خرد سنجشگر – Telegram
خرد سنجشگر
492 subscribers
888 photos
256 videos
122 files
755 links
تلاشی برای جاانداختن تفکر نقاد و ساختن مبانی اندیشیدن مستقل و پویا
سلوک ذهنی، روانی در بهره گیری از موهبت کوتاه زندگی
ID:@mansahand
https://news.1rj.ru/str/CriticalDialogue

آغاز کانال:

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker/3
Download Telegram
#آقای_سرگشته
#بخش_40
#کانال_خرد_سنجشگر
#نمیبینم_پس_نیست
#م_ناجی




⛅️⛅️⛅️نمی بینم پس نیست⛅️⛅️⛅️

سرگشته متوجه نوشته ای از سنجشگر شد با عنوان نمی بینم پس نیست!
با دیدن این تیتر ناخودآگاه خنده اش گرفت.
به یاد آن حکایت دوستش افتاد که تعریف می کرد که دقیقه های زیادی به دنبال عینکش گشته بود و همه ی اتاقش را زیر و رو کرده بود و تقریبا از یافتنش ناامید شده بود که دستش برای خاراندن سراغش گوشش رفته بود که به چیز سختی برخورد کرده بود و متوجه شده بود که در تمام این مدت عینک بر چشمانش بوده است!!!
خود وی تجربه های زیادی از خودش را به خاطر می آورد که مثلا زمان زیادی برای پیدا کردن دسته کلیدش همه جا را زیرورو کرده و نهایتا آن را بر روی میز به آشکارترین وجه پیدا کرده بود یا دیگری برایش نشان داده بود.
با خود می گفت که انسان است دیگر با هزار ضعف و غفلت و نقص و پراکندگی حواس و نیرو و تمرکز و...
به خودش می گفت که من نمیتوانم ادعا کنم که نمی بینم پس نمی بینم!!! چه برسد به اینکه مدعی شوم که نیست!
چون بارها دیده ام که می دیده ام اما متوجه نبودم و فکر می کردم که نمی بینم!
مساله این است که انسان برای اینکه در جهت خطای کمتر گام بردارد باید حدود حواس خود، تیررس ادراکاتش را دقیقا بفهمد.
امروزه اکتشافات بشر برخی از این محدودیت های شناخت انسان و ضعف حواسش را به وی نشان داده است و انسان را کمی متواضعتر کرده است.
سیصد سال قبل اگر به بشر آنروزی می گفتند که بر روی پوست تو موجودات زیادی زندگی میکنند و دایما به داخل بدنت در حال ترددند گوینده را به آسانی به دیوانگی متهم می کردند و به غل و زنجیرش می کشیدند.
اما بشر امروزی حتی وقتی می شنود که تعداد این جانداران کوچک بر روی پوست هر انسان از تعداد انسانهای روی کره زمین بیشتر است ، نمی تواند آن را انکار کند و بیشترین عکس العملش اظهار شگفتی از دریافت این خبر عجیب خواهد بود.
یعنی به نوعی به خود قبولانده است که نمی بینم همواره دلیل بر نبودن نیست.
شنیدن هم حکم دیدن دارد. بشر امروزی متواضعتر شده است وقتی فهمیده است که گوشش برخی از صداهایی را که سگ یا اسب می تواند بشنود را نمی تواند بشنود پس پذیرفته است که نمی شنوم لزوما به معنای نیست، نیست
دیگر حواس هم همینطور
مثلا اگر ما وقتی آهن را می بوییم و چیزی از بویش نمی فهمیم معنایش لزوما این نیست که آهن بویی ندارد و براساس همین فرضیه است که فیلم پرفیوم را ساخته اند و چه فیلم عجیب و تاثیرگذاری در نشان دادن نقش حیاتبخش زن و بوی حیات که از زن ساطع می شود.
در مورد چشایی هم چنین است. اگر سنگی برای ما طعم ندارد هرگز به معنای این نیست که آن سنگ مطلقا فاقد طعم است. بلکه معنای دقیقش این است که کیفیت آن به گونه ای است که با ساختار آلت چشایی من داد و ستدی ندارد یا حس چشایی من نمی تواند از آن پیام قابل درکی دریافت کند .
اگر کمی در مورد محدودیتهای حواس خویش دقت کنیم می توانیم احتمال دهیم که ممکن است صدها و یا هزاران ویژگی مختلف که حتی تصورش برای ما ممکن نیست در موجودات طبیعی اطراف ما وجود داشته باشد که ما عاجز از درک آنیم همچنانکه برای یک کور مادرزاد چیزی به نام نور و تصویر بی معناست و بر فرض اگر کل نژاد انسان فاقد چشم بود برای پوزیتیویستهای آن انسانها ، چیزی به نام نور و رنگ در عالم وجود نداشت.
مقاله ی آقای سنجشگر را در زیر می آورم:
♦️مغالطه نمی بینم پس نیست!♦️
♦️مغالطه نمی بینم پس نیست!♦️
یاد روزهای دفاع مقدس به خیر
بخشی از آن روزها را در اطلاعات عملیات یکی از تیپهای سپاه بودم . هدفم نقل خاطره ای است که بی مناسبت با این مغالطه نیست.
فرمانده ما جوانی بی باک و رشید بود بچه ی شوش دانیال که عضور رسمی سپاه بود به نام حشمت.
روزی از روزها با موتور سیکلت تریل در حالی که من در ترک وی نشسته بودم برای شناسایی در روز روشن به طرف خط دشمن حرکت کردیم وقتی به نزدیکی خطوط عراقیها رسیدیم موتور را نگهداشت و پیاده شدیم و او آرام و با طمانینه شروع به حرکت به طرف عراقیها کرد.
نیروهای عراقی از دور دیده می شدند و کار سختی نبود که بتوان حدس زد که آنها هم ما را دیده اند.
بهش گفتم حشمت دارند مارو می بینند یا کمی محتاطتر و دزدیده تر حرکت کنیم یا لااقل اگر قراره نزدیکتر شویم سریعتر حرکت کنیم.
توجهی به حرفم نکرد.
چند دقیقه طول نکشیده بود که نشانه های رویت ما ظاهر شد. آنها شروع کردند به شلیک خمپاره به طرف ما
هر چند ده ثانیه خمپاره ای به اطراف ما اصابت می کرد و حشمت همچنان ارام و با طمانیه و من هم پشت سرش
بعد از چند بار تذکر من به حشمت، برگشت به من گفت: سرت را پایین بنداز نمی بینند!!!
گویی اگر من سرم را پایین بیندازم و آنها را نبینم آنها نخواهند بود و اگر نباشند طبیعتا مارا هم نمی بینند!!!
در آن لحظه من ماندم که بخندم یا شاخ دربیاورم!
ولی حشمت بود دیگر باید با وی همراهی می کردم.
شاید او هم در کلامش جدی نبود و برای اینکه سخنی گفته باشد یا به زعم خود مرا متقاعد کرده باشد یا حتی مزاح کرده باشد آن سخن را بر زبان آورد ولی در واقع وی مضمون استدلالی را ذکر کرده بود که اکثر منکران ماورا ی طبیعت به آن باور دارند.
شما از کسانی که مدعی اند که عالمی غیر از عالم مادی نیست و موجود غیرمادی وجود ندارد دلیلشان را بپرسید خواهند گفت که چون از طریق حواس قابل درک نیستند پس نیستند یا خواهند گفت که ما راهی برای اثبات وجودشان نداریم.
یا هیچ دلیلی که بتواند وجودشان را ثابت کند نیست.
همه ی اینها یک مضمون دارد: چون در نمی یابم پس نیست
یا
چون راهی برای دریافتشان ندارم پس نیست.
اما آیا اینجا خطایی رخ نداده است؟
یک قاعده فلسفی(به زبان عربی) می گوید:
عدم الدلیل لوجود شیء لیس دلیل عدم الوجود
نداشتن دلیلی برای وجود چیزی دلیل نبودش نیست.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
#آقای_سرگشته
#بخش_41
#کانال_خرد_سنجشگر
#حل_مساله
#م_ناجی


