🔹 «چهارشنبه ۵ اردیبهشت هجری شمسی ۱۳۲۴ مطابق ۲۵ اپریل ۱۹۴۵
امروز سه و نیم بعداز ظهر جلسهٔ افتتاحیه کنفرانس ملل متحد در عمارت اوپرا با نطق رئیس جمهور که در واشنگتن ادا میشود و با رادیو در اوپرا شنیده میشود تحت ریاست مستر استتبنيوس وزیر خارجه امریکا با حضور نمایندگان ۴۸ مملکت افتتاح میشود.
صبح ساعت ۹ آقایان نمایندگان ایران در سالون مخصوصی در این هتل سنت فرانسیس در طبقه سوم اجتماع کردند و در خطمشی و روش نمایندگان صحبت شد. از جمله مباحث این بود که سلوک ما باید طوری باشد که از نظر سیاست مشکلی ایجاد ننماید. متن کار ما حفظ منافع ایران است دیگر به حواشی زائد نباید پرداخت. مثلا هندیها در این جا اجتماع و روزنامه و مجله دارند و با دولت انگلیس مخالفت کنند و همه را به همفکری دعوت مینمایند، این از کارهایی است که به ما مربوط نیست. ما نمیتوانیم به این قبیل دعوتها ترتیب اثر بدهیم. دیگر موضوع مطبوعات است که مطبوعات آزاد اینجا ممکن است چیزهائی از ما بپرسند که نشر آنها صلاح نباشد و یا گاهی سؤتفسیر آنها از گفته ما ایجاد زحمت کند. آقای دکتر [صادق رضازاده] شفق معتقد بودند خیر ما باید به هر جا دعوت شویم برویم هر چه عقیده ما است بگوئیم و به هر مسئول روزنامهنویس جوابی را که صحیح میدانیم بگوئیم و امثال آن. البته بین این دو عقیده حد متوسطی هم هست که بعضی پیشنهاد کردند که از دو جانب افراط و تفریط اجتناب شود و در هر موردی خاصی به سلیقه و فکر گوینده جوابی داده شود. اما اشکال در این است که چگونه میتوان به فکر و سلیقه هر کسی اعتماد کرد، مباحثه زیاد شد. در این بین خبر آوردند که هیئتی از نمایندگان یکی از مطبوعات آمدهاند و وقت ملاقات میخواهند. آقای دکتر شفق با شور يک نفر آذربایجانی و خوشبینی يک نفر معلم و سایر خصوصیات مخصوص به خودشان داوطلب شدند که به او جواب بگویند. گفته شد بهتر است سئوالات آنها را بگیرد تا بعد کتباً جواب داده شود یا پس از مطالعه جواب داده شود، در هر حال بهتر است که امروز از دادن جواب خودداری شود و گفته شود که چون کمیسیون و جلسه داریم وقت دیگری بیائید. ولی آقای دکتر شفق رفت و با آنها مذاکراتی کرد و برگشت. فردا در آن روزنامه شرح مصاحبه نوشته شد و از جمله این بود که از نمایندهٔ ایران راجع به مسئلۀ یهود و اتحاد عرب سئوالی شد او در مسئله اتحاد عرب تأمل داشت و شكاک به نظر آمد. فوراً نمایندگان ممالك عربی از قبيل عراق و سوریه و مصر گله کردند که چنین انتظاری از ایران نمیرفت و یکی از لبنانیهای تبعه آمریکا مستر برکات که عضو وزارت خارجه است با کمال تلخی شکایت و گله کرد. حاصل آنکه با هزار لیت و لعل دکتر شفق را وادار کردیم که شرحی به روزنامه بنویسد و تکذیب کند ولی روزنامه ترتیب اثری به نوشتهٔ او نداد و آنچه مقدور بود به عربها توضیح داده شد که عقیده ایرانیان غیر این است و نسبت به اتحادیه عرب بدبین نیستند. این پیش آمد برای آقای دکتر شفق درس خوبی بود و اندکی ایشان را متذکر کرد. آقایان نمایندگان ایران همه مردم خوبی هستند جز اینکه اختلاف سلیقه زیاد است مثل ساير موارد تک تک ايرانيها خوبند ولی مثل اینکه برای اجتماع و کارهای اجتماعی ساخته نشدهاند و غالباً ترکیبشان خوب از آب در نمیآید.
روزهای اول به خیال اینکه جایزه قسمت میشود بعضیها شور و حرارت زیادی ابراز میداشتند. بعد مثل سایر موارد هر کس برای خود راهی در پیش گرفت و طریقه.ای اتخاذ کرد یعنی همان راه فردی و نمایشات اجتماعی صوری و سطحی و مصنوعی بود. در هر حال مجلس با ادای نطقهای آقایان ایرانی و جملاتی غث و ثمین گذشت. عصر مجلس کنفرانس با ریاست وزیر خارجه آمریکا افتتاح شد. و نخست رئیس جمهور نطق افتتاحی در واشنگتن نمود سپس نمایندگان ممالک مختلف نطقها کردند. این نطقها چند جلسه ادامه داشت. از جمله نماینده ایران آقای مصطفی عدل هم نطقی کردند به زبان فرانسه.
بعد از برگزار شدن این جلسات افتتاحیه و نطق نمایندگان غالب ممالک كميسيونها و کمیته ها مقرر شد. من به اتفاق آقای صالح و آقای شایسته در کنفرانس قیمومیت عضویت یافتیم. جلسات صبح و عصر و گاهی شب در کمیسیونها و کمیتههای مختلف ادامه داشت و در هر کمیسیونی چند نفر عضویت داشتند که لااقل يك نفر میبایست حاضر باشد ایام به این طریق میگذرد».
📚 یادداشتهای دکتر قاسم غنی، ۲/ ۳۹ - ۴۲.
🆔 t.me/HistoryandMemory
امروز سه و نیم بعداز ظهر جلسهٔ افتتاحیه کنفرانس ملل متحد در عمارت اوپرا با نطق رئیس جمهور که در واشنگتن ادا میشود و با رادیو در اوپرا شنیده میشود تحت ریاست مستر استتبنيوس وزیر خارجه امریکا با حضور نمایندگان ۴۸ مملکت افتتاح میشود.
