| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
🔻چهارم: افسانۀ سه یار دبستانی

در سکانس‌ها و صحنه‌های بسیاری از سریال الحشّاشین داستانِ پیوند دوستانۀ حسن صبّاح، عمر خیام و خواجه نظام‌المک طوسی از کودکی تا بزرگسالی به نمایش درآمده است. داستانی بسیار جذّاب که با نام «سه یار دبستانی» بلندآوازه شده‌است. کهن‌ترین منبعِ موجود این حکایت، جامع التواریخ خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی (د. ۷۱۸ق) است که به احتمال بسیار آن را از کتاب نابودشدۀ «سرگذشت سیّدنا» (شرح وقایع دوران حکمرانی حسن صباح در الموت) از مولفی ناشناس، نقل کرده است. بر مبنای این داستان، این سه تن که در کودکی در نیشابور هم‌درس و هم‌مکتب بودند، با هم پیمان خون بستند که هر یک از آنان که به بزرگی و سروری رسید، دست آن دو دیگر را بگیرد و به مدارج عالی رساند. ابوالقاسم کاشانی (د. پس از ۷۲۴ ق) و میرخواند (د. ۹۰۳یا ۹۰۴ق)  نیز این داستان را نقل کرده‌اند. روایت نسبتاً مفصل خواجه رشیدالدین این چنین آغاز شده:

«و عداوت و وحشت را در میان ایشان سبب آن بود که سیّدنا [حسن صباح] و عمر خیام و نظام الملک به نیشابور در کُتّاب [(مکتب/ مکتبخانه)] بودند. چنانکه عادت ایّام صبی و رسم کودکان باشد، قاعدۀ مصادقت و مصافات ممهّد و مسلوک می‌داشتند، تا غایتی که خون یکدیگر بخوردند و عهد کردند که از ما هر کدام که به درجۀ بزرگ و مرتبه عالی رسد، دیگران را تربیت و تقویت کند. از اتفاق به موجبی که در تاریخ آل سلجوق مسطور و مذکور است نظام‌الملک به وزارت رسید، عمر خیام به خدمت او آمد و عهود و مواثیق ایام کودکی یاد کرد. نظام‌الملک حقوق قدیم بشناخت و گفت: تولیت نیشابور و نواحی آن تراست. عمر مردی بزرگ و حکیمی فاضل و عاقل بود. گفت سودای ولایتداری و سر امر و نهی عوام ندارم. مرا بر سبیل مشاهره و مسانهه ادراری وظیفه فرمای. نظام‌الملک او را ده هزار دینار ادرار کرد از محروسه نیشابور، که سال به سال بی‌تبعیض ممضی و مجری دارند. و همچنين سيّدنا از شهر رى به خدمت او رفت و «گفت: الكريم اذا وعد وفا». نظام الملک گفت: توليت رى يا از آن اصفهان اختيار فرماى. سيّدنا همّتى عالى داشت، بدان مقدار قانع و راضى نشد و قبول نكرد، چه توقّع شركت در وزارت مى‌داشت. نظام الملک [از آن به تنگ آمد، و او را گفت يک‌چندى ملازمت حضرت سلطان نماى، و چون دانست كه طالب وزارت است و قصد جاه و مرتبۀ او دارد، از او احتراز و انحدار مى‌نمود....» (جامع التواریخ: تاریخ اسماعیلیان، به‌کوشش محمد روشن، نشرمیراث مکتوب، ۱۰۹-۱۱۰؛ جامع التواریخ: سرگذشت حسن صباح و جانشینان او، به‌کوشش محمد دبیرسیاقی، نشر البرز، ۲۰-۲۱).

دانشوران و پژوهشگران معاصر، علامه قزوینی، محیط طباطبایی، مهدی امین رضوی، کاظم برگ‌نیسی، روزنفلد و یوشکویچ، مارشال هاجسن، فرهاد دفتری و دیگران، که در آثار خود به این داستان اشاره یا آن را بررسی کرده‌اند، همگی این روایت را «ساختگی» و «افسانه» دانسته‌اند. حاصل سخن همۀ این محققان این است که هیچ‌یک از جزئیات پرشمار این داستان از لحاظ تاریخی و جغرافیایی، زمانی و مکانی، با هم نمی‌خواند و سازگار نیست؛ این سه تن نه هم‌سن بوده‌اند و نه در یک شهر زندگی می‌کردند که با هم هم‌مکتب و هم‌درس باشند. البته از نظر منبع‌شناسی هم در منابع معتبر و متقدم، منابعی که زندگی‌نامۀ این سه را ذکر کرده‌اند، خبر و اثری از این داستان نیست. در نتیجه تقریباً همۀ آن سکانس‌ها و صحنه‌های سریال الحشٌاشین که در آن دوستی و پیوند این سه تن، به‌ویژه دوستی و دیدارها و گفت‌وگوهای حسن صباح و خواجه نظام‌الملک به تصویر کشیده‌ شده، کاملاً جعلی است.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍9👎1
🔺پنجم: افسانه‌های حشّاشین

در اینکه اسماعیلیان ایران و شام، دشمنان و مخالفانشان را آشکارا و با حملۀ ناگهانی به قتل می‌رساندند، جای شک و شبهه‌ای نیست (کیا نمی‌کُشتند؟!). چرا می‌کشتند؟ چه کسانی را می‌کشتند؟ موضوع بحث ما نیست؛ اما چنان‌که هاجسن در پژوهش اصیل و خواندنی خود دربارۀ اسماعیلیه آورده، غالب این آدمکشی‌ها «تدافعی و تلافی[جویانه]» بوده است (نک.:  هاجسن، فرقۀ اسماعیلیه، ۱۴۶ به بعد). اما چرا به اسماعیلیان «حشاشین» می‌گویند؟ و اینکه آیا فدائیان اسماعیلی «حشیش» استعمال می‌کرده‌اند؟

