من اهل تغییر و حتی نظم دادن و بهتر بگم،نصیحت کردن نیستم
ولی
دوس دارم کلمات رو جوری بازی بدم ک به مردم بفهمونم
"《تغییر توو زندگی》، از خون مردگی در جمجه و سرایت و ریشه دووندنش در فکر و اندیشه ، آدم رو محفوظ نگه میداره"
ولی
دوس دارم کلمات رو جوری بازی بدم ک به مردم بفهمونم
"《تغییر توو زندگی》، از خون مردگی در جمجه و سرایت و ریشه دووندنش در فکر و اندیشه ، آدم رو محفوظ نگه میداره"
هوای ابری یه جوریه که آدم همش منتظره که کسی که منتظرش نیستی بیاد و هیچ وقتم نمیاد، که انگار که تا پشت در رسیده باشه و دستشو به طرف زنگ در برده باشه و یه دفعه چیزی یادش اومده باشه و دستشو توی کیفش برده باشه و پیداش نکرده باشه و دور و برشو نگاه کرده باشه و نبوده باشه و برگشته باشه تا توی ماشین و اونجا هم نبوده باشه و رفته باشه دنبالش بگرده و یادش رفته باشه که اومده بوده پشت در و، نبوده باشه دیگه وقتی که درو باز میکنی و فقط عطر ملایمش جا مونده باشه و فراموشیش و فراموشیت که هیچ وقت سراغت نمیاد...
همیشه هم که نمیشود رفت، آدم است دیگر، یک جایی خسته میشود و مینشیند و استکان چایش را مینوشد و ریشه میزند و میماند و حرفهایش را درون خودش انبار میکند، کتابخانهای فراموش شده که دری برای ورود ندارد و کتابهایی که چندین بار روی هم نوشته شدهاند و دیگر هیچ کسی از آنها سر در نخواهد آورد، پر از کلماتی برای فراموش شدن و فراموش کردن.
-وای؛
اگر آخرِ این قصهی پائیز،
آذر اش بی تو به یلدا برسد.
اگر آخرِ این قصهی پائیز،
آذر اش بی تو به یلدا برسد.
-فاصله، هر قدر که هستش
یادته مهم مقصد قلبه.
یادته مهم مقصد قلبه.
وقتي كسي ميميره، ميشه خاكسترش رو به شركت خاصي داد تا ازش بذر توليد كنه. فكر كن وقتي عزيزي رو از دست ميدي، با خاكسترش بذر بكاري و از چوب درختي كه ازش ريشه گرفته ساز بتراشي.
جنون آميز ترين نوع علاقه ست. هربار دلتنگ شدي ميتوني سازي رو بنوازي كه قسمتي از هستي اون شخص رو حمل مي كنه.
جنون آميز ترين نوع علاقه ست. هربار دلتنگ شدي ميتوني سازي رو بنوازي كه قسمتي از هستي اون شخص رو حمل مي كنه.