چه زمانی از این رنجِ بی پایانِ آشنا، رهایی خواهم یافت؟
با مرگ کدام یک از شما، از ارتعاش و سختی این زمینِ نحس، کاسته می شود؟
با مرگ کدام یک از شما، از ارتعاش و سختی این زمینِ نحس، کاسته می شود؟
پاهایم تکه تکه اند و گذشته ای شوم در گوشم فریاد می کشد؛ گذشته ی بی پناهی بی تغییر، همانطور تیره و خشن، همانطور بی رحم و دردناک.
در اینجا گل ها همچنان می رویند، به سان طناب داری که هر لحظه راه تنفسم را مسدود می سازد، هر لحظه و هر دم، شیره ی حیاتم را به سوی آسمان ها می برند، نزد خدایان تشنه شان.
به هر باغچه ی آجری مستطیل شکلی خیره شوم، بوی مشئز کننده ی مرطوبی خیز بر میدارد، بوی نای اشکی بی صدا.