث تبديل يک کذب به صدق شود باز هم نمي‌توانيم از آن، معرفتي کسب کنيم. اين امر،‌ بيانگر آن است که استنتاج صدق از شهادت شاهد بايد دربردارنده اين گزاره به عنوان يک پيش‌آيند باشد که سخن مزبور وجود دارد به خاطر آن که ما به آن باور داريم و نه به خاطر لغزش زباني يا لغزش ماشين تايپ. بنابراين توصيفي که از اين استنتاج مي‌‌دهيم بايد نقشي را که اين پيش‌آيند ايفا کرده، نشان دهد.
مثال ديگر من مربوط است به معرفت به تجربه ذهني‌ افراد که از مشاهده رفتارشان به دست آمده است. فرض کنيد که ما ديديم که فردي يک دفعه دست خود را از بخاري داغي که تصادفاً آن را لمس کرده‌ بود، کنار کشيد. با ديدن اين رفتار به اين معرفت رسيديم که دست وي آسيب ديد. به راحتي مي‌توان ديد که در اينجا استنتاج ما (يعني استنتاج درد از رفتار مزبور) دربردارنده اين گزاره‌ پيش‌آيند است که درد مسبب عقب کشيدن ناگهاني دست است. (اگر در واقع تبيين ديگري براي عقب کشيده شدن دست وجود داشته باشد، در اين صورت ما حتي اگر درباره وجود درد محق باشيم، به آسيب ديدن دست معرفت نداريم.) از اين رو، در تبيين اين استنتاج در اين جا، مايليم نقش اين پيش‌آيند در استنتاج را تبيين کنيم.
ادعاي من اين است: اگر استنتاج‌هاي موجود در مثال‌هاي مزبور را نمونه‌هايي از استنتاج بهترين تبيين تلقي کنيم، در اين صورت به راحتي خواهيم ديد که چگونه پيش‌آيند‌هايي نظير پيش‌آيند‌هايي که در بالا بيان شد بخش اساسي‌اي از استنتاج را تشکيل مي‌دهند. اما اگر استنتاج‌هاي مزبور را نمونه‌هايي از استقراي شمارشي تلقي کنيم،15 در اين صورت نقش اين گونه پيش‌آيند‌ها را پوشيده داشته‌ايم. هنگامي که استنتاج‌ها را اساساً استقرايي تلقي کنيم، نهايتاً به اين تصور کشيده مي‌شويم که اين پيش‌آيند‌ها اصولاً قابل حذف‌اند. [در حالي که] اين پيش‌آيند‌ها به اين نحو قابل حذف نيستند. اگر بناست کاربرد واژه «دانستن» (معرفت داشتن) را به درستي توجيه کنيم، بايد به خاطر داشته باشيم که اين استنتاج‌ها نمونه‌هايي از استنتاج بهترين تبيين هستند.
در هر دو مثال مزبور، نقش پيش‌آيند‌ها در استنتاج ما فقط در صورتي تبيين مي‌شود که به خاطر داشته باشيم که بايد تبيين را از داده‌ها استنتاج کنيم. در مثال نخست، ما استنتاج مي‌کنيم که بهترين تبيين براي خواندن آنچه که خوانده‌ايم يا شنيدن آنچه که شنيده‌ايم، با اين فرضيه ارائه مي‌شود که شهادت شاهد نتيجه باور کارشناسانه و بدون لغزش زبان يا ماشين تايپ است. ما از اين پيش‌آيند مياني (واسطه) صدق شهادت مزبور را استنتاج مي‌کنيم. باز، در استنتاج درد از رفتار، ما اين پيش‌آيند مياني را استنتاج مي‌کنيم که بهترين تبيين براي رفتار مشاهده شده با اين فرضيه ارائه مي‌شود که رفتار مزبور ناشي از درد کشيدن ناگهاني عامل است.
