Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
ناکاتا نیاز دارد شما را بشنود؛ جناب کاوامورا.
حسی همچون به دور افتادگی ای ممتد و ریشه دار، دارم. چنان می نماید که گویی مدتی است مدید، آنچه را که باید بدانم، نمی دانم؛ باید بجویم و نمی جویم؛ باید حسش کنم و نمی کنم. منطقی حمایت گرِ این طیفِ در رفت وبازگشت نیست، ابداً نیست. چرا نیمی از عضلات تنم، به سوگ این گرد و غبار نا شناسِ بی وجود نشسته است، نمی دانم. اما می دانم که هیچ گاه حتی در مسیر تحققِ تکامل آن جا های خالی نبوده ام، نیستم و ترجیح هم می دهم نباشم.
به گمانم دانش اندوز سؤالی ازم می پرسد. به سویش رو می گردانم و به اش لبخند می زنم. خب؟ چه اش شده است؟ چرا روی صندلی مچاله می شود؟ پس حالا باعث ترسیدن می شوم؟ می بایستی کار به اینجا بکشد. به هر حال برایم فرقی نمی کند. چندان هم بر خطا نیستند که می ترسند. احساس می کنم هر کاری ازم بر می آید. مثلا این چاقوی پنیر بری را توی چشم دانش اندوز فرو ببرم. بعدش، همه ی این مردم زیر پا له و لورده ام خواهند کرد و با لگد دندان هایم را خواهند شکست. ولی این چیزی نیست که جلویم را بگیرد. مزه ی خون در دهنم به جای مزه ی پنیر، فرقی به حالم ندارد. منتها فقط باید حرکتی بکنم، رویداد زیادی را بزایانم. فریادی که دانش اندوز خواهد کشید زیادی خواهد بود؛ و همین‌طور خونی که روی گونه اش راه خواهد افتاد و از جا پریدن همه ی این مردم. به حد کافی چیز هایی هستند که این جوری وجود دارند.

تهوع، سارتر
نمی دانم کجا بروم، همین جوری پهلوی آشپز مقوایی می ایستم. لازم نیست رویم را برگردانم تا بدانم آنها دارند از پشت پنجره نگاهم می کنند، مبهوت و دلزده پشتم را می نگرند. به گمانشان من مثل آنها بودم، که یک انسان بودم، و من گولشان زدم. یکهو ریخت انسانیم را از دست دادم و آنها خرچنگی را دیدند که از آن سالنِ آن همه انسانی پس پس می گریزد. اکنون تجاوز گرِ نقاب از رخ گرفته، گریخته است؛ نمایش ادامه می یابد. لجم می گیرد که پشت سرم آن انبوه پر جنب و جوشِ چشم ها و فکر های بیم زده را احساس کنم. پیاده رویِ دیگر در امتداد ساحل و اتاقک های شناگران قرار دارد.

تهوع، سارتر
پادشاهی بود که در جنگی شکست خورده و اسیر شده بود. او آنجا، در کنج اردوی فاتح بود. پسر و دخترش را دید که به زنجیر کشیده از جلویش می گذرند. گریه نکرد، چیزی نگفت. بعد از آنها یکی از خدمتکارانش را دید که می گذرد، او هم به زنجیر کشیده شده بود. پس بنای نالیدن و مو کندن گذاشت. تو می توانی مثال هایی از خودت بسازی. می بینی؛ زمان هایی هست که آدم نباید گریه کند، وگرنه ناپاک می شود. ولی اگر کنده چوبی روی پایش بیفتد، می تواند هر چه دلش بخواهد بکند، آه و ناله سر دهد، بگرید، روی پای دیگرش ورجه وورجه کند. چیز احمقانه آن است که تمام وقت رواقی مشرب باشد؛ برای هیچ و پوچ خودش را خواهد فرسود.

تهوع، سارتر
آن درد نامربوط بود، روا نبود در چنان لحظه ای به آن فکر کنم. کافی نبود که نشان ندهم دارم رنج می کشم؛ لازم بود که رنج نکشم.
-پس عزیزم می بینی که من همه چیز را ول کردم.
+من سعی کرده بودم این کتاب را بنویسم...
حرفم را می برد.
_من در گذشته زندگی می‌کنم. هر چه را که برایم رخ داده است به یاد می آورم و منظم و مرتبش می کنم. از دور، همین طوری، هیچ صدمه ای نمی زند، تقریبا خودم را به دستش ول می کنم. داستان ما همه اش خیلی زیباست. چند تا دست کاری اینجا و آنجا می کنم و یک رشته لحظه های کامل درست می شوند. بعد چشم هایم را می بندم و می کوشم تخیل کنم که هنوز دارم داخلشان زندگی می کنم. من شخصیت های دیگری هم دارم. باید دانست چطور فکر و حواس را متمرکز کرد. می دانی چه خوانده ام؟ ورزش های روحی قدیس لویولا را. خیلی برایم سودمند بوده است. اول از همه شیوه ای برای آراستن دکور هست، و بعد شیوه ای برای آوردن شخصیت ها به روی صحنه. می‌توان موفق به دیدن شد.
+خب، این اصلا مرا خرسند نمی کند.
-به خیالت مرا خرسند می کند؟

