دقایقی که صفحهی تلفنش را سمت راست صورتش نگه میدارد و به محض اتصال، صدا و حرکت عضلات صورتش فتوحانه به سوی رسوخ می روند، همچون کودکی میشوم که برای اولین بار چرخوفلک را از نزدیک میبیند. گوشیاش را جا به جا میکند، فتوحانهتر از آغاز، تماس را به پایان میرساند. بلند میشود و کمی به جنب و جوش میپردازد و دوباره با برگههایش پشت میز مینشیند. حضورش مصونیتم در برابر خراش را خراش میدهد. همچون چرخوفلک. نگاهی میکند و میگوید «می خوام دو-سه از تماسها رو بندازم گردنِ تو.» با شگفتی تصنعی و ترس حقیقی پاسخ میدهم «چرا؟» لا به لای خندهاش میگوید «میخوام از پشت میز بکِشمت بیرون!» میخواهد پاهایم را به آب بزنم و بعد خود را پرت کنم درون جریان رودخانه. حدسم درست بود، خراشنده است. القا کننده هم شاید.
در دو ماه گذشته از فشار لحن و نگاه و کلمات، اپسیلونی کاهش، نیافتهام. گویا به جد نیافتنیست برای من. لعنت به این حساسیتِ عظیم سنسورها در حواس و حافظه.
در دو ماه گذشته از فشار لحن و نگاه و کلمات، اپسیلونی کاهش، نیافتهام. گویا به جد نیافتنیست برای من. لعنت به این حساسیتِ عظیم سنسورها در حواس و حافظه.
میدونی کاری که نیازه انجام بدی چیه؟ بیان کردن نیازهات. اگر قراره سازهای، ارتباطی، یادبودی، هم راستا و هم جهت با پاسخگویی به نیازها و حقوق اولیهات نباشه، برو سمت ریشهاش، یکی از پایههاش رو بلغزون، و ویران شدنش رو تماشا کن.
In the first half of this day, I'm tired out and pounded more than laborious, cumbersome and giant yesterday. And I dunno exactly because of what? Physically, mentally, or bold states of somethings' lack. And lack of what? Writing, reading, achieving, earning, deep comprehendings during one conversation's depth... Which of these.
پرنده برای بیرون آمدن از تخم مبارزه میکند. تخم، دنیای اوست. هر کس که متولد میشود، باید دنیایی را ویران کند.
دمیان، هرمان هسه
دمیان، هرمان هسه
آن سریال، فیلم و یا رمانی که به طور هم زمان به تو دو نقطهی دیدِ حاوی شخصیت یکی از کرکتر ها که خود را در آن میبینی و شخصیت شخص دیگری که عمیقاً در مرحلهی دوم تحسین میکنی و میخواهی باشی را می دهد، در عمق وجودم جای دارد.
انسان به سبب حفظ نظم و ساختار اجتماعی با سرکوب احساسات و افکار -تکههای وجود خود- خود، خود را به تدریج مدفون میسازد و این شخص تکه تکه شده را بعدها در رؤیاهایش ملاقات میکند. پس تو میتوانی خود را، تنها در میان واژگانِ بیساختارِ خیالات خود، بیابی.
میگوید سخت مینویسی. یا اکثراً خواننده را در عدم درکِ محضِ کلمات به جا میگذاری و یا مجابش میکنی به رها کردن. میگویم از عمد است. نمیخواهم همهخوان باشم. میخواهم اقلیتخوان باشم. نمیخواهم تمام تار و پودی از افکارم که در معرض اذهانی قرار دادهام، به سادگیِ خرد کردن برگ خزان دیدهای زیر پا و خوانشی سر سری، از محیط سرد و تاریک به ظاهر بیجانِ خود، قدم به محیط عریان و شفافیت بگذارند. میخواهم اگر کسی خواندنیست، شمرده خوانده شود و اگر کسی خواننده، شمرده بخواند؛ میخواهم با سطحیتِ جهان شمول، سر ستیز بردارم و در میان خطوط خویش با آن به نبرد بپردازم. میخواهم بدین طریق نه تنها خود را، که بلکه اذهان را تفکیک کرده و در مصونیت احتمالاً ناقصی، از قربانی دادنِ بیش از این، آن هم تنها به جرم تفاوت، در امان دارم؛ حتی از طریق پنهان کردن طعمه. میبینی؟ سخیف بنظر میرسد؟ یا هراسیده؟ شاید هم... تمام مدت تنها در سکوت، با انحنای محوی بر لبان باریکش نگاهم میکرد.
