Forwarded from Sérénade Bookstore
“But, you know, that feeling? When you wake up in the morning and you have somebody to think about? Somewhere for hope to go? It's good. Even when it's bad, it's good.”
زندگی برای آن هایی که می اندیشند کمدی است و برای آن هایی که حس می کنند تراژدی است.
>هوراس والپول
>هوراس والپول
راسکلنیکف بی هدف پرسه می زد. خورشید غروب کرد. غم مخصوصی در این اواخر به سراغش می آمد. این غم سوزان و زننده نبود، اما از آن ابدیت و دوام احساس می شد، گویی این غم سرد و مرگبار سال های بی پایان همچنان پایدار می ماند و گویی ابدیتی در گرداگرد او در فضا معلق بود. در ساعات غروب این احساس معمولأ بیش از اوقات دیگر معذبش می داشت. عاقبت با تنفر زمزمه کرد: با چنین ناتوانی احمقانه ی جسمانی که مثلا وابسته به غروب خورشید و امثال آن است، مگر می شود از کار بیهوده برحذر بود!
جنایت و مکافات، داستایفسکی
جنایت و مکافات، داستایفسکی
می دانید برای بعضی ها کلمه ی "زجر کشیدن" چه معنایی دارد؟ نه اینکه لازم باشد به جای کسی زجر بکشند، بلکه همین طور صاف و ساده احتیاج به زجر کشیدن و تحمل مصائب دارد؛ خاصه اگر آن مصائب از جانب دولت و قدرتی باشد.
جنایت و مکافات، داستایفسکی
جنایت و مکافات، داستایفسکی
حس تعلق خاطر نداشتن به جایی، نسبیه. maximum و minimum داره. اما هیچ وقت صفر نمی شه. شاید هم من هنوز اون مختصات مکانی رو پیدا نکردم. اما می دونم اگه پیداش کنم، قرار نیست هیچ وقت ترکش کنم.
دیدن برایش رنج آور و غیر قابل تحمل بود. اما بسیاری از امور مورد شگفتی اش می شد و بدون اراده متوجه چیزهایی می گردید که سابقاً حدسش را هم نمی زد، روی هم رفته آنچه بیش از همه چیز متحیرش می ساخت، پرتگاه هولناک و غیرقابل عبوری بود که میان او و دیگر مردم آنجا وجود داشت. چنان به نظرش می رسید که او و دیگران از یک ملت و مردم نیستند. به یکدیگر با بی اعتمادی و خصومت می نگریستند. علت چنین جدایی را می دانست و می فهمید، اما سابقاً به هیچ وجه تصور نمی کرد که این علل آنقدر عمیق و مهم باشند.
جنایت و مکافات، داستایفسکی، ص۷۷۰
جنایت و مکافات، داستایفسکی، ص۷۷۰
تو می توانی خستگی را که در نهایت از خیالبافی های بی پایان به تو دست می دهد، حس کنی. زیرا در حال رشد هستی، زیرا آرمان های قبلی ات پیشرفت کرده اند؛ و اگر طریقه ی دیگری برای زندگی نداشته باشی آنها خرد شده و بر باد رفته اند، مجبور بوده ای که همان قطعات و تکه های شکسته را بازسازی کنی و هنوز هم روحت در اشتیاق چیزی است و تقاضای متفاوتی دارد! فرد به طور بیهوده ای تکه های رؤیاهای قدیمی خود را جمع می آورد. با این امید که برای حیات دوبارهٔ آنها از میان پس مانده ها لااقل یک تکه ی کوچک بیابد و با این آتش حیات بخش، قلب یخ زده ی خود را گرم کرده و با این کار تمام چیزهایی را که قبل از این تا آن حد عزیز بودند باز گرداند، چیزهایی که به آنها جان می بخشید، که خون او را به جوش می آورد، که از چشمانش اشک سرازیر کرده و به طور با شکوهی او را فریب داده است!