نخستین بار، نه فرنگیان و نه سنیان، بلکه این اسماعیلیان مستعلوی، هم‌کیشان تازه جدا شده اسماعیلیان نزاری، بودند که به اینان «حشیشیه» گفتند (در یک رسالۀ جدلی ضد نزاری حدود سال ۵۱۶ق دو سال پیش از مرگ حسن صباح در ۵۱۸ق). امّا چرا حشیشیه؟ حشیش یا حَشیشَه نام عربی ماده‌ای است که از شاهدانه گرفته می‌شود. شاهدانه گیاهی قابل کشت است که گونه متداولتر و معمول‌تر آن شاهدانه  هندی از قدیم الایام در خاور نزدیک/ خاورمیانه شناخته شده بوده و به عنوان داروی مخدر به کار می‌رفته است. شخص معتاد به حشیش را حشیشی (جمع آن حشيشيّه؛ جمع عامیانه‌اش حشیشیین و حشیشین) و صورتِ کمتر متداول حشّاش  (جمع آن حشاشین). در قرون ششم و هفتم هجری استعمال حشیش در سرزمین‌های مسلمان به‌ویژه در میان طبقات پایین اجتماع، افزایشی فوق العاده یافت. استعمال‌کنندگان حشیش فاقد سجایا و صفات اخلاقی شمرده می‌شدند و در زمرۀ فرومایگان، رانده‌شدگان اجتماع و حتی از جمله جنایتکاران محسوب می‌شدند. به تعبیر دفتری «بر حشیشیه به عنوان کسانی که برای اسلام و جامعه خطرناکند داغ باطل خورده بود، و در ذهن و عقیده اکثریت مردم ...چنین کسانی محکوم و ملعون گشته بودند. گمان می‌رود به این معانی دشنامواره تحقیر آمیز و ملعنت‌بارِ «اراذل و اوباش» و فرومایه» و «مطرودان بی‌دین جامعه» بوده که اصطلاح حشیشیه مَجازاً در اشاره به اسماعیلیان نزاری در طی قرون ششم و هفتم هجری  به کار برده شده است نه به خاطر آنکه نزاریان یا فدائیان آنها پنهانی به طور مستمر حشیش استعمال می‌کرده‌اند...نیاز به افزودن ندارد که اعتیاد به یک داروی آرامبخش و تضعیف‌کننده مانند حشیش برای پیروزی و توفیق فدائیان در مأموریت‌هایشان که اغلب مستلزم انتظار کشیدن‌های طولانی برای یافتن مجال و فرصت مناسب بوده بسیار زیانبخش بوده است. حتی صرف نظر از سجیه زاهدمنشانه و پارسایی حسن صباح که شخصاً خط‌مشی‌های انقلابی فرقه را پایه گذاشت، فرمانبرداری و انضباط فدائیان نزاری در میان گروههای شیعی مذهب قدیمی‌تر... بی‌سابقه نبوده است....به‌هرحال واقعیت این است که نه متون تازه کشف شده اسماعیلی و نه تا آنجا که می‌دانیم هیچ یک از متون اسلامی غیراسماعیلی معاصر، که معمولاً دیدی خصمانه نسبت به اسماعیلیه داشته‌اند بر اینکه نزاریان واقعاً حشیش می‌کشیده یا استعمال می‌کرده اند، گواهی نمی‌دهند. حقیقت آن است که مورخان بزرگ مسلمانی که دربارۀ نزاریان چیزی نوشته‌اند مانند جوینی، که هر نوع انگیزه، عقیده و عمل شیطانی و زشت و پلیدی را به اسماعیلیان نسبت داده‌اند، حتی به نزاریان «حشیشی» نگفته‌اند. چند متن عربی هم که از نزاریان به عنوان «حشیشیه» یاد کرده اند هرگز وجه تسمیه این نام را استعمال حشیش به وسیله آنان نگفته‌اند، در حالی که آماده بوده‌اند که هزاران اتهام زشت و افتراآمیز بر سر نزاریان فرو بارند» (دفتری، افسانه‌های حشاشین، ۱۵۹ -۱۶۰).

پس این داستان که نزاریان یا فدائیان آنها «حشيش» استعمال می‌کرده‌اند از کجا آمده است؟ کهن‌ترین منبعی که این قصۀ جذاب و خیال‌انگیز در آن ساخته و پرداخته شده، روایت بورخارد اشتراسبورگی است. بورخارد در ۵۷۱ق از شام دیدار کرده و در گزارش خود به فردریک اول بارباروسا (ریش قرمز) پادشاه آلمان از ماموریت دیپلماتیک به نزد صلاح‌الدین ایوبی، شرحی دربارۀ حشاشین آورده است. غالب نویسندگان اروپایی که پس از بورخارد، چیزی درباره حشاشین نوشته و دربارۀ نحوه گزینش و شیوه آموزش فدائیان به خیال‌بافی پرداخته‌اند، با تغییراتی جزئی هر آنچه را در شرح بورخارد آمده بود تکرار کردند. در سال‌های پس از جنگ‌های صلیبی که تماس مستقیم میان نزاریان و اروپاییان از بین رفت افسانه‌های حشاشین شاخ و برگ بیشتری پیدا کردند؛ در واقع، افسانه‌هایی که ریشه در «جهل خیال‌آفرین غربی» داشتند اینک می‌توانستند آزادانه قدم به عرصه گذارند. در چنین شرایطی بود که مارکوپولو ونیزی معروفترین جهانگرد اروپایی سده‌های میانه به افسا‌نه‌های حشاشین را با مرجعیت خویش حیاتی جدید بخشید. گزارش مارکوپولو از پیر کوهستان (شیخ الجبل) و فدائیان (آدمکشان) او به تعبیر دفتری «استادانه‌ترین ترکیبی است که از افسانه‌های حشاشین پرداخته شده است». (نک.: دفتری، افسانه‌های حشاشین،  ۱۶۵ به بعد).

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍8👎1🔥1
▪️امروز سالروز درگذشت علامه محمد قزوینی است (۶ خرداد ۱۳۲۸).

▫️ چرا علامۀ قزوینی به استادی دانشگاه تهران نرسید؟: مقایسهٔ دو خاطره

🔹 استاد محمدرضا شفیعی کدکنی (ز. ۱۳۱۸) در کتاب درویش ستیهنده (سخن، ۱۳۹۳) زیر عنوان «تاریخ نادانیِ ما» خاطره‌ای آورده و از مجلسی یاد کرده که پس از بازگشت علامه محمد قزوینی به ایران در دانشگاه تهران آراسته شد. بزرگان حاضر در این مجلس، کسانی مانند سیدحسن تقی‌زاده و بدیع‌الزمان فروزانفر، به علامه قزوینی استادی دانشگاه تهران را پیشنهاد می‌کنند. «کار در آستانه تمام شدن بود که یکی از استادان دانشکده الاهیات که در معارف طلبگی مرد فاضلی بود، و معلم صرف و نحو عربی بود، پرسید: ایشان استاد چه رشته‌ای خواهند بود؟ پاسخ دادند که استاد تاریخ. آن استاد ساده لوح دانشکده الاهیات گفت: تاریخ را که بچه خودش می‌خواند، استاد لازم ندارد. مرحوم قزوینی با شنیدن این سخن برخاست و گفت: «آری تاریخ، استاد لازم ندارد». و مجلس را ترک گفت و برای همیشه دانشگاه تهران را از وجود بی‌مانند خویش محروم کرد. هرچه تقی‌زاده و فروزانفر و دیگر بزرگان عجز و لابه کردند، به هیچ روی حاضر نشد استادی دانشگاه تهران را قبول کند» (درویش ستیهنده، ص ۱۰۳).  این خاطره در این سال‌ها بارها (مثلاً اینجا و اینجا و اینجا) پخش و بازپخش شده. امّا آیا در واقع سخن ناسنجیده استادی از دانشکده الهیات [معقول و منقول] باعث شد که علامهٔ قزوینی عطای استادی دانشگاه تهران را به لقایش ببخشد؟ یا ماجرا چیز دیگری بوده؟

