Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
-توی این دنیا همیشه توی چهارچوب بقیه زندگی می کنیم.
+پس من نمی خوام اینجوری زندگی کنم.
-سعی نکن از چهارچوب خارج شی.

The Eighth Sense E07
اشک هایت، آرام و با سکوتی کر کننده چکه می کنند. همه چیز سر جایش است، اشک های گناه آلود تو، دلیل شان،‌ فریاد های مملو از نا امیدی، کلمات محقر پیچیده شده در فضا، لرزش بیشتر و بیشتر دست ها و صدا ها، تار های مویی که به سرعت در حال رشدند و برودتِ اتاقی که قادری بخار نفست را در آن ببینی. اما این بار چیزی در بُن فرق دارد؛ من.‌ دیگر برای بی دلیل نماندنِ اشک هایت تلاشی نمی کنم. وقتی گاه و بی گاه نگاه کوتاهی نثارت می کنم، گویی به تکه جسدی می نگرم که در اعماق وجودم به خاک سپرده ام و شایسته ی کمترین سوگی نمی دانمش. میگرنم از پیشانی و شقیقه ی چپم به آرامی جاری می شود و درون چشم های کدرم می ریزد و از آنجا چموشانه به زیر پوست تمام قسمت های صورتم ریشه می دواند.‌ پلک هایم به خشکی تیغ نا تیزی، هر از چند گاهی سطح بیرونی چشمانم را خراش می دهند. درد پیوسته جاری است، فرق این است که من دیگر نمی بینم، تنها می شنوم. چون مگر می شود تو اشک بریزی و تاریکی به داخل خانه ریخته باشد‌ و من تنها همینجا بی حرکت، به جایی تکیه زده و به نقطه ی نامعلومی در سیاهی خیره شده، گوش بسپارم به صدای حرکت عقربه ها؟ ممکن است اعصاب شنیداری ام هم مختل شده باشند، داده ها به خوبی پردازش نمی‌شوند. سرما به مغز استخوانم رسیده و تراشش می دهد. در این اثنا صدای کشیده شدن شمشیر شکسته ی کسی را بر روی زمین می شنوم که لنگ لنگان از میان خاکستر و دود خارج می شود. گوش هایش نمی شنوند، این را به خوبی درک می کنم، چون اگر می شنید صدای پای زمان را که از پی اش می دوید، از حرکت نمی ایستاد و سقوط نمی کرد‌. زمان می رسد و او را در خود فرو می بَرَد. تار های مویش هنوز هم مصرانه در حال رشدند، حتی همین حالا که محتمل دیگر سرش را بر روی گردنش احساس نمی کند. شمشیر لب پریده اش روی گردنم می نشیند؛ خود را نشناختم.
I'm a master of hysterical behaviors.
+هیونگ، به نظرت همه چیز خوب پیش می ره؟
-همه ی تلاشمون رو می کنیم.‌ می ترسی؟
+کمی.
-حتی اگر ترسناک باشه، باید امتحان کنیم تا متوجه بشیم. بیا با هم امتحان کنیم، حتی اگر می ترسیم.

The Eighth Sense E10
Lorn
02.12.11
03.01.03
+Why don't you ever use painkillers?
-I need to suffer pain.
+Why?
-pains keep me awake. If my pains fade, I'm gonna have a long long rest without any back to life.
+I see.
بعد از تاریکی، ه.موراکامی
بیــدِ کـــور؛
تاسیـــان؛
Vasiyat
Mohsen Chavoshi
زیاد امید ندارم،
که از تپیدن قلبم،
گلی دوباره بروید؛
مگر بهار که سر شد،
کنار سنگ مزارم,
دلی دوباره بکارید.
کدام قله، کدام اوج؟
منی که این همه کوهم،
از این جهان به ستوهم.
من از شکار نکردن،
شما از اینکه شکارم،
نبوده اید شکارید.
فکر می کردم با گذشت زمان، یادم می ره که کی هستم؛ ترسیده بودم.


می دونی چرا آدم ها چهره های متفاوتی دارن؟ چون قراره هر کدوم زندگی متفاوتی داشته باشن. هیچ نقشه ی از پیش تعیین شده ای برای زندگی وجود نداره. اون طور که دوست داری زندگی کن.

Soulmate(2023)
Freedom's just another word for nothing left to lose.
به طرز عمیقی احساس و بعد فکر می کنم. چیزی شبیه به زمانی که هنوز در تلاشم الگویی را که خود ساخته ام بپذیرم و سپس رنگش کنم. و یا زمانی که سعی دارم موضوعی را در پس افکارم به رسمیت بشناسم و به الگوی آشنایی تبدیلش کنم، نه کهن الگو، تنها چیزی که با گذر دوباره اش، حس غریبگی نیاید تا زیر دندانم برود. و یا مثل زمانی که تمرکز پراکنده ام را یک جا جمع می کنم و سعی می کنم موضوع به خصوصی را تحلیل و نقد کرده و برای اتفاق افتادن جزء به جزء و سپس کلیاتش به ارزش گذاری نسبتاً عادلانه ای برسم اما، در نهایت هیچ خبری از نتیجه نیست، و دلیلش را به خوبی می دانم. کلمات عادلانه و ارزش گذاری، حتی به نتیجه نزدیک هم نیستند. همچون من که به هیچ چیز نزدیک نیستم، این دو کلمه هم به هیچ چیز نمی خورند. تنها وصله اند. وصله های غریب نا قریبی که در هر صورت، نا جور و معلق اند. از به زبان آوردنشان نفرت و از فقدانشان شوکه ام. شبیه به، نخستین روز هایی که چیزی را ترک کرده ای؟ نه؛ من هیچ گاه مبتلا به حضورشان نبوده ام، اما هر گاه برای اجابت نیاز برای گرفتنشان دست هایم را حرکت دادم وجود داشتند؛ همچون امید. اکنون که دست هایم را در فضای اطرافم می چرخانم تا چیزی دست گیرم شود، چیزی جز مولکول های هوا با پوست دستم برخورد نمی کند. گویی درون دایره ی سترونی نشسته ام، خالی و سفید. کسی نمی داند چه میل شدیدی برای نابود کردنشان دارم؛ احساسات و در پس آنان افکار، بر روی قفسه ی سینه ام می نشینند، به دهانه ی رگ های خروجی از قلبم فشار می آورند و من همچون کسی که تنش را به بتنی بسته باشند، به قعر اقیانوس فرو می روم.
بازارچـهٔ هنـر محتشـم.
ششمِ فروردینِ هزار و چهارصد و سه.