Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
در حالت عادی و غیر عادی لاکم خیلی سفته. هیچ فرقی نداره در واقع. اما به طور معمول کمتر زمانی پیش می آد که از کلمات استفاده کنم. اگر بدون حساب و کتابِ خاصی دارم دو-سه تا جمله رو پشت سر هم استفاده می کنم یعنی در سست ترین حالت ممکنم ام. اونجا یه لطفی کن و بهم بگو چته؟ جواب می دم نمی دونم. اما به همون سوال نیاز دارم.
همه چیز بسته به آن است که انسان در چه شرایط و وضعی قرار گرفته باشد، همه چیز بسته به محیط است و انسان به خودی خود، هیچ است.

جنایت و مکافات، داستایفسکی
I was cold, now, I'm freezing. stuck in a permanent season.
I want to be human.

how could you love such disgusting creatures?

PONYO 2008
Forwarded from Sérénade Bookstore
“But, you know, that feeling? When you wake up in the morning and you have somebody to think about? Somewhere for hope to go? It's good. Even when it's bad, it's good.”
ارزش و معنی زندگی فقط یک چیز ساختگی هست که می تونه توسط انسان ساخته بشه و یا از بین بره. زندگی فقط برای نزدیک شدن به مرگ وجود داره. در بین تاریکی دنیا، همه ی ما کم کم ناپدید می شویم.

این حقیقتی بود که پسر اون رو کشف کرد.

The Horizon
+آخرِ این مسیر، چی در انتظارِ ماست؟
-فقط انتهایِ جاده.
تو با هیچ کاری نکردن نمی تونی از کسی محافظت کنی.

The Horizon
The Horizon
زندگی برای آن هایی که می اندیشند کمدی است و برای آن هایی که حس می کنند تراژدی است.
>هوراس والپول
راسکلنیکف بی هدف پرسه می زد. خورشید غروب کرد. غم مخصوصی در این اواخر به سراغش می آمد. این غم سوزان و زننده نبود، اما از آن ابدیت و دوام احساس می شد، گویی این غم سرد و مرگبار سال های بی پایان همچنان پایدار می ماند و گویی ابدیتی در گرداگرد او در فضا معلق بود. در ساعات غروب این احساس معمولأ بیش از اوقات دیگر معذبش می داشت. عاقبت با تنفر زمزمه کرد: با چنین ناتوانی احمقانه ی جسمانی که مثلا وابسته به غروب خورشید و امثال آن است، مگر می شود از کار بیهوده برحذر بود!

جنایت و مکافات، داستایفسکی
می دانید برای بعضی ها کلمه ی "زجر کشیدن" چه معنایی دارد؟ نه اینکه لازم باشد به جای کسی زجر بکشند، بلکه همین طور صاف و ساده احتیاج به زجر کشیدن و تحمل مصائب دارد؛ خاصه اگر آن مصائب از جانب دولت و قدرتی باشد.

جنایت و مکافات، داستایفسکی
حس تعلق خاطر نداشتن به جایی، نسبیه. maximum و minimum داره. اما هیچ وقت صفر نمی شه. شاید هم من هنوز اون مختصات مکانی رو پیدا نکردم. اما می دونم اگه پیداش کنم، قرار نیست هیچ وقت ترکش کنم.
دیدن برایش رنج آور و غیر قابل تحمل بود. اما بسیاری از امور مورد شگفتی اش می شد و بدون اراده متوجه چیزهایی می گردید که سابقاً حدسش را هم نمی زد، روی هم رفته آنچه بیش از همه چیز متحیرش می ساخت، پرتگاه هولناک و غیرقابل عبوری بود که میان او و دیگر مردم آنجا وجود داشت. چنان به نظرش می رسید که او و دیگران از یک ملت و مردم نیستند. به یکدیگر با بی اعتمادی و خصومت می نگریستند. علت چنین جدایی را می دانست و می فهمید، اما سابقاً به هیچ وجه تصور نمی کرد که این علل آنقدر عمیق و مهم باشند.

جنایت و مکافات، داستایفسکی، ص۷۷۰