«هر چه مینویسم برای اوست و به خاطرِ او... من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگیِ خود پیدا نکرده بودم،پیدا کردم.»
#احمد_شاملو
#احمد_شاملو
بعضی موقه ها قرار گرفتن کنار یه آدمایی چنان محشورت میکنه که دوس داری همین الان زنگ بزنی بهش "گیلهلو" فریدون پور رضا رو بخونی و قطع کنی.
بعدشم تو دلت بگی ینی میدونه چقد دوسش دارم ؟💛
#محیکس
بعدشم تو دلت بگی ینی میدونه چقد دوسش دارم ؟💛
#محیکس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۰بیاو آبرومو پیشِ این و اون بخر ...
@Deep_Mo✨
@Deep_Mo✨
دیزی: تو که میدونی نمیتونیم باهم باشیم، چرا نمیری؟!
گتسبی: میترسم....
دیزی: از چی میترسی ؟!
گتسبی: از جداییت، جدا شدن ازت مثل پریدن از یه ساختمون 8 طبقه است، شاید زمین بخورم و نمیرم، اما هنوز به زمین نرسیده، از ترس مردن میمیرم...
#گتسبی_بزرگ
گتسبی: میترسم....
دیزی: از چی میترسی ؟!
گتسبی: از جداییت، جدا شدن ازت مثل پریدن از یه ساختمون 8 طبقه است، شاید زمین بخورم و نمیرم، اما هنوز به زمین نرسیده، از ترس مردن میمیرم...
#گتسبی_بزرگ
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned «-اشتباه من یک غلت املایی بود . زیرا او هم درد بود . . . . . #dream»
[یه حرفایی
دلخوشی
بارون
پیچک
جوابم نکن
لبخند مصنوعی ]
دلخوشی
بارون
پیچک
جوابم نکن
لبخند مصنوعی ]
شعر عاشقانه، شعری است که شاعر عاشق پس از گفته شدن شعر، بدان به دیده حسرت و حسادت مینگرد. یعنی با خود میگوید: چرا این کلمات، این همه به معشوق نزدیکترند و من نیستم؟
-رضا براهنی حتما داشته گریه میکرده وقتی میگفته « مرا به او بخواهانید. شخصا مرا نمیخواهد» نمیشه این رو در حالی غیر از گریه گفت.
Fekre To
Mohsen Yeganeh
دیدی که عشقت کم نشد از دلِ دیوونهم؟
یه بار نشست روبروم،
چایی نباتشو هم زد و گفت
"میترسم یه روز اذیتت کنم"
گفتم "خب نکن!"
گفت "عمدی که نه!
ولی میترسم اذیت شی"
گفتم "نترس!
از چی باید اذیت شم؟!"
دوباره چاییشو هم زد،
هم زد،
هم زد...
دیدم حرف نميزنه،
گفتم "نباتت آب شد،
چاییتو بخور"
گفت "تو نمیترسی یهو برم؟؟"
گفتم
"نه!
بخوای بری میری دیگه!
واسه چی بترسم؟!"
گفت "ولی من میترسم!
میترسم خسته شی بری
و بازم دوست داشته باشم..."
فقط نگاش کردم
بغض کرده بود
دیگه حرفی نزد،
فقط چاییشو خورد و رفت...
حس کردم سردمه...:)
خودمو بغل کردم
رفتنش ترسناک بود:)
نبودنش ترسناک تر...:)
به خودم گفتم
"تو از چی میترسی؟؟"
بعد زل زدم
به صندلی خالیت
زل زدم به نداشتنت:)
گفتم
"من فقط میترسم،
یک روز از خواب بیدار شم
و ببینم دیگه دوستت ندارم..."
#اهورا_فروزان
چایی نباتشو هم زد و گفت
"میترسم یه روز اذیتت کنم"
گفتم "خب نکن!"
گفت "عمدی که نه!
ولی میترسم اذیت شی"
گفتم "نترس!
از چی باید اذیت شم؟!"
دوباره چاییشو هم زد،
هم زد،
هم زد...
دیدم حرف نميزنه،
گفتم "نباتت آب شد،
چاییتو بخور"
گفت "تو نمیترسی یهو برم؟؟"
گفتم
"نه!
بخوای بری میری دیگه!
واسه چی بترسم؟!"
گفت "ولی من میترسم!
میترسم خسته شی بری
و بازم دوست داشته باشم..."
فقط نگاش کردم
بغض کرده بود
دیگه حرفی نزد،
فقط چاییشو خورد و رفت...
حس کردم سردمه...:)
خودمو بغل کردم
رفتنش ترسناک بود:)
نبودنش ترسناک تر...:)
به خودم گفتم
"تو از چی میترسی؟؟"
بعد زل زدم
به صندلی خالیت
زل زدم به نداشتنت:)
گفتم
"من فقط میترسم،
یک روز از خواب بیدار شم
و ببینم دیگه دوستت ندارم..."
#اهورا_فروزان
اگه الان اینجا بودی ،
میبردمت مینشوندمت رو
صندلیِ پارک ..
بهت میگفتم :
«این منم :
یه حجمِ خستگی ،
با یه لبخندِ واقعی ..
اگه یه روز تموم شم ،
چیکار میکنی ..؟»
#میثم_بهاران
میبردمت مینشوندمت رو
صندلیِ پارک ..
بهت میگفتم :
«این منم :
یه حجمِ خستگی ،
با یه لبخندِ واقعی ..
اگه یه روز تموم شم ،
چیکار میکنی ..؟»
#میثم_بهاران