صبح ساعت ۹ آقایان نمایندگان ایران در سالون مخصوصی در این هتل سنت فرانسیس در طبقه سوم اجتماع کردند و در خطمشی و روش نمایندگان صحبت شد. از جمله مباحث این بود که سلوک ما باید طوری باشد که از نظر سیاست مشکلی ایجاد ننماید. متن کار ما حفظ منافع ایران است دیگر به حواشی زائد نباید پرداخت. مثلا هندیها در این جا اجتماع و روزنامه و مجله دارند و با دولت انگلیس مخالفت کنند و همه را به همفکری دعوت مینمایند، این از کارهایی است که به ما مربوط نیست. ما نمیتوانیم به این قبیل دعوتها ترتیب اثر بدهیم. دیگر موضوع مطبوعات است که مطبوعات آزاد اینجا ممکن است چیزهائی از ما بپرسند که نشر آنها صلاح نباشد و یا گاهی سؤتفسیر آنها از گفته ما ایجاد زحمت کند. آقای دکتر [صادق رضازاده] شفق معتقد بودند خیر ما باید به هر جا دعوت شویم برویم هر چه عقیده ما است بگوئیم و به هر مسئول روزنامهنویس جوابی را که صحیح میدانیم بگوئیم و امثال آن. البته بین این دو عقیده حد متوسطی هم هست که بعضی پیشنهاد کردند که از دو جانب افراط و تفریط اجتناب شود و در هر موردی خاصی به سلیقه و فکر گوینده جوابی داده شود. اما اشکال در این است که چگونه میتوان به فکر و سلیقه هر کسی اعتماد کرد، مباحثه زیاد شد. در این بین خبر آوردند که هیئتی از نمایندگان یکی از مطبوعات آمدهاند و وقت ملاقات میخواهند. آقای دکتر شفق با شور يک نفر آذربایجانی و خوشبینی يک نفر معلم و سایر خصوصیات مخصوص به خودشان داوطلب شدند که به او جواب بگویند. گفته شد بهتر است سئوالات آنها را بگیرد تا بعد کتباً جواب داده شود یا پس از مطالعه جواب داده شود، در هر حال بهتر است که امروز از دادن جواب خودداری شود و گفته شود که چون کمیسیون و جلسه داریم وقت دیگری بیائید. ولی آقای دکتر شفق رفت و با آنها مذاکراتی کرد و برگشت. فردا در آن روزنامه شرح مصاحبه نوشته شد و از جمله این بود که از نمایندهٔ ایران راجع به مسئلۀ یهود و اتحاد عرب سئوالی شد او در مسئله اتحاد عرب تأمل داشت و شكاک به نظر آمد. فوراً نمایندگان ممالك عربی از قبيل عراق و سوریه و مصر گله کردند که چنین انتظاری از ایران نمیرفت و یکی از لبنانیهای تبعه آمریکا مستر برکات که عضو وزارت خارجه است با کمال تلخی شکایت و گله کرد. حاصل آنکه با هزار لیت و لعل دکتر شفق را وادار کردیم که شرحی به روزنامه بنویسد و تکذیب کند ولی روزنامه ترتیب اثری به نوشتهٔ او نداد و آنچه مقدور بود به عربها توضیح داده شد که عقیده ایرانیان غیر این است و نسبت به اتحادیه عرب بدبین نیستند. این پیش آمد برای آقای دکتر شفق درس خوبی بود و اندکی ایشان را متذکر کرد. آقایان نمایندگان ایران همه مردم خوبی هستند جز اینکه اختلاف سلیقه زیاد است مثل ساير موارد تک تک ايرانيها خوبند ولی مثل اینکه برای اجتماع و کارهای اجتماعی ساخته نشدهاند و غالباً ترکیبشان خوب از آب در نمیآید.
روزهای اول به خیال اینکه جایزه قسمت میشود بعضیها شور و حرارت زیادی ابراز میداشتند. بعد مثل سایر موارد هر کس برای خود راهی در پیش گرفت و طریقه.ای اتخاذ کرد یعنی همان راه فردی و نمایشات اجتماعی صوری و سطحی و مصنوعی بود. در هر حال مجلس با ادای نطقهای آقایان ایرانی و جملاتی غث و ثمین گذشت. عصر مجلس کنفرانس با ریاست وزیر خارجه آمریکا افتتاح شد. و نخست رئیس جمهور نطق افتتاحی در واشنگتن نمود سپس نمایندگان ممالک مختلف نطقها کردند. این نطقها چند جلسه ادامه داشت. از جمله نماینده ایران آقای مصطفی عدل هم نطقی کردند به زبان فرانسه.
بعد از برگزار شدن این جلسات افتتاحیه و نطق نمایندگان غالب ممالک كميسيونها و کمیته ها مقرر شد. من به اتفاق آقای صالح و آقای شایسته در کنفرانس قیمومیت عضویت یافتیم. جلسات صبح و عصر و گاهی شب در کمیسیونها و کمیتههای مختلف ادامه داشت و در هر کمیسیونی چند نفر عضویت داشتند که لااقل يك نفر میبایست حاضر باشد ایام به این طریق میگذرد».
📚 یادداشتهای دکتر قاسم غنی، ۲/ ۳۹ - ۴۲.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍4
☑️ امروز سالروز درگذشت محمدعلی اسلامی ندوشن است (پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱).
🔹«اکنون که با خود میاندیشم که هنگام عزیمت به تهران [شهریور ۱۳۲۳] چه زمینهٔ فکریای داشتم و برای دست یافت به چه آرزو و امیدی میرفتم، آنچه به یادم میآید آن است که میرفتم تا خود را در آن رها کنم، چون طوطی مثنوی که در قفس بود و میخواست به جنگل طوطیان آزاد بپیوندد. میخواستم به همه آنچه به نظرم سرچشمهها میآمد: هنر، کتاب، مطبوعات، سیاست، جمعیتها، بحثها ... دست یابم. تهران آن روز به نظرم کانون برخورد اندیشهها بود که از لابلای جرقه.های آن میبایست ایران آینده سر برآورد. میخواستم من نیز در این گیر و دار برخورد که آن را چون گلهای آتشبازی، هیجانانگیز میدیدم، شریک باشم.
دنیای فکریم از کتابها و مطبوعات شکل گرفته بود، آغشته به آرزوی جوانی و بهرهور از نیروئی که سن نوزده سالگی میتواند از آن سرشار باشد. بلند پروازیهایم نه مرزی داشت و نه هدفگیری خاصی».
📚 محمدعلی اسلامی ندوشن، روزها، ۲/ ۳۵۲.
🆔 t.me/HistoryandMemory
🔹«اکنون که با خود میاندیشم که هنگام عزیمت به تهران [شهریور ۱۳۲۳] چه زمینهٔ فکریای داشتم و برای دست یافت به چه آرزو و امیدی میرفتم، آنچه به یادم میآید آن است که میرفتم تا خود را در آن رها کنم، چون طوطی مثنوی که در قفس بود و میخواست به جنگل طوطیان آزاد بپیوندد. میخواستم به همه آنچه به نظرم سرچشمهها میآمد: هنر، کتاب، مطبوعات، سیاست، جمعیتها، بحثها ... دست یابم. تهران آن روز به نظرم کانون برخورد اندیشهها بود که از لابلای جرقه.های آن میبایست ایران آینده سر برآورد. میخواستم من نیز در این گیر و دار برخورد که آن را چون گلهای آتشبازی، هیجانانگیز میدیدم، شریک باشم.
دنیای فکریم از کتابها و مطبوعات شکل گرفته بود، آغشته به آرزوی جوانی و بهرهور از نیروئی که سن نوزده سالگی میتواند از آن سرشار باشد. بلند پروازیهایم نه مرزی داشت و نه هدفگیری خاصی».
