In Giesing wohnt das Leben!
(In Giesing lives even life.)
Suddenly these pics figured in her eyes.
(In Giesing lives even life.)
Suddenly these pics figured in her eyes.
Lorn
In the first half of this day, I'm tired out and pounded more than laborious, cumbersome and giant yesterday. And I dunno exactly because of what? Physically, mentally, or bold states of somethings' lack. And lack of what? Writing, reading, achieving, earning…
در میان آن شب، چشمم به چند دختری که کاملا پشتشان به من بود، خورد که جلوی صندوق خرید فروشگاهی در انتظار بودند. توانستم از نحوهی ایستایی گردن، شانهها، بازوان و پاهایشان به هویتشان پی ببرم. طرز در خود جمع شده، قوز کرده، خمشده و شکستهشان خبر از تمام آنچه میداد که نباید از بُعد صرفاً پشت شخصی، بر آید. با حرکت کردن ماشین و بیشتر شدن زاویه و در نتیجه هویدا شدن نیمرخشان، پلکهایم را همزمان با سقوط قطرات درشت باران روی شیشه، بر این تلخیِ صحتِ بیهنگام، فرو بستم.
آن طور که لایقش هستند، باهاشان برخورد نمیکنم. به دلایلی. باید بسیار داغانتر از این باهاشان رفتار کرد. بسیار. بخاطر بیش از این قربانی نشدنِ عدهای دیگر زیر دستشان، سکوت و تیر های به خطا رفتهی نگاههای من به وجود میآیند. به خیال خویش، این تنها راه حفاظت است و شاید هم به راستی هست. اینبار اما، تفاوت در محدودیت زمانی، انتخابها و مقصود آنها مطرح است.
انسان، فراموشکاری قهار است. باید پایش بشکند تا برای هزاران راه نرفتهاش زانوی شکستهی غمش را در بر گیرد و بنالد. باید روز هایش چپیده و پر از کار و بیگاری باشد تا برای ثانیه به ثانیهی زمانش ارزش قائل باشد، حتی به قصد اتلاف. باید نیرویی را از دست بدهد، به هزار تکه تبدیل شود و به قصد بریدن گلوی خود در شبانگاه هق زند تا تصمیم بگیرد از زوایای دیگری بنگرد. باید خانهاش را در میان آتش و دود ببیند تا درِ همان خانه را با احترام بفشارد. اما خبر بدتر، باز هم موقتی بودنِ تمامی این درکهای بر اساس تجربه است.
میپرسم، این چیزیست که باید لنگرگاه من در دنیای مادی باشد؟ مکعب روبیک؟
میگوید، جسمش مهم نیست. عمل بازی کردن است که مهم است، عملی که قابل تکرار است، به قدری پیچیده است که متمرکز نگهت دارد و در عین حال آن قدر ساده است که زیاد فکرت را مشغول نکند. فقط روی الگوی بازی تمرکز کن و این تو را به بازهی زمانی همگانیای که در جریان است، متصل نگه می دارد.
میگوید، جسمش مهم نیست. عمل بازی کردن است که مهم است، عملی که قابل تکرار است، به قدری پیچیده است که متمرکز نگهت دارد و در عین حال آن قدر ساده است که زیاد فکرت را مشغول نکند. فقط روی الگوی بازی تمرکز کن و این تو را به بازهی زمانی همگانیای که در جریان است، متصل نگه می دارد.
اَبیانه، ۱۴۰۳/۳/۲۵
مردم محلی ابیانه به این روستا «ویونا» میگویند؛ ویونا از دو کلمهی وی به معنای بید و ویانه به معنای بیدستان تشکیل شده.
مردم محلی ابیانه به این روستا «ویونا» میگویند؛ ویونا از دو کلمهی وی به معنای بید و ویانه به معنای بیدستان تشکیل شده.
Forwarded from Lorn
بیشتر وقت ها، افکارم چون به کلمات متصل نمی شوند، مه آلود می مانند. شکل های مبهم و غریبی به خود می گیرند و بعد ناپدید می شوند؛ فورا فراموششان می کنم.
