زیاد نمیتوانم انتظار بکشم؛ اللخصوص انتظارِ همراه با حس شگفتی و موردانتظارنداشتنهای نهچندان خوب. ز این رو، در خلال یک ماه اخیر آنقدر در غالب یک پیشگوی خبره و مجنون، خطهایی متعدد بهسان انبوه شاخساران را سرخ کردهام تا حالتی را جا نیندازم که از بالای یک مجنوندرخت دیگری، سقوط کرده و به جنگلی بیانتها پیوستهام. در پیامد این واقعه، از صفت نیروانا فرسنگها فاصله یافتهام و ذهنم که تنها برای یافتنِ هرچه سریعترِ راههای خروجی و رهاییبخش، جاریشدن از نقاط پرفشار به سوی کمفشار در محیطی دور از چهارچوب قوانین طبیعت و امثالهم، تربیت شده، با دیدن لکهی ضعیف سرخی، به ته انواعی از خطوط از همان سایهرنگ میرسد؛ آژیر میکشد. میشکند. یک مشت میشود برای حملهای دافعهآمیز و دو جفتپا برای گریز. گاهی که به آن مینگرم، با خود فکر میکنم که کاش میشد در آغوشش بگیرم و بابت این میزان از سعیای که گاهگداری جهت بقا به عمل میآورد، تسکینش دهم. اما هرچه بیشتر به کمال این نحوه و سرعت از واکنش نزدیک میشود، بالتبع در درک، پردازش، و دریافت خوی انسانی کندتر میشود. یک مثال نزدیکی که باعث دریافتم از این موضوع شد، مربوط میشود به آغوش خیس از اشکی که امروز بهناگاه به سویام روانه شد، چشمهایی که بیوقفه میل به بارش داشتند اما جوابم را میدانستند و بیمیل، بیادامه میماندند. و در مقابل بازوان محکمی که پس از ثانیهها، حلقه و زمزمههایی که بلافاصله و بیوقفه، به مثابهی توشهی سفری طولانی، دم گوش چپ هجی شدند.
What Have They Done To Us (from the series Arcane League of Legends)
Mako & Grey
I mourn the most for all the things that I never said;
Knowledge is a paradox. The more one understands, the more one realizes his ignorance.
She was strong because she was afraid. Her hard fear of losingness is what made her fight so hard.
از نوشتن دست کشیدهام و آن ساختارهای اکتشافی نوپا هم از من. از آنِ من بودهاند و به من باز نمیگردند. -شاید هم میگردند، این را باید گذر زمان بنمایاند.- بنابراین شاید دیگر از آن سبک خبری نباشد، چرا که دیگر نمیتوانم زمان لازمه را هرچند ملزوم، اختصاص دهم. همهچیز درهم و بیساختار، یا باید خود به یک سبک بدل شود و یا درهم و بیساختار بماند و من اهمیتی نمیدهم. علاوهبر آن، دست از بسیاری چیزها کشیدهام، مثل احساسکردنِ هرچه عمیقتر و عمیقتر شکستهای پیاپی ناجوانمردانهای که سیطره بر پیکرهی سراسر عمرم دارد. از به یادآوردن فقدانهای نهچندان ظریف و باریکی که سالهاست به رسم عادت، شکرگزار وجودشانند. از آنچه حقیقی نیست و پادزهری برایم در دستانش ندارد، برحذرم و آن، ابتداییترین مقصودِ در تضاد با ضعف انسانیام بود: نوشتن.
میگویند جسمم را در حال عمل میبینند اما، منی در آن پوسته، نه. من، شاید همان پوستهام که نمیدانم من، به راستی باز هم کجا رفته و این پوستهی ماشینخو را به کاری دیگر گماشته. در حال گرفتن تاکسیست و یا وسایل کولهپشتیاش را در اتوبوس سه صبح به سوی مقصدی دیگر بررسی میکند. حصارهای زمینی را از نو تعبیه و یا تیشه بر ریشه و بنیان سازهای مینهد. سقفی را مرمت و یا دری را میشکند بر پاشنه. پوتینهای آهنینی را به پا و یا میخهای سابق را میکند. به من صرفاً کارهایی را میسپارد که باید پیوسته به انجام رسند، چراکه نیاز است به هر رو انجام شوند و در نتیجه کمتر زمانی باقی میماند برای نشخوارکردن افکار و احساسات و نوشتن آنچه ملموس نیست، اما به بیشترین میزان ممکن در هوا معلق است. تنها هنگام تناول و یا خواب جای حجمهی خالی چیزی را حس میکنم و با جزء به جزء به سویی کشانده میشوم و قابلپیشبینانه مقاومت میکنم در برابر آنچه که میدانم چیست. در این زمانها، ترسهایم را به تنهایی قورت میدهم و منتظر میمانم تا من بازگردد. تنها رویکردش هم سفت و سخت کردنِ حصارها، مشتها و کفشهاست؛ که به سختی درصدد مبارزهاند، و ترمیم. ترمیم ضربت آن شبها که گمان نمیکنی طلوعی انتظارشان را کشدُ درعینحال، با تصور وقوعش میغلتیدی درون چرخهٔ بلعندهای رعشهزا.
The Song That Sparked a Movement in Afghanistan | Nila Ibrahimi | TED
YouTube
The Song That Sparked a Movement in Afghanistan | Nila Ibrahimi | TED
Afghan activist Nila Ibrahimi shares her experience using song to protest — and ultimately reverse — oppressive laws in Afghanistan just before the Taliban took back control of the country. In a brief Q&A with Head of TED Chris Anderson, Ibrahimi sends a…