🔸 در مقابل خاطره‌ای از علی‌اکبر  سیاسی (د.۱۳۶۹)  رئیس آن‌زمان دانشگاه تهران (۱۳۲۱-۱۳۳۳) در دسترس است که در آن ماجرا به گونه‌ای دیگر گزارش شده است. سیاسی ذیل عنوان «چند نمونه سخت‌گیری های من برای رعایت اصول و مقررات دانشگاه» چنین آورده: «میرزا محمّدخان قروینی که سال‌های مُتَمادی در اروپا به سر می‌برد و به تتبّع و تحقیق اشتغال داشت، از نظر فضایل اخلاقی و مقامات علمی کم‌نظیر و از نظر تبحّر در تمدّن اسلامی در ایران بی‌نظیر بود... من برای تجلیل از او و هم برای این‌که میدان اِفاضه پیدا کند خواستم او را به عنوان استادی وارد دانشگاه کنم.....پس لایحه‌ای تهیه و تنظیم کردم که برطبق آن او بتواند استثنائاً با رتبهٔ دهِ استادی وارد دانشگاه شود. این لایحه را پس از تصویب هیأت دولت تقدیم مجلس کردم و از طرف نمایندگان مورد تحسین قرار گرفتم. ... فردای آن روز سید محمّد محیطِ طباطبایی در وزارت فرهنگ به دفتر من آمد و تقاضا کرد که چون شرایط و مقرّرات معمول (داشتن درجهٔ دکتری) اجازهٔ ورودش را به کادر علمیِ دانشگاه نمی‌دهد نامش را در لایحه‌ای که تقدیم مجلس شده بود به همراه نام محمّد قزوینی اضافه کنم. از شنیدن این تقاضا بی‌اختیار برآشفتم که این چه توقّع بی‌جایی است که از من می‌شود.... وقتی به او گفتم: شما چطور به خودتان اجازه می‌دهید توقّع کنید که در ردیف میرزا محمّد خان قزوینی قرارتان دهند؟ او سر به زیر افکند و رفت. شنیده شد که بعضی از نمایندگان مجلس در نظر دارند هنگامی که لایحهٔ قزوینی در جلسهٔ عمومی مطرح می‌شود پیشنهاد کنند نام یکی دو تن دیگر به همراه نام قزوینی اضافه گردد. گویا این جریانات به گوش قزوینی رسیده بود. زیرا روزی آن مرد شریف همراه استاد علی‌نقی وزیری، که در شمیران همسایه و دوست بودند، به وزارت فرهنگ آمد و پس از سپاس‌گزاری از توجّهی که نسبت به او شده بود، با اصرار تقاضا کرد لایحهٔ مربوط به او را از مجلس پس بگیرم، زیرا نمی‌خواهد سدّی که قانون برای ورود به هیأت علمیِ دانشگاه برقرار کرده بود به خاطر او شکست بردارد. هرچه گفتم مورد او استثنایی است و نظیر پیدا نخواهد کرد قانع نشد و تا از من قول قطعی نگرفت که تقاضایش مورد قبول است از دفترم بیرون نرفت. من از یک سو متأسّف بودم که نتوانستم چنین مرد دانشمند شریفی را وارد کادر علمی دانشگاه کنم، از سوی دیگر به جبران آن تأسّف این رضایت خاطر را هم داشتم که به گفتهٔ قزوینی سدّ شکسته نشود. پس در اولین جلسهٔ رسمی مجلس شورای ملی به پشت تریبون رفتم و لایحهٔ مربوط به قزوینی را رسماً پس گرفتم. کسانی که امیدوار بودند با تصویب این لایحه با اضافه شدن نامشان به نوایی خواهند رسید از من گِله‌مند شدند ...» ( یک زندگی سیاسی: خاطرات علی‌اکبر سیاسی، ثالث، ۱۳۹۳، صص ۲۲۵-۲۲۷).

🔹 روشن است که روایت علی‌اکبر سیاسی، روایتی دست‌ اول و بی‌واسطه از مقامی رسمی است که خود پیگیر استخدام علامه قزوینی در دانشگاه تهران بوده‌است (به احتمال بسیار نامه‌ها و اسناد مرتبط با این موضوع در بایگانی‌های دانشگاه تهران و مجلس شورای ملی موجود باشد). روایت محمدرضا شفیعی کدکنی، که در زمان این رویداد کودک بوده، روایتی دست دوم، باواسطه و غیررسمی است که از راوی یا راویان نخست آن هم نامی برده نشده‌ است.

🆔 t.me/HistoryandMemory
6👍6👌4
▪️حصیرهای جامع حلب: برگی از کشمکش‌های شیعه و سنی
معصومعلی پنجه

▫️ «أخذت العامّة الحصر التي في الجامع، و قالوا: «هذه حصر عليّ بن أبي طالب فليجى‏ء أبو بكر بحصر حتى يصلّي عليها النّاس». و كان ذلك يوم الجمعة التّاسع عشر من شوّال سنة اثنّتّين و ستّين و أربعمائة مردم [شیعیان] حصیرهای مسجد را برگرفتند و گفتند: این حصیرهای علی بن ابی‌طالب است، پس بگذار ابوبکر حصیرها[ی خودش] را بیاورد تا مردم بر آنها نماز بگذارند. آن روز جمعه نوزدهم شوال سال چهارصد و شصت و دو بود» (ابن‌عدیم، زبدة الحلب من تاريخ حلب، ۱/ ۲۶۰؛ نیز نک.: ابن اثیر، الكامل في التاريخ‌، ۱۰/ ۶۳). 

▪️ سال ۴۶۲ هجری است. روزگار از شیعیان روی گردانده و به سنیان روی آورده است. در ایران و عراق، سلجوقیان سنی پانزده سال پیش‌تر دولت بوییان شیعی را برانداخته‌اند و بر بغداد چیره گشته (۴۴۷ﻫ) و به خلفای سنی عباسی جانی تازه بخشیده‌اند. از آن سوی در مصر، فاطمیان شیعی اسماعیلی در میانۀ دوران خلافت شصت‌سالۀ المُسْتَنْصِر بالله (ﺣﮑ. ۴۳۷- ۴۸۷ﻫ) دچار «الشِّدة العُظمی»، قحطی و بلای بزرگ هفت‌ساله (۴۵۷- ۴۶۴ﻫ)، شده و بحران و هرج‌ومرج سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در مصر  به اوج خود رسیده و دولت فاطمی در آستانه فروپاشی قرار گرفته است.
 
▫️ در این زمان در شهر زیبای حلب، امیری از بنی‌مِرْداس (آل مِرْداس/ مِرْداسیان؛ ۴۲۵ - ۴۷۲ﻫ)، خاندانی عرب‌تبار و شیعه‌مذهب،  به نام رشیدالدوله محمود بن نصر بن صالح بن مِرْداس (حک‍ ۴۵۴- ۴۶۷ﻫ) حکم می‌راند. مرداسیان تا این زمان به فاطمیان گرایش داشتند و خطبه به نام آنان می‌خواندند.  محمود مرداسی دریافته بود که باید سیاستی تازه برگزیند و نگاهش را از غرب به شرق برگرداند؛ چرا که صدای سم اسبان سپاهیان سلطان بزرگ اَلْبْ اَرْسَلان/ الپ ارسلان سلجوقی (ﺣﮑ. ۴۵۵- ۴۶۵ﻫ) به گوش می‌رسید. تنها چاره این بود که پیش از آمدن سلجوقیان، خطبه را برگرداند و ازاین‌روی بود که فرمان داد تا موذنان و خطیبان سیاه بپوشند (نشان عباسیان) و به نام خلیفه القائم عباسی و پس از او سلطان الب ارسلان سلجوقی خطبه بخوانند. این فرمان بر شیعیان شهر که شمارشان بیشتر بود، گران آمد و سبب ناراحتی و نارضایی آنان شد و آنها نیز در واکنش حصیرهای‌شان را از جامع حلب جمع کردند!

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3🔥32
📚 رسائل اِخْوانُ الصَّفا، ۴ جلد، ترجمهٔ محمدعلی عسگری، انتشارات مولی، ۱۴۰۳.

🔹 پیش از این گزیده‌هایی از رسائل اخوان‌‌ الصفا به فارسی برگردانده شده بود، اما این ترجمه شامل متن کامل این کتاب گران‌سنگ است.