زندگی سراسر حل مساله است

چشم سرگشته به کتابی خورد با عنوانی بسیار نغز، عنوانی که حکایت از بینش عمیقی به زندگی داشت. با خودش گفت: این بهترین و زیباترین تعبیری است که تا به امروز از زندگی شنیده و خوانده ام.
کتاب ترجمه اثری از فیلسوف شهیر علم کارل پوپر تحت عنوان:
All life is problem solving
روزی را به خاطر آورد که جنین محبور است که از بهشت بی مساله گی جدا شود و بالن فراغت را بترکاند و به دنیای مساله ها بپیوندد.
با ترک برداشتن دیوارهای امن بهشت برزخی خویش و از میان رفتن گرمای مطبوع بطن پر از مهر مادر، با اولین مساله ی حیاتش روبه رو می شود.
تهدید امنیت بیمه شده قبلی اش.
و اولین واکنشش فریاد و جیغ و داد و گریه!
کمی که می گذرد و دستان پرمهر مادر که بویش و گرمایش او را آشنا معرفی میکند به تدریج به او می فهماند که گویی تهدید جدی نبوده است و می تواند به آن دستها و آغوش اعتماد کند.
دومین مساله جدی زندگی اش، تشنگی و گشنگی ، که باز حتی با چشمهای بسته می تواند مساله اش را حل کند اگر آغوش مادر یاری اش کند، مکیدن را از قبل به او یاد داده اند و فقط کافی است که بویی یا حسی غریب او را به سمت منبع تغذیه راهنما باشد.
از همان بدو ورود انسان به این جهان تازه، مساله ها هم به جهان انسان وارد می شوند و زندگی را هر روز و هر ساعت و هر لحظه با مساله ای نو بر او می نمایانند.
انسانها با پاسخهایی که به این مساله ها می دهند ، تشخص می یابند و با تفاوت پاسخها از دیگران متمایز می شوند.
از همان روز اول هر فرد به نوعی می فهمد که در این جهان، برخلاف جهان قبل در کیسه ی زندگی تنها نیست بلکه این بار در کیسه ای بس بزرگ افتاده است که دیگرانی همچون او هم قبلا از کیسه فردیت به آن سقوط و به تعبیر بهتری هبوط کرده بودند.
هر یک تا اندازه ای می فهمد که زندگی اش را در تعاطی با این همسرشتان باید سپری کندو مساله هایش را در تعاون با این همسرنوشتان باید حل کند.
کم کم چشمهایش باز می شود ، دیگران را در حال حل مساله میبیند و از هرکدام چیزی می آموزد، برایش بد و خوب معنا ندارد ، برایش مفید و غیرمفید مهم است.
کدام راه حل برای حل این مساله آسانتر است یا کارسازتر یا مناسبتر
دیگران برایش از بد و خوب چیزهایی می گویند اما او به دنبال حل مساله است، باید مسائل روزمره خود را به بهترین شکلی که می تواند حل کند، بهترین شکل کدام است؟
راه حلی که کمتر انرژی ببرد، راه حلی که سریعتر نتیجه دهد، راه حلی که بیشتر حاصل دهد، راه حلی که دوام بیشتری داشته باشد.
و............
اینها را چرا می گفت؟
زیرا وقتی دید که سنجشگر در نوشته های خود به حل مساله و معما تاکید میکند و سعی میکند که با طرح سوال افراد را به فکر وادارد، ذهنش به دنبال چرایی این کار بود که با این کتاب برخورد کرد.
خطاب به خودش گفت: سرگشته گویی سرنخ کار را پیدا کرده ای.
بعد از این با تمام امور به عنوان یک مساله مواجه شو.
اولین گامی که بر می داری این است که به فهم مساله اقدام میکنی
و دومین گام اینکه این مساله چرا مهم است و از چه جهاتی مهم است و چقدر مهم است.
یعنی باید مسائلت را اولویت بندی کنی.
همه ی مسائل دنیا مسائل تو نیستند گرچه ممکن است به تو هم مربوط باشند اما باید بدانی که هیچ کس قادر نیست همه مسائل دنیا را به تنهایی حل کند پس تو باید اولویتهایت را بدانی و از قاعده الاهم فالاهم پیروی کنی یعنی اول مهمترین و بعد از آن، آنکه در اولویت دوم است و سپس اولویت سوم.
اما کاری که سنجشگر می کند در واقع تلاش برای ورزیده کردن مخاطبین خود در مهارت حل مساله است.
حل مساله مهارتی است که با تمرین توسعه و گسترش می یابد و بدون تبحر در حل مساله، انسان در هیچ ساختی از زندگی اش توان حل مساله هایش را نخواهد داشت.

