Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
آن طور که لایقش هستند، باهاشان برخورد نمی‌کنم. به دلایلی. باید بسیار داغان‌تر از این باهاشان رفتار کرد. بسیار. بخاطر بیش از این قربانی نشدنِ عده‌ای دیگر زیر دستشان، سکوت و تیر های به خطا رفته‌ی نگاه‌های‌ من به وجود می‌آیند. به خیال خویش، این تنها راه حفاظت است و شاید هم به راستی هست. این‌بار اما، تفاوت در محدودیت زمانی، انتخاب‌ها و مقصود آنها مطرح است.
انسان، فراموش‌کاری قهار است. باید پایش بشکند تا برای هزاران راه‌ نرفته‌اش زانوی شکسته‌ی غمش را در بر گیرد و بنالد. باید روز هایش چپیده و پر از کار و بیگاری باشد تا برای ثانیه به ثانیه‌ی زمانش ارزش قائل باشد، حتی به قصد اتلاف. باید نیرویی را از دست بدهد، به هزار تکه تبدیل شود و به قصد بریدن گلوی خود در شبانگاه هق زند تا تصمیم بگیرد از زوایای دیگری بنگرد. باید خانه‌اش را در میان آتش و دود ببیند تا درِ همان خانه را با احترام بفشارد. اما خبر بدتر، باز هم موقتی بودنِ تمامی این درک‌های بر اساس تجربه است.
می‌پرسم، این چیزی‌ست که باید لنگرگاه من در دنیای مادی باشد؟ مکعب روبیک؟
می‌گوید، جسمش مهم نیست. عمل بازی کردن‌ است که مهم است، عملی که قابل تکرار است، به قدری پیچیده است که متمرکز نگهت دارد و در عین حال آن قدر ساده است که زیاد فکرت را مشغول نکند. فقط روی الگوی بازی تمرکز کن و این تو را به بازه‌ی زمانی همگانی‌ای که در جریان است، متصل نگه می دارد.
اَبیانه، ۱۴۰۳/۳/۲۵

مردم محلی ابیانه به این روستا «ویونا» می‌گویند؛ ویونا از دو کلمه‌ی وی به معنای بید و ویانه به معنای بیدستان تشکیل شده.
Forwarded from Lorn
بیشتر وقت ها، افکارم چون به کلمات متصل نمی شوند، مه آلود می مانند. شکل های مبهم و غریبی به خود می گیرند و بعد ناپدید می شوند؛ فورا فراموششان می کنم.
از این جوان ها در شگفتم، در ضمن نوشیدن قهوه شان، قصه های واضح و راست نما نقل می کنند. اگر ازشان بپرسند دیروز چه کردند، دستپاچه نمی شوند. با چند کلمه همه چیز را برایتان تعریف می کنند. اگر من جایشان بودم، به تته پته می افتادم. راست است که از مدت ها پیش دیگر کسی دلواپس آن نیست که وقتم را چه جور می گذرانم. آدم که تنها زندگی کند، دیگر حتی نمی داند قصه گفتن چیست. راست نمایی هم زمان با دوستان ناپدید می شود. رویداد ها را هم رها می کند بگذرند؛ آدم هایی را می بیند که ناگهان ظاهر می شوند، حرفی می زنند و بعد می روند؛ در قضایای بی سر و ته فرو می رود، شاهد مزخرفی از کار در می آید. ولی در عوض همه ی چیز های ناراست نما، همه ی چیز هایی که هیچ کس در کافه ها باورشان نمی کند، به سراغش می آیند.

تهوع، ژان پل سارتر، ترجمه ی امیر جلال الدین اعلم، صفحه ی ۷۴-۷۳
زمانی‌که این تصویر را نشانم داد، دسته‌ی گل‌هایش را رها کرد و به تماشای واکنش من نشست و این‌طور حیرتش را منتقل کرد: «می‌توانی ذوق کنی!»
با هر بار فشردن اهرم سرخ رنگ و بدقلقِ وظیفه، لایه‌های سطحی‌ترِ پوستِ دو انگشت به واسطه‌ی تماس مستقیم با بخار داغ، سوزانیده می‌شوند و با این حال متوقفش نمی‌کنی. اما نه به دلیل اینکه دیگر حس نمی‌کنی، بلکه به دلیل اینکه درد سوزشی را که در لحظه در نقاط متعدد مغزت احساس می‌کنی، مجال درک، تفسیر و پاسخ به دیگر حس‌ها را نمی‌دهد.
Lorn
انگار جداً میشه کار هایی رو انجام داد که درسته دقیقاً توی اون لحظه دلیلش رو به طور شفافی نمی دونی، اما یک جایی از ذهنت می دونه؛ به خاطر همین اون تصمیم رو گرفته.
با تمرین کافی، می‌توان سراغ سرنخ‌هایی رفت که بدون نیاز به تفکر هشیارانه، می‌توانند موضوعات خاصی را پیش‌بینی کنند. مغز شما به طور خودکار، درس های یاد گرفته شده از طریق تجربه را کدگذاری می‌کند. ما نمی‌توانیم همیشه توضیح دهیم که چه چیزی یاد گرفته‌ایم؛ ولی یادگیری همواره رخ می‌دهد و توانایی شناسایی سرنخ‌های مرتبط با یک موقعیت خاص، اساس هر عادتی را شکل می‌دهد.
این که مغز و بدن ما می‌تواند چه کارهایی را بدون فکر کردن انجام دهد، چیزی است که دست کم گرفته می‌شود. شما به موهای خود نمی‌گویید که رشد کنند، به قلبتان نمی‌گویید که پمپاژ کند، به شش‌های خود نمی‌گویید که نفس بکشند و یا به معده‌ی خود نمی‌گویید که عمل هضم را انجام دهد. ولی با این حال بدن شما تمامی این کارها را تحت کنترل دارد و خودکار عمل می‌کند. شما چیزی فراتر از خودآگاه خود هستید.