🔸 محمدعلی عسگری، دانش‌آموخته دکتری تاریخ و تمدن ملل اسلامی است و آثار تاریخی و ادبی بسیاری را از عربی به فارسی ترجمه کرده‌ است. تقریظ دکتر سید حسین نصر و مقدمه مترجم را می‌توانید در کانال نکته‌های تاریخی بخوانید.

🔗 برای آشنایی با اخوان‌‌ الصفا و رسائل آنها بنگرید به مدخل «اخوان الصفا» در دبا نوشته مرحومان شرف‌الدین خراسانی و تقی بینش.

🆔t.me/HistoryandMemory
👍6👌3
🔸 «یک روز که به دیدن او [ملک‌الشعراء بهار] رفتم در مدخل خانه‌اش هیاهویی بود. سران حزب توده و طرفداران آنان جمع شده و راجع به کبوتر صلح و از این مطالب شعار می‌دادند. او تمایلی به حزب توده نداشت ولی بعد از شهریور ۲۰ با کینه‌ای که از رضاشاه در دل داشت و چون حزب توده هم در این هنگام میدان‌دار سیاست بود او به گونه‌ای از آنان استفاده می‌کرد. آنان هم خود را به او چسبانده بودند و از نام ایشان استفاده می‌کردند. من به زحمت داخل خانه شدم و از او ایراد گرفتم که آقا شما با این مقام بزرگ علمی و شاعری که دارید نیازی ندارید که به کارهای سیاسی بپردازید. خوب یادم می‌آید که از کوره در رفت و با کمی پرخاش به من گفت: «آقا شما هم بروید دنبال این کار را بگیرید؛ در این مملکت با شغل معلمی به جایی نمی‌رسید، کسی به شما اعتنایی نمی‌کند. شما هم بروید». این به خوبی نشان می‌داد که تا چه حد به کارهای سیاسی دلبستگی داشت. فکر می‌کنم شاید همین سخن بود که در من اثر گذاشت و بعدها مرا به سوی کارهای سیاسی کشانید و مسیر زندگی مرا تا حدی تغییر داد. در مورد کم‌پولی خود هم گاهی شکوه می‌کرد. و من فکر نمی‌کنم نیاز زیادی داشت، ولی به هر حال در دوره رضاشاه سختی کشیده بود زندانی و تبعید شده بود و همین برای او عقده‌ای شده بود تا بعد از شهریور ۱۳۲۰ وقتی مجالی پیدا کرد فی‌الواقع یک نوع انتقام بگیرد و عقده‌گشایی کند. به هر حال او وزیر شد و پس از زمانی کوتاه بیماری سل او را از پا درآورد. برای معالجه به خارج رفت و در لِزن [لوزان] سوئیس بستری شد. قصیده لزنیه‌اش را که خیلی معروف است در آنجا سرود. مدتی در آنجا بستری بود، ولی معالجاتی مؤثر نیفتاد و در ماه‌های آخر سال ۱۳۲۹ به تهران برگشت. هزینه درمان او را دولت تقبل کرد ولی چون مرتب نمی‌فرستاد، این امر موجب گلایه او بود. سرانجام هم به کشور برگشت و در اوایل سال ۱۳۳۰ درگذشت».

📚 حسین خطیبی، رنج رایگان (خاطرات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی دکتر حسین خطیبی)،  به‌کوشش مرتضی رسولی پور، تهران: نوگل، ۱۳۸۲،  ۶۲- ۶۳.

مرحوم ملک‌الشعراء بهار استاد راهنمای دکتر حسین خطیبی بوده و ازاین‌روی بوده که خطیبی به دیدار او می‌رفته است. خطیبی به همراه معین، خانلری و صفا نخستین دانشجویان دکتری زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران بودند. خطیبی خود اذعان دارد که آن سه تن در کارهای علمی و تحقیقی کماً و کیفاً از او برتر بودند. حسین خطیبی نزدیک به سی سال(۱۳۲۸- ۱۳۵۷) مدیرعامل جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران بود،  اما در تمام دوران مدیریت خود تا بهمن ۱۳۵۷ هیچ حقوقی دریافت نکرد (درباره او نک.:  «خطیبی‌نوری، حسین»، در دجا).

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍31
🔸 به یاد وطن (لزنیه) | ملک‌الشعرا بهار

مه کرد مسخر دره و کوه لزن‌ را
پر کرد ز سیماب روان دشت و چمن را
گیتی به غبار دمه و میغ‌، نهان گشت
گفتی که برفتند به جاروب‌، لزن را
گم شد ز نظر کنگرهٔ کوه جنوبی
پوشید ز نظارگی آن وجه حسن را
آن بیشه که چون جعد عروسان حبش بود
افکند به سر مقنعهٔ برد یمن را
برف آمد و بر سلسلهٔ آلپ کفن دوخت
وآمد مه و پوشید به کافور کفن را
کافور برافشاند کز او زنده شود کوه
کافور شنیدی که کند زنده بدن را
من بر زبر کوه نشسته به یکی کاخ
نظاره‌کنان جلوه‌گه سرو و سمن را
ناگاه یکی سیل رسید از دره‌ای ژرف
پوشید سراپای در و دشت و دمن را
هرسیل ز بالا به نشیب آید و این سیل
از زیر به بالا کند آهیخته‌ تن را
گفتی ز کمین خاست نهنگی و به ناگاه
بلعید لزن را و فروبست دهن را
مرغان دهن از زمزمه بستند، تو گویی
بردند در این تیرگی از یاد سخن را
خور تافت چنان کز تک دریا به سر آب
کس درنگرد تابش سیمینه لگن را
تاریک شد آفاق تو گفتی که به عمدا
یکباره زدند آتش‌، صد تل جگن را
گفتی که مگر جهل بپوشید رخ علم
یا برد سفه آبروی دانش و فن را
گم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار
وین حال فرا یاد من آورد وطن را
شد داغ دلم تازه که آورد به یادم
تاریکی و بدروزی ایران کهن را
‌*
*‌
آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت
چون خلد برین کرد زمین را و زمن را
آن روز که گودرز، پی دفع عدو کرد
گلرنگ ز خون پسران دشت پشن را
وآن روز که پیوست به اروند و به اردن‌
کورش‌، کر و وخش و ترک و مرو و تجن را
و آن روز که کمبوجیه پیوست به ایران
فینیقی و قرطاجنه و مصر و عدن را
وآن روز که دارای کبیر از مدد بخت
برکند ز بن ریشهٔ آشوب و فتن را
افزود به خوارزم و به بلغار، حبش را
پیوست به لیبی و به پنجاب‌، ختن را
زان پس که ز اسکندر و اخلاف لعینش
یک قرن کشیدیم بلایا و محن را
ناگه وزش خشم دهاقین خراسان
از باغ وطن کرد برون زاغ و زغن را
آن روز کز ارمینیه بگذشت تراژان
بگرفت تسیفون‌، صفت بیت حزن را
رومی ز سوی مغرب و سگزی ز سوی شرق
بیدار نمودند فرو خفته فتن را
در پیش دو دریای خروشان‌، سپه پارت
سد گشت و دلیرانه نگه داشت وطن را
پرخاشگران ری و گرگان و خراسان
کردند ز تن سنگر و از سینه مجن را
خون در سر من جوش زند از شرف و فخر
چون یاد کنم رزم کراسوس و سورن را
آن روز کجا شد که ز یک ناوک «‌وهرز»‌
بنهاد نجاشی ز کف اقلیم یمن را
وآن روز که شاپور به پیش سم شبرنگ
افکند به زانوی ادب والرین را
وآن روز کجا رفت که یک حملهٔ بهرام
افکند ز پا ساوه و آن جیش کشن را
آن روز کجا شد که ز پنجاب و ز کشمیر
اسلام برون کرد وثن را و شمن را
وآن روز که شمشیر قزلباش برآشفت
در دیدهٔ رومی‌ به شب تیره وسن را
آن روز که نادر، صف افغانی و هندی
بشکافت‌، چو شمشیر سحر عقد پرن را
وآن گه به کف آورد به شمشیر مکافات
پیشاور و دهلی و لهاوور و دکن را
وآن ملک ببخشید و بشد سوی بخارا
وز بیم بلرزاند بدخشان و پکن را
وامروز چه کردیم که در صورت و معنی
دادیم ز کف تربیت سر و علن را
نیکو نشود روز بد از تربیت بد
درمان نتوان کرد به کافور، عنن را
بالجمله محالست که مشاطهٔ تدبیر
از چهرهٔ این پیر برد چین و شکن را
جز آن که سراپای جوان گردد و جوید
در وادی اصلاح‌، ره تازه شدن را
ایران بود آن چشمه صافی که به تدریج
بگرفته لجن تا گلو و زیر ذقن را
کو مرد دلیری که به بازوی توانا
بزداید از این چشمه‌، گل و لای و لجن را
هرچند که پیچیده به هم رشتهٔ تدبیر
آرد سوی چنبر سر گم گشته رسن را
اصلاح ز نامرد مخواهید که نبود
یک مرتبه‌، شمشیرزن و دایره‌زن را
من نیک شناسم فن این کهنه‌حریفان
نحوی به عمل نیک شناسد لم و لن را
آن کهنه حریفی که گذارد ز لئیمی
در بیع و شری جمله قوانین و سنن را
طامع نکند مصلحت خویش فراموش
لقمه به مثل گم نکند راه دهن را
جز فرقهٔ مصلح نکند دفع مفاسد
آن فرقه که آزرم ندارد تو و من را
بی‌تربیت‌، آزادی و قانون نتوان داشت
سعفص نتوان خواند، نخوانده کلمن را
امروز امید همه زی مجلس شور است
سر باید کآسوده نگه دارد تن را
گر سر عمل متحد از پیش نگیرد
از مرگ صیانت نتوان کرد بدن را
جز مجلس ملی نزند بیخ ستبداد
افریشتگان قهر کنند اهریمن را
بی‌نیروی قانون نرود کاری از پیش
جز بر سر آهن نتوان برد ترن را
گفتار بهار است وطن را غذی روح
مام از لب کودک نکند منع لبن را
این گونه سخن گفتن حد همه کس نیست
داند شمن آراستن روی وثن را
یارب تو نگهبان دل اهل وطن باش
کامید بدیشان بود ایران کهن را


