گاهی سنگینی پلک چپت پس از خواب ظهر امانت را میبُرد،
گاهی ردِ کشِ جوراب روی پای چپت،
گاهی مگسی که داخل ماشین حبس شده و راه خروجی نمییابد،
گاهی هم موهای فری که پیشانیات را پوشانده،
گاهی فشارِ مضاعفِ ناشی از تغییرات خودخواسته،
گاهی بی اعتناییِ بی موردِ سرشار از ناگفته...
همهی این ها حساسترت میکنند،
بیقرارتر؛
زودرنجتر؛
دیوانهتر؛
و تمام "تر" هایی که دیگر خواستگاهی نمییابد، برای "ترین" شدن.
#محیکس
گاهی ردِ کشِ جوراب روی پای چپت،
گاهی مگسی که داخل ماشین حبس شده و راه خروجی نمییابد،
گاهی هم موهای فری که پیشانیات را پوشانده،
گاهی فشارِ مضاعفِ ناشی از تغییرات خودخواسته،
گاهی بی اعتناییِ بی موردِ سرشار از ناگفته...
همهی این ها حساسترت میکنند،
بیقرارتر؛
زودرنجتر؛
دیوانهتر؛
و تمام "تر" هایی که دیگر خواستگاهی نمییابد، برای "ترین" شدن.
#محیکس
Forwarded from bitrait
Put your lips next to mine, dear
Won't you kiss me once, baby?
Just a kiss goodnight, maybe
You and I will fall in love (you and I will fall in love)
Put your head on my shoulder
Hold me in your arms, baby
Squeeze me oh-so-tight
Tell me, tell me that you love me too (tell me that you love me too)
@Deep_Mo🐊
Won't you kiss me once, baby?
Just a kiss goodnight, maybe
You and I will fall in love (you and I will fall in love)
Put your head on my shoulder
Hold me in your arms, baby
Squeeze me oh-so-tight
Tell me, tell me that you love me too (tell me that you love me too)
@Deep_Mo🐊
قربون صدقههای تکراری رو بذارید کنار و بجای اینکه دائم بگید دوسِت دارم، تو چشاش زل بزنید، دستاشو بگیرید و بگید «تو همون نیمهی وجودمی، که خارج از کالبدِ من نفس میکشه»
Ghalbe Saati
Ehsan Khajehamiri
جز منه ساده بگو کی برات تب کرده بود
واسه تو اتاقشو کی مرتب کرده بود؟
واسه تو اتاقشو کی مرتب کرده بود؟
من مشکلی با آدمهای نصفه نیمه ندارم که به نظرم همهی آدمها یکجوری بالاخره نصفه نیمه هستند و شدهاند و یک جاهایی و وقتهایی، یک تکههایی از خودشان را جاگذاشتهاند و جاگذاشته شدهاند و ماندهاند و مانده شدند و رفتهاند و تمام چیزی که از آنها حالا مانده است، همین ناکاملی محض مداوم تکرار شونده است.
اونقد رقیقت میکنم که کرختیای قلبت مثه سیاهیای لباس چرکا بپاچه تو محفظه ماشین لباسشویی، هعی چرخ بخوره، هعی چرخ بخوره.
و آخرش بفهمی که اشتباهی رخت مشکیا رو با سفیدا انداخته بودیو رنگ پس داده.
اون سفیده مال من بود، که حالا شده سیاه... سیاهتر از غلیظترین گوشهی قلبت.
[و تکرر توی تکرار سیکلهای تکراریای که هیچوقت خسته نمیشیم ازشون]
#محیکس
و آخرش بفهمی که اشتباهی رخت مشکیا رو با سفیدا انداخته بودیو رنگ پس داده.
اون سفیده مال من بود، که حالا شده سیاه... سیاهتر از غلیظترین گوشهی قلبت.
[و تکرر توی تکرار سیکلهای تکراریای که هیچوقت خسته نمیشیم ازشون]
#محیکس
که ما که خستهتر از اون بودیم که دیگه بخوایم کسی رو بفهمیم و دیگه واقعبینتر از اون بودیم که بخوایم که کسی بفهمدمون و نفهمیده و فهمیده نشده ادامه میدادیم تا برسیم به جایی که خودمون هم نمیدونستیم کجاس.