Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
The Fire Inside (2024)
One of the 63 Friday jokes that will make you shout Fri-Yay!
P.S. Happy Pi Day!
My new concern is watching them interpretively dissing each other in such a shrewd way.
ورق را آهسته به سمتم می‌گیرد و یک میل را می‌گذارد کف دستم. به اسم ناآشنای روی ورق چشم می‌دوزم و چشم‌های دارو ندیده‌ام بلافاصله گشاد می‌شوند. به محض انتقال پیغام عصبی در طی ایجاد فضای سیناپسی، تمام آذوقه‌اش را در هوا می‌قاپم و می‌گویم، نمی‌شود!
می‌گوید این‌طور دوامی نخواهی داشت. می‌گویم انگار با این همه، هنوز آنکه اعتیادی هم دارد منم؛ به هوشیاری؛ به درد؛ به آنچه که به همان میزان و چه بسا بیشتر، فرساینده‌ است و من نامش را گذاشته‌ام شرایط ملزوم بقا.
آن‌چه حول احوالات گاه‌گداریِ خویش دریافته‌ام بسیار تیز است و صریح. و احتمالا چون در این حین آشفتگی خطاب به شخصی، مکتوب شده چیزی را ارائه نداده بودم، آشکار هم نشده بود. خلاصه که در این حین، در انجام عمل مذکور، کلماتم هزاربرابر بیشتر داغی از قالب ادب آداب‌داشته و نزاکت و خاکساری و غیره و غیره بر جبین بی‌انتهایشان حمل می‌کنند. بُرنده‌ترند و دَرنده. طولانی و فراخواننده. چیزی نمانده در پایان پیوست کنم، بدین وسیله مراتب سپاس خود را از جهت زحمات صادقانه‌ی جنابعالی در زمینه پیشبرد اهداف زندگی‌ خودتان اعلام می‌دارم. با تشکری از سر فشارات اعمالی، دعاگوی‌تان فلان.
Life doesn’t hand you meaning, kid. You carve it out with your own two hands. You want excitement? You want something that makes you feel alive? Then find it. Train harder. Learn something new. Get the hell out of your comfort zone. And if the people around you are dragging you down? You either cut them loose or learn how to carry the weight without letting it break you.
Blut
Lindemann
Und spricht die Klinge in der Not.
Wenn das Blut im Leib gerinnt,
Wenn der farbenlose Tod,
Mich in die kalten Arme nimmt.
شب‌ها معمولاً پس از اتمام کار، گزاره‌ای از روزش تهیه کرده و یادداشت‌وار می‌گذارد وسط میز، و مابقی را مرتب می‌کند. امشب اما در جریان آخرین وقفه‌اش به جهت فقط کمی تنوع، با آگاهیتی نسبت به چند درجه پایین‌تر رفتن دمای بدنش، رفت و ضمن ریختن چندمین چای روزانه‌اش، تخته و مهره‌های شطرنج را کشان‌کشان آورد و کناری چید؛ چای را هم به همراه همزاد داستایفسکی گذارد وسطش. صرف نظر از در دست خوانش بودنش، احساس یکسانی را به یک زمان برایش القاگرند. پسربچه از رعب باخت، از حریفش‌شدن سرباز زد و ندانست که امشب خودش، تنها به واسطه‌ی حمله‌کننده نبودنش میدان را از دست داده. حالا این تنوع نیمی از تمام مسائل را یخ‌کرده باقی گذارده و یا بالعکس، سر کشیده؛ چای، میز، و انگشتان.

-نباختن، به معنای نبردن نیست.
و شیرجه‌های نرفته گاهی کوفتگی‌های عجیبی به‌جا می‌گذارد.

