داشتم دیوونه میشدم
دلم قنچ میرفت حتی با هر نگاهش
مثِ مرفین میموند واسم
حتی اسمش باعث میشد قلبم از تپش بیفته
اینکه نداشتمت داشت از داخل منو میخورد
باید ظاهرِ بیرونیمو حفظ میکردم
باید حواسم به اون شخصیتی که تو ذهنش میساختم میبود
اون از آدمایِ ضعیف و احساسی بدش میومد ، باید تو محکم ترین حالتِ ممکنم میبودم
باید جوری رفتار میکردم که زده نشه ازم
باید خودمو بیشتر وابستش میکردم
باید توجهشو جلب میکردم
باید دلشو به دست میاوردم
باید از قانونِ جذب به بهترین شکلِ ممکن استفاده میکردم
باید با شخصیت و با وقار میبودم ؛ آخه بهم استایلِ مردونه میداد که عاشقش بود
باید کاری میکردمکه هر لحظه ناخودآگاه بهم فکر کنه
باید میشدم تمومِ زندگیش
باید حسامونو قوی تر میکردم
باید عمیق تر میشدم
اونقدر عمیق که حل شیم تو هم
مثِ یه مرجان که تو تهِ یه اقیانوسه دور افتاده داره هی میره پایین و پایین تر
باید ... باید ... باید ...
#محیکس
دلم قنچ میرفت حتی با هر نگاهش
مثِ مرفین میموند واسم
حتی اسمش باعث میشد قلبم از تپش بیفته
اینکه نداشتمت داشت از داخل منو میخورد
باید ظاهرِ بیرونیمو حفظ میکردم
باید حواسم به اون شخصیتی که تو ذهنش میساختم میبود
اون از آدمایِ ضعیف و احساسی بدش میومد ، باید تو محکم ترین حالتِ ممکنم میبودم
باید جوری رفتار میکردم که زده نشه ازم
باید خودمو بیشتر وابستش میکردم
باید توجهشو جلب میکردم
باید دلشو به دست میاوردم
باید از قانونِ جذب به بهترین شکلِ ممکن استفاده میکردم
باید با شخصیت و با وقار میبودم ؛ آخه بهم استایلِ مردونه میداد که عاشقش بود
باید کاری میکردمکه هر لحظه ناخودآگاه بهم فکر کنه
باید میشدم تمومِ زندگیش
باید حسامونو قوی تر میکردم
باید عمیق تر میشدم
اونقدر عمیق که حل شیم تو هم
مثِ یه مرجان که تو تهِ یه اقیانوسه دور افتاده داره هی میره پایین و پایین تر
باید ... باید ... باید ...
#محیکس
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
هیچ وقت نگفت دوستت دارم
ولی همیشه
شالی را سر می کند
که می داند به او نمی آید
اما
من برایش گرفته ام …
ولی همیشه
شالی را سر می کند
که می داند به او نمی آید
اما
من برایش گرفته ام …
مردها به دو دسته تعصبی و اپن مایند تقسیم نمیشوند ؛
مردها یا دوستت دارند یا ندارند...
دوستت که داشته باشند حتی وقتی مهمانتان پسر ده سال از تو کوچک تر هم باشد حسودی میکنند،
هر یک قلب قرمز زیر عکسهایت میشود یک درد روی قلبش،
هر یک باری که اسم پسر غریبه جلویش بیاوری یک تار سفید میکند...
مردها که دوستت داشته باشند؛
به رنگ موهایت کار دارند،
به رژ قرمز و سرخی دستانت،
به شلوار تا زده و به مانتویی که به نظرشان کمی جذب است.
