با قدمزدن با ریِ آگاه از تمام لجنهایی که درشان غرقهام، با هم درشان غرقهایم، امشب را خنثیشدهام.
My new concern is watching them interpretively dissing each other in such a shrewd way.
ورق را آهسته به سمتم میگیرد و یک میل را میگذارد کف دستم. به اسم ناآشنای روی ورق چشم میدوزم و چشمهای دارو ندیدهام بلافاصله گشاد میشوند. به محض انتقال پیغام عصبی در طی ایجاد فضای سیناپسی، تمام آذوقهاش را در هوا میقاپم و میگویم، نمیشود!
میگوید اینطور دوامی نخواهی داشت. میگویم انگار با این همه، هنوز آنکه اعتیادی هم دارد منم؛ به هوشیاری؛ به درد؛ به آنچه که به همان میزان و چه بسا بیشتر، فرساینده است و من نامش را گذاشتهام شرایط ملزوم بقا.
میگوید اینطور دوامی نخواهی داشت. میگویم انگار با این همه، هنوز آنکه اعتیادی هم دارد منم؛ به هوشیاری؛ به درد؛ به آنچه که به همان میزان و چه بسا بیشتر، فرساینده است و من نامش را گذاشتهام شرایط ملزوم بقا.
آنچه حول احوالات گاهگداریِ خویش دریافتهام بسیار تیز است و صریح. و احتمالا چون در این حین آشفتگی خطاب به شخصی، مکتوب شده چیزی را ارائه نداده بودم، آشکار هم نشده بود. خلاصه که در این حین، در انجام عمل مذکور، کلماتم هزاربرابر بیشتر داغی از قالب ادب آدابداشته و نزاکت و خاکساری و غیره و غیره بر جبین بیانتهایشان حمل میکنند. بُرندهترند و دَرنده. طولانی و فراخواننده. چیزی نمانده در پایان پیوست کنم، بدین وسیله مراتب سپاس خود را از جهت زحمات صادقانهی جنابعالی در زمینه پیشبرد اهداف زندگی خودتان اعلام میدارم. با تشکری از سر فشارات اعمالی، دعاگویتان فلان.
Life doesn’t hand you meaning, kid. You carve it out with your own two hands. You want excitement? You want something that makes you feel alive? Then find it. Train harder. Learn something new. Get the hell out of your comfort zone. And if the people around you are dragging you down? You either cut them loose or learn how to carry the weight without letting it break you.
Blut
Lindemann
Und spricht die Klinge in der Not.
Wenn das Blut im Leib gerinnt,
Wenn der farbenlose Tod,
Mich in die kalten Arme nimmt.
Wenn das Blut im Leib gerinnt,
Wenn der farbenlose Tod,
Mich in die kalten Arme nimmt.
شبها معمولاً پس از اتمام کار، گزارهای از روزش تهیه کرده و یادداشتوار میگذارد وسط میز، و مابقی را مرتب میکند. امشب اما در جریان آخرین وقفهاش به جهت فقط کمی تنوع، با آگاهیتی نسبت به چند درجه پایینتر رفتن دمای بدنش، رفت و ضمن ریختن چندمین چای روزانهاش، تخته و مهرههای شطرنج را کشانکشان آورد و کناری چید؛ چای را هم به همراه همزاد داستایفسکی گذارد وسطش. صرف نظر از در دست خوانش بودنش، احساس یکسانی را به یک زمان برایش القاگرند. پسربچه از رعب باخت، از حریفششدن سرباز زد و ندانست که امشب خودش، تنها به واسطهی حملهکننده نبودنش میدان را از دست داده. حالا این تنوع نیمی از تمام مسائل را یخکرده باقی گذارده و یا بالعکس، سر کشیده؛ چای، میز، و انگشتان.
-نباختن، به معنای نبردن نیست.
-نباختن، به معنای نبردن نیست.
با وجود تقابلهای شدیدی که در برابر فوران قطرات سنگین، لزج و شفاف آتشفشان احساسات به عمل آوردهام، عاقبت در آستانگی انفجار خاموش شده و مرا هم در اعماق خود به خفگی رسانده. شاید تنها به دلیل نخستین دیدار از آشناروستایی که اولین قدمم را در آن نهادم و همان دم آه تمام خفتگانش گریبانم گرفت. نه آنکه تمامش همان دم، نه. گرفتنش از لحظهی گشودن چشمهایم آغاز شد و بیادامه هم نماند. شاید نباید نه هرچند بیجهت، پای روستای او و عدم پیروزیام در مباحثی که حتی تلاشی برای کسب موفقیت درشان را حقیر شمردهام وسط بکشم. امروز میگفت، دستت رو جلو نمیآوری و اگر آن دست معلق در هوا یک تنه برایت صدا تولید نکند ناراحت میشوی. اما نمیشوم. نمیداند که همهچیز چقدر پیچیدهتر و ناصافتر از آن است که بشود فقط ترکه را بر تکدست افتادهی من نشاند.