بعد از مدت ها، با تردید خاصی گفتم/غریدم: بعد از گذشت یک ماه، هنوز هم این کتابِ قطور بین دست هام می چرخه.
اما اون دیگه غر نزد. چیزی نگفت. فقط گوش داد. شاید هم هنوز خوابش می اومد.
اما اون دیگه غر نزد. چیزی نگفت. فقط گوش داد. شاید هم هنوز خوابش می اومد.
در حالت عادی و غیر عادی لاکم خیلی سفته. هیچ فرقی نداره در واقع. اما به طور معمول کمتر زمانی پیش می آد که از کلمات استفاده کنم. اگر بدون حساب و کتابِ خاصی دارم دو-سه تا جمله رو پشت سر هم استفاده می کنم یعنی در سست ترین حالت ممکنم ام. اونجا یه لطفی کن و بهم بگو چته؟ جواب می دم نمی دونم. اما به همون سوال نیاز دارم.
همه چیز بسته به آن است که انسان در چه شرایط و وضعی قرار گرفته باشد، همه چیز بسته به محیط است و انسان به خودی خود، هیچ است.
جنایت و مکافات، داستایفسکی
جنایت و مکافات، داستایفسکی
Forwarded from Sérénade Bookstore
“But, you know, that feeling? When you wake up in the morning and you have somebody to think about? Somewhere for hope to go? It's good. Even when it's bad, it's good.”
زندگی برای آن هایی که می اندیشند کمدی است و برای آن هایی که حس می کنند تراژدی است.
>هوراس والپول
>هوراس والپول
راسکلنیکف بی هدف پرسه می زد. خورشید غروب کرد. غم مخصوصی در این اواخر به سراغش می آمد. این غم سوزان و زننده نبود، اما از آن ابدیت و دوام احساس می شد، گویی این غم سرد و مرگبار سال های بی پایان همچنان پایدار می ماند و گویی ابدیتی در گرداگرد او در فضا معلق بود. در ساعات غروب این احساس معمولأ بیش از اوقات دیگر معذبش می داشت. عاقبت با تنفر زمزمه کرد: با چنین ناتوانی احمقانه ی جسمانی که مثلا وابسته به غروب خورشید و امثال آن است، مگر می شود از کار بیهوده برحذر بود!
جنایت و مکافات، داستایفسکی
جنایت و مکافات، داستایفسکی
می دانید برای بعضی ها کلمه ی "زجر کشیدن" چه معنایی دارد؟ نه اینکه لازم باشد به جای کسی زجر بکشند، بلکه همین طور صاف و ساده احتیاج به زجر کشیدن و تحمل مصائب دارد؛ خاصه اگر آن مصائب از جانب دولت و قدرتی باشد.
جنایت و مکافات، داستایفسکی
جنایت و مکافات، داستایفسکی
حس تعلق خاطر نداشتن به جایی، نسبیه. maximum و minimum داره. اما هیچ وقت صفر نمی شه. شاید هم من هنوز اون مختصات مکانی رو پیدا نکردم. اما می دونم اگه پیداش کنم، قرار نیست هیچ وقت ترکش کنم.