اینکه ناراحتت میکنه این خودش یه غمه، اینکه اشتباه بفهمن سر چی ناراحتی یه غمِ دیگه.
شاید بنظر برسه صدای اسنوپ داگ و فیفتی سنت و یه آهنگ رپ برای صبح ابری و زمین خیس مناسب نباشه ولی خب برای من که بهم میان.
مشکل از میزان غرور نیست، مشکل از مکانشه. کمه ولی دقیقا جایی خودش رونشون میده که نباید. جایی هم که بتید خودش رو نشون بده پا میشه میره تو اتاق و درو قفل میکنه و یه هندزفری میذاره تو گوشش.
بمونم کنار چیزایی که دوستشون ندارم؟ من آدما و کارایی که دوست داشتم رو هم ول کردم رفتم. اینم روش. بدتر از اون نمیشه که! میشه؟ بعیده. که درد نداره.
هرچند پر از تناقصه و پر از گوه خوری.
هرچند پر از تناقصه و پر از گوه خوری.
سطح طنزم اونقدر اومده پایین که ممکنه همین روزا یه گیف از یه آقایی که خیلی سریع داره حرکت میکنه منتشر کنم و زیرش بنویسم «وقتی میگه خونه خالیه».
سطح نقد های اجتماعیم اونقدر اومده پایین که باز هم ممکنه همین روزا از این بنویسم که طرف تمام عمرش رو اونور (دقیقا نمیدونم کدوم ور) زندگی کرده ولی فارسی رو خوب حرف میزنه اما یه سری ها تا پاشون رو از ایران میذارن بیرون فارسی یادشون میره و لهجه دار میشن.
هی هرچی جلوتر میره بیشتر به این میرسم که چرا این موجود کیری دوپا رو بهش اهمیت دادم.
کاش زندکی یه کنترل داشت، میشد استوپش کرد، زد قسمت بعدی یا هرچیزی. فقط از این بخشش رد میشدم.
یکی از واقعیت های ناراحت کننده اینه که اگه چیزی برای شما جالبه لزوما برای ما جالب نیست و برعکس.
اغلب مواردی که فکر میکنید خیلی بانمک شدید و صحبت کردن رو تموم نمیکنید و هی ادامه میدید بدونید نه تنها حرفاتون خنده دار نیست بلکه رو مخ اطرافیانتون دارید حرکت میکنید.