Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
بازنمایی از ابتدای تاریخ در رابطه با امور بیرونی و آشنا در حافظه ی بصری انسان است و تا اواخر دوره ی پست امپرسیونیستی ادامه پیدا کرد و در نیمه ی قرن بیستم به شیوه ای متفاوت در آمریکا و انگلستان نمایان شد.
پس از جنگ های جهانی اول و دوم این شیوه ی بازنمایی در هنر اکسپرسیونیست انتزاعی آمریکا در آثار مثل جکسون پولاک و روتکو به مرحله ای جدید وارد شد.
میراث آن ها در میانه ی قرن بیستم به هنرمندان پاپ رسید و تا امروز همچنان در خلال آثار پست پاپ و هنرهای مفهومی جای خود را باز کرده است.
اینجا با دو اثر هنری متفاوت از دو هنرمند مواجه هستیم که یکی گونه ای از بازنمایی در اجراست که در بستری متفاوت به یادآور یک نشانه ی آشناست.
قلبی که تیر از آن رد شده است.
و یک اثر هنری در قالب عکس که به بازنمایی و مستندسازی این اثر در قالبی متفاوت به عنوان عکس خلق شده است.
یکی از نکات قابل توجه در این اثر حضور دو هنرمند است.
اولین اشاره به هنرمند اول در قالب یک دست خلق کننده است.
اشاره ی کمرنگ تر اما در قالب تصویر نیست و بلکه خود اثر است که حضور عکاس را به صرف خلق شدن این اثر ثبت میکند.
@abitpsycho
پس از جنگ های جهانی اول و دوم این شیوه ی بازنمایی در هنر اکسپرسیونیست انتزاعی آمریکا در آثار مثل جکسون پولاک و روتکو به مرحله ای جدید وارد شد.
میراث آن ها در میانه ی قرن بیستم به هنرمندان پاپ رسید و تا امروز همچنان در خلال آثار پست پاپ و هنرهای مفهومی جای خود را باز کرده است.
اینجا با دو اثر هنری متفاوت از دو هنرمند مواجه هستیم که یکی گونه ای از بازنمایی در اجراست که در بستری متفاوت به یادآور یک نشانه ی آشناست.
قلبی که تیر از آن رد شده است.
و یک اثر هنری در قالب عکس که به بازنمایی و مستندسازی این اثر در قالبی متفاوت به عنوان عکس خلق شده است.
یکی از نکات قابل توجه در این اثر حضور دو هنرمند است.
اولین اشاره به هنرمند اول در قالب یک دست خلق کننده است.
اشاره ی کمرنگ تر اما در قالب تصویر نیست و بلکه خود اثر است که حضور عکاس را به صرف خلق شدن این اثر ثبت میکند.
@abitpsycho
میگه دلخوش به برگای بهار نشو، یادت باشه یه خزونی هنوزم هست.
هیچی. خواستم بگم الان تابستونه.
هیچی. خواستم بگم الان تابستونه.
خواستم بگم نکه چزی ارزش ناراحتی نداشته باشه که اتفاقا خیلی چیزا ارزشش رو دارن. فقط اینکه وقتس میخندی دنیا قشنگ تره.
من کمتر پیش میاد آهنگی رو از قبل پیگیر بوده باشم. بیشتر اینجوریه که آهنگ هایی که گوش مسدم از بین چیز هایی هستش که بقیه برام میفرستن. میدونید؟ یجورایی آهنگ هارو با آدمی که برام فرستاده میشناسم نه با کسی که خونده.
در کمد رو باز کردم دیدم کتابام سرشونو از زیر پتو بیرون آوردن، به سقف نگاه میکنن، بعد از مدتی یکیشون سکوت رو شکست و گفت یعنی بعد کنکور هم مارو میخواد؟ خودش زود جواب داد نمیدونم.
یه سرفه کردم بدونن منم اونجام، خودشون رو به خواب زدن. پتوی روشون رو صاف کردم سردشون نشه. چراغ رو خاموش کردم و اومدم بیرون.
یه سرفه کردم بدونن منم اونجام، خودشون رو به خواب زدن. پتوی روشون رو صاف کردم سردشون نشه. چراغ رو خاموش کردم و اومدم بیرون.
پسر آیندهم نیستی که ببینی پدرت چه شوقی برای دختردار شدن داره اما با توجه به شناخت شانس خودش برای پسر آیندهش نامه مینویسه.
خودم رو نمیتونم جمع کنم. انگار که هزار تکه شدم و هر تکه یه گوشه این دنیا دفن شده.
غم که نه. یعنی غم بود اما فراموش شد. الان چی هست؟ یه کم امید داشتیم که نیست برای همین تا دلتون بخواد ناامیدی هست، تا دلتون بخواد نخواستن هست، تا دلتون بخواد میل نداشتن هست.
شایدم هیچ چیز نیست که اینا هستن.
شایدم هیچ چیز نیست که اینا هستن.