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
🎃🎃🎃نظریه پیشفرضها🎃🎃🎃


بنده اذعان دارم که خیلی چیزها را نمی دانم و شکی در این گزاره ندارم.
اما در عین حال اذعان دارم که ندانستن خیلی از چیزها هرگز نمی تواند دلیلی باشد که در مورد چیزهایی که می دانم تردید کنم.
مطلبی را که می خواهم بنویسم در جایی نخوانده ام و ازینرو با اطمینان کامل می توان گفت که تقلیدی نیست.
در عین حال به دلیل اینکه امری است مربوط به احوال درونی انسان یعنی اموری که نمی توان آنها را با حواس ظاهری مورد رصد قرار داد و به تعبیر دیگر از اموری نیست که آن را بسان سوم شخص و ناظر خارجی گزارش کرد و ازینرو در قلمرو علوم تجربی نمی گنجد.
اما خوشبختانه بر خلاف پوزیتیویستهای اوایل قرن بیستم، امروزه روانشناسان، روانکاوان، معرفت شناسان و حتی دانشمندان علوم تجربی که در حوزۀ عملکردهای مغز انسان کار میکنند یعنی نوروبیولوژیستها به این نتیجه رسیده اند که برای نتیجه گرفتن از مطالعات خویش باید چشم سوم انسان را به رسمیت بشناسند و به مشاهدات آن اعتماد کنند.
عمده ی کار خودشناسی معرفتی و حتی خودشناسی اخلاقی مبتنی بر پذیرش اصالت داده های شهودی و اطلاعاتی است که از طریق چشم سوم به هر فرد می رسد.
البته فرقی که چشم سوم با دو چشم دیگر انسان دارد این است که چشم سوم چون از ابتدا و بسان چشم بیرونی به کار گرفته نشده است ضعیف مانده و برای قوت و دقت گرفتنش نیاز به تمرینات مکرر دارد و از این حیث ممکن است بین قدرت دید انسانها تفاوت زیادی وجود داشته باشد.
اما در این مقال سخن بر بیان یک فرضیه است و آن اینکه:
تمام عواملی که در رفتار یک فرد موثرند و جزو علل مُعِدّه(اعدادی) آن رفتار به حساب می آیند به صورت باورهای پیشفرض در ذهن فرد منعکس می شوند و ازینرو اگر کسی در پی شناخت خود و ناخودآگاه خود باشد می تواند با تحلیل رفتار خود و استخراج و بیرون کشیدن پیشفرضهایی که منجر به صدور آن رفتار می شود می تواند شخصیت خود را به خوبی بشناسد و به لایه های ناخودآگاه خویش نیز پی ببرد.
همچنانکه اگر بخواهد به آن بخش از باورهای خود که در لایه ناخودآگاه قرار دارند و در سایه زندگی میکنند پی ببرد کافی است که به استخراج پیشفرض هایی که در پشت باورهای اظهارشده اش می باشد همت گمارد.
این نظریه ، خودش مبتنی بر پیشفرضهایی است که می توان گفت به عنوان اصل موضوع در این نظریه محسوب می شوند.
یکی از مهمترین پیشفرضهای این نظریه، این است که یک انسان بی آنکه خودش بخواهد و انتخاب کند یا حق تصمیم گیری در این مورد داشته باشد به عنوان یک واحد حقیقی عمل می کند.
به تعبیر دیگر همچنانکه بدن انسان و مجموعه ی اجزای وی به عنوان یک ارگانیسم عمل می کنند یعنی وحدت ارگانیکی دارند و همه ی اجزا در ارتباط با هم و متاثر از همند و تحت مدیریت واحد اداره می شوند، ذهن و روان انسان هم یک واحد حقیقی هستند و به عنوان یک سیستم واحد و سازگار عمل میکند.
یکی از مهمترین نتایج این وحدت حقیقی سازگاری درونی همه ی باورهای وی و نیز سازگاری درونی بین ساحتهای مختلف وجودی وی از جمله سازگاری ساحت باورها و عقاید با ساحت رفتار وی است.
یعنی اولا در هر ساحتی از ساحات وجودی انسان ، بین اجزای مختلف آن سازگاری و هماهنگی وجود دارد و حتی اگر مواردی مشاهده شود که به ظاهر متناقض یا متعارض می نمایند می توان در تحلیلی عمیقتر به ناسازگاری آنها پی برد.
و ثانیا بین آن ساحت و ساحات دیگر وجودی اش نه تنها ارتباط وجود دارد بلکه سازگاری هم وجود دارد.
و باز یکی از مهمترین نتایج این سازگاری این است که هر تغییری که در یکی از ساحات وجودی وی رخ دهد موجب تغییر در دیگر ساحات وجودی وی می گردد.
از آنجا که ذهن انسان و اجزای ذهنی وی را می توان یکی از بخشهایی دانست که به سهولت و البته با تمرین و ممارست می توان به آن دست یافت ازینرو سهل الوصولترین بخش برای درک وجود یک انسان و شناخت شخصیت وی و ابعاد مختلف شخصیتی اش دانست.
با مطالعه روی پیشفرضهای گفتار و رفتار فرد می توان به درون وی و به اعماق وجود وی نقب زد و به تدریج پرده از رازهای درون وی برداشت و حتی به عمیقترین لایه های ناخودآگاه وی نفوذ کرد.