📚 محمدعلی اسلامی ندوشن، روزها، ۲/ ۳۵۲.
🆔 t.me/HistoryandMemory
❤4👍4
📚 ادریس الکنبوری، امیرالمومنین و آیةالله: قصة المواجهة بین الحسن الثانی و الخمینی، دارالبیضاء: افریقاالشرق، ۲۰۲۴.
🔹 پادشاهان مغرب (مراکش) که خود را از نسل امام حسن (ع) میدانند، «امیرالمومنین» خوانده میشوند. درباره زندگی و کارنامه حسن دوم، دومین پادشاه کشور مغرب (حک: ۱۳۴۰ـ ۱۳۷۳ش/ ۱۹۶۱ـ۱۹۹۴م.) بعد از استقلال کشور، از سلسله علویان، نک.: احمد بخشی، «حسن دوم»، دانشنامه جهان اسلام، ج ۱۳.
🔸 موضوع و عنوان جالب توجه است، بهویژه از این جهت که ایران و مراکش پس از انقلاب و در دوران رهبری امام خمینی رابطه دیپلماتیک نداشته و روابطشان در چند دهه اخیر پرفرازونشیب و سرد بودهاست. درباره کیفیت کتاب اطلاعی ندارم. در معرفی آن در صفحه ناشر ادعا شده که این کتاب در پرتو اسناد و حقایق تاریخی نگاشته شدهاست: «يحاول هذا الكتاب تقديم إجابات على مختلف هذه الأسئلة في ضوء الوثائق والحقائق التاريخية».
#تازهها
#مغرب_و_ایران
#سلطان_حسن_دوم #امیرالمومنین
#امام_خمینی #آیةالله
🆔t.me/HistoryandMemory
🔹 پادشاهان مغرب (مراکش) که خود را از نسل امام حسن (ع) میدانند، «امیرالمومنین» خوانده میشوند. درباره زندگی و کارنامه حسن دوم، دومین پادشاه کشور مغرب (حک: ۱۳۴۰ـ ۱۳۷۳ش/ ۱۹۶۱ـ۱۹۹۴م.) بعد از استقلال کشور، از سلسله علویان، نک.: احمد بخشی، «حسن دوم»، دانشنامه جهان اسلام، ج ۱۳.
🔸 موضوع و عنوان جالب توجه است، بهویژه از این جهت که ایران و مراکش پس از انقلاب و در دوران رهبری امام خمینی رابطه دیپلماتیک نداشته و روابطشان در چند دهه اخیر پرفرازونشیب و سرد بودهاست. درباره کیفیت کتاب اطلاعی ندارم. در معرفی آن در صفحه ناشر ادعا شده که این کتاب در پرتو اسناد و حقایق تاریخی نگاشته شدهاست: «يحاول هذا الكتاب تقديم إجابات على مختلف هذه الأسئلة في ضوء الوثائق والحقائق التاريخية».
#تازهها
#مغرب_و_ایران
#سلطان_حسن_دوم #امیرالمومنین
#امام_خمینی #آیةالله
🆔t.me/HistoryandMemory
👍3
❇️ افسانه در افسانه: افسانههای حَشّاشین از ﺑﻮرﺧﺎرد اشتراسبورگی تا پیتر میمی
✍ معصومعلی پنجه
🔻 یکم: درآمد
الحَشّاشین مجموعۀ تلویزیونی است که رمضان امسال (۱۴۴۵ق/ اسفند و فروردین ۱۴۰۳ش) از تلویزیون مصر پخش گردید و در جهان عرب و ایران نیز بسیار دیده شد. کارگردان این سریال، پیتر میمی، مصری مسیحی قبطی و دانشآموختۀ پزشکی است. از همان آغاز پخش نخستین قسمتهای این سریال، دربارۀ کیفیت هنری این سریال و بهویژه انگیزهها و هدفهای سازندگان آن در رسانهها و بهویژه شبکههای اجتماعی مباحثاتی درگرفت و برخی از منتقدان، اسلامپژوهان، تاریخپژوهان، سیاستپژوهان و دیگران، دراینباره دست به نگارش یادداشتهایی زدند. چکیدۀ سخن این منتقدان این بود که: این سریال پروژهای سفارشی و تبلیغاتی در نقد اسلام سیاسی، اخوانالمسلمین، و دیگر جریانهای اسلامگرا، است. نقد اصلی امّا این است که سازندگان این سریال بهجای آنکه ردپای بنیادگرایی و افراطگرایی اسلامی را در تاریخ سنیان و اندیشهها و کردارهای کسانی چون ابنحنبل و ابنتیمیه و دیگر علمای سنی دنبال کنند، کوشیدهاند میان اندیشهها و کردارهای شاخهای از شیعیان، اسماعیلیان نزاری و رهبر آنان حسن صباح، با افراطگرایان و انتحاریانی چون القاعده، داعش و...پیوند برقرار کنند.
در این یادداشت برآنم تا بخشهایی از محتوای این سریال، نه همۀ آن که خارج از حوصلۀ این نوشتار و این فضا است، را بکاوم تا روشن شود آنچه در این «نمایش» بازنمایی شده چه میزان مبتنی است بر منابع دستاول و معتبر تاریخی و چه میزان برگرفته از افسانهها و گزارشهای نامعتبر و ساختگی. همینجا هشدار میدهم این یادداشت افشاساز است و داستان را لو میدهد، پس اگر برآنید که این مجموعه را تماشا کنید، از خواندن فرستههای بعدی بپرهیزید.
پیش از پرداختن به محتوای سریال شایسته ذکر است که در تاریخ اسلام و ایران موضوعهای بسیار جذابی برای ساخت فیلم و سریال وجود دارد که البته اگر با کیفیت هنری بالا ساخته شود، میتواند بینندگان بسیاری داشته باشد. تاریخ جنبش، فرقه و دولت اسماعیلیه یکی از جذابترین تاریخها برای فیلم و سریالسازی است که کارگردان مصری سراغ دورهای از آن رفته، و از جهت این انتخاب درخور تحسین و آفرینگویی است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
✍ معصومعلی پنجه
🔻 یکم: درآمد
الحَشّاشین مجموعۀ تلویزیونی است که رمضان امسال (۱۴۴۵ق/ اسفند و فروردین ۱۴۰۳ش) از تلویزیون مصر پخش گردید و در جهان عرب و ایران نیز بسیار دیده شد. کارگردان این سریال، پیتر میمی، مصری مسیحی قبطی و دانشآموختۀ پزشکی است. از همان آغاز پخش نخستین قسمتهای این سریال، دربارۀ کیفیت هنری این سریال و بهویژه انگیزهها و هدفهای سازندگان آن در رسانهها و بهویژه شبکههای اجتماعی مباحثاتی درگرفت و برخی از منتقدان، اسلامپژوهان، تاریخپژوهان، سیاستپژوهان و دیگران، دراینباره دست به نگارش یادداشتهایی زدند. چکیدۀ سخن این منتقدان این بود که: این سریال پروژهای سفارشی و تبلیغاتی در نقد اسلام سیاسی، اخوانالمسلمین، و دیگر جریانهای اسلامگرا، است. نقد اصلی امّا این است که سازندگان این سریال بهجای آنکه ردپای بنیادگرایی و افراطگرایی اسلامی را در تاریخ سنیان و اندیشهها و کردارهای کسانی چون ابنحنبل و ابنتیمیه و دیگر علمای سنی دنبال کنند، کوشیدهاند میان اندیشهها و کردارهای شاخهای از شیعیان، اسماعیلیان نزاری و رهبر آنان حسن صباح، با افراطگرایان و انتحاریانی چون القاعده، داعش و...پیوند برقرار کنند.