اگر در مثال اول،‌ تصور کنيم که از استقراي شمارشي استفاده مي‌کنيم، در اين صورت علي الاصول ممکن به نظر مي‌رسد که همه قراين مربوطه را در قالب گزاره‌هايي بيان کنيم؛ گزاره‌هايي که ناظر هستند به رابطه ميان (از يک سو) نوع خاصي از شهادت فرد درباره موضوع خاص، (در جايي که اين شهادت به شيوه خاصي ارائه شده،) و (از سوي ديگر) صدق آن شهادت. ظاهراً استنتاج ما به طور کامل با بيان اين امرتوصيف شده که ما از رابطه ميان شهادت و صدق در گذشته، وجود رابطه مزبور در مورد کنوني را استنتاج مي‌کنيم. اما همان طور که ديديم، اين توصيف، توصيف رضايت‌بخشي از استنتاجي که عملاً معرفت ما را پشتيباني مي‌کند نيست؛ زيرا، اين توصيف نمي‌تواند ربط ضروري مطرح درباره اين که آيا لغزش زبان يا اشتباه چاپي رخ داده يا نه را تبيين کند. به همين منوال، اگر استنتاجي که در رسيدن به درد از رفتار عامل به کار رفته، استقراي شمارشي تلقي شود، باز به نظر مي‌رسد که دست‌يابي به قرينه، علي الاصول فقط به يافتن روابطي ميان رفتار و درد مربوط است. اما اين توصيف، نقش اساسي‌‌اي را که قضيه پيش‌آيند ايفا مي‌کند از نظر دور مي‌دارد؛ قضيه‌اي که به موجب آن، بايد تجربه ذهني استنتاج شده در تبيين رفتار مشاهده شده، مطرح شود.
اگر استنتاج‌هايي را که پشتيبان معرفت ما هستند، استنتاج بهترين تبيين بدانيم، در اين صورت به راحتي به نقش پيش‌آيند‌ها در اين استنتاج‌ها پي خواهيم برد. اگر معرفت خود را معرفتي مبتني بر استقراي شمارشي بدانيم(و فراموش کنيم که استقراء مورد خاصي از استنتاج بهترين تبيين است)، در اين صورت، تصور خواهيم کرد که استنتاج صرفاً امري مربوط به يافتن روابطي است که مي‌توانيم آنها را به آينده فرافکني کنيم، و در از دست دادن تبيين ربط پيش‌آيند‌هاي مياني (واسطه) ضرر خواهيم کرد. اگر بناست که توصيفي کافي از استنتاج‌هايي که معرفت ما بر آن متکي است ارائه کنيم، بايد آنها را نمونه‌هايي از استنتاج بهترين تبيين بدانيم. من استدلال کردم که استقراي شمارشي را في نفسه، نبايد شکل موجهي از استنتاج دانست. دو استدلال در اين باره مطرح کردم: (الف) ما در صورتي مي‌توانيم تبيين کنيم که استنتاج‌هايي که در ظاهر کاربست‌هايي از استقراي شمارشي هستند چه هنگام درست هستند که آنها را نمونه‌هايي از استنتاج بهترين تبيين بدانيم؛ و (ب) ما در صورتي مي‌توانيم به بهترين وجه شرايط ضروري خاص معرفت داشتن (نظير معرفت حاصل از مرجعيت يا معرفت به تجربه ذهني ديگران که از راه مشاهده رفتارشان به دست آمده) را تبيين کنيم که اين شرايط را بر اساس اين شرط تبيين کنيم که قضاياي پيش‌آيند صادق باشند و نيز استنتاجي را که معرفت بر آن مبتني شده، استنتاج بهترين تبيين بدانيم نه استقراي شمارشي.