امیدوارم این نظریه مورد تجربه و نیز نقد و بررسی دوستان قرار گیرد.
م.ناجی

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
دموکراسی از دیدگاه پوپر
پوپر:جایگاه خرافه در علم و اینکه خود ماهم محتملا تا حدودی-ندانسته- اسیر خرافه باشیم
Forwarded from خرد سنجشگر
#علم_بهتر_است_یا_ثروت
#کانال_خرد_سنجشگر
#گروه_خرد_سنجشگر
#م_ناجی



با سلام و اجازه اساتید محترم. دوست دارم در مورد این جمله فکر کنیم

علم بهتر است یا ثروت؟

آیا در این جمله مغالطه به کار نرفته؟ آیا کسی هست که به این که چرا این سوال طرح شده تا به حال فکر کرده باشه؟ من که ندیدم کسی فکر کرده باشه و همیشه برام سوال بود که چه کسی طرحش کرده و با چه هدفی؟ و مهم تر از اون این که چرا هیچکس فکر نمیکنه که چه کسی این سوال رو طرح کرده؟
🖌🖌🖌🖌🖌🖌🖌🖌🖌🖌🖌🖌🖌


با سلام
ظاهر مطلبی که شما ذکر کردید یعنی:
غلم بهتر است یا ثروت؟

یک جمله ی سوالی است که اگر به ظاهر آن اکتفا شود باید چنین قضاوت شود که این جمله حتی دارای هیچ ادعایی هم نیست . چه بماند به اینکه شامل دلیلی باشد برای توجیه یا تایید یا اثبات مدعا

اما اینکه این سوال در ذهن شما ایجاد شده است که چه کسی و با چه ذهنیاتی این سوال را مطرح کرده نشان می دهد که مساله به همین سادگی که در بادی امر به ذهن می رسد نیست.و جیزهایی را متضمن است که لااقل باید مورد تدقیق و بررسی قرار بگیرند.
اما آن مواردی که باید به آنها توجه شود چه چیزهایی می توانند باشند.
اگر ما در نحث سنجشگری تاکید داریم که هر سخنی اعم از نوشتاری و گفتاری می تواند پیشفرضهایی داشته باشد که به زینت کلام نیاراسته اند و به تعبیری سطرهای سفید نوشتار هستند برای این است که هر یک از ما برای خواندن این سطرهای سفید و نوشته های نامرئی تمرین و تلاش کنیم . تلاشی که اگر به نتیجه منتهی شود نگاه ما به مساله را ممکن است به کلی دگرگون کند.
سوال این است: علم بهتر است یا ثروت؟

این سوال چه چیزی را پیشفرض دارد؟
اولین پیشفرضی که شخص سوال کننده در ذهنش دارد این است که مخاطب توانایی تشخیص و پاسخگویی به این سوال را دارد. و الا سوال کردن از فردی که توانایی چنین پاسخی را ندارد به لحاظ عرفی کاری عبث و یا شاید نادرست است.
البته این پیشفرض اهمیت چندانی در باره پاسخ به سوال دومی که در این بحث مطرح شده است یعنی این سوال( که چرا این سوال برای دانش آموزان مطرح می شود و چقدر درست و رواست؟) ندارد.

دومین پیشفرضی که می توان برای این سوال درآورد این است که پاسخ دایرمدار یکی از دو چیز است.
یعنی پاسخ صحیح یا این است که (علم بهتر است) یا این است که(ثروت بهتر است)

یعنی یک قضیه ی منفصل حقیقی به عنوان پیشفرض این سوال صحیح فرض شده است
یا علم بهتر است(ق1) یا ثروت بهتر است(ق2).
و لازمه ی صحت این قضیه صحت و درستی دو قضیه ی دیگر است.
الف:ق1 و ق2 با هم درست نیستند.
ب: ق1 ق2 با هم نادرست نیستند.
شق الف معنایش این است که اگر علم بهتر باشد ثروت بهتر نیست و اگر ثروت بهتر باشد علم بهتر نیست.
که درستی این موارد محل سوال است و بلکه نادرستی آن قابل درک
اما پیشفرض سومی هم برای این سوال می توان در نظر گرفت:
اینکه سوال طوری طراحی شده است که یک مساله را از ذهن پاسخ دهنده دور می کند و آن اینکه این دو عامل می توانند در راستای هم و در خدمت هم باشندو
یعنی ثروت می تواند در خدمت علم و علم می تواند در خدمت ثروت باشد و این نیز محل تامل و بحث داردو
بنده این چند خط را نوشتم که مشخص شود همیشه جای تامل و درنگ باز است و ما باید دنبال سوالهای بیشتری باشیم.#
Forwarded from Hosein
♥️خورشید را دو قسمت کرده اند، نیمی برای من و نیمی برای او
نورش در رخسار او و آتشش در درون من♥️
📕روش علمی و معنای یادگیری از نظر دکتر کارل پوپر📕

