این خارجی ها گاهی چیزایی میگن که قشنگن ولی خب متاسفانه من نمیفهمم زبانشون رو.
آدم برای تازه تر شدن چی نیاز داره؟ انگیزه؟ جمعش کنید مباحث انگیزشی رو. انگیزه هست، انگیزه هست به اندازه سه چهارتا کف دست ولی خب کافی نیست. همیشه فکر میکردم بیشتر چیزا دست خود آدمه. اگه کسی ناراحتت کرد تقصیر خودته که اجازه دادی اونقدری تاثیر داشته باشه روت که بتونه ناراحتت کنه ولی ولی نتیجه این فکرا چیه خب؟ نتیجه اینه که نخوای بذاری بقیه چیزا تاثیر بذارن روت؟ آدمی ضعیفه! نخواد چیزی روش تاثیر بذاره ازش فرار میکنه. وقتی هیچی نباشه اطرافت چی میشه؟ هیچی! انگیزه هم که داشته باشی اندازه چند تا کف دست بازم کمه! بازم چیزی نیست که بری طرفش.
عظمتت رو شکر خدا، یه آدم آخه چقدر میتونه چرت و پرت بگه؟
عظمتت رو شکر خدا، یه آدم آخه چقدر میتونه چرت و پرت بگه؟
اینکه ناراحتت میکنه این خودش یه غمه، اینکه اشتباه بفهمن سر چی ناراحتی یه غمِ دیگه.
شاید بنظر برسه صدای اسنوپ داگ و فیفتی سنت و یه آهنگ رپ برای صبح ابری و زمین خیس مناسب نباشه ولی خب برای من که بهم میان.
مشکل از میزان غرور نیست، مشکل از مکانشه. کمه ولی دقیقا جایی خودش رونشون میده که نباید. جایی هم که بتید خودش رو نشون بده پا میشه میره تو اتاق و درو قفل میکنه و یه هندزفری میذاره تو گوشش.
بمونم کنار چیزایی که دوستشون ندارم؟ من آدما و کارایی که دوست داشتم رو هم ول کردم رفتم. اینم روش. بدتر از اون نمیشه که! میشه؟ بعیده. که درد نداره.
هرچند پر از تناقصه و پر از گوه خوری.
هرچند پر از تناقصه و پر از گوه خوری.
سطح طنزم اونقدر اومده پایین که ممکنه همین روزا یه گیف از یه آقایی که خیلی سریع داره حرکت میکنه منتشر کنم و زیرش بنویسم «وقتی میگه خونه خالیه».
سطح نقد های اجتماعیم اونقدر اومده پایین که باز هم ممکنه همین روزا از این بنویسم که طرف تمام عمرش رو اونور (دقیقا نمیدونم کدوم ور) زندگی کرده ولی فارسی رو خوب حرف میزنه اما یه سری ها تا پاشون رو از ایران میذارن بیرون فارسی یادشون میره و لهجه دار میشن.
هی هرچی جلوتر میره بیشتر به این میرسم که چرا این موجود کیری دوپا رو بهش اهمیت دادم.
کاش زندکی یه کنترل داشت، میشد استوپش کرد، زد قسمت بعدی یا هرچیزی. فقط از این بخشش رد میشدم.
یکی از واقعیت های ناراحت کننده اینه که اگه چیزی برای شما جالبه لزوما برای ما جالب نیست و برعکس.