* استاديار دانشگاه تهران، پرديس فارابي.
منبع
محتواي اين مقاله، مبتني است بر ارائه مطالب آن در جلسه‌هايي در واشنگتن (در دسامبر 1963) که از سوي (Eastern Division of the American Philosophical Association)) تشکيل يافته بود. مايلم از کاتز،‌ ولف و يکي از خوانندگان مجله (Philosophical Review) به دليل اظهارنظرهاي مفيدشان تشکر کنم. (نويسنده)
(مشخصات مقاله مورد ترجمه به صورت زير است:
Harman, Gilbert H., “The Inference to the Best Explanation,” The Philosophical Review, Vol. 74. No. 1 (January, 1965), p. 88-95.)
پي نوشتها
1. براي مثال، آتوسا در منبع زير:
(Atocha Aliseda, Abductive Reasoning, Logical Investigations into Discovery and Explanation, National Autonomous University of Mexico, 2008, p. 28.) // 2.(AtochaAliseda, Abductive Reasoning, Logical Investigations into Discovery and Explanation, National Autonomous University of Mexico, 2008, p.35. // 3.C. P. Peirce, Collected Papers of Charles Sanders Peirce, Vol. 5, p. 189, edited by C. Hartshorne, P. Weiss, Cambridge: Harvard University Press, 1931-1935. // 4.Ibid, p. 47. // 5.Fumerton, R. A. "Induction and Reasoning to the Best Explanation", Philosophy of Science 47 (1980), pp. 589-600. // 6. StathisPsillos, Knowing the Structure of Nature, Essays on Realism and Explanation, PALGRAVE MACMILLAN 2009, p. 190.
7. ر.ک: نصيري، منصور، رابطه فرضيه‌رباييبا استقراء و حدس، نقد و نظر، ش 61، ص 31-68.(بهار 1390). // 8. پيش‌تر ترجمه‌اي از اين مقاله در مجله ذهن شماره 23 (پاييز 1384)، ص 145-153 (با عنوان «استنتاج از راه بهترين تبيين»، گليبرت هارمن، ترجمه: رحمت الله رضايي) منتشر شد که ضمن احترام به مترجم محترم آن، به دليل وجود اشتباهات و اغلاط فاحش در آن، استفاده از آن ناممکن و موجب خلط و سردرگمي‌هاي غلط‌اندازي در فهم مراد نويسنده است. بنده برخي از اشتباهات اين ترجمه را در مقاله جداگانه‌اي متذکر شده‌ام. (ر.ک: مجله پژوهش، سال دوم، شماره دوم، پاييز و زمستان 1389، ص 149-159) (مترجم)
9. Warranted.
هرچند که امروزه به خصوص کساني نظير پلنتينگا، ميان دو واژه «موجه» (justified) و داراي تضمين (Warranted) تفاوت مي‌نهند و به استفاده از واژه دوم ترغيب مي‌کنند، در زمان هارمن و هنگامي که وي اين مقاله را ارائه کرد، چنين تفاوتي ملحوظ نمي‌شد و از اين رو، مقصود ايشان از به کارگيري واژه دوم (Warranted) و اشتقاقات آن همان معناي موجه و اشتقاقات آن است. از همين رو،‌ در اين ترجمه، اين واژه را به «موجه» ترجمه ‌کرده‌ايم. (مترجم) // 10. استنقراي شمارشي از يکنواختي مشاهده شده يکنواختي عام يا دست کم يکنواختي در نمونه بعدي را نتيجه مي‌گيرد. (نويسنده) // 11. در آنچه که در پي مي‌آيد تفسير من از عبارت «تلقي يک استنتاج به عنوان نمونه‌اي از استقراي شمارشي» اين است که اين تعبير اين تصور را که استنتاج مزبور نمونه‌اي از استنتاج بهترين تبيين است، رد مي‌کند. من در مواردي که استنتاج مورد نظر مورد خاصي از استنتاج بهترين تبيين دانسته مي‌شود، اعتراضي نسبت به طرح استقراي شمارشي ندارم. (نويسنده)
12. (certain lemmas).
به قضايايي گفته مي‌شود که بايد پيش از اثبات مطلوب و به عنوان مقدمه اثبات شوند. در فارسي معادل‌هايي نظير «مقدمه موضوع»، «صغراي قياس منطقي»، «کبراي قياس منطقي» و «اصل موضوع» و حتي گاه «لما» و يا «لم» را در ترجمه آن آورده‌اند. بنده، واژه پيشنهادي خود را رساتر و بهتر مي‌دانم. (مترجم) // 13. با اين حال، ر.ک:
Edmund L. Gettier, "Is Justified True Belief Knowledge?" Analysis, 23 (1963), 121-123 and Clark, "Knowledge and Grounds: A Comment on Mr. Gettier's Paper," Analysis, 24 (1963), 46-48. // 14. Cf. "How Belief Is Based on Inference," The Journal of Philosophy, LXI (1964), 353-360.
15. بنگريد به پانوشت شماره 11.
منابع مترجم
Peirce, C. P.,Collected Papers of Charles Sanders Peirce, Volumes 1-5, edited by Hartshorne, C., P. Weiss, Cambridge: Harvard University Press, 1931-1935; and Volumes 7-8 edited by A. W. Burks. Cambridge: Harvard University Press, 1958.
Harman, Gilbert H., “The Inference to the Best Explanation,” The Philosophical Review, Vol. 74. No. 1 (January, 1965), p. 88-95.) // Atocha,Aliseda, Abductive Reasoning, Logical Investigations into Discovery and Explanation, National Autonomous University of Mexico, 2008. // Psillos, Stathis,Knowing the Structure of Nature, Essays on Realism and Explanation, PALGRAVE MACMILLAN 2009.
Fumerton, R. A. "Induction and Reasoning to the Best Explanation", Philosophy of Science 47 (1980), pp. 589-600.
منابع نويسنده
Edmund L. Gettier, "Is Justified True Belief Knowledge?" Analysis, 23 (1963), 121-123 and Clark, "Knowledge and Grounds: A Comment on Mr. Gettier's Paper," Analysis, 24 (1963), 46-48. // "How Belief Is Based on Inference," The Journal of Philosophy, LXI (1964), 353-360.
ویژگی‌های نقد و مناظره

