Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
Lorn
The 23rd of January.
The 27th of February.
Lorn
اتوبوس سه
اتوبوس هشت. با فاصله‌ی کمتر از چهار روز، این دومین حرکتم به سوی تهران است. سیستم واسطه‌ی سفارت هم با دوبرابر زودتر نوبت دادن در پایان وقت اداری‌اش توانست برای دومین بار غافلگیرم کند. حالا که دیگر همه‌چیز بر غلتک تکرر افتاده‌، بیشتر هوشیاریِ خالی از اضطراب توان حاکمیت دارد. تنها جزء استعاری روزمره‌ام نمایشنامه‌ی خواب‌هایی است که دیری نمی‌گذرد از تغییر رویه‌ام درون‌شان. باقی تماماً حقیقی‌، قابل اندازه‌گیری، و ثبت‌شدنی‌ست. انتزاعات سقوط کرده‌اند و در چنگال زمخت، صریح، و البته قابل حلِ واقعیتی محتمل چرخ می‌خورم. انتزاع و استعاره؛ تنها جایی از ذهنم هنوز زنده‌اند و شاید با دوباره باز شدن فضا برای‌شان، بازگردند.
Ich habe kein Problem mehr mit meinen Schmerzen. Ich versuche einfach nicht, ihren Sinn zu finden. Nur bin ich todmüde vom Leben, vom Streiten, vom bloßen Atmen.
دیکته‌وار می‌خوانم؛ عصر جدید، انقلاب علمی، انقلاب دائمی. پیش‌رونده می‌رسم به انتهای صفحه و می‌توانم شرط ببندم به محض آنکه چشمم را بردارم، کلمه‌ای به یاد نخواهم آورد. صداهایی سرتیتروار در گوش‌هایم می‌پیچند؛ امریکا، جوانان، نامه…. کتاب را به همراه چشم‌هایم می‌بندم. متوجه می‌شوم ورودی‌هایم تماماً مختل شده‌اند و دیگر نمی‌توانم جز با داستایفسکی بهشان استراحت دهم. مغزم متشکل از گره‌های مین‌گذاری‌شده‌ای‌ست که بی‌مهابا و حتی تلنگری، روزانه به میزانی دررفته از تعداد انگشتانم می‌تِرْکد. حتی باران امروز هم نتوانسته مرا از شر یکی‌شان خلاصی دهد. به گمانم در محضر اعتراف ناچارم بگویم، این‌بار درد برایم سوخت نشد. بل رقت‌انگیز و قیروار، چسبانده شد به کف پاهایم.
با قدم‌زدن با ریِ آگاه از تمام لجن‌هایی که درشان غرقه‌ام، با هم درشان غرقه‌ایم، امشب را خنثی‌شده‌ام.
Lorn
خنثی
یه جور آگاهی دردناک داره، اما یه جور کنترل هم توش حس می‌شه. اینکه بدونی کجایی، بدونی توی چی غرقی، ولی همچنان حرکت کنی. نه با امید، نه با ناامیدی، فقط با یه درک عمیق از اون‌چیزی که هست.
The Fire Inside (2024)
One of the 63 Friday jokes that will make you shout Fri-Yay!
P.S. Happy Pi Day!
My new concern is watching them interpretively dissing each other in such a shrewd way.
ورق را آهسته به سمتم می‌گیرد و یک میل را می‌گذارد کف دستم. به اسم ناآشنای روی ورق چشم می‌دوزم و چشم‌های دارو ندیده‌ام بلافاصله گشاد می‌شوند. به محض انتقال پیغام عصبی در طی ایجاد فضای سیناپسی، تمام آذوقه‌اش را در هوا می‌قاپم و می‌گویم، نمی‌شود!
می‌گوید این‌طور دوامی نخواهی داشت. می‌گویم انگار با این همه، هنوز آنکه اعتیادی هم دارد منم؛ به هوشیاری؛ به درد؛ به آنچه که به همان میزان و چه بسا بیشتر، فرساینده‌ است و من نامش را گذاشته‌ام شرایط ملزوم بقا.
آن‌چه حول احوالات گاه‌گداریِ خویش دریافته‌ام بسیار تیز است و صریح. و احتمالا چون در این حین آشفتگی خطاب به شخصی، مکتوب شده چیزی را ارائه نداده بودم، آشکار هم نشده بود. خلاصه که در این حین، در انجام عمل مذکور، کلماتم هزاربرابر بیشتر داغی از قالب ادب آداب‌داشته و نزاکت و خاکساری و غیره و غیره بر جبین بی‌انتهایشان حمل می‌کنند. بُرنده‌ترند و دَرنده. طولانی و فراخواننده. چیزی نمانده در پایان پیوست کنم، بدین وسیله مراتب سپاس خود را از جهت زحمات صادقانه‌ی جنابعالی در زمینه پیشبرد اهداف زندگی‌ خودتان اعلام می‌دارم. با تشکری از سر فشارات اعمالی، دعاگوی‌تان فلان.
Life doesn’t hand you meaning, kid. You carve it out with your own two hands. You want excitement? You want something that makes you feel alive? Then find it. Train harder. Learn something new. Get the hell out of your comfort zone. And if the people around you are dragging you down? You either cut them loose or learn how to carry the weight without letting it break you.