والا دارم فکر میکنم یکی شاید سه درصد رو ضربدر ۸۰ میلیون جمعیت کشورمون کرده و پیش خودش گفته 《خب خیلی هم نیست. چیزی نمیشه. اونقدرا نیست.》
بعید نیست.
بعید نیست.
نصیحت نکنید من رو. راستش رو بخواید خیلی از اشتباه های زندگیم رو میدونستم اشتباهن. زندگی کم ارزش تر از این بود که نخوام کار اشتباهی بکنم ولی میدونید؟ یکی اشتباهش رو قبول میکنه ولی به علتی انتخایش رو کرده. شاید مسیری که داره میره رو دوست داره. شاید بیشتر از مقصد، چشم هاش میخوان منظره های راه رو نگاه کنن. ولی میگیرید همچین آدمی رو میشونید جلوی روتون و هی باهاش از کارش حرف میزنید؟ چیزایی که میدونه رو براش تکرار میکنید با یه تفاوت. اونم اینکه همون لذتِ دیدن مسیر رو هم ازش میگیرید.
زندگی رو سخت نگرفته بود. نمیخواست کسی رو تغییر بده. آدم هارو قضاوت میکرد از روی تصمیم هاشون. نمی گفت قرص آبی رو بخور یا قرمز. میذاشت انتخاب کنی، وقتی انتخاب کردی قضاوتت میکرد و تصمیم میگرفت تو زندگیش باشی یا نه. نمیخواست بهت بگه درست کدومه، خودش رو درگیر نمیکرد بزرگوار. نه که براش مهم نبود، بود. ولی ولی هیچوقت نخواست کسی رو تغییر بده.
شدم شبیه یه سایه توی تاریکی.
ما از جنس نور نبودیم ولی قرار نبود همه چیز انقدر تاریک باشه.
ما از جنس نور نبودیم ولی قرار نبود همه چیز انقدر تاریک باشه.
از راه های رایج و معمول انسان ها بعیده بتونم پیروی کنم و توی این کشور زنده بمونم. باید برم راز بقا رو شروع کنم دانلود کردن و دیدن.
اگر دیدید یکی داره بقیه رو گاز میگیره یا روی درخت ها و دیوار ها میشاشه تا قلمروش رو مشخص کمه احتمالا منم.
اگر دیدید یکی داره بقیه رو گاز میگیره یا روی درخت ها و دیوار ها میشاشه تا قلمروش رو مشخص کمه احتمالا منم.
خود این کانسپت که آیا شوخی مناسب بوده یا نه اونقدر مهم نیست که بدونی کی باید شوخی رو تموم کنی و کی ادامه بدی مهمه.
خسته شدم از گشتن دنبال راه بقا. متمدن بودیم، قرار نبود برای تک تک چیزا بجنگیم. فکر میکردیم یه سری چیزا حقمونه.