۱. هدف از نقد و انتقاد، بهتر فهمیدن و دقیق فهمیدن یک موضوع است.
۲. هدف از نقد و انتقاد، نزدیک کردن یک فکر و نظریه به واقعیت است.
۳. اظهارنظر با نقد متفاوت است: اولی مخاطب خاصی ندارد اما دومی برای اصلاح فکر و سخن و عمل دیگری است.
۴. منتقد تا می‌تواند باید در متن انتقادی خود، سؤال‌ها و زوایای جدید طرح کند.
۵. داشتن یک دیدگاه متفاوت، نقد نیست. مستندات و واقعیت‌ها، مبنای نقد و انتقاد هستند.
۶. نقد شفاهی از نظر مکتوب، بی‌اعتبار است.
۷. منتقد باید دقیق با نقطه و ویرگول از متن اصلی، نقل قول کند و بعد آن را براساس مستندات نقادی کند.
۸. نقد به صورت مناظره توسط کسانی معتبر است که هر دو طرف در رابطه با موضوع مناظره، متون تولید و چاپ کرده باشند.
۹. در مسائل فکری و علمی، مبنای نقد بر واقعیات، آمار و واقعیت‌ها است. جایگاه تخیلات و توهمات در مدارهای علمی نیست.
۱۰. در جامعه‌ای نقد اعتبار پیدا می‌کند که افراد متخصص در حوزه تخصصی خود نقادی کنند.
۱۱. اگر منتقد نکته‌ای ر ا از متن مکتوب متوجه نمی شود، ابتدا سؤال می‌کند و بعد نقد می‌کند.
۱۲. پیش‌ذهنیت از نویسنده یک متن، نقد و انتقاد را مخدوش و بی‌اعتبارمی‌کند.
۱۳. به‌میزانی که انتقادات کلی باشند از اعتبار آن‌ها کاسته می‌شود. مبنای کار علمی و انتقادی در پرداختن به جزئیات است.
۱۴. بالاترین سطح اعتبار یک فرد علمی و فکری، نوشته‌های اوست. سخنرانی و ارائه شفاهی مطالب پایین‌ترین سطح است.
۱۵. منتقد بر نویسنده متن، القاب نمی‌گذارد.
۱۶. کسی‌که در یک موضوع تخصص نداشته و متون تولید و چاپ نکرده، به لحاظ علمی نمی‌تواند انتقاد کند.
۱۷. منتقد، متن و سخن و فکر فرد را نقد می‌کند و نه شخص او را.
۱۸. کسی که نقد علمی می‌شود، وظیفه مدنی دارد که به انتقادات پاسخ دهد.
۱۹. نقدی که به آمار و مستندات تجربی و تاریخی اتکاء داشته باشد، معتبرتر است.
۲۰. منتقد در بیان و لحن، شخصی احساسی و عصبانی نیست. ادب و صدا قت او مقدم بر انتقاداتش است.
۲۱. منتقد و انتقاد‌شونده هر دو باید در یک موضوع تخصص داشته باشند و متون تولید و چاپ کرده باشند.
۲۲. نقاد از این عبارات، فراوان استفاده می‌کند: حدس می‌زنم. تصور می‌کنم. به‌نظرم می‌آید. شواهد این‌گونه نشان می‌دهد. آمار چنین تصدیق می‌کند.
۲۳. نقد فکری و علمی باید مکتوب و علنی باشد اما نقد از رفتار حتما باید به‌صورت خصوصی به افراد منتقل شود.
۲۴. محل تحصیل، اساتید و متون علمی منتقد بر کیفیت نقد او بسیار تأثیرگذار است.
۲۵. اندیشه‌ها سطح اعتبار دارند و به‌تدریج اصلاح می‌شوند. می‌توان با استدلال، مستندات و آمار، اندیشه‌ها را تکامل بخشید.
۲۶. منتقد باید مراقب باشد تا آن‌چه که خودش دوست دارد بگوید را به حساب متن دیگری نگذارد و متن او را تحریف نکند.
۲۷. استفاده از کمیت‌ها، دقّت و اعتبار نقد را افزایش می‌دهد.
۲۸. علمی‌ترین متن و علمی‌ترین نقد آن است که نویسنده، تعاریف خود را از مفاهیم از یک طرف و مفروضات و استوانه‌های فکری را از طرف دیگر به‌طور دقیق مکتوب کند.
۲۹. در نقادی و مناظره، مبنای استدلال پژوهش‌های علمی است.
۳۰. استاندارد‌گذاری برای نقد و مناظره، مسئولیت دانشگاه‌ها، متخصصین و انجمن‌های علمی است.
|دکتر محمود سریع‌القلم|
#آقای_سرگشته
#بخش_34
#کانال_خرد_سنجشگر
#بررسی_سوال
#م_ناجی