Christmas Kids
Roar
You'll change your name,
or change your mind,
And leave this fucked up place behind.
But I'll know, I'll know.
I'll know, I'll know.
I'll know, I'll know.
I'll know, I'll know.
Appearing unsightly,
with devils inside me.
or change your mind,
And leave this fucked up place behind.
But I'll know, I'll know.
I'll know, I'll know.
I'll know, I'll know.
I'll know, I'll know.
Appearing unsightly,
with devils inside me.
In Giesing wohnt das Leben!
(In Giesing lives even life.)
Suddenly these pics figured in her eyes.
(In Giesing lives even life.)
Suddenly these pics figured in her eyes.
Lorn
In the first half of this day, I'm tired out and pounded more than laborious, cumbersome and giant yesterday. And I dunno exactly because of what? Physically, mentally, or bold states of somethings' lack. And lack of what? Writing, reading, achieving, earning…
در میان آن شب، چشمم به چند دختری که کاملا پشتشان به من بود، خورد که جلوی صندوق خرید فروشگاهی در انتظار بودند. توانستم از نحوهی ایستایی گردن، شانهها، بازوان و پاهایشان به هویتشان پی ببرم. طرز در خود جمع شده، قوز کرده، خمشده و شکستهشان خبر از تمام آنچه میداد که نباید از بُعد صرفاً پشت شخصی، بر آید. با حرکت کردن ماشین و بیشتر شدن زاویه و در نتیجه هویدا شدن نیمرخشان، پلکهایم را همزمان با سقوط قطرات درشت باران روی شیشه، بر این تلخیِ صحتِ بیهنگام، فرو بستم.
آن طور که لایقش هستند، باهاشان برخورد نمیکنم. به دلایلی. باید بسیار داغانتر از این باهاشان رفتار کرد. بسیار. بخاطر بیش از این قربانی نشدنِ عدهای دیگر زیر دستشان، سکوت و تیر های به خطا رفتهی نگاههای من به وجود میآیند. به خیال خویش، این تنها راه حفاظت است و شاید هم به راستی هست. اینبار اما، تفاوت در محدودیت زمانی، انتخابها و مقصود آنها مطرح است.
انسان، فراموشکاری قهار است. باید پایش بشکند تا برای هزاران راه نرفتهاش زانوی شکستهی غمش را در بر گیرد و بنالد. باید روز هایش چپیده و پر از کار و بیگاری باشد تا برای ثانیه به ثانیهی زمانش ارزش قائل باشد، حتی به قصد اتلاف. باید نیرویی را از دست بدهد، به هزار تکه تبدیل شود و به قصد بریدن گلوی خود در شبانگاه هق زند تا تصمیم بگیرد از زوایای دیگری بنگرد. باید خانهاش را در میان آتش و دود ببیند تا درِ همان خانه را با احترام بفشارد. اما خبر بدتر، باز هم موقتی بودنِ تمامی این درکهای بر اساس تجربه است.
میپرسم، این چیزیست که باید لنگرگاه من در دنیای مادی باشد؟ مکعب روبیک؟
میگوید، جسمش مهم نیست. عمل بازی کردن است که مهم است، عملی که قابل تکرار است، به قدری پیچیده است که متمرکز نگهت دارد و در عین حال آن قدر ساده است که زیاد فکرت را مشغول نکند. فقط روی الگوی بازی تمرکز کن و این تو را به بازهی زمانی همگانیای که در جریان است، متصل نگه می دارد.
میگوید، جسمش مهم نیست. عمل بازی کردن است که مهم است، عملی که قابل تکرار است، به قدری پیچیده است که متمرکز نگهت دارد و در عین حال آن قدر ساده است که زیاد فکرت را مشغول نکند. فقط روی الگوی بازی تمرکز کن و این تو را به بازهی زمانی همگانیای که در جریان است، متصل نگه می دارد.
اَبیانه، ۱۴۰۳/۳/۲۵
مردم محلی ابیانه به این روستا «ویونا» میگویند؛ ویونا از دو کلمهی وی به معنای بید و ویانه به معنای بیدستان تشکیل شده.
مردم محلی ابیانه به این روستا «ویونا» میگویند؛ ویونا از دو کلمهی وی به معنای بید و ویانه به معنای بیدستان تشکیل شده.