شب های روشن، داستایفسکی، ترجمه ی منصور حکیم جوادی، ص ۳۵
شب های روشن، داستایفسکی، ترجمه ی منصور حکیم جوادی، ص ۳۵
تنها ماندن، کاملا تنها ماندن و حتی نداشتن چیزی که افسوس آن را بخوری، دلتنگ کننده نیست-هیچ چیز، کلا هیچ چیز... زیرا تمام چیزی را که از دست دادم ام در واقع چیزی نبوده است، هیچ چیزی به جز رؤیاهایم!
شب های روشن، داستایفسکی
شب های روشن، داستایفسکی
این روز ها فرصت های معقولی دارم برای تنها بودن. این معقول بودن برایم اهمیت بسزایی هم دارد. باید کافی و به اندازه باشد. سعی می کنم از جسمم کار بیشتری بکشم تا بیشتر خسته شوم و آن حس بطالت کم رنگ تر شود، یا از آن عذاب رهاتر شوم. شاید هم هیچ نمی شود. بیهوده در فرار هستم. فکر می کنم دیگر این طور نمی شود، باید برای بیکار نبودن در تعطیلات هم فکری کنم. لعنت بر تعطیلات. بر هر چیزی که با آن دست و پنجه نرم می کنم. بر مسیر های از پیش تعیین شده ی جسمانی و روانی ای که درشان قرار گرفته ام. بر تمام عواملی که فشار های وارده بر نقطه به نقطه ی وجودم را فزونی می بخشد. من فرصت های معقول را دارم برای تنهایی، اما اشتیاقی برایشان ندارم. به آن ها هم لعنتی دو چندان می گویم. همین که خشم و ابهام و اضطراب در انتهای روز سر تاپای وجودم را نلرزاند شکر گویان شنا خواهم کرد. اما می لرزاند. چه نادانی ای. می لرزاند. به چه ریشتری هم. در اواسط روز به همه چیز علاقه مندم. مایلم سر هر رشته ی مصیبت باری را بگیرم و تا انتها بیخ ریشش را خراش دهم. به شب که می رسم خستگی و اضطراب دچارم می کنند. لعنت فرستان به همان موارد مذکور پیش می روم به سوی بطالت. نه به سویش. از همان می آیم. از بطالت به بطالت. تمامشان مضخرف و یکی است، نیست؟
در بسیاری موارد بوی سوختگی و خامی ام دلم را می زند. چنان دلزده کننده است که به زودی فراموشش می کنم. شاید هم خوش خیالم که به انتظاری غیر از این نشسته ام. آستانه ی تحملم به صفر می گراید و در صدم ثانیه تنم را گر گرفته می یابم. چند دقیقه ی بعد هم یخ زده. همچون آتشی که سو سو زنان زیر بارش برفی مسکوت، بیدار است. ساندویچی را به زور در حلقم می چپانم. یک. دو. سه. هیچ مزه ای در لقمه ها نیست. به جایش بوی اشک هایم در گلویم ماندگار است. چهره ام در آینه چنان غریب و تیره و گود افتاده می نماید که یکه خورده بدون قورت دادن پشت سر هم پلک می زنم. با تو دیگر چه کرده ام. تو را چگونه شکنجه ای احمال شده که ثانیه های پس از زمین گیر شدنت را نفس می کشی. این سوال هایم از آن غریبه ی بغض آلود است.
در بسیاری موارد بوی سوختگی و خامی ام دلم را می زند. چنان دلزده کننده است که به زودی فراموشش می کنم. شاید هم خوش خیالم که به انتظاری غیر از این نشسته ام. آستانه ی تحملم به صفر می گراید و در صدم ثانیه تنم را گر گرفته می یابم. چند دقیقه ی بعد هم یخ زده. همچون آتشی که سو سو زنان زیر بارش برفی مسکوت، بیدار است. ساندویچی را به زور در حلقم می چپانم. یک. دو. سه. هیچ مزه ای در لقمه ها نیست. به جایش بوی اشک هایم در گلویم ماندگار است. چهره ام در آینه چنان غریب و تیره و گود افتاده می نماید که یکه خورده بدون قورت دادن پشت سر هم پلک می زنم. با تو دیگر چه کرده ام. تو را چگونه شکنجه ای احمال شده که ثانیه های پس از زمین گیر شدنت را نفس می کشی. این سوال هایم از آن غریبه ی بغض آلود است.