سقوط، آلبر کامو، شورانگیز فرخ
با وجود تقابل‌های شدیدی که در برابر فوران قطرات سنگین، لزج و شفاف آتشفشان احساسات به عمل آورده‌ام، عاقبت در آستانگی انفجار خاموش شده و مرا هم در اعماق خود به خفگی رسانده. شاید تنها به دلیل نخستین دیدار از آشناروستایی که اولین قدمم را در آن نهادم و همان دم آه تمام خفتگانش گریبانم گرفت. نه آنکه تمامش همان دم، نه. گرفتنش از لحظه‌ی گشودن چشم‌هایم آغاز شد و بی‌ادامه هم نماند. شاید نباید نه هرچند بی‌جهت، پای روستای او و عدم پیروزی‌ام در مباحثی که حتی تلاشی برای کسب موفقیت درشان را حقیر شمرده‌ام وسط بکشم. امروز می‌گفت، دستت رو جلو نمی‌آوری و اگر آن دست معلق در هوا یک تنه برایت صدا تولید نکند ناراحت می‌شوی. اما نمی‌شوم. نمی‌داند که همه‌چیز چقدر پیچیده‌تر و ناصاف‌تر از آن است که بشود فقط ترکه را بر تک‌دست افتاده‌ی من نشاند.
زخم ناشی از سطحیت در ارتباطات انسانی را بستم.
مهم‌اند طُرُق؟ البته که. چرا که هیچ‌گاه در مقابل او فاصله‌ای قابل‌توجه از چهارچوب‌هایم ایجاد نمی‌شود. -هرچند که برایش هرج‌ومرجی حقیقی‌ام.- اضافه بر آن، نه من پیغمبر زرتشتم که بخواهم محیط را برای نستاندن چیزی از کسی ترک کنم و نه او قلندری که در انتهای حماقت بی‌روزنه‌اش نغمه‌سرایی کند. بنابراین با هدف بستن زخم خود و به بهای گرفتن چیزی از او کنارش ماندم. با آگاهیِ به مقصد، نه اجازه‌ی رخصت خواستم و نه بلند شدم تا بروم. اما سر بزنگاه سررسیدنِ زندان‌بان، اجازه نداد در نهایتِ شرارت بتوانم آن چیز را، تنها چیزی که برایش مانده را، از دستش بگیرم. نه سیخ سوخته و نه کباب؟ به قصد ادامه دادن با این مثل پس، شاید یک کباب سوخته‌ام که به زور تکیه بر جای پیغمبر زده.
اگر نوشته‌ها را می‌خوانید، و در دل‌تان ردی از دریافت یا واکنش نشست، مایلم آن را بشنوم؛ شاید از خلال نگاه شما، تصویر تازه‌ای از خود یا واژه‌هایم نمایان شود.
در صورت نیاز:
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1076591237
Something to Remind You
Staind
So this is it, I say goodbye
To this chapter of my ever-changing life
And there's mistakes, the path is long
And I'm sure I'll answer for them when I'm gone
So when the day comes and the sun won't touch my face
Tell the ones who cared enough that I finally left this place.
That's been so cold, look at my face
All the stories it will tell I can't erase
The road is long, just one more song
A little something to remind you when I'm gone;
When I'm gone.
The road to hell, along the way
Is paved with good intentions so they say
And some believe, that no good deed
Goes unpunished in the end or so it seems.

@DevilishOut
Lorn
نام مرا که بر زبان می‌رانند از پی آن اشک در کاسه‌ی چشمانشان می‌جوشد و جریانی از معده تا سینه‌ی منتهی به حلقشان را می‌سوزاند
سکوت؛ علی‌رغم سکوت محض، صدای آشنایی مدام اکووار در سرم می‌پیچد که نامم را با فتحه‌ای برا حرف نخست و ضمیمه‌ی «جان» صدا می‌زند؛ او مرده است. و آنچه با شفافیت برایم به جا گذاشته، تصویر شفافی از جنس صدا و انگشتان کشیده‌ی پاهایش است. دیگر نه کسی اشک می‌ریزد و نه دری باز می‌شود؛ نه پرده‌ای بلند و نه کفشی جفت. چرا که او مدت‌هاست مرده. دیر رسیده‌ام و دیگر کسی سراغش را با گشودن درِ هیچ خانه‌ای نمی‌گیرد. نشانی جدیدش را می‌گیرم؛ قبرستانی‌ست دور و دراز.