مردهایی که دلشان را به تو داده اند از ساعت نه آمدنت به خانه قلبشان مچاله میشود،
دوست معمولی و هم کلاسی همه را به یک چشم میرانند:
"خطر"
مردهایی که دوستت ندارند ولی؛
ساعت یک بروی خانه یا هشت شب برایشان فرقی ندارد،
اینکه هم کلاسی دانشگاهت تو را فلانی جان صدا میزند اخم هایشان را توی هم نمیکند،
رژت که پررنگ باشد برای پاک کردنش با حرص دستمال کاغذی روی لب هایت نمیکشند،
موهایت را نامرتب زیر روسریت نمیزنند
و اسم هزار تا پسر هم که روی گوشیت بیفتد عکس العمل نشان نمیدهد...
آنهایی که دوستت ندارند
با گفتن باید ازدواج کنم هم ته دلشان از حس رقیب داشتن نمیلرزد،
با هیچ حرفی حسادتشان تحریک نمیشود
و مدام فالوئر هایت را چک نمیکنند...
مردها یا متعصبند یا دوستت ندارند
از این دو حالت خارج نیست جانم...
مردها یا دوستت دارند یا ندارند...
دوستت که داشته باشند حتی وقتی مهمانتان پسر ده سال از تو کوچک تر هم باشد حسودی میکنند،
هر یک قلب قرمز زیر عکسهایت میشود یک درد روی قلبش،
هر یک باری که اسم پسر غریبه جلویش بیاوری یک تار سفید میکند...
مردها که دوستت داشته باشند؛
به رنگ موهایت کار دارند،
به رژ قرمز و سرخی دستانت،
به شلوار تا زده و به مانتویی که به نظرشان کمی جذب است.
مردهایی که دلشان را به تو داده اند از ساعت نه آمدنت به خانه قلبشان مچاله میشود،
دوست معمولی و هم کلاسی همه را به یک چشم میرانند:
"خطر"
مردهایی که دوستت ندارند ولی؛
ساعت یک بروی خانه یا هشت شب برایشان فرقی ندارد،
اینکه هم کلاسی دانشگاهت تو را فلانی جان صدا میزند اخم هایشان را توی هم نمیکند،
رژت که پررنگ باشد برای پاک کردنش با حرص دستمال کاغذی روی لب هایت نمیکشند،
موهایت را نامرتب زیر روسریت نمیزنند
و اسم هزار تا پسر هم که روی گوشیت بیفتد عکس العمل نشان نمیدهد...
آنهایی که دوستت ندارند
با گفتن باید ازدواج کنم هم ته دلشان از حس رقیب داشتن نمیلرزد،
با هیچ حرفی حسادتشان تحریک نمیشود
و مدام فالوئر هایت را چک نمیکنند...
مردها یا متعصبند یا دوستت ندارند
از این دو حالت خارج نیست جانم...
میگفت
گریه هات برا من
خنده هام برا تو
دلخوریت برا من
دلخوشیم همه تو
زالگیت برا من
زندگیم برا تو
شما بودین عاشقش نمیشدین ؟
گریه هات برا من
خنده هام برا تو
دلخوریت برا من
دلخوشیم همه تو
زالگیت برا من
زندگیم برا تو
شما بودین عاشقش نمیشدین ؟
نزارین عشقاتون سِر بشن
هیچی بدتر از سِر شدگی نیس
از قدیم گفتن تا تنور داغه نونو بچسبون
نزارین تنوری خاموش بشه
که شاید دیگه هیچوقت روشن نشه
نزارین امیدی از دست بره
شاید آخرین امید باشین
نزارین دلی ازتون بگیره
شاید تنها درمونش شما باشین
نزارین قلبی بخاطر شما شکسته شه
شاید آخرین تیکه ی سالمشو داده باشه دسته شما
#محیکس
هیچی بدتر از سِر شدگی نیس
از قدیم گفتن تا تنور داغه نونو بچسبون
نزارین تنوری خاموش بشه
که شاید دیگه هیچوقت روشن نشه
نزارین امیدی از دست بره
شاید آخرین امید باشین
نزارین دلی ازتون بگیره
شاید تنها درمونش شما باشین
نزارین قلبی بخاطر شما شکسته شه
شاید آخرین تیکه ی سالمشو داده باشه دسته شما
#محیکس
مرا عهدیست با شادی
که شادی آنِ من باشد
مرا قولیست با جانان
که جانان جانِ من باشد
مولانا
که شادی آنِ من باشد
مرا قولیست با جانان
که جانان جانِ من باشد
مولانا
عهد بستم
نفسم باشي و من باشم و تو
اي كه بي تو
نفسم تنگ و دلم تنگ تر است...