تهوع، سارتر
در بنیاد به همه شان بی اعتنا بود؛ تابش های مختصر آفتاب روی سطح دریایی تاریک و سرد.
چه کسی توان این را دارد که مرا نجات دهد؟هیچ‌کس؛ زیرا هیچ‌کس از من مقتدرتر و توانمندتر نیست. اما من. من؛ یگانه دشمن خویشتنم.

فکر جنایت، لیانيد آندری‌یف
من هم می خواستم که باشم. چیز دیگری جز این نمی خواستم؛ این آخرین کلام زندگی ام است. در ته همه ی این کوشش هایی که ناپیوسته می نمودند، من آرزویی واحد را باز می یابم؛ اینکه وجود را از خودم بیرون برانم، لحظه ها را از چربی شان خالی کنم، بچلانمشان خشکشان کنم، خودم را بپالایم، خودم را سخت گردانم، تا سرانجام صوت واضح و دقیق یک نت ساکسیفون را پدید آورم. این حتی می تواند به عنوان افسانه‌ای اخلاقی به کار آید. مرد بیچاره ای بود که وارد دنیایی عوضی شده بود. او مانند دیگر مردم در دنیای باغ های ملی، بیسترو ها، شهر های تجاری وجود داشت و می خواست خودش را قانع کند که در جایی دیگر زندگی می کند، در پشتِ بوم پرده های نقاشی، با دوجهای نقاشی های تینتورتو، با فلورانسی های نیک نهادِ گوتسولی، در پشت صفحه های کتاب ها، با فابر بچه دل دونگو و ژولین سورل، در پشت صفحه های گرامافون، با ناله های طولانی و خشک جاز. و بعد، پس از آنکه حسابی حماقت کرد، فهمید، چشم هایش را گشود، دید که اشتباهی رخ داده است. به راستی او در یک بیسترو بود، مقابل لیوان آبجویی ولرم. آنجا از پا در آمده روی نیمکت ماند، اندیشید: من احمقم. و درست در آن لحظه، در آن سوی وجود، در آن دنیای دیگری که می توان از دور دید، بی آنکه هرگز نزدیکش شود، نغمه ی کوچکی بنای رقصیدن گذاشت، بنای خواندن گذاشت: باید مثل من بود؛ باید به طور موزون رنج کشید.

تهوع، سارتر
قدرت وسیله نیست، هدفه.
- بوی چی بود که هوای چشم هات رو ابری کرد؟
+ نمی دونم. نمی دونم بوی مرگ بود، یا کهنگیِ خاطره. من حتی نمی تونم دلیلش رو تنها به اون بوی خاص اختصاص بدم. نباید تاثیر اون تماما جا گرفتن تنش بین بازو هام و زمزمه هاش نزدیک گوشم رو نادیده گرفت. اما درسته، توانایی تمییز دادن ماهیت اون بو رو ندارم. اگر بخوام از بقیه ی حواسم کمک بگیرم، فقط تصویری نیمه تاریک از دندان ها و لب پایینش به یاد می آرم.
- که به واسطه ی همون ها داشت زمزمه می کرد؟
+ نه. اون زمزمه ها به واسطه خونی که از انتهای قلبش پمپاژ شده بود و بین رگ هاش نبض می زد، به خوردم رفت. شب، پشت شیشه فرو رفت. و من در حالی که صورتم رو توی تاریکی فرو می بردم خودم رو روی شئ ای که پشتم قرار داشت انداختم و راه رفتنش رو باز کردم. از اون بو دور شدم، اما اگه در سالیان بعد دوباره بهم نزدیک بشه، به کندی ذوب شدن پارافين احاطه کننده ی فیتیله، خواهم شناختش.
دردناک ترین قسمت مرگ یک فانی، اینه که پیش بینی شده ست.
>باخیلیدس
Death's game E01
هیچ زخمی درمان نمی شود، مگر با خون خود.