در این یادداشت برآنم تا بخشهایی از محتوای این سریال، نه همۀ آن که خارج از حوصلۀ این نوشتار و این فضا است، را بکاوم تا روشن شود آنچه در این «نمایش» بازنمایی شده چه میزان مبتنی است بر منابع دستاول و معتبر تاریخی و چه میزان برگرفته از افسانهها و گزارشهای نامعتبر و ساختگی. همینجا هشدار میدهم این یادداشت افشاساز است و داستان را لو میدهد، پس اگر برآنید که این مجموعه را تماشا کنید، از خواندن فرستههای بعدی بپرهیزید.
پیش از پرداختن به محتوای سریال شایسته ذکر است که در تاریخ اسلام و ایران موضوعهای بسیار جذابی برای ساخت فیلم و سریال وجود دارد که البته اگر با کیفیت هنری بالا ساخته شود، میتواند بینندگان بسیاری داشته باشد. تاریخ جنبش، فرقه و دولت اسماعیلیه یکی از جذابترین تاریخها برای فیلم و سریالسازی است که کارگردان مصری سراغ دورهای از آن رفته، و از جهت این انتخاب درخور تحسین و آفرینگویی است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍15👌2🔥1
🔻دوم: پسزمینۀ تاریخی
این گاهشماری/ رویدادنگاری به فهم و درک دقیقتر این سریال یاری میرساند:
۱۴۸ هجری - پس از درگذشت امام صادق (ع) پیروان او به چندین فرقه تقسیم میشوند. مهمترین این فرقهها: امامیه (موسویه/ بعداً اثنی عشریه)؛ و اسماعیلیه (نامی که مخالفان به آنها دادند و بر آنها ماند؛ آنان خود را الدعوة الهادیة مینامیدند). اسماعیلیۀ نخستین قائل به «مهدویت» محمد بن اسماعیل بودند.
۲۸۶ - اسماعیلیه به دو فرقه تقسیم میشوند: فاطمیان (که نام اسماعیلیان بر این دسته باقی میماند) و قَرمطیان. عامل این دو دستگی، عبیدالله مهدی بود که خود را «امام» خواند. قرمطیان بر آموزۀ مهدویت محمد بن اسماعیل باقی ماندند و راه خود را از فاطمیان جدا ساختند (تاریخ قرمطیان که در کرانههای خلیج فارس دولتی برپا ساختند و بیش از یک قرن سرزمینهای مرکزی جهان اسلام را عرصۀ تاختوتاز خود ساختند و «حجرالاسود» را ربودند و پسانتر بهطور کامل در تاریخ محو شدند، خود میتواند دستمایۀ یک سریال جذاب شود).
۲۹۷ - عبیدالله مهدی در افریقیه (تونس) خلافت فاطمیان را پایهگذاری میکند. در این زمان برای نخستین بار مسلمانان دو خلیفه دارند: خلیفۀ عباسی و خلیفۀ فاطمی.
۳۳۴ - بوییان (آل بویه) شیعی ایرانی، بغداد را فتح میکنند و بر خلیفگان عباسی سنی سروری مییابند.
۳۵۸ - فاطمیان مصر را فتح میکنند و شهر قاهره را بنیاد مینهند. با دستیابی فاطمیان بر مصر و شام، از ری تا قیروان به زیر سلطۀ شیعیان در میآید (در ایران غربی و عراق بوییان و در شام و مصر و مغرب فاطمیان).
ح. ۴۰۸ - خواجه نظامالملک در طوس زاده میشود.
۴۳۱ - سلجوقیان سنی تُرک بر غزنویان سنی تُرک پیروز میشوند و با فتح خراسان پیشروی بهسوی بغداد را آغاز میکنند.
ح. ۴۳۹ - عمر خیام در نیشابور زاده میشود.
ح. ۴۴۵ - حسن صباح در خانوادهای از شیعیان دوازدهامامی در قم زاده میشود.
۴۴۷ - سلجوقیان بغداد را تسخیر میکنند و آلبویه را برمیاندازند.
۴۶۳ - سلجوقیان به رهبری سلطان آلب ارسلان در جنگ ملازگرد بیزانسیان را به فرماندهی امپراتور رومانوس دیوژن شکست میدهند. این یکی از سرنوشتسازترین جنگها در تاریخ جهان است که آغاز ترکیسازی و اسلامیسازی آسیای صغیر و زایشگاه کشور ترکیه امروزی است.
۴۸۷ - خلیفه فاطمی المستنصربالله پس از شصت سال خلافت میمیرد و برخلاف وصیت او که نِزار را جانشین خود کرده بود، دیگر پسرش مُستعلی به خلافت میرسد.
۴۸۸ - با فراخوان پاپ اوربان دوم اروپاییان مسیحی غربی (صلیبیان) به سرزمینهای اسلامی یورش میآورند و طی سالهای بعدی، در جنگ اول صلیبی، بخشهایی از شام و از جمله بیتالمقدس را به تصرف خود در میآورند. جنگهای صلیبی دویست سال طول میکشد.
🆔 t.me/HistoryandMemory
این گاهشماری/ رویدادنگاری به فهم و درک دقیقتر این سریال یاری میرساند:
۱۴۸ هجری - پس از درگذشت امام صادق (ع) پیروان او به چندین فرقه تقسیم میشوند. مهمترین این فرقهها: امامیه (موسویه/ بعداً اثنی عشریه)؛ و اسماعیلیه (نامی که مخالفان به آنها دادند و بر آنها ماند؛ آنان خود را الدعوة الهادیة مینامیدند). اسماعیلیۀ نخستین قائل به «مهدویت» محمد بن اسماعیل بودند.
۲۸۶ - اسماعیلیه به دو فرقه تقسیم میشوند: فاطمیان (که نام اسماعیلیان بر این دسته باقی میماند) و قَرمطیان. عامل این دو دستگی، عبیدالله مهدی بود که خود را «امام» خواند. قرمطیان بر آموزۀ مهدویت محمد بن اسماعیل باقی ماندند و راه خود را از فاطمیان جدا ساختند (تاریخ قرمطیان که در کرانههای خلیج فارس دولتی برپا ساختند و بیش از یک قرن سرزمینهای مرکزی جهان اسلام را عرصۀ تاختوتاز خود ساختند و «حجرالاسود» را ربودند و پسانتر بهطور کامل در تاریخ محو شدند، خود میتواند دستمایۀ یک سریال جذاب شود).