نفسم باشي و من باشم و تو
اي كه بي تو
نفسم تنگ و دلم تنگ تر است...
خیلی دردناکه!
که آدما رفتن رو انتخاب کنن؛
ولی هیچ کس جلو راهشون رو نگیره...
که آدما رفتن رو انتخاب کنن؛
ولی هیچ کس جلو راهشون رو نگیره...
گفت حرف بزن اروم میشی !
نمیدونست،اون نمیدونست
ادما از یه جایی به بعد
با حرف زدن فقط سنگین تر میشن
پر تر میشن ....
خفه تر ....
#عسل_سبزپور
نمیدونست،اون نمیدونست
ادما از یه جایی به بعد
با حرف زدن فقط سنگین تر میشن
پر تر میشن ....
خفه تر ....
#عسل_سبزپور
جایی میان قلب هاست ،
که هرگز پر نمیشود ،
و ما
در همان فضا ؛
انتظار میکشیم ،
انتظار میکشیم ....
#چارلز_بوکوفسکی
که هرگز پر نمیشود ،
و ما
در همان فضا ؛
انتظار میکشیم ،
انتظار میکشیم ....
#چارلز_بوکوفسکی
فراموشت کنم؟
این احمقانه ترین خواستهایِ که میشه از کسی داشت.
چطوری فراموشت کنم وقتی مدتها تلاش کردم تا تموم چیزایی و که بهت مربوط میشه رو مو به مو به خاطر بسپارم.
از واژه واژهی حرفات ، بمِ صدات ، عطرنفسات،
تا بودن و بودن و بودنات...
که اگه یه وقت ازم پرسیدی : یادته؟
بهتر از تو یادم باشه که اگه نباشه مجبورم بار غمِ سنگین نگات و به دوش بکشم!!!
نه جانم!
از من فراموشی نخواه.
خودتم خیلی سعی نکن.
توام آدم فراموشی نیستی.
میدونم که حتی بهتر از من همه چیز و یادت میمونه!
#دنیا_کاف
این احمقانه ترین خواستهایِ که میشه از کسی داشت.
چطوری فراموشت کنم وقتی مدتها تلاش کردم تا تموم چیزایی و که بهت مربوط میشه رو مو به مو به خاطر بسپارم.
از واژه واژهی حرفات ، بمِ صدات ، عطرنفسات،
تا بودن و بودن و بودنات...
که اگه یه وقت ازم پرسیدی : یادته؟
بهتر از تو یادم باشه که اگه نباشه مجبورم بار غمِ سنگین نگات و به دوش بکشم!!!
نه جانم!
از من فراموشی نخواه.
خودتم خیلی سعی نکن.
توام آدم فراموشی نیستی.
میدونم که حتی بهتر از من همه چیز و یادت میمونه!
#دنیا_کاف
براش نوشته بودم
من انقلاب توام
چمران نه
هفتِ تیر خورده ی توام
- ملتفت نشد
#سجاد_افشاريان / رادیو شرقی غمگین
من انقلاب توام
چمران نه
هفتِ تیر خورده ی توام
- ملتفت نشد
#سجاد_افشاريان / رادیو شرقی غمگین
میدانید قربان ، من فکر میکنم دروغ گفتن فقط در راست نگفتن خلاصه نمیشود ، دروغ میتواند گاهی به شکل های دیگری هم در بیاید ، مثل سکوت کردن .