🔗 برگرفته از گنجور

این قصیده بازنمایی شاعرانه‌ای است از تاریخ ایران، اما چند نکته درخور توجه دارد: در آن از «فتوحات اسلام و عرب» یادی نشده و به‌یک‌باره از بهرام ساسانی رسیده به ورود اسلام [سلطان محمود غزنوی] به پنجاب و‌ کشمیر و سپس پریده به دورهٔ صفوی (قزلباش) و با لشکرکشی‌ها و کشورگشایی‌های نادر شاه افشار پایان یافته و ذکری از «قاجار و پهلوی» هم نشده است!

🆔 t.me/HistoryandMemory
3👍1
🔹 رضا شاه و رضازاده شفق

«از او [صادق رضازاده شفق] شنیدم که در آخرین مراسم سلام که پیش از شهریور ۱۳۲۰ در حضور رضاشاه برگزار شد بر حسب تصادف، رضاشاه که مردی ترشروی و کم‌حرف بود، این بار به دکتر شفق که با لباس استادی در صف استادان کنار دکتر لقمان‌الدوله ایستاده بود گفت: نام شما چیست؟ جواب داد: دکتر شفق. رضاشاه خطاب به دکتر لقمان‌الدوله به مزاح گفت: لابد تو هم دکتر مفقی. دکتر شفق این مزاح را به دل گرفت و پس از وقایع شهریور نقل می‌کرد و می‌گفت: این شخص که حرفی نمی‌زد حالا هم که حرف زد به من گفت: اسمت چیست؟ خواستم بگویم اسم خودت چیست؟».


📚 رنج رایگان (خاطرات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی دکتر حسین خطیبی)، به‌کوشش مرتضی رسولی پور، تهران: نوگل، ۱۳۸۲، ۷۲.

🔸 دربارهٔ شفق، مدخل «رضازاده شفق، صادق» در دجا نوشتهٔ عبدالحسین آذرنگ روشنگر و خواندنی است.

🆔 t.me/HistoryandMemory
😁3👍1
🔻 امروز در موضوعی در تاریخ اسلام،  دو مقاله پژوهشی و دو مقاله دانشنامه‌ای (از دانشنامه جهان اسلام) را همزمان مطالعه و مرور می‌کردم. در آن دو مقاله  به‌اصطلاح علمی-پژوهشی در جاهایی دقیقاً و عیناً بارها جمله‌هایی از آن دو مقاله دانشنامه‌ای رونویسی/ کپی شده بود، امّا دریغ از یک ارجاع! نه در پیشینه و نه در پاورقی و نه در کتابنامه هیچ ذکری از آن دو مقاله اصیل و عالمانه دانشنامه‌ای نشده بود! این کار قطعاً انتحال است!

🔺استاد محترم، دانشجوی ارجمند، محقق گرانمایه بسیاری از مدخل‌ها/ مقاله‌های دانشنامهٔ جهان اسلام و دایرةالمعارف بزرگ اسلامی حاصل روزها و ساعت‌ها پژوهش و  جستجو در منابع و مطالعات به زبان‌های گونه‌گون و جان‌کندن و نگارش‌های چندباره و ارزیابی و ویرایش و...است.  بسیاری از این مقالات در موضوع خود یگانه و اصیل و بدیع هستند؛ از‌این‌روی طبق شیوه‌نامه‌های پژوهش و نگارش و بنابر اخلاق پژوهش،  همچون دیگر آثار حتماً باید در پیشینه تحقیق از آنها یاد شود و در متن هر میزان و هر چند بار که از آنها استفاده شده باید به نام مولف آنها ارجاع داده شود و در کتابنامه هم با مشخصات کامل ذکر گردد.