⛅️بررسی سوال⛅️

🔶همه از من می پرسند که چرا باید به خود زحمت فکر کردن بدهیم؟
مگر دیگران که فکر نمی کنند چه مشگلی دارند؟
منظور از فکر کردن چیست؟
چرخ دنیا که با فکر کردن نمی چرخد! فکر کردن که باعث پخته شدن نان و سوخت برای هواپیما نمی شود!
پس چرا سوالات تامل برانگیز را کنار نگذاشته و به زندگی خود نپردازیم؟


📗اگرمن سرگشته از شما دوستان برای جواب سوالش کمک بخواهم یاری ام می کنید؟

🅱️پاسخ یک دوست:
بدون فکر اساسا ما تبدیل میشیم به کوخ و گیاه و سنگ و لاشه و حیوون.
++++++++++++++++++
سرگشته با خواندن پاسخ این دوستش، از خودش پرسید: این پاسخ –به نظرت- دقیقا پاسخ چه سوالی است؟
بعد فوری به خودش پاسخ داد:
شاید پاسخ این سوال که:
-اگر انسان فکر نکند چه اتفاقی می افتد؟
-اگر پارامتر فکر از انسان حذف شود چه می شود؟
یا مثلا: انسان بی فکر چه موجودی می تواند باشد؟
در مورد اینکه چطور به دقت می شود به این سوال پاسخ داد که این گزاره پاسخ چه سوالی است، هنوز پاسخ محکمی نداشت، یعنی هنوز در موردش نه چیزی از دیگران شنیده بود و نه خودش در این باره به طور جامع فکر کرده بود ولی یه چیز نظرش را جلب کرد و آن اینکه همین سوال خودش بر اساس یک پیشفرض طراحی شده است.
آن پیشفرض چیست؟
اینکه هر جمله ای خبری یا هر اظهار و قضیه ای در مقام پاسخ پاسخ دادن به سوالی مضمر (مستتر) یا مذکور است یا می تواند باشد.
اینکه این پیشفرض خودش بر چه پایه ای استوار است و ایا قابل اثبات است یا نه باید فکر می کرد . اما سوال دیگری هم می توانست در این زمینه مطرح شود: اینکه قبول این پیشفرض چه فوایدی می تواند داشته باشد.
زیرا به نظر می رسید که ما برای پذیرفتن یک اصل موضوع باید حتما مرجحاتی داشته باشیم که ما را متقاعد کند که پذیرفتنش بهتر از نپذیرفتن آن است.

