ExDa
«کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود»
«عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او»
داد رسوایی من شهرت زیبایی او»
ExDa
«عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او»
حافظ خیلی دوستانه و مظلومانه برخورد میکنه، شبیه شهریار که گفت نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم و دگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟ میگم مظلومانه منظورم اینه که میگه برگرد بیا یا بهتر باش. ولی خب وحشی بافقی یهذره تند برخورد میکنه، حالت منت هم داره کمی. هرچند انکار هم نمیکنه و اون آخراش اتمام حجت میکنه:
«از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست»
«از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست»
-چی شد رفتی؟
جام تنگ بود رفتم.
-زشت نبود برای همچین دلیلی رفتی؟
زشت نبود این همه راه اومدم ولی جایی بهم ندادی؟
جام تنگ بود رفتم.
-زشت نبود برای همچین دلیلی رفتی؟
زشت نبود این همه راه اومدم ولی جایی بهم ندادی؟
جدی چجوری لیمو شیرین دوست دارید؟ من نمیفهمم آخه یعنی چی، دو دقیقه ولش میکنی به حال خودش تلخ میشه. یه دقیقه نمیشه رهاش کنی. آخه میوه انقدر بی جنبه؟
یه بنده خدایی بود میگفت شما بزرگترین لطفی که به طبیعت میکنی این باشه که رفتی جایی، موقع برگشتن همون جوری بزاری باشه که موقع رفتنت بود. نمیخواد تمیزش کنی فقط خراب ترش نکن.
خواستم بگم برای اومدن به زندگی آدم هم همین شرایط رو لحاظ کنید.مرسی.
خواستم بگم برای اومدن به زندگی آدم هم همین شرایط رو لحاظ کنید.مرسی.
چیزای زیادی هست که ازش متنفرم ولی خب یکیش هست که از همه پر رنگ تره. اینکه حرفایی که با کسی زدم رو بره برای کس دیگه ای تعریف کنه. حقیقتا اینکه چیزی ازبقیه رو هم برام تعریف میکنن رو خوشم نمیاد اما اینکه از خودم رو برن بگن باعث تنفر میشه، چه این گفتن فرستادن اسکرین شات باشه چه هرچیزی. حس میکنم بهم بی احترامی شده اینجور وقتا. حالا چرا گفتمشون؟ چون که شاید یه سری هاتون هنوز ندونید چرا باهاتون مشکل دارم.
حالا زمان و مکان این پست الان بود و به این شکل؟ نه ولی پیش اومد.
حالا زمان و مکان این پست الان بود و به این شکل؟ نه ولی پیش اومد.
ببینید دوستان، من حق دارم ریش بزارم و شما هم حق داری از ریش من خوشت نیاد و به همون صورت شما حق داری وقتی دختری بخوای موی دستت رو بلند کنی ولی منم حق دارم از موی روی دستت خوشم نیاد.
چیزی که این وسط هست اینه که شما حق نداری منو مجبور کنی ریشم رو بزنم یا من موی دست شمارو.
چیزی که این وسط هست اینه که شما حق نداری منو مجبور کنی ریشم رو بزنم یا من موی دست شمارو.
یه محاسبه سرانگشتی بکنید ببینید کجای زندگی آدمید بعدش بیاید راجب زندگی آدم تصمیم بگیرید.
ما اینور وایسادیم میگیم چیزی که نکشتت قوی ترت میکنه ولی اونور تر ادیسونِ مشکلات نشسته و داره از بین رفتن تلاش هاش مبنی بر کشتنمون رو نگاه میکنه و میخنده. ازش میپرسن چرا میخندی؟ تلاش هات از بین رفته و اون جواب میده میگه من شکست نخوردم فقط یه راهی که به موفقیت نمیرسید رو پیدا کردم.
گفتن اگه از چیزی میترسی باید جلوی روش وایسی و تجربهش کنی تا ترست بریزه. این شد که تصمیم گرفت زنده بمونه.