عادت های اتمی، ج.کلیر
قریب به دو روز تمام، تپش‌های پر سرعت و وحشیانه، نیمه‌ی چپ تنم را دچار اختلالاتی حسی- عصبی کرده. دیگر به سختی سنگینی استخوانی را که از کتف چپم آویزان شده، حس می‌کنم. رخوتی دردناک. شاید بشود این‌طور صدایش کرد. کف دست را روی قفسه‌‌ی سینه قرار می‌دهم. نمی‌توانم با در نظر گرفتن یکی از دو صدای گنگ و واضح دریچه‌ها در یک چرخه و به آن سرعت، اعداد را دنبال کنم. سراغ نبض می‌روم. صد و پنجاه. وحشتناک است. یکی از شریان‌های کاروتید گردن را زیر دو انگشت اشاره و میانی‌ام می‌فشارم تا جریان را بند که نه، کاهش دهم. جمجمه‌ام نبض می‌زند. فشاری که بر سینه‌ام سنگینی می‌کند چند برابر می‌شود. نقاط تحتانی قلب به سوزش و درد رو می‌آورند. پس از هفتاد ثانیه، سرخرگ را رها می‌کنم. به هشتاد ضربان در دقیقه می‌رسد. اما شصت ثانیه طی نشده، باز هم نقطه به نقطه‌ی تنم در نبضی در رفت و بازگشت محبوس شده و می‌لرزد. عجب جریانی! عجب، جریانی! تخته‌های حاوی پودرهای فشرده‌ی ریز، پراکنده‌اند. هر جایی می‌توانند باشند؛ الا دم دست. روز قبل یکی‌شان را جایی دیدم. نمی‌خواهم به یاد آورم کجا. نمی‌خواهم به زبان آورم کجا. در مقابل سیاهی و تاریکیِ شکستگیِ آیینه می‌ایستم. به جایی که گمان می‌برم می‌تپد می‌نگرم. همراه با باد خنکی که با شتاب خود را از لای پرده‌ها و تاریکیِ ناقص سایه‌ها، درون اتاق جای می‌دهد، فزون می‌یابد. هر قدر که بیشتر به آن می‌نگرم، گوش‌هایم بیش از پیش به مرز گسستگی مایل می‌شوند و دستی نخواهد آمد تا نجاتشان دهد، مگر چشم‌های حس هشتمم، با گرفتن نگاه‌شان. کلمات از یکدیگر پیشی گرفته و کمی طول می‌کشد تا روی آیینه به خط شوند. کمی طول می‌کشد تا معنایشان را منتقل کنند. به ناگاه میلی غریب به دراز کردن دست نجات را حس می‌کنم. می‌خواهم به غریزه‌ام اتکاء کنم. جریانات هوا شدت می‌گیرند و ماه را می‌بلعند. فضای تاریک اطرافم در سیاه‌چاله‌ای می‌غلتد و بی مقصد حول محور سرم می‌چرخد. در حین دَوَران‌های بی وقفه، آیینه را می‌یابم، بر سرم خرد شده. کلمات را تکه تکه شده و به گلویم چسبیده‌. کمی طول می‌کشد تا دور گردنم به خط شوند. کمی طول می‌کشد تا به همراه معنای به دست آورده‌شان، مجاری تنفسی را به قصد در هم شکستن بفشارند. دست نجات را حرکت می‌دهم. روی شیار های ضعیف زمین، به تکه‌های ریز و درشت آیینه‌ی ناموجود می رسد و سلول‌های بافت‌ یک رگ از هم فاصله می‌گیرند. شاید هم چند رگ. به آرامی و بی هیچ جهشی، جریان تازه‌ای در سیاهی فضا به راه می‌افتد. تپش‌ها شدت می‌گیرند. کلمات محو می‌شوند و دست نجات، بر خنکی لزجی تیره‌تر از سایه های احاطه‌گر، همچون ماهی دور افتاده از آبی، خود را به زمین و سپس آسمان می‌کوبد.
در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان ميعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهٔ ويرانيست
گوش کن؛
وزش ظلمت را مي شنوی؟
من غریبانه به اين خوشبختی می‌نگرم
من به نوميدی خود معتادم
گوش کن؛
وزش ظلمت را مي شنوی؟
در شب اکنون چيزی می‌گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بيم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهٔ باریدن را گویی منتظرند
لحظه‌ای
و پس از آن، هیچ.
پشت اين پنجره شب دارد می‌لرزد
و زمین دارد
باز می‌ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست.

باد ما را با خود خواهد برد، فروغ
‏می‌خواهم بروم، به جایی بروم که واقعاً جای من باشد‌، جایی که با آن جور در بیایم؛

ژان پل سارتر