۲۹۷ - عبیدالله مهدی در افریقیه (تونس) خلافت فاطمیان را پایهگذاری میکند. در این زمان برای نخستین بار مسلمانان دو خلیفه دارند: خلیفۀ عباسی و خلیفۀ فاطمی.
۳۳۴ - بوییان (آل بویه) شیعی ایرانی، بغداد را فتح میکنند و بر خلیفگان عباسی سنی سروری مییابند.
۳۵۸ - فاطمیان مصر را فتح میکنند و شهر قاهره را بنیاد مینهند. با دستیابی فاطمیان بر مصر و شام، از ری تا قیروان به زیر سلطۀ شیعیان در میآید (در ایران غربی و عراق بوییان و در شام و مصر و مغرب فاطمیان).
ح. ۴۰۸ - خواجه نظامالملک در طوس زاده میشود.
۴۳۱ - سلجوقیان سنی تُرک بر غزنویان سنی تُرک پیروز میشوند و با فتح خراسان پیشروی بهسوی بغداد را آغاز میکنند.
ح. ۴۳۹ - عمر خیام در نیشابور زاده میشود.
ح. ۴۴۵ - حسن صباح در خانوادهای از شیعیان دوازدهامامی در قم زاده میشود.
۴۴۷ - سلجوقیان بغداد را تسخیر میکنند و آلبویه را برمیاندازند.
۴۶۳ - سلجوقیان به رهبری سلطان آلب ارسلان در جنگ ملازگرد بیزانسیان را به فرماندهی امپراتور رومانوس دیوژن شکست میدهند. این یکی از سرنوشتسازترین جنگها در تاریخ جهان است که آغاز ترکیسازی و اسلامیسازی آسیای صغیر و زایشگاه کشور ترکیه امروزی است.
۴۸۷ - خلیفه فاطمی المستنصربالله پس از شصت سال خلافت میمیرد و برخلاف وصیت او که نِزار را جانشین خود کرده بود، دیگر پسرش مُستعلی به خلافت میرسد.
۴۸۸ - با فراخوان پاپ اوربان دوم اروپاییان مسیحی غربی (صلیبیان) به سرزمینهای اسلامی یورش میآورند و طی سالهای بعدی، در جنگ اول صلیبی، بخشهایی از شام و از جمله بیتالمقدس را به تصرف خود در میآورند. جنگهای صلیبی دویست سال طول میکشد.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍12🔥1👌1
🔻سوم: افسانۀ پرشهای مرگبار
سریال حشّاشین (نخستین سکانس قسمت اول) با صحنۀ میخکوبکنندۀ پَرش مرگبار یکی از فداییان اسماعیلی در قلعۀ الموت در حضور فرستادگان پادشاه فرانسه آغاز میشود. این داستان از نظر مکانی، زمانی و افراد حاضر در آن چند اشکال و نادرستی اساسی دارد.
نخستین نادرستی آنکه همۀ منابع، عمدتاً اروپایی و صلیبی، که داستان پرش یا پرشهای مرگبار را گزارش کردهاند، مکان این رویداد را در یکی از قلعههای نزاریان در شام ذکر کردهاند، تنها یک منبع متاخر قبطی (همکیش با کارگردان سریال) یعنی المكين جرجس ابن عَميد (د. ح. ۶۷۹ﻫ)، در کتاب المجموع المبارک، صحنۀ این نمایش مرگبار را به الموت آورده که روایت او چنانکه فرهاد دفتری (افسانههای حشاشین، ۱۸۴) نیز تاکیده کرده «بکلی فاقد واقعیت تاریخی است». دو دیگر آنکه بنابر گزارشهای فرنگی این رویداد در سالهای پایانی سدۀ ششم (سال ۵۹۰ یا ۵۸۹ﻫ) بهوقوع پیوسته، یعنی هفتاد سال پس از مرگ حسن صباح (د. ۵۱۸ﻫ). سه دیگر آنکه افراد حاضر در این رویداد، هانری دو شامپانی، از فرماندهان جنگ سوم صلیبی و پادشاه صلیبی اورشلیم (که هیچگاه پایش به بیتالمقدس نرسید) و شیخالجبل (پیر کوهستان، لقب راشِدُالدّینْ سِنان، رهبر نزاریان شام) بودند نه نمایندۀ پادشاه فرانسه و حسن صباح؛ در روایت المکین، که صحنه را به الموت آورده، این پسر حسن صباح بود که در برابر نمایندۀ ملکشاه سلجوقی، از یکی از فداییان خواست که این پرش را انجام دهد.
دربارۀ اصل و اساس این روایت، میتوان با دفتری (همانجا) همسخن شد که «کوچکترین تردیدی وجود ندارد که چنین نمایشهایی، نه در حضور هانری دو شامپانی و هیچ مقام اروپایی دیگر، اجرا نشده است». بنابر ارزیابی و تحلیل ل. هلموت این افسانۀ پرشهای مرگبار از داستانهای عامیانه درباره اسکندر (اسکندرنامه) که در خاور و باختر شایع بوده، ریشه گرفته و توسط نویسندگان اروپایی شاخ و برگهایی بدان داده شده و به دورۀ جنگهای صلیبی آورده شده و با افسانۀ حشاشین پیوند داده شدهاست (نک. دفتری، ۱۸۴-۱۸۵).
در پایان شایسته ذکر است که تنها نویسنده مسلمانی که قصۀ پرشهای مرگبار را روایت کرده، ابنجُبیر (د. ۶۱۴ﻫ) سیاح اندلسی است که در اواخر سده ششم در شام حضور داشته است. روایت او نوشتهای کلی و مبهم، بدون ذکر زمان، مکان و نام افراد است (نک. ابنجبیر، سفرنامه، ترجمۀ پرویز اتابکی، ۳۱۳- ۳۱۴). روشن است که این گزارش برپایۀ شنیدههای او از شایعات رایج در میان فرنگان و مسلمانان شام در آن روزگار نگاشته شده است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
سریال حشّاشین (نخستین سکانس قسمت اول) با صحنۀ میخکوبکنندۀ پَرش مرگبار یکی از فداییان اسماعیلی در قلعۀ الموت در حضور فرستادگان پادشاه فرانسه آغاز میشود. این داستان از نظر مکانی، زمانی و افراد حاضر در آن چند اشکال و نادرستی اساسی دارد.
