Such Words
Ghostly Kisses
We shared a moment of happiness,
Before the train pulls our hands,
And then I fall into pieces.
And then we fall into pieces.
Before the train pulls our hands,
And then I fall into pieces.
And then we fall into pieces.
Lorn
در رابطه با اخیر: ۱. سویچ شدن و ادامه دادن با روی خشن و یا نرم، به مرور زمان برام ساده شده. خیلی ساده. باهاش یک یه قل دو قل بازی مون نشه؟ ۲. "میم۲" می گفت زمان، دشمن انسانه. اما دلیلی برای نزدیک شدنِ مرگِ خودت و بعضی مسائل مربوط به خودت، بودن؛ چیزی نیست…
در رابطه با اخیر:
۱.از آخرین اخیر به مقدار قابل توجهی می گذره و این به معنای کمتر شدن گزارش نویسی ها نیست. به معنای خیلی چیز های دیگه از قبیل پنهان کردن مغز، وحشتناک تر شدن اخیرها، وجودیت وسواس بیشتر، ابهام بیشتر و تمایل به دور شدنِ بیشتره.
۲.مدت کمی نبود که به این فکر می کردم هیچ انسان قدیمی ای برام باقی نمونده و امشب اون جعبه ی کوچک خاطرات اعلام حضور کرد، هر چند با رنج هایی پدیدار شد که خیلی نسبت به گذشته ابعاد بزرگ تر و غیر قابل رفع تری پیدا کرده بودند و من رو توی سردرگمی برای رضایت یا عدم رضایت بابت حضورش معلق گذاشت. اما در نهایت قراره که خودش و ثمره ی رنج جدیدش رو به زودی، کنار دریاچه ملاقات کنم و ابدا هم نتونستم بگم که کاش اون ثمره رو روی طاقچه ی عمر خودت نگه داری کنی تا بیاری جلوی چشم من وقتی بهم گفت این اواخر بعد از به طور مداوم کابوس دیدنش و تیر کشیدن قلبش بعد از هر بیداری تنها چهره ای که می تونه ببینه، منم. بله؛ من رو بیش از پیش سردرگم کرد. و چیزی که نگران کننده ست نگفتن از مسائلیه که سه سال پیش با خودم عهد بستم که هیچ وقت حتی اشاره ای هم بهشون نکنم و همچنان هم نمی کنم چون محض رضای جهنم ممکنه به لبه ی پرتگاهش نزدیک تر بشه.
۳.این روز ها توی ذهنم به طرز عجیبی منعطفم برخلاف چیزی که از قالب بیرونی ام ممکنه دیده بشم. شبیه به مشخص کردن نقاطی روی عرض و طول محور مختصات که با وصل کردنشون هیچ وقت به شکلی حتی شبیه به دایره هم نزدیک نمی شی. برای مثال برام خنده آور بود که نمی دونستم همسایه ی رو به رویی یک دختر خانم ضد انقلاب داره که می تونه کل کوچه رو با صداش پر کنه و به راننده ی تیبایی که به صورت رندوم از کوچه عبور می کرده و بهش نهی از منکر می کنه بتوپه و قیمت های روز بازار رو پشت سر هم ردیف کنه و بهش بگه بره اول اون ها رو درست کنه. قابل توجه بود. وقتی هم که خانم همسایه ی محبوبم رو امروز ملاقات کردم و گفتم توی کوچه پر درامایی زندگی می کنیم، متعجب شد و گفت ما چون زیرِ زمینیم اصلا متوجه نمی شیم. کاش من هم زیر زمین بودم، البته به جز برای رویداد های قابل توجه.
۴.آخر هفته رو به متمرکز موندن برای تماشا کردن چشم های آبی میزو اختصاص دادم و کتف راست و کمرم رو اهدا کردم.
۵.به طرز عجیبی از نشستن پای سیستم و به ثبت رسوندن رخداد های اون شبی که تنها زمزمه ام «همه چیز وحشتناکه.» بود، طفره می رم. انگار قراره با اینکار تمام اطلاعات رو به ناخودآگاهم منتقل کنم و به حالتی از بی وزنی برسونم. بار ها ازش به صورت کلی نوشتم ولی در نهایت به چیزی جز با جزئیات نویسی بسنده نمی کنم.