معصومعلی پنجه

🆔t.me/HistoryandMemory
👍122
🔹 «خاطرم هست که یک روز علی‌اصغر حکمت وزیر معارف وقت به دانشکده [ادبیات] و سر کلاس درس ما آمد. احمد بهمنیار استاد کلاس بود آن هم استادی مسلّم اما آدم سر و زبان‌داری نبود. حکمت صحبت‌هایی کرد و بهمنیار هم جواب‌هایی به او داد. یک دفعه دیدیم که حکمت برآشفت و رفت و بلافاصله بهمنیار را به دبیرستان منتقل کرد. چند روز بعد هم دیدیم که [سیدمحمد] تدیّن به جای او آمد.
یادم هست که روزی تدیٌن سر کلاس آمد و چون شایستگی تدریس در دانشگاه را نداشت حرکاتی از خود نشان می‌داد تا رعب هم ایجاد کند و شاگردان هم از او بیم داشتند. یک روز گفت: این حافظ که این قدر تعریفش را می‌کنند شعرهایش غلط است. من و دکتر [ذبیح‌الله]صفا گوش‌های خود را تیز کردیم ببینیم کجای شعر حافظ غلط است. بعد
تدین خودش این بیت را از حافظ خواند:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند


و افزود دو کلمه «زدند» بدون آنکه در معنی اختلاف داشته باشند به عنوان قافیه آورده شده‌اند. دکتر صفا بلافاصله گفت: جناب استاد «زدند» ردیف است و قافیه نیست. تدیّن با نهیبی خطاب به دکتر صفا گفت: حالا از حافظ دفاع نکن و او را سر جایش نشانید.
دفعه دیگر گفت اولین کسی که از خلیفهٔ عباسی لقب گرفت عضدالدوله دیلمی بود باز دکتر صفا از جایش بلند شد و گفت: آقا پدرش رکن‌الدوله بود. این بار هم  تديّن به او تشر زد.
زمانی که دوره دکتری تأسیس شد، تدیّن دیگر نمی‌خواست در دوره لیسانس درس بدهد. بعد از شهریور ۱۳۲۰ در حقیقت از درس دادن نجات پیدا کرد و به وزارت منصوب شد. به هر حال او بیشتر مرد سیاسی بود. هر چند مایه علمی هم داشت اما به درد استادی دانشگاه  نمی‌خورد».

📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۸۲-۸۳.

در میان نسل اول استادان دانشسرای عالی و دانشگاه تهران، تا جایی که من دیده و خوانده‌ام، از هیچ‌کس به اندازهٔ سید محمد تدین «بد» نگفته‌‌اند و از «بی‌سوادی»اش یاد نکرده‌اند! (پیش‌تر در اینجا به نقل از عبدالحسین نوایی بدگویی‌های تندتری دربارهٔ او آورده شده).

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍7
🔹 ذکر جمیل احمد بهمنیار

«احمد بهمنیار معلم ادبیات عربی ما بود و در این زبان استادی مسلّم بود. در تاریخ و همچنین ادب فارسی نیز کم‌نظیر بود، تألیفاتی دارد و کتاب‌هایی نیز تصحیح و چاپ کرده مثل تاریخ بیهق و او نخستین کسی بود که کتاب اسرارالتوحید را تصحیح و چاپ کرد. او از صرف وقت با شاگردان به خصوص برای تدوین رساله دکتری دریغ نمی‌کرد. بسیار ساده و بی‌تظاهر بود. آن گرفتاری که برای او به وجود آوردند تا تدیّن در را به دانشگاه بیاورند قبلاً شرح دادم ولی هر چه بود پس از چندی، باز هم به دانشگاه برگشت و به استادی خود تا هنگام مرگ ادامه داد».

📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۸۴- ۸۵.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍5
«بعد از منصور‌السلطنه [مصطفی] عدل دکتر [قاسم] قاسم‌زاده به ریاست دانشکده [حقوق] انتخاب شد. دکتر قاسم‌زاده داماد تقی‌اف [بود]  که در باکو صاحب چاه‌های نفت بود. بعد از روی کار آمدن بلشویک‌ها از آنجا فرار کرد و به فرانسه رفت و تحصیلات خود را در پاریس ادامه داد و بعد به ایران آمد و به تابعیت ایران درآمد و در دانشکده حقوق به تدریس پرداخت. مرد پاک‌طینت و وظیفه‌شناسی بود. خاطره‌ای از ایشان دارم که بد نیست نقل کنم.
زمانی که رئیس دانشکده حقوق بود، شنیدم قرار است در کابینه ساعد به وزارت دادگستری منصوب شود. قبلاً به او تبریک گفتم. او در پاسخ من گفت: بله به من پیشنهاد شد ولی قبول نکردم. پرسیدم چرا؟ در جواب درست همین عبارت را گفت که هنوز در گوش من است. او گفت: من خانه خودم را نمی‌توانم اداره کنم. چطور می‌توانم یک وزارتخانه را اداره کنم. او مرد بسیار کم‌توقع و ساده‌دل و باانصافی بود».

📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۱۱۵ - ۱۱۶.

حسین خطیبی که مدتی ریاست کتابخانه دانشکده حقوق را برعهده داشته، در خاطراتش از احوال روسای این دانشکده در آن روزگار  هم یاد کرده‌است.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👌6
از پس سی سال رنج رایگان
گنجی از من ماند گنجی شایگان
گنج من خدمت به مخلوق خداست
حاصل سی سال رنج بی‌ریاست
در کفم این است و دیگر هیچ نیست
پاکدامانم اگر دستم تهی است
این همان سرمایه و سود من است
بهرهٔ عمر من و بود من است


دکتر حسین خطیبی

📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، چهار.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3
«در بیست و پنجم اردیبهشت سال ۱۳۲۸ که انتخابات در شیر و خورشید سرخ برگزار شد مرا به سمت مدیر عامل انتخاب کردند و این سمت را از آن تاریخ تا ۲۸ بهمن ۱۳۵۷ به عهده داشتم. به این ترتیب این مسئولیت كاملاً اتفاقی به عهده من واگذار شد. بعدها با توجه به محرومیت‌هایی که در نقاط مختلف کشور می‌دیدم،  وقت و حتی زندگی علمی خودم را در راه خدمت به مردم فدا کردم، در حالی که می‌توانستم در رشتهٔ کار علمی خودم که استادی دانشگاه بود پیشرفت زیادی داشته باشم. می‌دانستم که باید خطر کرد، به خود می‌گفتم اگر مردی به کشور خدمت کن، عیب هم داشته باش، هیچ کس معصوم نیست، بی عیب خداست با آنکه در ابتدای کار وسایل و عوامل کافی نداشتیم و بیشتر دست‌اندرکاران با یکدیگر همکاری نمی‌کردند با حسن‌نیت برای توسعه این مؤسسه کارهای مختلفی انجام دادم. خطر کردن و کار پذیرفتن همراه با صحت عمل برای اداره هر کشوری ضروری است. شعارم در شیر و خورشید سرخ آیه شریفه «تعاونوا علی البر» و این شعر سعدی «بنی‌آدم اعضای یک پیکرند» بود. اگر نتوانستم در رشته‌ای که تحصیل کرده بودم، کار زیادی انجام بدهم در مقابل توانستم دست غریقی را بگیرم و از گرداب هائلی به پایاب ساحلی برسانم و این آرامش خاطری که امروز پیرانه‌سر در من هست تنها در این است که خداوند این نعمت را به من ارزانی داشت و مرا در معرض کاری قرار داد که در نتیجهٔ خدمت من هزاران هزار بیمار معالجه شدند و از مرگ رهایی پیدا کردند و آسیب‌دیدگان زلزله آرامش و آسایش یافتند. این بزرگ‌ترین آرامش خاطری است که من در ایام پیری دارم خدمت سی و چند ساله‌ام در جمعیت شیر و خورشید سرخ کاملاً افتخاری بود و با اینکه خدمتی تمام وقت بود و تا پاسی از شب ادامه داشت، یک دینار از این مؤسسه حقوق نگرفتم. نه حقوق و نه پاداش نه به هیچ عنوان از عناوین دیگری که ممکن است تصور شود. این کار وظیفهٔ وجدانی و دینی خود دانسته و به صورت رایگان انجام می‌دادم. با همهٔ امکاناتی که داشتم (حتی طیارهٔ شخصی) در بحبوحه انقلاب با توجه به مسئولیتی که برای نجات مصدومان داشتم در اجرای وظیفه خود از کشور خارج نشدم و ماندم و به دنبال آن گرفتاری‌های زیادی را تحمل کردم. زندگی من از ممر مختصری که تحت عنوان دانشیاری و استادی دانشگاه دریافت می‌کردم و در آغاز ماهی ۱۲۰ تومان بود تأمین می‌شد. این مبلغ به اضافه کمک هزینه‌ای که از روزنامه رسمی به من می‌رسید برای امرار معاش کافی بود».

📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۱۳۱- ۱۳۲.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3
گویا گرانی و گران‌فروشی و... در ری [بخوانید تهران] بیش از هزار سال پیشینه دارد😁. ابن فقیه همدانی، جغرافی‌نویس سده‌های سوم و چهارم،  از زبان شاعری چنین آورده [با پوزش‌خواهی از دوستان رازی و تهرانی🙈]:

🔸 «شاعر گويد:
در رى نرخها از همه جا گرانتر است، تا آنجا كه درهم و دينارى براى آدمى نگذارند.
تازه‌وارد در بازار رى سرگردان شود، و دست و دل لرزان به هر سوى بنگرد.
هر روز بايد براى چاشت خود خواسته‏اى به دست آورد، اگر چه براى چاشت [روز پيش‏] خواسته‏اى بس زياد داشته است.
در رى مردمى هستند كه بدترين فروشندگانند و حق هيچ تازه‌واردى رعايت نكنند.
آنان با همه زشتي‌ها پرورش يافته‏اند. اين راست كه پرمكرترين و ناپاكترين كسانى‏اند كه ننگ و عار را زيور خود ساختند.
راست نگويند و حتى يک بار راست گفتن را ننگ شمرند. و همه‏شان دشمن نيكانند.
اگر تو شربتى آب از آنان طلبى خواهند گفت: دور شو، از بدان دور شو.
ما [مردم رى‏] جامه عار در پوشيده‏ايم تا جايى كه ما را جز جامه فضيحت و رسوايى پوشش و پوشاكى نيست
».

📚ابن الفقيه، مختصر البلدان، ترجمۀ ح. مسعود [محمدرضا حكيمى]، ۱۱۲- ۱۱۳.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3😁1
🇮🇷 ایران و ولایت‌های آن در دوره ایلخانان مغول (۶۵۴ -۷۵۶ه‍)

معصومعلی پنجه

🔹 بزرگترین خدمت مغولان به ایران، پس از آن همه کشتارها و ویرانی‌ها،  شاید احیای نام و قلمرو سیاسی «ایران» بود. درست است که در دورهٔ اسلامی «ایران» در خاطرهٔ جمعی و شماری از آثار  مورخان، جغرافی‌نویسان و به‌ویژه شاعران زنده بود و از آن یاد می‌شد، امّا نام «ایران» در ساختار سیاسی و اداری دولت‌های مسلمان پیش از مغول، از خلافت‌های اموی و عباسی گرفته، تا دولت‌های محلی و حتی شاهنشاهی بوییان و سلطنت بزرگ سلجوقیان، جایی نداشت. به‌جای آن در اشاره به این جغرافیا، نام‌هایی چون «بلاد فارس» و «خراسان» و ...بیشتر هم نام خود ایالت‌ها چون «آذربایجان» و «جبال/ عراق عجم» و ....به کار می‌رفت.

🔸 یکی از منابع اصلی که در آن حدود و تقسیمات جغرافیایی ایران در دورهٔ ایلخانان مغول ذکر شده، نزهة‌القلوب حمدالله مستوفی (د. ۷۵۰ه‍) است. در این کتاب محدودهٔ ایران/ ایران‌زمین در گسترده‌ترین شکل آن که یادآور ایران دوران باستان است، ذکر گردیده است؛ از این روی حتی «ممالک روم» (آناتولی/ ترکیه امروزی)، عراق عرب، «دیار ربیعه» (موصل و پیرامون آن/ شمال میانرودان) هم جزو ایران محسوب شده است. در ادامه بخشی از فهرست این کتاب آورده می‌شود که در آن تقسیمات جغرافیایی و اداری ایران در آن روزگار ذکر گردیده است.

📜 «مقالهٔ سوم

درصفت بلدان و ولایات و بقاع  و آن بر چهار قسمت:

قسم اول - در ذکر حرمین شریفین، شرّفهما الله تعالی و مسجد اقصی که اشرف بقاع جهان و قبلهٔ اهل ایمانست.

قسم دوم - در شرح احوال ایران زمین و آن مشتمل است بر مطلعی و مقصدی و مخلصی:

مطلع - در شرح تقسیم و طول و عرض و حدود اقاصی و قبلهٔ بلاد ایران زمین

مقصد- در ذکر ولایات و بلاد ایران و چگونگی آب و هوا و بنیاد عمارات و صفت ساکنان ولایات و آن مشتمل بر بیست باب است:

باب اول - در ذکر بلاد عراق عرب
باب دوم ـ در ذکر ولایات عراق عجم
باب سوم . در ذکر مواضع آذربایجان
باب چهارم - در ذکر دیار اران و موغان
باب پنجم - در ذکر بقاع شروان و گشتاسبی باب ششم - و در ذکر بلاد اَبخاز و گرجستان
باب هفتم ـ در ذكر ممالک روم
باب هشتم - در ذکر مواضع ارمن واخلاط
باب نهم ـ در ذکر دیار ربیعه
باب دهم ـ در ذکر بقاع کردستان
باب یازدهم ـ در ذکر بلاد خوزستان
باب دوازدهم در ذکر مواضع بر و بحر مملکت فارس
باب سیزدهم -در ذکر ولایات شبانکاره
باب چهاردهم- در ذکر دیار کرمان و مُکران و هرموز
باب پانزدهم در ذکر بقاع مفازه ما بین کرمان و قهستان
باب شانزدهم- در ذکر بلاد قُهستان و نیمروز
باب هفدهم- در ذکر ارباع مملکت خراسان
باب هجدهم - در ذکر ولایت مازندران
باب نوزدهم - در ذکر دیار قومس و طبرستان
باب بیستم - ذکر بقاع جيلانات


📚 حمدالله مستوفی، نزهةالقلوب، به‌کوشش محمد دبیرسیاقی، قزوین: حدیث امروز، ۱۳۸۱، ۳۶- ۳۷.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍101
🔹 پیش‌گویی و ازدواج: ابوالقاسم حالت