نخستین نادرستی آنکه همۀ منابع، عمدتاً اروپایی و صلیبی، که داستان پرش یا پرشهای مرگبار را گزارش کردهاند، مکان این رویداد را در یکی از قلعههای نزاریان در شام ذکر کردهاند، تنها یک منبع متاخر قبطی (همکیش با کارگردان سریال) یعنی المكين جرجس ابن عَميد (د. ح. ۶۷۹ﻫ)، در کتاب المجموع المبارک، صحنۀ این نمایش مرگبار را به الموت آورده که روایت او چنانکه فرهاد دفتری (افسانههای حشاشین، ۱۸۴) نیز تاکیده کرده «بکلی فاقد واقعیت تاریخی است». دو دیگر آنکه بنابر گزارشهای فرنگی این رویداد در سالهای پایانی سدۀ ششم (سال ۵۹۰ یا ۵۸۹ﻫ) بهوقوع پیوسته، یعنی هفتاد سال پس از مرگ حسن صباح (د. ۵۱۸ﻫ). سه دیگر آنکه افراد حاضر در این رویداد، هانری دو شامپانی، از فرماندهان جنگ سوم صلیبی و پادشاه صلیبی اورشلیم (که هیچگاه پایش به بیتالمقدس نرسید) و شیخالجبل (پیر کوهستان، لقب راشِدُالدّینْ سِنان، رهبر نزاریان شام) بودند نه نمایندۀ پادشاه فرانسه و حسن صباح؛ در روایت المکین، که صحنه را به الموت آورده، این پسر حسن صباح بود که در برابر نمایندۀ ملکشاه سلجوقی، از یکی از فداییان خواست که این پرش را انجام دهد.
دربارۀ اصل و اساس این روایت، میتوان با دفتری (همانجا) همسخن شد که «کوچکترین تردیدی وجود ندارد که چنین نمایشهایی، نه در حضور هانری دو شامپانی و هیچ مقام اروپایی دیگر، اجرا نشده است». بنابر ارزیابی و تحلیل ل. هلموت این افسانۀ پرشهای مرگبار از داستانهای عامیانه درباره اسکندر (اسکندرنامه) که در خاور و باختر شایع بوده، ریشه گرفته و توسط نویسندگان اروپایی شاخ و برگهایی بدان داده شده و به دورۀ جنگهای صلیبی آورده شده و با افسانۀ حشاشین پیوند داده شدهاست (نک. دفتری، ۱۸۴-۱۸۵).
در پایان شایسته ذکر است که تنها نویسنده مسلمانی که قصۀ پرشهای مرگبار را روایت کرده، ابنجُبیر (د. ۶۱۴ﻫ) سیاح اندلسی است که در اواخر سده ششم در شام حضور داشته است. روایت او نوشتهای کلی و مبهم، بدون ذکر زمان، مکان و نام افراد است (نک. ابنجبیر، سفرنامه، ترجمۀ پرویز اتابکی، ۳۱۳- ۳۱۴). روشن است که این گزارش برپایۀ شنیدههای او از شایعات رایج در میان فرنگان و مسلمانان شام در آن روزگار نگاشته شده است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍11🔥1
🔻چهارم: افسانۀ سه یار دبستانی
در سکانسها و صحنههای بسیاری از سریال الحشّاشین داستانِ پیوند دوستانۀ حسن صبّاح، عمر خیام و خواجه نظامالمک طوسی از کودکی تا بزرگسالی به نمایش درآمده است. داستانی بسیار جذّاب که با نام «سه یار دبستانی» بلندآوازه شدهاست. کهنترین منبعِ موجود این حکایت، جامع التواریخ خواجه رشیدالدین فضلالله همدانی (د. ۷۱۸ق) است که به احتمال بسیار آن را از کتاب نابودشدۀ «سرگذشت سیّدنا» (شرح وقایع دوران حکمرانی حسن صباح در الموت) از مولفی ناشناس، نقل کرده است. بر مبنای این داستان، این سه تن که در کودکی در نیشابور همدرس و هممکتب بودند، با هم پیمان خون بستند که هر یک از آنان که به بزرگی و سروری رسید، دست آن دو دیگر را بگیرد و به مدارج عالی رساند. ابوالقاسم کاشانی (د. پس از ۷۲۴ ق) و میرخواند (د. ۹۰۳یا ۹۰۴ق) نیز این داستان را نقل کردهاند. روایت نسبتاً مفصل خواجه رشیدالدین این چنین آغاز شده:
«و عداوت و وحشت را در میان ایشان سبب آن بود که سیّدنا [حسن صباح] و عمر خیام و نظام الملک به نیشابور در کُتّاب [(مکتب/ مکتبخانه)] بودند. چنانکه عادت ایّام صبی و رسم کودکان باشد، قاعدۀ مصادقت و مصافات ممهّد و مسلوک میداشتند، تا غایتی که خون یکدیگر بخوردند و عهد کردند که از ما هر کدام که به درجۀ بزرگ و مرتبه عالی رسد، دیگران را تربیت و تقویت کند. از اتفاق به موجبی که در تاریخ آل سلجوق مسطور و مذکور است نظامالملک به وزارت رسید، عمر خیام به خدمت او آمد و عهود و مواثیق ایام کودکی یاد کرد. نظامالملک حقوق قدیم بشناخت و گفت: تولیت نیشابور و نواحی آن تراست. عمر مردی بزرگ و حکیمی فاضل و عاقل بود. گفت سودای ولایتداری و سر امر و نهی عوام ندارم. مرا بر سبیل مشاهره و مسانهه ادراری وظیفه فرمای. نظامالملک او را ده هزار دینار ادرار کرد از محروسه نیشابور، که سال به سال بیتبعیض ممضی و مجری دارند. و همچنين سيّدنا از شهر رى به خدمت او رفت و «گفت: الكريم اذا وعد وفا». نظام الملک گفت: توليت رى يا از آن اصفهان اختيار فرماى. سيّدنا همّتى عالى داشت، بدان مقدار قانع و راضى نشد و قبول نكرد، چه توقّع شركت در وزارت مىداشت. نظام الملک [از آن به تنگ آمد، و او را گفت يکچندى ملازمت حضرت سلطان نماى، و چون دانست كه طالب وزارت است و قصد جاه و مرتبۀ او دارد، از او احتراز و انحدار مىنمود....» (جامع التواریخ: تاریخ اسماعیلیان، بهکوشش محمد روشن، نشرمیراث مکتوب، ۱۰۹-۱۱۰؛ جامع التواریخ: سرگذشت حسن صباح و جانشینان او، بهکوشش محمد دبیرسیاقی، نشر البرز، ۲۰-۲۱).