یعنی دوست پاسخ دهنده همان اصلی را که در دو شماره قبل در مورد پاسخ سوال گفتم رعایت نکرده بود.
این مطلب ، مسلما پاسخ سوالی بود ولی ایا پاسخ سوال سرگشته بود یا نه ، به نظر می رسید که حداقل باید در این مورد بحثی جدی صورت گیرد.
به علاوه پاسخ خودش صرفا یک ادعا بود یعنی مبانی پشتیبان خویش را در کنار آن ادعا نیاورده بود.
نویسنده یا باید ادعای بداهت آن جمله را می کرد که خود ادعای بداهت نیاز به اثبات داشت و یا اگر بدیهی نبود باید به قراین و شواهد و یا ادله نشان داده می شد که حذف فکر از انسان او را به کلوخ بدل می کند.
برای همین دوست دیگری به او ایراد گرفته بود:

هر سخنی از ما معمولا از دو قسمت باید تشکیل شده باشد:
بخش اول مدعا
و بخش دوم دلایل
آنچه شما در پاسخ فرمودید صرفا شامل بخش اول پاسخ بود و شنونده و مخاطب همچنان منتظر است که شما دلیل یا دلایل کافی برای مدعایتان را مطرح کنید تا با فهمیدن و ارزیابی آن با شما همرأی گردد.
++++++++++++++++++
اما این دوست ، پاسخی داده بود متفاوت:

مدعا مال شماست که فکر را تعطیل می کنید.
خب حالا عملا سری به جنگل بزنید برای دیدن حیوانات و گیاهان.
و بعد سنگ ها کوه ها و آسمان و ستارگان و سیاره ها هم نگاه کنید.
ببنید چیزی چونان عقل انسان ازشون مستفاد میشه؟
دلیل یکی ؛
فقط انسان ها دارای تمدن هستند.
شهر درست کردن و زبان و خط برای خودشون درست کردن تا همدیگر ارتباط برقرار کند و معما ها را حل کنند.
معمای انسان و هستی و خدا‌

سرگشته لااقل برای خودش درسی گرفت.
برخی انسانها، نوشته خودشان را از موضع شخص ثالث نگاه نمی کنند و نمی خوانند و ازینرو خود را از داوری در مورد خود یا نوشته ی خود محروم میکنند.
نتیجه اش چه می شود؟
اینکه فرصت داوری در باره ی خود پیش از داوری دیگران را از دست می دهند.
فرصت ویرایش خود را پامال می کنند.
نتیجه اش چه می شود؟
محروم کردن خویش از تمام یا اکثر فرصتهای تکمیل و ویرایش و پیرایش خویش،
باید این سوال مرکب یعنی سوالی که تنها یک سوال نیست بلکه ترکیبی از سوالهای مختلف است ابتدا به دقت به اجزای کوچکتری تقسیم شود به صورتی که معنای مجموع از بین نرود.
زیرا گاهی تجزیه ی یک امر مرکب باعث تغییر هویت آن می شود.
ممکن است در عمل انسان متوجه شود که اساسا این بسته در کل تنها یک سوال است اگرچه به صورتی مرکب ادا شده اما هر اقدامی برای تجزیۀ آن معنای آن را تغییر خواهد داد و در این صورت باید آن تک سوال را به دقت استخراج کرد.
لذا کار بزرگتری قبل از پاسخ نیاز است:
روشن کردن دقیق محتوای جمله ی پرسشی.

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خر هم که باشی می توانی از فکر و توانایی های ذهنی خودت بهره ببری
#آقای_سرگشته
#بخش_35
#کانال_خرد_سنجشگر
#پنج_حس_درون
#م_ناجی


❤️❤️❤️پنج حس باطن❤️❤️❤️


باز دلهره
باز دغدغه
باز بی تابی
این ملالت تکرار چقدر زندگی را تحمل ناپذیر می کند.
ایستگاهی متروک هم که باشی هر روز صبح از خواب بیدار می شوی به انتظار مسافری که بر تو گذر کند ، لحظه ای بر تو وارد شود، خلوت مرگبار اطرافت را درشکند و پرسه ای در خیالت زده و هوای تازه ای به اطراف بپاشد و بعد اگر هم می خواهد، برود.
آخر ماندن در ایستگاه هنوز در فرهنگ این مردم معنایی نیافته است.
شاید ماندن ایستگاهها هم در فرهنگی نوشته نشده و ازینروست که این ایستگاه نامش در لیست متروکه ها وارد شده است.یعنی هر ایستگاهی محکوم است که روزی تنها بماند.
این را وقتی می فهمی که مدتی اطرافت خالی خالی شده باشد.
ایستگاههای دایر آنچنان شلوغند و پر سر وصدا که اساسا فرصت نمی کنند که تنهایی را تصور کنند و یا حتی خیال اینکه روزی ممکن است ترک شوند از مخیله شان عبور کند.
این هم بخشی از عوالم انسانی است.
اینها هم مسائلی هستند که با کلمات و عبارات و جمله ها بیان می شوند اما منطق فهمشان متفاوت است و صدق و کذبشان شاید جور دیگری باشد.
اینها را در فیزیک نمی توان به سادگی به کمیت های برداری نشان داد یا با حواس پنجگانه تجربه کرد. بویشان را شامه ای دیگر باید و طعمشان را ذائقه ای جدا و رنگ و صدایشان را چشم و گوشی دیگر