۶.هنوز هم نمی خوام قبول کنم به سطح جدیدی از مشکلات انسانی رسیدم. شاید هم قبول کردم. مهم اینه که هنوز دوست دارم به کتاب ها و کاغذ هام نزدیک باشم.
۷.هنوز کاملا گرما شروع نشده و من منتظرم پاییز برسه. می دونم که شرایط فصول گرم برای آدمی که من باشم، بهتره اما تا اینجای کار که هیچ وقت با گرما کنار نیومدم. ترجیحم دائما توی سرما زیستنه اگر قرار بر زیستنه.
۱.از آخرین اخیر به مقدار قابل توجهی می گذره و این به معنای کمتر شدن گزارش نویسی ها نیست. به معنای خیلی چیز های دیگه از قبیل پنهان کردن مغز، وحشتناک تر شدن اخیرها، وجودیت وسواس بیشتر، ابهام بیشتر و تمایل به دور شدنِ بیشتره.
۲.مدت کمی نبود که به این فکر می کردم هیچ انسان قدیمی ای برام باقی نمونده و امشب اون جعبه ی کوچک خاطرات اعلام حضور کرد، هر چند با رنج هایی پدیدار شد که خیلی نسبت به گذشته ابعاد بزرگ تر و غیر قابل رفع تری پیدا کرده بودند و من رو توی سردرگمی برای رضایت یا عدم رضایت بابت حضورش معلق گذاشت. اما در نهایت قراره که خودش و ثمره ی رنج جدیدش رو به زودی، کنار دریاچه ملاقات کنم و ابدا هم نتونستم بگم که کاش اون ثمره رو روی طاقچه ی عمر خودت نگه داری کنی تا بیاری جلوی چشم من وقتی بهم گفت این اواخر بعد از به طور مداوم کابوس دیدنش و تیر کشیدن قلبش بعد از هر بیداری تنها چهره ای که می تونه ببینه، منم. بله؛ من رو بیش از پیش سردرگم کرد. و چیزی که نگران کننده ست نگفتن از مسائلیه که سه سال پیش با خودم عهد بستم که هیچ وقت حتی اشاره ای هم بهشون نکنم و همچنان هم نمی کنم چون محض رضای جهنم ممکنه به لبه ی پرتگاهش نزدیک تر بشه.
۳.این روز ها توی ذهنم به طرز عجیبی منعطفم برخلاف چیزی که از قالب بیرونی ام ممکنه دیده بشم. شبیه به مشخص کردن نقاطی روی عرض و طول محور مختصات که با وصل کردنشون هیچ وقت به شکلی حتی شبیه به دایره هم نزدیک نمی شی. برای مثال برام خنده آور بود که نمی دونستم همسایه ی رو به رویی یک دختر خانم ضد انقلاب داره که می تونه کل کوچه رو با صداش پر کنه و به راننده ی تیبایی که به صورت رندوم از کوچه عبور می کرده و بهش نهی از منکر می کنه بتوپه و قیمت های روز بازار رو پشت سر هم ردیف کنه و بهش بگه بره اول اون ها رو درست کنه. قابل توجه بود. وقتی هم که خانم همسایه ی محبوبم رو امروز ملاقات کردم و گفتم توی کوچه پر درامایی زندگی می کنیم، متعجب شد و گفت ما چون زیرِ زمینیم اصلا متوجه نمی شیم. کاش من هم زیر زمین بودم، البته به جز برای رویداد های قابل توجه.
۴.آخر هفته رو به متمرکز موندن برای تماشا کردن چشم های آبی میزو اختصاص دادم و کتف راست و کمرم رو اهدا کردم.