دانشوران و پژوهشگران معاصر، علامه قزوینی، محیط طباطبایی، مهدی امین رضوی، کاظم برگنیسی، روزنفلد و یوشکویچ، مارشال هاجسن، فرهاد دفتری و دیگران، که در آثار خود به این داستان اشاره یا آن را بررسی کردهاند، همگی این روایت را «ساختگی» و «افسانه» دانستهاند. حاصل سخن همۀ این محققان این است که هیچیک از جزئیات پرشمار این داستان از لحاظ تاریخی و جغرافیایی، زمانی و مکانی، با هم نمیخواند و سازگار نیست؛ این سه تن نه همسن بودهاند و نه در یک شهر زندگی میکردند که با هم هممکتب و همدرس باشند. البته از نظر منبعشناسی هم در منابع معتبر و متقدم، منابعی که زندگینامۀ این سه را ذکر کردهاند، خبر و اثری از این داستان نیست. در نتیجه تقریباً همۀ آن سکانسها و صحنههای سریال الحشٌاشین که در آن دوستی و پیوند این سه تن، بهویژه دوستی و دیدارها و گفتوگوهای حسن صباح و خواجه نظامالملک به تصویر کشیده شده، کاملاً جعلی است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
در سکانسها و صحنههای بسیاری از سریال الحشّاشین داستانِ پیوند دوستانۀ حسن صبّاح، عمر خیام و خواجه نظامالمک طوسی از کودکی تا بزرگسالی به نمایش درآمده است. داستانی بسیار جذّاب که با نام «سه یار دبستانی» بلندآوازه شدهاست. کهنترین منبعِ موجود این حکایت، جامع التواریخ خواجه رشیدالدین فضلالله همدانی (د. ۷۱۸ق) است که به احتمال بسیار آن را از کتاب نابودشدۀ «سرگذشت سیّدنا» (شرح وقایع دوران حکمرانی حسن صباح در الموت) از مولفی ناشناس، نقل کرده است. بر مبنای این داستان، این سه تن که در کودکی در نیشابور همدرس و هممکتب بودند، با هم پیمان خون بستند که هر یک از آنان که به بزرگی و سروری رسید، دست آن دو دیگر را بگیرد و به مدارج عالی رساند. ابوالقاسم کاشانی (د. پس از ۷۲۴ ق) و میرخواند (د. ۹۰۳یا ۹۰۴ق) نیز این داستان را نقل کردهاند. روایت نسبتاً مفصل خواجه رشیدالدین این چنین آغاز شده:
«و عداوت و وحشت را در میان ایشان سبب آن بود که سیّدنا [حسن صباح] و عمر خیام و نظام الملک به نیشابور در کُتّاب [(مکتب/ مکتبخانه)] بودند. چنانکه عادت ایّام صبی و رسم کودکان باشد، قاعدۀ مصادقت و مصافات ممهّد و مسلوک میداشتند، تا غایتی که خون یکدیگر بخوردند و عهد کردند که از ما هر کدام که به درجۀ بزرگ و مرتبه عالی رسد، دیگران را تربیت و تقویت کند. از اتفاق به موجبی که در تاریخ آل سلجوق مسطور و مذکور است نظامالملک به وزارت رسید، عمر خیام به خدمت او آمد و عهود و مواثیق ایام کودکی یاد کرد. نظامالملک حقوق قدیم بشناخت و گفت: تولیت نیشابور و نواحی آن تراست. عمر مردی بزرگ و حکیمی فاضل و عاقل بود. گفت سودای ولایتداری و سر امر و نهی عوام ندارم. مرا بر سبیل مشاهره و مسانهه ادراری وظیفه فرمای. نظامالملک او را ده هزار دینار ادرار کرد از محروسه نیشابور، که سال به سال بیتبعیض ممضی و مجری دارند. و همچنين سيّدنا از شهر رى به خدمت او رفت و «گفت: الكريم اذا وعد وفا». نظام الملک گفت: توليت رى يا از آن اصفهان اختيار فرماى. سيّدنا همّتى عالى داشت، بدان مقدار قانع و راضى نشد و قبول نكرد، چه توقّع شركت در وزارت مىداشت. نظام الملک [از آن به تنگ آمد، و او را گفت يکچندى ملازمت حضرت سلطان نماى، و چون دانست كه طالب وزارت است و قصد جاه و مرتبۀ او دارد، از او احتراز و انحدار مىنمود....» (جامع التواریخ: تاریخ اسماعیلیان، بهکوشش محمد روشن، نشرمیراث مکتوب، ۱۰۹-۱۱۰؛ جامع التواریخ: سرگذشت حسن صباح و جانشینان او، بهکوشش محمد دبیرسیاقی، نشر البرز، ۲۰-۲۱).
دانشوران و پژوهشگران معاصر، علامه قزوینی، محیط طباطبایی، مهدی امین رضوی، کاظم برگنیسی، روزنفلد و یوشکویچ، مارشال هاجسن، فرهاد دفتری و دیگران، که در آثار خود به این داستان اشاره یا آن را بررسی کردهاند، همگی این روایت را «ساختگی» و «افسانه» دانستهاند. حاصل سخن همۀ این محققان این است که هیچیک از جزئیات پرشمار این داستان از لحاظ تاریخی و جغرافیایی، زمانی و مکانی، با هم نمیخواند و سازگار نیست؛ این سه تن نه همسن بودهاند و نه در یک شهر زندگی میکردند که با هم هممکتب و همدرس باشند. البته از نظر منبعشناسی هم در منابع معتبر و متقدم، منابعی که زندگینامۀ این سه را ذکر کردهاند، خبر و اثری از این داستان نیست. در نتیجه تقریباً همۀ آن سکانسها و صحنههای سریال الحشٌاشین که در آن دوستی و پیوند این سه تن، بهویژه دوستی و دیدارها و گفتوگوهای حسن صباح و خواجه نظامالملک به تصویر کشیده شده، کاملاً جعلی است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍9👎1
🔺پنجم: افسانههای حشّاشین
در اینکه اسماعیلیان ایران و شام، دشمنان و مخالفانشان را آشکارا و با حملۀ ناگهانی به قتل میرساندند، جای شک و شبههای نیست (کیا نمیکُشتند؟!). چرا میکشتند؟ چه کسانی را میکشتند؟ موضوع بحث ما نیست؛ اما چنانکه هاجسن در پژوهش اصیل و خواندنی خود دربارۀ اسماعیلیه آورده، غالب این آدمکشیها «تدافعی و تلافی[جویانه]» بوده است (نک.: هاجسن، فرقۀ اسماعیلیه، ۱۴۶ به بعد). اما چرا به اسماعیلیان «حشاشین» میگویند؟ و اینکه آیا فدائیان اسماعیلی «حشیش» استعمال میکردهاند؟