شاید برای همین است که باطن اندیشانی چون مولانا تصریح میکنند که انسان بسان حسهای ظاهری پنج حس هم در باطن دارد.
پنج حسی هست جز این پنج حس
آن چو زر سرخ و این حسها چو مس
اندر آن بازار که أهل محشرند
حس مس را چون حس زر کی خرند
حس ابدان قوت ظلمت می‌خورد
حس جان از آفتابی می‌چرد
از نظر مولانا پنج حس باطن به مراتب از لحاظ قابلیت ها و عملکرد و نقششان در زندگی انسان از حسهای ظاهری باارزشتر و تواناترند.
اگر حس های ظاهری و مبتنی بر ابزار جسمانی بیرونی، قوه ی شنوایی مبتنی بر گوش و قوه ی بینایی مبتنی بر چشم و لامسه مبتنی بر پوست و چشایی مبنتی بر دهان و بویایی مبتنی بر بینی را مس بدانیم حسهای درونی ما بویایی درون، چشایی درون، لمس باطنی، دیدن و شنیدن درونی زرند و طلای ناب
هم از لحاظ دقت تجربه ها و هم از لحاظ ارزشی که در نشان دادن راه زندگی برای انسان دارند.
همینجا یک دو راهی بزرگ در مقابل انسان پدیدار می شود.
از کدام راه باید رفت؟
زندگی را بر مبنای کدام معرفت باید بنا نمود؟
آیا باید بر آنچه حواس بیرونی برما نشان می دهند و دنیا را با ظرفیتهای اندک خود به ما ترسیم میکنند متکی باشیم و راه زندگی کردن با راهنمایی های آنها انتخاب کنیم؟
مولانا و دیگر عارفان این راه را نمی پسندند و نمی توانند بر عصای کور عقل متکی بر حواس اعتماد کنند.
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود
مولانا با محاسبه ای دقیق از توانایی عقل ، آن را عقل معاش می خواند و تمام قوت و استعداد عقل را در تدبیر زندگی مادی انسان خلاصه می بیند و با نگاهی تیزبینانۀ خویش ،تمام درک و فهم و توصیه های عقل را در جهت ساختن نمودی موجه و ظاهری آراسته و زندگی مرفه برای او می داندکه نهایتا رفعت درجه او در این دنیای مادی را سبب می شودو استاده بر تمام قد خویش در مقابل همین عینک حواس ظاهری که درس از آنها گرفته و بر مبنای آنها توصیه ها را فهمیده و تولید کرده و به زینت کلام اراسته و از همین رو در ترازوی آنها خوش می نماید .
آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را
عاشقم من بر فن دیوانگی
سیرم از فرهنگ و از فرزانگی
خودش دقیقا می فهمد و اقرار میکند که آنچه با درک حواس درونی می فهمد از نگاه حواس ظاهری جز دیوانگی نیست اما علیرغم منزلت ظاهری عقل در چشم معاش اندیشان داد می زند که اگر شما توصیه های درون را دیوانگی می پندارید من عاشق همین دیوانگی ها هستم و اگر توصیه های حواس ظاهر را فرهنگ و فرزانگی می نامید من از آنها سیرم و بیزار
اما اینکه چه مبنایی است که او را چنین در مقابل عقل و حواس ظاهری دلیر میکند و او را نسبت به توانایی های این عقل مغرور ظنین و بدگمان ساخته، عقلی که امروزه بر قامت متجدد خویش لباس فاخر علوم تجربی را هم افزوده و ادعای خدایی بر روی زمین می کند، بحثی است عمیق و دراز دامنه که سرگشته باید در ایام آتی راه های بسی طولانی بپیماید تا پرده از این راز بزرگ بردارد.


https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker