-Moment! you whispered brokenness, right? you know your words's so important to me?
+yeap. I said the right word.
یک و سال و نیم است که من رادیون را می شناسم. عبوس و گرفته و مغرور و متکبر است. در این اواخر و شاید هم خیلی از پیش بدگمان و مالیخولیایی شده است. بزرگوار و مهربان است، دوست ندارد احساسات خود را بیان کند. حاضر است زودتر سنگدلی خود را بنماید، تا با سخن، احساسات قلبی خویش را ابراز دارد. گاهی هم هیچ مالیخولیایی نیست-بلکه فقط سرد و تا حدی غیر انسانی و بی احساسات می شود و به راستی چنان است که گویی در او دو خوی متضاد به ترتیب جای یکدیگر را می گیرند. گاهی بی نهایت کم حرف است. هیچ وقت فرصت ندارد. همه مزاحمش هستند. اما خودش دراز می کشد و کاری نمی کند. هیچ بذله گو نیست ولی نه به دلیل آنکه کلمات تند پر معنی در چنته اش کم است، بلکه گویی فرصتی برای این گونه کار های بیهوده ندارد. وقتی با او صحبت می کنند، تا به آخر به گفته های طرف گوش نمی دهد. هرگز به آن چیزی که جلب توجه همه را می کند، توجهی ندارد. خیلی برای خود ارزش قائل است و البته بی حق هم نیست.
جنایت و مکافات، ف.داستایفسکی
جنایت و مکافات، ف.داستایفسکی
جایی را برای ثبت کردن تصویرم نمی یابی؛ اما سر خورده به جایش، قید می کنی که همچون تابلویی بر روی کاناپه افتاده ام. هیچ دستی به سویت دراز نمی کنم؛ چرا که من هم جایی را ندارم. اما، می دانم که به یادم خواهد نشست. عمیق تر، بهتر و حتی، با قدردانی ای بیشتر. تنها بابت تصویری که هیچ گاه به ثبت نرسید، لبخندی که برای همیشه در همان زمان، بدون داشتن فرصتی برای خشک کردنش، محو شد و حتی توسط چشمانم دیده نشد. فکر کنم علت اصلی اش را هم اکنون، در میان تاریکی دریافته ام؛ لبخندِ تو. من آن را دیدم.
گر شانه ها و قفسه ی سینه ام را بگیری و در هم شکنی، بگیری و خاکستر کنی، بگیری و دفن کنی؛ شاید چیزی از من نماند، اما بی شک آسودگی را تجربه خواهم کرد. می توانی تمام کتف و گردن و بازوانم را در دست های نیرومندت بگیری و در خلاف جهت یکدیگر بکِشی، تا در نهایت اتصالشان از هم، قطع شود. در این اثنا به هوشیاری مغزم نیاز خواهم داشت. در پایان کار، برای توجیه دلیلم برایت خواهم گفت، لازم بود ببیند و درک کند تنها موجودی که ملزم به حفاظت از او بود را، حتی به نیشش هم نکشید؛ بلکه با سستی و ناتوانیِ تمام، تنها به تماشای تکه تکه شدنش نشست. اجازه سوگواری اش را نخواهم داد، یادآورش خواهم شد که این آخرین بار بود؛ پیش از این، هزاران بار تکه تکه شدن را به واسطه اش چشیدم، نتپیدن ضربان های نامنظم را شنیدم، و در جهات مختلف کوبیده شدن را دیدم؛ اما دوام آوردن و بازمانده ماندن، تمام است. این آخرین بار بود.
you need to be in the right country at the right time, of course. it's not easy work, but the money's not bad.
-One way ticket, J.Bassett
-One way ticket, J.Bassett
Willow E01 S01
Have you ever heard the story of Taramis? she was a princess of Kashmere thousands of years ago, and she was, like, by all accounts, like the gorgeous woman that ever lived. so, the king invited all the Knights and all of princes to compete for her hand, the winner of each event advancing to the next until tow remained. this cocky young knight of galladoorn and this helmeted warrior from some far off distant land who's face no one had yet seen. and after a fierce battle our mysterious stranger bested the knight, then removed his helmet. can you guess who that was? it was princess Taramis. secretly entered the tournament to fight for herself. for a chance to choose her own future.