«آن وقتها که در آبادان کار می‌کردم، خانمی بود که فال قهوه می‌گرفت. اسمش «سونیا هارنشیبرگ» بود. سونیا برای مردم فال قهوه می‌گرفت و معروف بود که پیشگویی‌های او همه درست در می‌آید. یک روز من و چند تا از دوستانم -که همه کارمند شرکت نفت بودیم - به سراغ سونیا رفتیم. او برای ما، فال قهوه گرفت و به هر کدام چیزهایی گفت. نوبت به من که رسید توی فنجان قهوه‌ام دقیق شد و ضمن حرفهایی که به من زد، گفت: شما تا سه ماه دیگر ازدواج می‌کنی! خیلی عجیب بود من که به دشمن شماره یک ازدواج معروف بودم و اصلا قصد و تصمیم به ازدواج هم نداشتم از این پیشگویی خندیدم و دوستانم هم خندیدند. این پیشگویی، از نظر من و دوستانم بیشتر جنبه یک شوخی داشت. آخر چطور ممکن بود من مردی که به «ضد ازدواج» معروف شده باشد این طور به سرعت و ناگهان - آن هم تا سه ماه دیگر - طوق ازدواج را بر گردن بیندازم؟
من و دوستانم به چند دلیل نمی‌توانستیم این پیشگویی را قبول کنیم. اول از همه، نزدیکی به ماه‌های محرم و صفر بود. همه می‌دانستیم در ماه محرم کسی نمی‌تواند ازدواج کند (کسی به احترام این دو ماه ازدواج نمی‌کند). دلیل بعدی مخالفت قلبی من با ازدواج بود. و دلیل مهمتر اینکه اصلا دختری را برای ازدواج و زناشویی در نظر نگرفته بودم. آن روز گذشت و ماه محرم آمد. من برای استفاده از چند روز تعطیلی که داشتم راهی تهران شدم. از آبادان به تهران آمدم و در تهران بود که برای دیدن دایی‌ام به خانه‌اش رفتم. من مدتها بود که منزل دایی‌ام نرفته بودم و آن روز فرصتی بود که با اقوام و خویشان نزدیک دیداری تازه کنی و همان جا بود که یک دفعه چشمم به دختر دایی افتاد او حالا بزرگ و زیبا شده بود. آخرین بار که دیده بودمش، دختر کوچکی بود، اما حالا بزرگ و بی‌نهایت زیبا شده بود طوری که در همان نگاه اول حس کردم قلبم به تب و تاب افتاد و من عاشق شدم.
(بالاخره) در تاریخ سوم آبان ۱۳۲۹ با دختر دایی خود «احترام آیین‌پرست» ازدواج کردم و اکنون دو پسر بنام‌های «ماهور» و «مانی» دارم که اولی در رشته حسابداری و مدیریت فوق لیسانس و دومی در رشته بهداشت و حفاظت کار فوق دیپلم گرفته است ماهور حالت با دوشیزه شبنم هادی‌طلب و مانی با دوشیزه افسانه دانش‌زاده ازدواج کرده است».

📚 ابوالقاسم حالت، ۵۷ سال با ابوالقاسم حالت: زندگی‌نامه خودنوشت و خاطرات، تهران: حوزه هنری، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، ۱۳۷۹، ۱۹ - ۲۱.
🆔 t.me/HistoryandMemory
🤣6👍4😁2
«همه کسانی که برای تدبیرِ مُدُن، در امر سیاست وارد می‌شوند و قبول مسئولیت می‌کنند «مثل گندم - به قول قائم‌مقام فراهانی ـ در میان دو سنگ آسیا آرد می‌شوند...»

هم سیاست، این سیاست‌پیشگان را در گرفت
کشته شد هم مارگیر آخر به نیشِ مارها
»

📚 باستانی پاریزی، شاهنامه آخرش خوش است، ۲۲.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍1
رسم دنیا جمله تکرار است اندر کارها
تا چه زاید عاقبت زین رسم و این تکرار‌ها؟

بس حوادث چشم ما بیند که نو پنداردش
لیک چشم پیر دنیا دیده آن را بارها

پایهٔ تاریخ را خشت وقایع کرده است
وین بنای کهنه‌پی را، منشیانْ معمارها


برده بسیار از کف هوشنگ‌ها اورنگ‌ها
دیده بسیار از پی اقبالها، ادبارها

سینه او مخزن سرّ بقا و انحطاط
دامن او مضجع سالارها، سردارها

نینواها بینوای قهر او بعد از غرور
بینواها قهرمانش از پس تیمارها

سینه پر آرزوی بس جوانان دیده است
بوسه‌گاه نیزه‌ها، شمشیرها، سوفارها

تا خبر آید ز میدان، نوعروسان را دو چشم
دیده بر در، سالها بسیار، چون مسمارها

خون پاکان است مبنای سطور این بیاض
جان پاکان است در مطوای این طومارها

من ندانم راستی ماهیت تاریخ چیست؟
چیست حاصل زین همه تکرارها، تذکارها؟


ثبت کوششهای مردان است در ارشاد خلق
یا ملاذ خونخوران و محرم جبارها؟

این نه تاریخ است، اطلال حیات آدمی است
و اندر آن مدفون شده از خوب و بد بسیارها


از سیهکاری شگفتا، طبع انسان برنگشت
گرچه این کاخ سفید آمد ز قعر غارها

روزی ار ده‌ده به تیغ و تیر در خون می‌کشید
شهرشهر امروز می‌کوبد به آتشبارها

قصه‌ هابیل و قابیل است و عهد گرگ و میش
حاصل امضای پیمانها در این تالارها

بر فلک افراشت سر، گر پیکر دیوار چین
ای بسا تن شد دفین در سینه دیوارها

تارک اهرام فرعونان به کیوان سوده لیک
بس عزیزان داده جان در صورت بیگارها

نادر هندند و آتیلای روم این فاتحان
دزد خلق و کاروان خویش را سالارها

طینتِ چنگیز را از خاک نیشابور پُرس
گرچه پیغمبَرش خوانَد سنت تاتارها

ماجرای گرگ و میش ار نیست غوغای حیات
پس چه خواهند، از بشر این گرگها، این ‌هارها

گر به اخلاق و به حکمت کارها گردد درست
کو، کجا شد حاصل آن پندها، گفتارها؟

ور یکی باشد مآل این سه در فرجام ملک
چیست باری این تفرّق‌ها و این پیکارها؟

گر فلاطون یا ارسطو از فضیلت دم زند
پس سکندر کیست با آن کوشش و کردارها؟

ور نظام‌الملک «خیرالظالمین» باشد، کجاست
رای بواسحاق‌ها اندر نظام کارها!

گر وطن باید ببالد، جز تنازع چاره چیست؟
ور بشر باید بماند، چیست این کشتارها؟

نیست خوی آدمی گر مُلک را خوانی عقیم
چیست تدبیرِ مُدُن ور نیست بر پا دارها؟

در نجات عام، شد بردار، بس خاص ای شگفت
هم عوام آخر کشیدند آن طناب دارها

هم به بند عام افتاد ـ ای عجب ـ گر عاقلی
خواست تا برگیرد از دوش عوام افسارها

جان سپردند ای بسا آزادگان در حبس تار
زیر تیغ ناکسان با رنج و با آزارها

لب نبستند از حقیقت گر دهانشان دوختند
بر گزیدند از حمیت نارها بر عارها
*
وین عجب کاین چرخ اگر بر میل دانایان نگشت
هم نماند آخر به کام حرص دولتیارها

گوسفندانند گویی با خورشهای لذیذ
لیک زیر تیغ تقدیر قضا پروارها

گر نگیری عبرت از تکرار تاریخ ای حکیم
چیست سود از این همه تکرار و این نشخوارها؟

عارفی کو تا مآل زندگی را بنگرد
بگذرد زین نفع‌جوئی‌ها و استکبارها

وحدت است انجام هر امری و هر فرضیه‌ای
وای از این آراء شتّی، کثرت پندارها

هر عقیدت را نهایت سوی خوشبختی است روی
اختلاف لفظ بادید آورد دشوارها

ای خوش آن روزی که بینم جای میدانهای جنگ
رسته گلهای سمن، خروارها خروارها!


مردمان دانا شوند و سایه عدل و امان
گسترد بر کوهها و دشت و دریا بارها

دم زنند از یک هدف هم اهل ژاپن، هم حبش
بگذرند از یک ممر هم ترک و هم بلغارها
 

باستانی پاریزی - مرداد ۱۳۳۲

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍2👌1