از این جوان ها در شگفتم، در ضمن نوشیدن قهوه شان، قصه های واضح و راست نما نقل می کنند. اگر ازشان بپرسند دیروز چه کردند، دستپاچه نمی شوند. با چند کلمه همه چیز را برایتان تعریف می کنند. اگر من جایشان بودم، به تته پته می افتادم. راست است که از مدت ها پیش دیگر کسی دلواپس آن نیست که وقتم را چه جور می گذرانم. آدم که تنها زندگی کند، دیگر حتی نمی داند قصه گفتن چیست. راست نمایی هم زمان با دوستان ناپدید می شود. رویداد ها را هم رها می کند بگذرند؛ آدم هایی را می بیند که ناگهان ظاهر می شوند، حرفی می زنند و بعد می روند؛ در قضایای بی سر و ته فرو می رود، شاهد مزخرفی از کار در می آید. ولی در عوض همه ی چیز های ناراست نما، همه ی چیز هایی که هیچ کس در کافه ها باورشان نمی کند، به سراغش می آیند.
تهوع، ژان پل سارتر، ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم، صفحه ی ۷۴-۷۳
از این جوان ها در شگفتم، در ضمن نوشیدن قهوه شان، قصه های واضح و راست نما نقل می کنند. اگر ازشان بپرسند دیروز چه کردند، دستپاچه نمی شوند. با چند کلمه همه چیز را برایتان تعریف می کنند. اگر من جایشان بودم، به تته پته می افتادم. راست است که از مدت ها پیش دیگر کسی دلواپس آن نیست که وقتم را چه جور می گذرانم. آدم که تنها زندگی کند، دیگر حتی نمی داند قصه گفتن چیست. راست نمایی هم زمان با دوستان ناپدید می شود. رویداد ها را هم رها می کند بگذرند؛ آدم هایی را می بیند که ناگهان ظاهر می شوند، حرفی می زنند و بعد می روند؛ در قضایای بی سر و ته فرو می رود، شاهد مزخرفی از کار در می آید. ولی در عوض همه ی چیز های ناراست نما، همه ی چیز هایی که هیچ کس در کافه ها باورشان نمی کند، به سراغش می آیند.
تهوع، ژان پل سارتر، ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم، صفحه ی ۷۴-۷۳
با هر بار فشردن اهرم سرخ رنگ و بدقلقِ وظیفه، لایههای سطحیترِ پوستِ دو انگشت به واسطهی تماس مستقیم با بخار داغ، سوزانیده میشوند و با این حال متوقفش نمیکنی. اما نه به دلیل اینکه دیگر حس نمیکنی، بلکه به دلیل اینکه درد سوزشی را که در لحظه در نقاط متعدد مغزت احساس میکنی، مجال درک، تفسیر و پاسخ به دیگر حسها را نمیدهد.
Lorn
انگار جداً میشه کار هایی رو انجام داد که درسته دقیقاً توی اون لحظه دلیلش رو به طور شفافی نمی دونی، اما یک جایی از ذهنت می دونه؛ به خاطر همین اون تصمیم رو گرفته.
با تمرین کافی، میتوان سراغ سرنخهایی رفت که بدون نیاز به تفکر هشیارانه، میتوانند موضوعات خاصی را پیشبینی کنند. مغز شما به طور خودکار، درس های یاد گرفته شده از طریق تجربه را کدگذاری میکند. ما نمیتوانیم همیشه توضیح دهیم که چه چیزی یاد گرفتهایم؛ ولی یادگیری همواره رخ میدهد و توانایی شناسایی سرنخهای مرتبط با یک موقعیت خاص، اساس هر عادتی را شکل میدهد.
این که مغز و بدن ما میتواند چه کارهایی را بدون فکر کردن انجام دهد، چیزی است که دست کم گرفته میشود. شما به موهای خود نمیگویید که رشد کنند، به قلبتان نمیگویید که پمپاژ کند، به ششهای خود نمیگویید که نفس بکشند و یا به معدهی خود نمیگویید که عمل هضم را انجام دهد. ولی با این حال بدن شما تمامی این کارها را تحت کنترل دارد و خودکار عمل میکند. شما چیزی فراتر از خودآگاه خود هستید.
عادت های اتمی، ج.کلیر
این که مغز و بدن ما میتواند چه کارهایی را بدون فکر کردن انجام دهد، چیزی است که دست کم گرفته میشود. شما به موهای خود نمیگویید که رشد کنند، به قلبتان نمیگویید که پمپاژ کند، به ششهای خود نمیگویید که نفس بکشند و یا به معدهی خود نمیگویید که عمل هضم را انجام دهد. ولی با این حال بدن شما تمامی این کارها را تحت کنترل دارد و خودکار عمل میکند. شما چیزی فراتر از خودآگاه خود هستید.
عادت های اتمی، ج.کلیر