Ghalbe Saati
Ehsan Khajehamiri
جز منه ساده بگو کی برات تب کرده بود
واسه تو اتاقشو کی مرتب کرده بود؟
واسه تو اتاقشو کی مرتب کرده بود؟
من مشکلی با آدمهای نصفه نیمه ندارم که به نظرم همهی آدمها یکجوری بالاخره نصفه نیمه هستند و شدهاند و یک جاهایی و وقتهایی، یک تکههایی از خودشان را جاگذاشتهاند و جاگذاشته شدهاند و ماندهاند و مانده شدند و رفتهاند و تمام چیزی که از آنها حالا مانده است، همین ناکاملی محض مداوم تکرار شونده است.
اونقد رقیقت میکنم که کرختیای قلبت مثه سیاهیای لباس چرکا بپاچه تو محفظه ماشین لباسشویی، هعی چرخ بخوره، هعی چرخ بخوره.
و آخرش بفهمی که اشتباهی رخت مشکیا رو با سفیدا انداخته بودیو رنگ پس داده.
اون سفیده مال من بود، که حالا شده سیاه... سیاهتر از غلیظترین گوشهی قلبت.
[و تکرر توی تکرار سیکلهای تکراریای که هیچوقت خسته نمیشیم ازشون]
#محیکس
و آخرش بفهمی که اشتباهی رخت مشکیا رو با سفیدا انداخته بودیو رنگ پس داده.
اون سفیده مال من بود، که حالا شده سیاه... سیاهتر از غلیظترین گوشهی قلبت.
[و تکرر توی تکرار سیکلهای تکراریای که هیچوقت خسته نمیشیم ازشون]
#محیکس
که ما که خستهتر از اون بودیم که دیگه بخوایم کسی رو بفهمیم و دیگه واقعبینتر از اون بودیم که بخوایم که کسی بفهمدمون و نفهمیده و فهمیده نشده ادامه میدادیم تا برسیم به جایی که خودمون هم نمیدونستیم کجاس.
﮼یهشبِمهتاب
﮼فرهاد
یه شبِ مهتاب؛
ماه میاد توو خواب…
منو می بره تهِ اون درّه
اون جا که شبا یکّه وُ تنها…
تک درختِ بید؛
شاد و پر اُميد. . .
ماه میاد توو خواب…
منو می بره تهِ اون درّه
اون جا که شبا یکّه وُ تنها…
تک درختِ بید؛
شاد و پر اُميد. . .
«بعد از دقیقهای سکوت، گفتی: باران که ببارد همهچیز بهتر میشود. پرسیدم: زندگی کوچک ما چطور؟»