گفت، آدم ها باید قلق خودشون رو بلد باشن، لوکیشن نقطه ی عطف انگیزشون رو بدونند و یک دل خوشی داشته باشن، دل خوشیِ تو چیه؟
گفتم، مگه توی دنیا قراره خوش بگذره؟
گفتم، مگه توی دنیا قراره خوش بگذره؟
چه زمانی از این رنجِ بی پایانِ آشنا، رهایی خواهم یافت؟
با مرگ کدام یک از شما، از ارتعاش و سختی این زمینِ نحس، کاسته می شود؟
با مرگ کدام یک از شما، از ارتعاش و سختی این زمینِ نحس، کاسته می شود؟
پاهایم تکه تکه اند و گذشته ای شوم در گوشم فریاد می کشد؛ گذشته ی بی پناهی بی تغییر، همانطور تیره و خشن، همانطور بی رحم و دردناک.
در اینجا گل ها همچنان می رویند، به سان طناب داری که هر لحظه راه تنفسم را مسدود می سازد، هر لحظه و هر دم، شیره ی حیاتم را به سوی آسمان ها می برند، نزد خدایان تشنه شان.
به هر باغچه ی آجری مستطیل شکلی خیره شوم، بوی مشئز کننده ی مرطوبی خیز بر میدارد، بوی نای اشکی بی صدا.