بمونم کنار چیزایی که دوستشون ندارم؟ من آدما و کارایی که دوست داشتم رو هم ول کردم رفتم. اینم روش. بدتر از اون نمیشه که! میشه؟ بعیده. که درد نداره.
هرچند پر از تناقصه و پر از گوه خوری.
هرچند پر از تناقصه و پر از گوه خوری.
سطح طنزم اونقدر اومده پایین که ممکنه همین روزا یه گیف از یه آقایی که خیلی سریع داره حرکت میکنه منتشر کنم و زیرش بنویسم «وقتی میگه خونه خالیه».
سطح نقد های اجتماعیم اونقدر اومده پایین که باز هم ممکنه همین روزا از این بنویسم که طرف تمام عمرش رو اونور (دقیقا نمیدونم کدوم ور) زندگی کرده ولی فارسی رو خوب حرف میزنه اما یه سری ها تا پاشون رو از ایران میذارن بیرون فارسی یادشون میره و لهجه دار میشن.
هی هرچی جلوتر میره بیشتر به این میرسم که چرا این موجود کیری دوپا رو بهش اهمیت دادم.
کاش زندکی یه کنترل داشت، میشد استوپش کرد، زد قسمت بعدی یا هرچیزی. فقط از این بخشش رد میشدم.
یکی از واقعیت های ناراحت کننده اینه که اگه چیزی برای شما جالبه لزوما برای ما جالب نیست و برعکس.
اغلب مواردی که فکر میکنید خیلی بانمک شدید و صحبت کردن رو تموم نمیکنید و هی ادامه میدید بدونید نه تنها حرفاتون خنده دار نیست بلکه رو مخ اطرافیانتون دارید حرکت میکنید.
چند وقت پیش ها یکی اومد گفت «تب میزنی؟» من فکر کردم دراگی چیزیه، میخواستم بگم بیار بزنیم که گفتم قبلش بپرس ببین چیه! گفتم چیه؟ گفت یعنی تبادل کنیم. تو یه فوروارد از من کنی و منم یدونه از تو.
این کوپه حتا جا برای وایسادن نداره و از تویپنجره دارم کوپه کناری و میبینم که صندلی خالی داره. خلاصه خواستم بگم اینکه از پشت پنجره با حسرت نگاه کنی و نزدیک باشی ولی نتونی بهش برسی رو هم تجربه کردم فقط نه اونجوری که رایجه.
یکی دو بار دیر رسیدم بعدش فهمیدم لزوما اون شعاره که میگه «دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه» درست نیست.
راهکار عملی برای زِنا کردن با اعصاب من:
یک کاری رو دارم میرم تنها انجام بدم ولی شما بگو نه وایسا باهم انجامش بدیم و هر ۵ دقیقه بگو ۵ دقیقه دیگه میام انجامش بدیم و هی به تاخیرش بنداز.
یک کاری رو دارم میرم تنها انجام بدم ولی شما بگو نه وایسا باهم انجامش بدیم و هر ۵ دقیقه بگو ۵ دقیقه دیگه میام انجامش بدیم و هی به تاخیرش بنداز.