Dela Az Dast Tanhaei
M.Reza Shajarian
هیجده دقیقه عشق 💛
-گفت نه کسی منتظرمونه که نریم از پیشش، نه کسی منتظرمونه که بریم برسیم بهش، خودمونیم و خودمون، بی حسی برای رفتن و نرفتن، وامونده و دلتنگ
-گفت یه وقتاییم هرکاری کنی نمیشه، نه اینکه چیزی کم گذاشته باشی، نه، فقط همیشه نخواستن اون از خواستن آدم بیشتره، نه میشه داشتش و نه میشه ازش گذشت، فقط میشه به ظاهر فراموشش کرد
-قمیشی داره میخونه، فاصله یه حرف سادهس بین دیدن و ندیدن، به این فکر میکنم که فاصله سخت ترین حرف سادهی دنیاس
-فاصله هرچیز سادهی ممکنی رو به سختترین چیزای غیرممکن تبدیل میکنه، چیزی مثل گرفتن دستش رو
-دلتنگی همیشه توی غیر ممکنترین لحظهی ممکن واسه رفع شدنش اتفاق میوفته
-گفت هم ما میخواستیمش و هم اون ما رو میخواست، فقط نه اون اونجوری که ما میخواستیمش ما رو میخواست، نه ما میتونستیم اونجوری که اون میخواد بخوادمون بخوایمش
-گفت دیوونهها که نمیتونن کسی رو فراموش کنن، نهایت کاری که بتونن بکنن اینه که خودشونو فراموش کنن تا اونی که فراموش نمیکنه رو فراموش کرده باشن
-و هر روز که از روی تخت بلند میشویم، یک تکه از خودمان را رویش جا میگذاریم، تکهای شبیه به تمام خیالها و رویاها و امیدها و لبخندهایمان را
-تو منتظری اون استوریتو ببینه ، من منتظرم تو استوریمو ببینی ، یکی منتظر من استوریشو ببینم ، ...
چه چرخه ناعادلانهی دردناکی
چه چرخه ناعادلانهی دردناکی
-تو همون حدس ِ اول رنگ ِ مورد علاقهمو درست گفت!
ولی بین خودمون بمونه، تا وقتی که داد بزنه «زرد» من اصلا رنگ مورد علاقه نداشتم!
وقتی دیدم اونقدر هیجان زدهست و مثل ِ بچهها لبخند میزنه بهش گفتم «درست حدس زدی»
از اون به بعد دیگه هيچوقت به زرد مثلِ قبل نگاه نکردم
حالا دیگه زرد تو همهچیز هست، یه جورایی میتونم تو اين رنگ زندگی کنم!
ولی بین خودمون بمونه، تا وقتی که داد بزنه «زرد» من اصلا رنگ مورد علاقه نداشتم!
وقتی دیدم اونقدر هیجان زدهست و مثل ِ بچهها لبخند میزنه بهش گفتم «درست حدس زدی»
از اون به بعد دیگه هيچوقت به زرد مثلِ قبل نگاه نکردم
حالا دیگه زرد تو همهچیز هست، یه جورایی میتونم تو اين رنگ زندگی کنم!