زیبا، زندگی پیش بینی ناپذیره. هرچقدرم درگیر تکرار روز هاش بشی و همه چیز مثل قبل بگذره بازم بعد مدت زیادی ، به جایی که وایسادی نگاه کنی، باورت نمیشه. نه که جایی که ایستادی رو باور نکنی، جوری که ایستادی رو باور نمیکنی.
میخواستم بگم اینا شاید از رویا پردازی های آدم میاد که یادم افتاد بدون نقشه گم شدم وسط جنگل و دارم راه رو نشون میدم.
میخواستم بگم اینا شاید از رویا پردازی های آدم میاد که یادم افتاد بدون نقشه گم شدم وسط جنگل و دارم راه رو نشون میدم.
❤1
داخل خیلی از اتفاق های مهمِ آدم های ارزشمند زندگیم نبودم.
این هیچی از ارزش های اونا کم نمیکنه ولی از مال من شاید.
این هیچی از ارزش های اونا کم نمیکنه ولی از مال من شاید.
آدم ها لازم ندارن صرفا درکشون کنید، آدما لازم دارن نشون بدید درکشون میکنید.
آدم ها لازم ندارن صرفا نشون بدید درکشون میکنید، آدما لازم دارن واقعا درکشون کنید.
خواستم بگم کسشعر بی پایانه.
آدم ها لازم ندارن صرفا نشون بدید درکشون میکنید، آدما لازم دارن واقعا درکشون کنید.
خواستم بگم کسشعر بی پایانه.
یه کلیپی دیدم، میگفت من دیگه دور هامو زدم الان دنبال آرامشم.
راستش رو بخواید من دور هامو نزدم اما دنبال آرامشم. خسته شدم.
راستش رو بخواید من دور هامو نزدم اما دنبال آرامشم. خسته شدم.
من صدای دور شدن رو میشنوم اما مثل صدای رعد و برق میمونه. صداش دیرتر از خودش میرسه. کاریش نمیشه کرد.
یبار یکی بهم گفت یه فرصت دیگه بهت میدم بریم بیرون، گفتم هانی تو با این حرفت فقط این شانس رو از خودت گرفتی که منو بینی.
داشتم یه آهنگی گوش میدادم، یجاییش گفت «میکارم هرچی دارم رو تا یه چی در آد» اولش فکر کردم که چه جالب ولی نمیکنم این کارو. مگه قراره گوسفند ببرم چِرا که فقط بخوام یه چیزی رو زمین باشه.
باید اونی باشه که میخوای، در واقع «می کارم هرچی دارم رو تا اونی که میخوام درآد» درست تره.
باید اونی باشه که میخوای، در واقع «می کارم هرچی دارم رو تا اونی که میخوام درآد» درست تره.
جای اینکه سیگار بعدی رو با سیگار قبلی روشن کنید دارید کسشعر بعدی رو با کسشعر قبلی روشن میکنید.
ولی زدبازی به موقع آهنگ بخند مصنوعی رو خوند، اگه الان میخوندن واکنش ها این میشد که به پدرت بخندیم؟
زمان خندیدن الکی هم گذشته.
زمان خندیدن الکی هم گذشته.
اونی که شهریار گفت نازنینا دگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا؟
خواستم بگم حس اون موقع شهریار رو فکر کنم از ۱۵ سالگی داشتم. توانش نیست، هیچوقت نبود. هیچوقت متوجه نشدم که چرا؟ که با کدوم حوصله؟
که همیشه نظرم این بود که نازنینا برو با بقیه جوانان ناز کن، با ما چرا؟
خواستم بگم حس اون موقع شهریار رو فکر کنم از ۱۵ سالگی داشتم. توانش نیست، هیچوقت نبود. هیچوقت متوجه نشدم که چرا؟ که با کدوم حوصله؟
که همیشه نظرم این بود که نازنینا برو با بقیه جوانان ناز کن، با ما چرا؟
از یادآوری گذشته به خودم نفرت دارم، نه که مشکلی از گذشته باهام مونده باشه نه برعکس. صرفا ناراحت کنندست چیزایی یادت بیاد که فکر میکنی بقیه یادشون نمونده.