۵.به طرز عجیبی از نشستن پای سیستم و به ثبت رسوندن رخداد های اون شبی که تنها زمزمه ام «همه چیز وحشتناکه.» بود، طفره می رم. انگار قراره با اینکار تمام اطلاعات رو به ناخودآگاهم منتقل کنم و به حالتی از بی وزنی برسونم. بار ها ازش به صورت کلی نوشتم ولی در نهایت به چیزی جز با جزئیات نویسی بسنده نمی کنم.
۶.هنوز هم نمی خوام قبول کنم به سطح جدیدی از مشکلات انسانی رسیدم. شاید هم قبول کردم. مهم اینه که هنوز دوست دارم به کتاب ها و کاغذ هام نزدیک باشم.
۷.هنوز کاملا گرما شروع نشده و من منتظرم پاییز برسه. می دونم که شرایط فصول گرم برای آدمی که من باشم، بهتره اما تا اینجای کار که هیچ وقت با گرما کنار نیومدم. ترجیحم دائما توی سرما زیستنه اگر قرار بر زیستنه.
در جامعهی ما افرادی که بهتر از همه میدانند چه حوادثی در حال به وقوع پیوستن است، همانهایی هستند که کمتراز هر کس دیگری میتوانند دنیا را به شکل واقعی آن ببینند. در کل باید گفت که هر چقدر آگاهی بیشتر باشد، توهم بیشتر میشود و هر چه هوش بیشتر میشود، عقل کمتر میشود.
۱۹۸۴، ج.اورول
۱۹۸۴، ج.اورول
اشک هایت، آرام و با سکوتی کر کننده چکه می کنند. همه چیز سر جایش است، اشک های گناه آلود تو، دلیل شان، فریاد های مملو از نا امیدی، کلمات محقر پیچیده شده در فضا، لرزش بیشتر و بیشتر دست ها و صدا ها، تار های مویی که به سرعت در حال رشدند و برودتِ اتاقی که قادری بخار نفست را در آن ببینی. اما این بار چیزی در بُن فرق دارد؛ من. دیگر برای بی دلیل نماندنِ اشک هایت تلاشی نمی کنم. وقتی گاه و بی گاه نگاه کوتاهی نثارت می کنم، گویی به تکه جسدی می نگرم که در اعماق وجودم به خاک سپرده ام و شایسته ی کمترین سوگی نمی دانمش. میگرنم از پیشانی و شقیقه ی چپم به آرامی جاری می شود و درون چشم های کدرم می ریزد و از آنجا چموشانه به زیر پوست تمام قسمت های صورتم ریشه می دواند. پلک هایم به خشکی تیغ نا تیزی، هر از چند گاهی سطح بیرونی چشمانم را خراش می دهند. درد پیوسته جاری است، فرق این است که من دیگر نمی بینم، تنها می شنوم. چون مگر می شود تو اشک بریزی و تاریکی به داخل خانه ریخته باشد و من تنها همینجا بی حرکت، به جایی تکیه زده و به نقطه ی نامعلومی در سیاهی خیره شده، گوش بسپارم به صدای حرکت عقربه ها؟ ممکن است اعصاب شنیداری ام هم مختل شده باشند، داده ها به خوبی پردازش نمیشوند. سرما به مغز استخوانم رسیده و تراشش می دهد. در این اثنا صدای کشیده شدن شمشیر شکسته ی کسی را بر روی زمین می شنوم که لنگ لنگان از میان خاکستر و دود خارج می شود. گوش هایش نمی شنوند، این را به خوبی درک می کنم، چون اگر می شنید صدای پای زمان را که از پی اش می دوید، از حرکت نمی ایستاد و سقوط نمی کرد. زمان می رسد و او را در خود فرو می بَرَد. تار های مویش هنوز هم مصرانه در حال رشدند، حتی همین حالا که محتمل دیگر سرش را بر روی گردنش احساس نمی کند. شمشیر لب پریده اش روی گردنم می نشیند؛ خود را نشناختم.
+Why don't you ever use painkillers?
-I need to suffer pain.
+Why?
-pains keep me awake. If my pains fade, I'm gonna have a long long rest without any back to life.
+I see.
-I need to suffer pain.
+Why?
-pains keep me awake. If my pains fade, I'm gonna have a long long rest without any back to life.
+I see.