میگه دلخوش به برگای بهار نشو، یادت باشه یه خزونی هنوزم هست.
هیچی. خواستم بگم الان تابستونه.
هیچی. خواستم بگم الان تابستونه.
خواستم بگم نکه چزی ارزش ناراحتی نداشته باشه که اتفاقا خیلی چیزا ارزشش رو دارن. فقط اینکه وقتس میخندی دنیا قشنگ تره.
من کمتر پیش میاد آهنگی رو از قبل پیگیر بوده باشم. بیشتر اینجوریه که آهنگ هایی که گوش مسدم از بین چیز هایی هستش که بقیه برام میفرستن. میدونید؟ یجورایی آهنگ هارو با آدمی که برام فرستاده میشناسم نه با کسی که خونده.
در کمد رو باز کردم دیدم کتابام سرشونو از زیر پتو بیرون آوردن، به سقف نگاه میکنن، بعد از مدتی یکیشون سکوت رو شکست و گفت یعنی بعد کنکور هم مارو میخواد؟ خودش زود جواب داد نمیدونم.
یه سرفه کردم بدونن منم اونجام، خودشون رو به خواب زدن. پتوی روشون رو صاف کردم سردشون نشه. چراغ رو خاموش کردم و اومدم بیرون.
یه سرفه کردم بدونن منم اونجام، خودشون رو به خواب زدن. پتوی روشون رو صاف کردم سردشون نشه. چراغ رو خاموش کردم و اومدم بیرون.
پسر آیندهم نیستی که ببینی پدرت چه شوقی برای دختردار شدن داره اما با توجه به شناخت شانس خودش برای پسر آیندهش نامه مینویسه.
خودم رو نمیتونم جمع کنم. انگار که هزار تکه شدم و هر تکه یه گوشه این دنیا دفن شده.
غم که نه. یعنی غم بود اما فراموش شد. الان چی هست؟ یه کم امید داشتیم که نیست برای همین تا دلتون بخواد ناامیدی هست، تا دلتون بخواد نخواستن هست، تا دلتون بخواد میل نداشتن هست.
شایدم هیچ چیز نیست که اینا هستن.
شایدم هیچ چیز نیست که اینا هستن.
ّببینید عزیزان من در حالت عادی میتونم یه ساعت دیگه از خواب بیدار بشم برمسر کار اما الان شرایط فرق داره و پلک روی پلکنمیشه گذاشت. چرا که کنترل کولر گم شده، نمیشه خاموشش کرد و هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
دارم هیزم جمع میکنم. تا الان جاکفشی و تخت رو انداختم وسط خونه آتیش بزنم. هم یه سیب زمینی کبابی بخوریم هم هوا گرم بشه.
دارم هیزم جمع میکنم. تا الان جاکفشی و تخت رو انداختم وسط خونه آتیش بزنم. هم یه سیب زمینی کبابی بخوریم هم هوا گرم بشه.
عزیزان من، دنیا زیباست. شما زشتید.
[من فعلا دارم خودمو قاطی اونایی که زشت نیستن میکنم. اگر نفهمیدن که ادامه میدم]
[من فعلا دارم خودمو قاطی اونایی که زشت نیستن میکنم. اگر نفهمیدن که ادامه میدم]