✍️محمد حسین ناجی

دکتر کارل پوپر تفسیر بدوی از روش علمی را بر سه مرحله بنا می دهد:
الف- ظهور مساله
ب- راه حلهای به کار گرفته شده
ج- حذف
ایشان فرق اساسی روش خود با روشهای متقدم را عمدتا در یک چیز می بیند.
در نظرات قبلی نسبت به روش علم , همه از مشاهده و آزمایش شروع می شوند.
در حالی که پوپر اصرار دارد که هرگز چنین نبوده است. اساسا تا مساله و مشکلی نبوده است مشاهده و آزمایش بی معنی است و بلکه مشاهده ای وجود ندارد.
ادعا در واقع خیلی بزرگ است، ادعایی غیرمتعارف اما جدی و قابل تامل
ادعا حتی صرفا در مورد انسان نیست، ادعا در مورد تمام موجودات زنده ای است که مشاهده در آنها می تواند معنی داشته باشد.
ادعا این است که مشاهده(observation) تنها با یک قصد قبلی برای مشاهده یک چیز یا یک جنبه خاص از یک چیز ، یا پیدا کردن جنبه ای در چیزی که می تواند برای حل مشکل مواجه شده (رفع)یا دفع مشکل احتمالی مرتبط باشد.
اگر گنجشک در هر لحظه از فرودش بر زمین برای یافتن دانه ، به سرعت تمام اطرافش را می پاید برای دفع خطر احتمالی است و در نگاهش بی مقصد نیست و مراقب جنبنده ای است که به او نزدیک نشود .
مساله از مقتضیات حیات هر موجود زنده بر می خیزد، یا شکمی گرسنه یا تشنه می شود، یا خطری احساس می شود یا بدنی سرد می شود یا گرمایی اذیت میکند ، تا تنهایی کلافه ات میکند، یا دنبال سرگرمی هستی، و.....
مساله که ظاهر شد، تمام قوای وجودی تو به دنبال راه حل میگردند، یعنی یک میل ذاتی برای حل مساله یعنی رفع یا دفع مشکل تو را به جنب و جوش می خواند و تمام توانایی های وجودی ات برای این هدف به کار می افتد، حتی اگر در حد دست و پا زدن و جیغ و داد یک نوزاد بوده باشد!
اینجاست که وارد مرحله ی دوم روش علمی می شویم.
تمام تلاشهایی که در این مرحله انجام می شود در واقع به اجرا گذاشتن فرضیاتی است که نیروی ادراکی فرد برای حل مساله، به پیش می نهد، هرکدام حکم فرضیه ای را دارد که برای حل مساله مطرح شده است و به مرحله ی اجرا گذاشته می شود تا نتیجه آن ارزیابی شود.
هر کدام از آن فرضیه ها که به نتیجه مطلوب نمی رسد، خود به خود به کناری نهاده می شود و یا باز به صورتی دیگر تکرار می شود و بعد فرضیه دیگری امتحان می شود و این تا زمانی ادامه پیدا میکند که یا مشکل حل شود یا نیروی آن موجود زنده برای حل مساله به پایان رسد و مساله لاینحل بماند و یاس حاکم شود یا موجود حذف شود(با مرگ)
این امتحان فرضیات را در وحشتناکترین شرایط یک موجود زنده، مثلا وقتی که آهویی در دندان شیر یا شغالی گرفتار آمده هم می توان دید و اینکه گاهی هم به رفع مشکل انجامیده است.
مرحله ی سوم روش علمی , حذف فرضیه های ناموفق است.
در این پروسه ، آن فرضیه هایی که در عمل به حل مساله نینجامیده است و منجر به رفع یا دفع مشکل نشده است به تدریج حذف می شوند.
یعنی به حسب میزان قدرت و توانایی های نیروی ادراکی موجود زنده، در دفعه دیگری که با همان مشکل مواجه می شود، آن فرضیه ناموفق را یا کلا اجرا نمیکند یا به تدریج تعداد دفعاتی که آن را امتحان میکرد کم می شود و در طول زمان به حذف آن فرضیه منجر می شود و این نوع از حذف فرضیه را جناب دکتر پوپر معنای یادگیری موجود زنده می داند.
دانستن یعنی حذف تدریجی فرضیات ناموفق.


https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
♦️سوال سازی و مساله پردازی♦️

✍️ محمدحسین ناجی


without a problem, no observation(Karl Popper)


