Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
آلاموگوردو، ۱۶ ژوئیه‌ٔ ۱۹۴۵، ساعت ۵ و ۲۹ دقیقه و ۵۳ ثانیه. هشت ثانیه بعد از انفجار اولین بمب اتم. رابرت اوپنهایمر، فیزیک‌دان هسته‌ای، با دیدن این انفجار به نقل از بهاگاوادگیتا [از متون مقدس هندوها] گفت: «اکنون من "مرگ" شده‌ام، نابودگر دنیاها.»
Knowledge is a paradox. The more one understands, the more one realizes his ignorance.
Sometimes taking a leap forward, means leaving a few things behind.
She was strong because she was afraid. Her hard fear of losingness is what made her fight so hard.
از نوشتن دست کشیده‌ام و آن ساختارهای اکتشافی نوپا هم از من. از آنِ من بوده‌اند و به من باز نمی‌گردند. -شاید هم می‌گردند، این را باید گذر زمان بنمایاند.- بنابراین شاید دیگر از آن سبک خبری نباشد، چرا که دیگر نمی‌توانم زمان لازمه را هرچند ملزوم، اختصاص دهم. همه‌چیز درهم و بی‌ساختار، یا باید خود به یک سبک بدل شود و یا درهم و بی‌ساختار بماند و من اهمیتی نمی‌دهم. علاوه‌بر آن، دست از بسیاری چیزها کشیده‌ام، مثل احساس‌کردنِ هرچه عمیق‌تر و عمیق‌تر شکست‌های پیاپی ناجوانمردانه‌ای که سیطره بر پیکره‌ی سراسر عمرم دارد. از به یادآوردن فقدان‌های نه‌چندان ظریف و باریکی که سال‌هاست به رسم عادت، شکرگزار وجودشانند. از آن‌چه حقیقی نیست و پادزهری برایم در دستانش ندارد، برحذرم و آن، ابتدایی‌ترین مقصودِ در تضاد با ضعف انسانی‌ام بود: نوشتن.
03.10.27
10,192 steps….
The 2nd of January.
The 23rd of January.
می‌گویند جسمم را در حال عمل می‌بینند اما، منی در آن پوسته، نه. من، شاید همان پوسته‌ام که نمی‌دانم من، به راستی باز هم کجا رفته و این پوسته‌ی ماشین‌خو را به کاری دیگر گماشته. در حال گرفتن تاکسی‌ست و یا وسایل کوله‌پشتی‌اش را در اتوبوس سه صبح به سوی مقصدی دیگر بررسی می‌کند. حصارهای زمینی را از نو تعبیه و یا تیشه بر ریشه و بنیان سازه‌ای می‌نهد. سقفی را مرمت و یا دری را می‌شکند بر پاشنه. پوتین‌های آهنینی را به پا و یا میخ‌های سابق را می‌کند. به من صرفاً کارهایی را می‌سپارد که باید پیوسته به انجام رسند، چراکه نیاز است به هر رو انجام شوند و در نتیجه کمتر زمانی باقی می‌ماند برای نشخوارکردن افکار و احساسات و نوشتن آن‌چه ملموس نیست، اما به بیشترین میزان ممکن در هوا معلق است. تنها هنگام تناول و یا خواب جای حجمه‌ی خالی چیزی را حس می‌کنم و با جزء به جزء به سویی کشانده می‌شوم و قابل‌پیش‌بینانه مقاومت می‌کنم در برابر آن‌چه که می‌دانم چیست. در این زمان‌ها، ترس‌هایم را به تنهایی قورت می‌دهم و منتظر می‌مانم تا من بازگردد. تنها رویکردش هم سفت و سخت کردنِ حصارها، مشت‌ها و کفش‌هاست؛ که به سختی درصدد مبارزه‌اند، و ترمیم. ترمیم ضربت آن شب‌ها که گمان نمی‌کنی طلوعی انتظارشان را کشدُ درعین‌حال، با تصور وقوعش می‌غلتیدی درون چرخه‌ٔ بلعنده‌ای رعشه‌زا.
Dead Man
David Kushner
The last song of the last running road:
Healing won't come as long as you linger where the pain resides.