آنقدر زیاد بوده که حسابش از دستام در رفته است ، حساب جاهایی که باید حرف میزدم ، باید دهن باز میکردم ، باید خودم را مبرا میکردم از همهی آن چیزی که داشت به من نسبت داده میشد ، از همه آن چیزی که میشنیدم و میدانستم حتی یک کلمهاش هم درست نیست.
اما در عوض من چه کار کردم قربان ؟ سکوت ! سکوتی مملوء از دروغ !
جایی که گریه داشتم ، خندیدم
جایی که آسمانم ابری بود ، آفتابی شدم
جایی که تنهایی داشت امانم را میبرید ، دور خودم را شلوغ نشان دادم
جایی که باید ناراحت میشدم و راه رفتن در پیش میگرفتم ، ناراحتیام را ریختم درون خودم ، بخشیدم و باز هم ماندم
و در نهایت
جایی که باید میمردم ، اشتباه کردم و زنده ماندم
زنده ماندنی لبریز از دروغ ..
#پویان_اوحدی
آنقدر زیاد بوده که حسابش از دستام در رفته است ، حساب جاهایی که باید حرف میزدم ، باید دهن باز میکردم ، باید خودم را مبرا میکردم از همهی آن چیزی که داشت به من نسبت داده میشد ، از همه آن چیزی که میشنیدم و میدانستم حتی یک کلمهاش هم درست نیست.
اما در عوض من چه کار کردم قربان ؟ سکوت ! سکوتی مملوء از دروغ !
جایی که گریه داشتم ، خندیدم
جایی که آسمانم ابری بود ، آفتابی شدم
جایی که تنهایی داشت امانم را میبرید ، دور خودم را شلوغ نشان دادم
جایی که باید ناراحت میشدم و راه رفتن در پیش میگرفتم ، ناراحتیام را ریختم درون خودم ، بخشیدم و باز هم ماندم
و در نهایت
جایی که باید میمردم ، اشتباه کردم و زنده ماندم
زنده ماندنی لبریز از دروغ ..
#پویان_اوحدی
اگه دیدی کسی با تنهاییش حال میکنه
بدون رازِ قشنگی تو دلش داره ...
بدون رازِ قشنگی تو دلش داره ...
همیشه فکر میکردم وقتی که دلتنگِ یه نفر باشی ، دیدنش باعث میشه که دلتنگیه تموم شه یا حداقل کم تر شه .
ولی کاملا برعکسه !
وقتیکه شدیدا واسه یه نفر دلتنگین و میبیننش ، اون دلتنگیه بی صاحابتون به جایِ کوچیک شدن ، هعی گنده تر میشه ، هعی گنده تر میشه ، اونقد که میرسه زیرِ گلوتونو کلا تغییرِ ماهیت میده ....
#محیکس
خلاصه که چارَش دیدن نیس ، موندنه !
ولی کاملا برعکسه !
وقتیکه شدیدا واسه یه نفر دلتنگین و میبیننش ، اون دلتنگیه بی صاحابتون به جایِ کوچیک شدن ، هعی گنده تر میشه ، هعی گنده تر میشه ، اونقد که میرسه زیرِ گلوتونو کلا تغییرِ ماهیت میده ....
#محیکس
خلاصه که چارَش دیدن نیس ، موندنه !
آقاااا... من نمیدونم عشق چیه اما مطمئنم اینطور نیست که شما بگردی دنبالش؛ عشق اونه که چشاتو وا کنی ببینی جوری دچارش شدی که خودت رو هم فراموش کردی... الکی نگرد انقدر!
در زندگی لحظههایی هست که دلت میخواهد مثل پنیر پیتزا کش بیایند، طولانی! تمام نشود. آنقدر میترسی که هی ساعت گوشی را نگاه میکنی!
مثل وقتهایی که کسی از دست پختت تعریف میکند حتی اگر به ان غذا الرژی داشته باشد
مثل وقتهایی که بوی خاک باران خورده میپیچد توی هوا و دوست داری ریهات اندازهٔ جنگلهای گیلان باشد برای فرو دادن آن همه عطر!