بدون وجود مساله و مشکل مشاهده ای متصور نیست.
در این کوتاه سخن کاری به مسایل بنیادی این بحث و بررسی درستی یا نادرستی و بررسی مبانی آن ندارم.
تنها میخواهم اشاره ای کنم به نتایجی که از این اصل می توان برای توانمند سازی ذهن خود گرفت.
وقتی ذهنی مساله دار نیست هیچ مشاهده ای برایش ممکن نیست.
از پیش این نکته را توضیح دهم که مشاهده در اصطلاح خاص خود در فلسفه علم به تمامی دریافتهای حسی اطلاق می شود و نه فقط به دریافتهایی که از طریق چشم به ما منتقل می شود.
یعنی شنیدن یک سخنرانی و گوش دادن به درس استاد در کلاس یا توضیحات یک همکار در مورد یک پروژه همه جزو مشاهدات ما به شمار می آیند.
توجه به این اصل این نکته را به ما می نمایاند که اگر قبل از گوش دادن به یک سخنرانی ذهنی خالی از مساله داشته باشید شما از آن سخنرانی هیچ مشاهده ای نصیبتان نخواهد شد.
اگر به دانش آموزانتان درس می دهید اگر ذهن دانش آموزان در مورد آن مساله خالی باشد و هیچ سوالی در ذهنشان نباشد شما نخواهید توانست چیزی مهم به آنها منتقل کنید.
اگر در گفتگویی که با کسی می کنید دنبال چیزی نباشید چیزی از این گفتگو به شما نخواهد رسید
یعنی قاعده اصلی در مشاهده و دریافت ، ایجاد طلب در خود است.
برای همین است که من همیشه بر دریافتهای درونی عرفا تاکید می ورزم .
زیر چنان دقیق بر تحولات درونی انسان نظاره می کنند و چیزهایی را میبینند که دیگران با هزاران ابزار کمکی موفق به رویت نمی شوند.
همین یک چشمه از دریای بیکران مولانا برای بیان این حقیقت کافی است:


تو به هر حالی که باشی می‌طلب

آب می‌جو دایما ای خشک‌لب

کان لب خشکت گواهی می‌دهد

کو بخر(بالاخره) بر سر منبع رسد

خشکی لب هست پیغامی ز آب

که بمات(ترا به ما) آرد یقین این اضطراب

این طلبکاری مبارک جنبشی است

این طلب در راه حق مانع کشی است

این طلب مفتاح مطلوبات تست

این سپاه و نصرت رایات تست

این طلب همچون خروسی در صیاح

می‌زند نعره که می‌آید صباح

گرچه آلت نیست* ات تو می‌طلب

نیست آلت حاجت اندر راه رب

هر که را بینی طلبکار ای پسر

یار او شو پیش او انداز سر

کز جوار طالبان طالب شوی

وز ظلال غالبان غالب شوی

گر یکی موری سلیمانی بجست

منگر اندر جستن او سست سست

هرچه داری تو ز مال و پیشه‌ای

نه طلب بود اول و اندیشه‌ای

پس بزرگترین خدمتی که هر فرد می تواند به خود یا دوستی بکند، مساله سازی و سوال پردازی است.
سوال خلق کنید، هر سوالی تحفه ای است که به ذهن و شعور انسانی هدیه می شود.
پاسخ را هم اگر شما ندهید خود خواهد جست، این مکانیزم محتوم شخصیت ماست.

* اشاره به رمز و راز عجیبی که در خلقت و عالم وجود دارد.
ذات طلب آلت ساز است.
یعنی نیاز حیات ، خود لوازم آن را خلق می کند و این یک از رموز نظریه تکامل است.
همین کمال حنجره ی ما نسبت به موجودات دیگر نشان از این آلت سازی نیاز دارد.
که وقتی برای ارتباط با همنوعان خود از حنجره بهره جست، همین نیاز حنجره اش را کمال بخشید.
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
آن یکی بازی که بد من باختم
خویشتن را در بلا انداختم

در بلا هم می‌چشم لذات او
مات اویم مات اویم مات او

#حضرت_مولانا
⚫️🔴⚫️سوالی برای سنجشگری⚫️🔴⚫️

سام و سما تصمیم به یک بازی می گیرند.

مقداری توپ بیلیارد سیاه رنگ و یک توپ بیلیارد قرمز را در داخل یک جعبه سربسته می ریزند.
قرارشان بر این است که هرکدام به نوبت و متناوبا یک توپ را بدون آنکه بفهمند رنگش چیست از داخل جعبه بردارند، کسی برنده بازی است که توپ قرمز رنگ را از جعبه بیرون آورد.
سام تصمیم به بازی جوانمردانه می گیرد و به سما فرصت انتخاب می دهد که شروع کننده بازی را انتخاب کند. اینکه خودش بازی را آغاز می کند یا این فرصت را به سام می دهد.
سما به فکر فرو میرود:
اگر خودم بازی را شروع کنم این شانس را دارم که در همان حرکت اول توپ قرمز را از جعبه خارج کنم ، در حالی که اگر سام شروع کند این فرصت به او داده می شود.
اما اگر در حرکت اول من توپ سیاه رنگ از جعبه خارج کنم،در واقع شانس سام را برای بیرون آوردن توپ قرمز بیشتر کرده ام زیرا یکی از توپهای سیاه در جعبه کمتر شده است.
به نظر شما، سما برای اینکه شانس پیروزی خود را بیشتر کند چه تصمیمی بگیرد بهتر است؟

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
اگر هر یک از حروف نماینده عددی باشند(از صفر تا نه) ، به نظر شما آن اعداد کدامند؟

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
#آقای_سرگشته
#بخش_42
#کانال_خرد_سنجشگر
#سوالهای_اساسی
#م_ناجی


