یه مکالمه کوتاه داشتم چند روز پیش با این مضمون که:
کسخل تویی که فکر کردی اونا آدمن، کسخل منم که به حرف تو گوش دادم.
کسخل تویی که فکر کردی اونا آدمن، کسخل منم که به حرف تو گوش دادم.
روده کوچیکم یه نگاه به چپ و راست میکنه با استرس و وقتی میبینه کسی حواسش نیست یه قدم به روده بزرگه نزدیک میشه.
من دورم، من دستم کوتاهه. من نمیدونم حتی اگه دور نبودم، اگه دستم میرسید باز هم کاری باشه که بتونم بکنم. هیچی. هوا سرده. مراقبت کنید.
یکی از معدود چیزایی که باعث میشه دلم نخواد هیچکدوم از ممبر های چنلم آشنایی باهام نداشته همینه که چیزی که نوشتم رو به خودشون نگیرن. آدم های نامربوط. ولی خب ناگریزه، ایشالا زینپس رعایت میکنیم آشنایی نباشه بین اعضای اینجا.
والا دارم فکر میکنم یکی شاید سه درصد رو ضربدر ۸۰ میلیون جمعیت کشورمون کرده و پیش خودش گفته 《خب خیلی هم نیست. چیزی نمیشه. اونقدرا نیست.》
بعید نیست.
بعید نیست.
نصیحت نکنید من رو. راستش رو بخواید خیلی از اشتباه های زندگیم رو میدونستم اشتباهن. زندگی کم ارزش تر از این بود که نخوام کار اشتباهی بکنم ولی میدونید؟ یکی اشتباهش رو قبول میکنه ولی به علتی انتخایش رو کرده. شاید مسیری که داره میره رو دوست داره. شاید بیشتر از مقصد، چشم هاش میخوان منظره های راه رو نگاه کنن. ولی میگیرید همچین آدمی رو میشونید جلوی روتون و هی باهاش از کارش حرف میزنید؟ چیزایی که میدونه رو براش تکرار میکنید با یه تفاوت. اونم اینکه همون لذتِ دیدن مسیر رو هم ازش میگیرید.
زندگی رو سخت نگرفته بود. نمیخواست کسی رو تغییر بده. آدم هارو قضاوت میکرد از روی تصمیم هاشون. نمی گفت قرص آبی رو بخور یا قرمز. میذاشت انتخاب کنی، وقتی انتخاب کردی قضاوتت میکرد و تصمیم میگرفت تو زندگیش باشی یا نه. نمیخواست بهت بگه درست کدومه، خودش رو درگیر نمیکرد بزرگوار. نه که براش مهم نبود، بود. ولی ولی هیچوقت نخواست کسی رو تغییر بده.