مثل اواره شدن در اغوش کسی که هی دزدانه سرت را میچرخانی تا نیمرخ صورتش را ببینی!
مثل چشیدن مزه شیرین نسکافه از لبهای داغ مردی که حتی وقتی کنارش هستی هم دلتنگی باز امانت را میبرد،
مثل وقتی که از سرما مچاله میشوی در خودت و مثل وقتی که با های نفسهایش تنت داغ داغ میشود
مثل لحظهٔ تمام شدن یک مکالمه تلفنی وقتی هنوز دلت نمیآید گوشی را بگذاری؛ انگار که تهماندهٔ صدایش هنوز توی سیم تلفن هست!
مثل جا خوش کردن یک خون مردگی روی گردنت در یک عصر پاییزی ،
مثل چشمهایی که وادارت میکنند سرت را بیندازی پایین و زمین را نگاه کنی، گویی که مغولی شمشیرش را گذاشته روی گردنت!
مثل خداحافظیها. وقتی که هی دلت نمیآید بروی و میگویی: کاری نداری؟ دیگه خداحافظ، واقعاً خداحافظ!
مثل لحظه هایی که دیرت شده، ترافیک امانت را بریده انگشترت را در انگشت میچرخانی، دستت را میگیرد و تورا به ارامش دعوت میکند
مثل گم شدن ماشینی در پیچ خیابان وقتی که میخواهی تا آخرین لحظه بدرقهاش کنی.
اینها از آن دسته حسرتهای خوشایند زندگی هستند.
من فکر میکنم فقیر کسی نیست که پول ندارد یا کفش پاره میپوشد. فقیر کسی است که در زندگیش از این دست لحظههای کشدار ندارد. همین لحظههایی که وقتی یادشان میفتی، تهش میشود افسوس و کاش تمام نمیشد!
مثل وقتهایی که کسی از دست پختت تعریف میکند حتی اگر به ان غذا الرژی داشته باشد
مثل وقتهایی که بوی خاک باران خورده میپیچد توی هوا و دوست داری ریهات اندازهٔ جنگلهای گیلان باشد برای فرو دادن آن همه عطر!
مثل اواره شدن در اغوش کسی که هی دزدانه سرت را میچرخانی تا نیمرخ صورتش را ببینی!
مثل چشیدن مزه شیرین نسکافه از لبهای داغ مردی که حتی وقتی کنارش هستی هم دلتنگی باز امانت را میبرد،
مثل وقتی که از سرما مچاله میشوی در خودت و مثل وقتی که با های نفسهایش تنت داغ داغ میشود
مثل لحظهٔ تمام شدن یک مکالمه تلفنی وقتی هنوز دلت نمیآید گوشی را بگذاری؛ انگار که تهماندهٔ صدایش هنوز توی سیم تلفن هست!
مثل جا خوش کردن یک خون مردگی روی گردنت در یک عصر پاییزی ،
مثل چشمهایی که وادارت میکنند سرت را بیندازی پایین و زمین را نگاه کنی، گویی که مغولی شمشیرش را گذاشته روی گردنت!
مثل خداحافظیها. وقتی که هی دلت نمیآید بروی و میگویی: کاری نداری؟ دیگه خداحافظ، واقعاً خداحافظ!
مثل لحظه هایی که دیرت شده، ترافیک امانت را بریده انگشترت را در انگشت میچرخانی، دستت را میگیرد و تورا به ارامش دعوت میکند
مثل گم شدن ماشینی در پیچ خیابان وقتی که میخواهی تا آخرین لحظه بدرقهاش کنی.
اینها از آن دسته حسرتهای خوشایند زندگی هستند.
من فکر میکنم فقیر کسی نیست که پول ندارد یا کفش پاره میپوشد. فقیر کسی است که در زندگیش از این دست لحظههای کشدار ندارد. همین لحظههایی که وقتی یادشان میفتی، تهش میشود افسوس و کاش تمام نمیشد!