سوالهای اساسی من


داشت با یکی از دوستای قدیمی اش درد دل می کرد.
در مورد زندگی،در مورد دغدغه هایی که این روزها رهایش نمی کنند.
به او از یک مساله فکری که سالهاست در ذهنش در رفت و آمد است سخن می گفت.
مساله ای که هر وقت او را تنها یافته بود گریبانش را گرفته بود و از وی جواب خواسته بود.
مساله ای که شاید از ترس مواجهه های مکرر با او بارها از تنهایی گریخته بود.
به هر طریقی شده بود، با سرگرم کردن خود با کار یا بازی یا تفریح یا سرگرم کردن خود با کارهای –حتی- غیرمفید یا غیرضروری گریبان از چنگ آن مساله رهانیده بود.
اینکه من کی ام؟ در چه جهانی زندگی میکنم؟ هدف از این زندگی برای من چیست؟ آیا طرح و برنامه ای در هستی برای بودن و شدن من ریخته شده است یا باری به هرجهت و از سر تصادف و بی هیچ برنامه مشخصی از چنبر نیستی رهیده ام و هرگونه زندگی کنم تفاوتی نمی کند ، نه به خود و نه به دیگری یا دیگران و هرچه غیر از من است.
لحظات تنهایی اش ، همیشه مقارن بوده با هبوط فرشته ی سوال
که بر شانه اش نشسته و بر گوش یا گوشهایش زمزمه می کرده و گویی علاقه دارد او را با مهربانی از خوابی که گرفتار است بیدار کند.
و عجیب اینکه این فرشته خستگی نمی شناسد و غفلت برنمی دارد و از هر فرصتی برای یادآوری این سوالات بهره می برد.
دوستش هم حرفهایش را تایید می کرد.
او هم می گفت که مشابه همین تجربه ها را در زندگی دارد.
می گفت خصوصا وقتی که با مرگ عزیزی مواجه می شده، و اینکه با چشمان خودش می دیده که کسی که سالها در کنار وی زندگی می کرده، نفس می کشیده، سخن می گفته ، می خندیده، می گریسته ، می خورده و می آشامیده، راه می رفته و کار می کرده و طرحها و ارزوهای زیادی برای آینده داشته گویی که هیچگاه از این دنیا رخت برنمی بندد ، اما روزی رسیده که در زیر خاک دفنش کرده اند و دیگر هیچگاه خود و سایه اش در زمین خاکی مشاهده نشده است.
می گفت: که این سوال به صورت یک علامت بزرگ و قرمز و زنگدار در گوشش طنین داشته است که: یعنی تمام شد؟
یعنی دیگر صحنه ی هستی از نام و وجود او به کلی خالی شد؟
مگر می شود؟
به نظر دوستش اصلا قابل قبول نبود که هستی چنین بی رحمانه بتواند خط بطلان بر موجودات و خصوصا بر انسانها بکشد.
منظورش خودش بود.
آخر سوالهای جدی ما موجودات زنده ، همه حول خودمان است.
هر مساله ای هم که ظاهرا در مورد دیگران برایمان مطرح باشد در واقع یک سرش نهایتا به خودمان منتهی می شود.
دوستش می گفت : سرگشته جان، این انسانها یک حالت گوسفندی دارند.
یعنی یک حالت تاثیرپذیری شدید از محیط و جامعه و اطرافیان خود در اکثر این مردم وجود دارد.
برای همین تنها وقتی تنهاست ، شاید لحظه یا لحظاتی فرصت کند که به خودش بیندیشد ولی وقتی در میان جمع است و حواسش درگیر اطراف خود، می دانی که افکار صدا ندارند و ازینرو شنیده نمی شوند. اما مثلا ادا و اطوار دیده می شوند لباس و ماشین و خانه و ژست و ادکلن و حرفهایی که مردم با صدای بلند و برای شنیدن دیگران بر زبان می آورند شنیده می شوند و معمولا در بین سخنانی که بر زبان رانده می شود هیچگاه صحبت از جهل ها و ندانسته ها به میان نمی آید.
آنچه مد روز است ، آنچه به زبان آوردنش مایه فخر و مباهات است یا امتیازی را می تواند بزاید ، تولید می شود یا آنچه مایه ی سرگرمی است.
معمولا انسانها از این سوالها می گریزند.
چرا؟
برای اینکه زندگی را ممکن است سختتر بکند.
از دوستش پرسید: مگر انسانها از خوشبختی خود می هراسند؟
مگر نه این سوالها در جهت یافتن خوشبختی حقیقی انسانهاست و در واقع تلاش برای اینکه چیزی ازاموری که ممکن است مایه ی جلب لذت یا دفع رنج وی باشد از نگاه تیزبین عقل بیرون نمانده باشد و از قلم نیفتاده باشد؟
دوستش پاسخ داد: سرگشته جان
خودت هم جواب این سوال را می دانی.
خودت را در نظر بگیر.مثلا شب امتحان، که مثلا باید فردایش کنکور بدهی و می دانی که چقدر برایت مهم است و در عین حال همان شب مسابقه ی فوتبال بین تیم محبوبت و رقیب اصلی آن، چه اتفاقی رخ می دهد؟ معمولا کمند افرادی که بتوانند با قاطعیت دست رد بر سینه ی تمنای دل خود بزنند که با اصرار می خواهد مسابقه را تماشا کند و هزار و یک دلیل و برهان برای اهمیت اینکار می چینند.
آدمی این است.
دلش دست به سینه و مطیع خواستهای حسی و لذتهای دم دستی است. هرلذت نقد ولو کوچک باشد را بر لذتهای بزرگ اما نسیه و مدت دار ترجیح می دهد. گرچه حتی به وقتش درد و رنج انتخاب آن لذتهای دم دستی را هم چشیده باشد و بارها تجربه کرده باشد.
مثلا همین سیگار لعنتی را که در دستم میبینی، چه کسی می تواند منکر ضررهای آن باشد؟ اما کو گوش شنوا؟ در عین حال که شکی در ضررهای طولانی مدت آن ندارد اما باز هم از کشیدن این سیگار که معلوم نیست که لذتی هم دارد یا صرفا توهم لذت است و یک عادت بی مبنا.👇👇👇
Forwarded from خرد سنجشگر
اما به هر حال سوالت همچنان برجاست که انسانها در مقابل این سوالات چه می کنند و چه باید بکنند؟
من کی ام؟ در چه جهانی می زیم؟ جایگاهم و نقشم چیست و چه باید باشد؟
چگونه باید زندگی کنم؟ چه کارهایی را باید در برنامه داشته باشم و چه کارهایی را نباید بکنم؟
https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
حال که با این مساله آشنا شده اید، این مورد را حل کنید.
این مورد بیش از یک پاسخ درست دارد.
حاصل جمع چهار عدد اولی باید عدد پنجم باشد.
🔶🔹سخنی کوتاه در مورد پیشفرض🔹🔶

