Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
I slowly film you with my eyes.
Destroy me slowly and chilly, ruiner.
Go to the end with me my lover.
گر شانه ها و قفسه ی سینه ام را بگیری و در هم شکنی، بگیری و خاکستر کنی، بگیری و دفن کنی؛ شاید چیزی از من نماند، اما بی شک آسودگی را تجربه خواهم کرد. می توانی تمام کتف و گردن و بازوانم را در دست های نیرومندت بگیری و در خلاف جهت یکدیگر بکِشی، تا در نهایت اتصالشان از هم، قطع شود. در این اثنا به هوشیاری مغزم نیاز خواهم داشت. در پایان کار، برای توجیه دلیلم برایت خواهم گفت، لازم بود ببیند و درک کند تنها موجودی که ملزم به حفاظت از او بود را، حتی به نیشش هم نکشید؛ بلکه با سستی و ناتوانیِ تمام، تنها به تماشای تکه تکه شدنش نشست. اجازه سوگواری اش را نخواهم داد، یادآورش خواهم شد که این آخرین بار بود؛ پیش از این، هزاران بار تکه تکه شدن را به واسطه اش چشیدم، نتپیدن ضربان های نامنظم را شنیدم، و در جهات مختلف کوبیده شدن را دیدم؛ اما دوام آوردن و بازمانده ماندن، تمام است. این آخرین بار بود.
you need to be in the right country at the right time, of course. it's not easy work, but the money's not bad.
-One way ticket, J.Bassett
You wanted to deliver me of this hell and now, you're in hell too.
می تونم از هر کدوم از کابوس هام یک مینی رمانِ sad end در بیارم و بنویسم.
Willow E01 S01

Have you ever heard the story of Taramis? she was a princess of Kashmere thousands of years ago, and she was, like, by all accounts, like the gorgeous woman that ever lived. so, the king invited all the Knights and all of princes to compete for her hand, ‏the winner of each event advancing to the next until tow remained. this cocky young knight of galladoorn and this helmeted warrior from some far off distant land who's face no one had yet seen. and after a fierce battle our mysterious stranger bested the knight, then removed his helmet. can you guess who that was? it was princess Taramis. secretly entered the tournament to fight for herself. for a chance to choose her own future.
Nothing I've ever wanted has come naturally to me.
But you know what? my fear, it doesn't get to decide. it doesn't get to define me. I'm not giving it the power.
Write your story as it needs to be written. Write it honestly, and tell it as best you can. I’m not sure that there are any other rules. Not ones that matter.

-Neil Gaiman
This earth is my sister; I love her daily grace, her silent daring, and how loved I am. How we admire this strength in each other, all that we have lost, all that we have suffered, all that we know: We are stunned by this beauty, and I do not forget: what she is to me, what I am to her.

-Susan Griffin
اصولأ اشخاصی که دارای فکر تازه باشند، حتی آنان که استعداد کمی برای گفتن چیز ها نو دارند، بی نهایت کم به دنیا می آیند، یعنی به طور شگفت آوری کم هستند. فقط یک چیز روشن است، که ترتیب به وجود آمدن مردم یعنی همه ی این گروه و گروه های فرعی یقیناً به طور صحیح و دقیق باید تخت یکی از قوانین طبیعت درآید. این قانون البته هنوز ناشناخته است. اما من معتقدم که وجود دارد و بعد ها معلوم خواهد شد. توده ی بزرگ مرد، یعنی "ماده" تنها به آن جهت در دنیا وجود دارد تا سرانجام با کوششی و بنا بر اصلی که هنوز اسرار آمیز است، از راه امتزاج انواع و نژادها بر خود فشار آورده و بالاخره..‌. خوب، لااقل از هر هزار نفر یک نفر آدم کم و بیش مستقل وجود دارد. و اما کسانی که شخصیت و استقلال فکری وسیع دارند، شاید از هر ده هزار نفر(این را تقریبا از روی مدارک و دلیل می گویم)یک نفر باشد. و اگر باز هم شخصیت بارزتری در نظر بگیرید، از هر صد هزار نفر یکی چنان است. مردم نابغه از میلیون ها، و نابغه های بزرگ و گل سر سبد بشریت، شاید از بین چندین هزار میلیون در روی زمین یوی به وجود آید. خلاص آنکه من در آن دستگاهی که این ها به وجود می آیند، سر نکرده ام. اما بی شک قانون معینی هست و باید باشد. در این مورد پیشامدی در کار نیست.

جنایت و مکافات، ف. داستایفسکی