خلاصه و ماحصل اصل پیشفرض این است که:
هر سخنی که در مقام تخاطب بیان می شود، لاجرم حاوی گزاره یا گزاره هایی است که گرچه به زینت کلام آراسته نمی شوند، اما از طرف گوینده درست و مسلم فرض شده اند.
یعنی فردی که فرد یا افرادی را مخاطب قرار داده و از طریق ارتباط کلامی پیامی به وی القا میکند که می خواهد طرف مقابل آن را دریافت کند، لاجرم یک سری مفروضاتی را در ضمن پیام خود ، در نظر دارد که اگر نبود آن فرضها و یا به صورتی دیگر و محتوایی متفاوت بود در نوع پیام وی تاثیر می گذاشت و پیام به شکلی دیگر ارسال می شد.
چنانکه ملاحظه می شود این اصل اختصاص به اقوال مستدل ندارد.
در بحث تفکر انتقادی – دوستانی که با آن بحث آشنا هستند می دانند که- ما صرفا آن متون و قطعاتی را بررسی می کردیم که ادعای صرف نباشند بلکه در کنار ادعا، دلیلی هم برای ادعای خود مطرح کرده باشند. در آن بحث هم ما از پیشفرضها سخن گفتیم اما چنانکه ذکر شد پیشفرض اختصاص به قول مستدل (یعنی کلامی که مرکب از مدعا و دلیل است) ندارد و تمام پیامهای گفتاری را شامل می شود.
این اصل را می توان به عنوان اصل موضوع نظریه افعال گفتاری در نظر گرفت و نیز می توان با نظری بدوی به ماهیت روابط گفتاری انسانها صدق آن را فهمید.
پرواضح است که هر یک از ما انسانها وجودی انضمامی داریم که به حسب موطن و مولد خویش ، به حسب تربیت و پروسه ی رشد خویش دارای مشخصاتی متفاوت از انسانهای دیگر هستیم. ازینرو در یک رابطه ی پیامی بین دو فرد از این انسانها فرستنده ی پیام با تمام خصوصیات فردی خویش درگیر فرستادن پیام است و پیام را به فردی می فرستد که مشخصات فردی مخصوص به خود را دارد و یک پیام وقتی سالم به مقصد خواهدرسید که مشخصات فردی وی لحاظ شود.
برای مثال اگر فردی به ربان انگلیسی به فردی که تنها زبان فارسی می داند پیام بفرستد نمیتواند مطمئن باشد که پیامش به کمال به مقصد خواهد رسید.
چنانچه اگر پیامی شفاهی به فردی کر فرستاده شود نمی توان از وصول پیام مطمئن بود.
ازینرو وقتی کسی به حالتی خاص پیامی می فرستد پیشفرضهایی نسبت به تمام شرایط و مقتضیاتی که لازمه وصول پیام است دارد که اگر نبودند فرستادن پیام کاری عقلایی محسوب نمی شد.
اما پیشفرضهای پیام گفتاری انواع مختلفی دارد که هر کدام جدا جدا باید بررسی شوند.
بنده سعی میکنم که در نوشتارهای موجزی هر نوع از این پیشفرضها را توضیح دهم.

https://news.1rj.ru/str/CriticalThinker
☘️ترجمه نارسا

کتاب تفکر انتقادی
نویسنده شارون مگی
ترجمه دکتر رحیم کوشش
وقتی شروع به مطالعه کردم با عنوانی مواجه شدم که کمتر به کار برده شده بود
مباحثه
کنجکاو شدم که این را در مقابل کدام اصطلاح استفاده کرده است.
اصل کتاب را پیدا کردم و متاسفانه ملاحظه کردم که ایشان این را در مقابل arguement به کار برده اند.
به نظر بنده یک ترجمه ی نادرست و در واقع غلطه انداز
استدلال ورزی مفاهیمی در خود دارد متفاوت از مباحثه به معنای رایجش در عرف ما.
اگر بخواهیم لفظی مستقل برای این اصطلاح پیدا کنیم واژه محاجه که البته کم استعمال است و تا حدودی منزوی اصطلاح مناسبتری است و گرنه اجبارا باید به همان استدلال ورزی قناعت کرد.

با مروری بر ترجمه، میتوان دریافت که ایشان متاسفانه خود به مساله تفکر نقادانه احاطه ندارند و ازینرو در ترجمه دچار مشکل بوده اند
در همان ابتدا جمله ی
An argument is a discussion in which reasons are advanced in favor of a proposal
را اینگونه ترجمه کرده اند:
مباحثه گفتگویی است که در آن دلایل با تکیه بر طرح پیش می روند!
این از این جمله شما چه می فهمید؟
اولا در این قسمت بسیار واضح است که مراد از آرگیومنت همان استدلال است نه فنی به نام مباحثه یا محاجه
به علاوه:
تکیه بر طرح یعنی چه؟
در کجا این عبارت تعریف شده است؟
خواننده از این چه بفهمد؟
پیش رفتن دلایل در منطق چه معنایی دارد؟
و ...