نخستین بار، نه فرنگیان و نه سنیان، بلکه این اسماعیلیان مستعلوی، همکیشان تازه جدا شده اسماعیلیان نزاری، بودند که به اینان «حشیشیه» گفتند (در یک رسالۀ جدلی ضد نزاری حدود سال ۵۱۶ق دو سال پیش از مرگ حسن صباح در ۵۱۸ق). امّا چرا حشیشیه؟ حشیش یا حَشیشَه نام عربی مادهای است که از شاهدانه گرفته میشود. شاهدانه گیاهی قابل کشت است که گونه متداولتر و معمولتر آن شاهدانه هندی از قدیم الایام در خاور نزدیک/ خاورمیانه شناخته شده بوده و به عنوان داروی مخدر به کار میرفته است. شخص معتاد به حشیش را حشیشی (جمع آن حشيشيّه؛ جمع عامیانهاش حشیشیین و حشیشین) و صورتِ کمتر متداول حشّاش (جمع آن حشاشین). در قرون ششم و هفتم هجری استعمال حشیش در سرزمینهای مسلمان بهویژه در میان طبقات پایین اجتماع، افزایشی فوق العاده یافت. استعمالکنندگان حشیش فاقد سجایا و صفات اخلاقی شمرده میشدند و در زمرۀ فرومایگان، راندهشدگان اجتماع و حتی از جمله جنایتکاران محسوب میشدند. به تعبیر دفتری «بر حشیشیه به عنوان کسانی که برای اسلام و جامعه خطرناکند داغ باطل خورده بود، و در ذهن و عقیده اکثریت مردم ...چنین کسانی محکوم و ملعون گشته بودند. گمان میرود به این معانی دشنامواره تحقیر آمیز و ملعنتبارِ «اراذل و اوباش» و فرومایه» و «مطرودان بیدین جامعه» بوده که اصطلاح حشیشیه مَجازاً در اشاره به اسماعیلیان نزاری در طی قرون ششم و هفتم هجری به کار برده شده است نه به خاطر آنکه نزاریان یا فدائیان آنها پنهانی به طور مستمر حشیش استعمال میکردهاند...نیاز به افزودن ندارد که اعتیاد به یک داروی آرامبخش و تضعیفکننده مانند حشیش برای پیروزی و توفیق فدائیان در مأموریتهایشان که اغلب مستلزم انتظار کشیدنهای طولانی برای یافتن مجال و فرصت مناسب بوده بسیار زیانبخش بوده است. حتی صرف نظر از سجیه زاهدمنشانه و پارسایی حسن صباح که شخصاً خطمشیهای انقلابی فرقه را پایه گذاشت، فرمانبرداری و انضباط فدائیان نزاری در میان گروههای شیعی مذهب قدیمیتر... بیسابقه نبوده است....بههرحال واقعیت این است که نه متون تازه کشف شده اسماعیلی و نه تا آنجا که میدانیم هیچ یک از متون اسلامی غیراسماعیلی معاصر، که معمولاً دیدی خصمانه نسبت به اسماعیلیه داشتهاند بر اینکه نزاریان واقعاً حشیش میکشیده یا استعمال میکرده اند، گواهی نمیدهند. حقیقت آن است که مورخان بزرگ مسلمانی که دربارۀ نزاریان چیزی نوشتهاند مانند جوینی، که هر نوع انگیزه، عقیده و عمل شیطانی و زشت و پلیدی را به اسماعیلیان نسبت دادهاند، حتی به نزاریان «حشیشی» نگفتهاند. چند متن عربی هم که از نزاریان به عنوان «حشیشیه» یاد کرده اند هرگز وجه تسمیه این نام را استعمال حشیش به وسیله آنان نگفتهاند، در حالی که آماده بودهاند که هزاران اتهام زشت و افتراآمیز بر سر نزاریان فرو بارند» (دفتری، افسانههای حشاشین، ۱۵۹ -۱۶۰).
پس این داستان که نزاریان یا فدائیان آنها «حشيش» استعمال میکردهاند از کجا آمده است؟ کهنترین منبعی که این قصۀ جذاب و خیالانگیز در آن ساخته و پرداخته شده، روایت بورخارد اشتراسبورگی است. بورخارد در ۵۷۱ق از شام دیدار کرده و در گزارش خود به فردریک اول بارباروسا (ریش قرمز) پادشاه آلمان از ماموریت دیپلماتیک به نزد صلاحالدین ایوبی، شرحی دربارۀ حشاشین آورده است. غالب نویسندگان اروپایی که پس از بورخارد، چیزی درباره حشاشین نوشته و دربارۀ نحوه گزینش و شیوه آموزش فدائیان به خیالبافی پرداختهاند، با تغییراتی جزئی هر آنچه را در شرح بورخارد آمده بود تکرار کردند. در سالهای پس از جنگهای صلیبی که تماس مستقیم میان نزاریان و اروپاییان از بین رفت افسانههای حشاشین شاخ و برگ بیشتری پیدا کردند؛ در واقع، افسانههایی که ریشه در «جهل خیالآفرین غربی» داشتند اینک میتوانستند آزادانه قدم به عرصه گذارند. در چنین شرایطی بود که مارکوپولو ونیزی معروفترین جهانگرد اروپایی سدههای میانه به افسانههای حشاشین را با مرجعیت خویش حیاتی جدید بخشید. گزارش مارکوپولو از پیر کوهستان (شیخ الجبل) و فدائیان (آدمکشان) او به تعبیر دفتری «استادانهترین ترکیبی است که از افسانههای حشاشین پرداخته شده است». (نک.: دفتری، افسانههای حشاشین، ۱۶۵ به بعد).
🆔 t.me/HistoryandMemory
در اینکه اسماعیلیان ایران و شام، دشمنان و مخالفانشان را آشکارا و با حملۀ ناگهانی به قتل میرساندند، جای شک و شبههای نیست (کیا نمیکُشتند؟!). چرا میکشتند؟ چه کسانی را میکشتند؟ موضوع بحث ما نیست؛ اما چنانکه هاجسن در پژوهش اصیل و خواندنی خود دربارۀ اسماعیلیه آورده، غالب این آدمکشیها «تدافعی و تلافی[جویانه]» بوده است (نک.: هاجسن، فرقۀ اسماعیلیه، ۱۴۶ به بعد). اما چرا به اسماعیلیان «حشاشین» میگویند؟ و اینکه آیا فدائیان اسماعیلی «حشیش» استعمال میکردهاند؟
نخستین بار، نه فرنگیان و نه سنیان، بلکه این اسماعیلیان مستعلوی، همکیشان تازه جدا شده اسماعیلیان نزاری، بودند که به اینان «حشیشیه» گفتند (در یک رسالۀ جدلی ضد نزاری حدود سال ۵۱۶ق دو سال پیش از مرگ حسن صباح در ۵۱۸ق). امّا چرا حشیشیه؟ حشیش یا حَشیشَه نام عربی مادهای است که از شاهدانه گرفته میشود. شاهدانه گیاهی قابل کشت است که گونه متداولتر و معمولتر آن شاهدانه هندی از قدیم الایام در خاور نزدیک/ خاورمیانه شناخته شده بوده و به عنوان داروی مخدر به کار میرفته است. شخص معتاد به حشیش را حشیشی (جمع آن حشيشيّه؛ جمع عامیانهاش حشیشیین و حشیشین) و صورتِ کمتر متداول حشّاش (جمع آن حشاشین). در قرون ششم و هفتم هجری استعمال حشیش در سرزمینهای مسلمان بهویژه در میان طبقات پایین اجتماع، افزایشی فوق العاده یافت. استعمالکنندگان حشیش فاقد سجایا و صفات اخلاقی شمرده میشدند و در زمرۀ فرومایگان، راندهشدگان اجتماع و حتی از جمله جنایتکاران محسوب میشدند. به تعبیر دفتری «بر حشیشیه به عنوان کسانی که برای اسلام و جامعه خطرناکند داغ باطل خورده بود، و در ذهن و عقیده اکثریت مردم ...چنین کسانی محکوم و ملعون گشته بودند. گمان میرود به این معانی دشنامواره تحقیر آمیز و ملعنتبارِ «اراذل و اوباش» و فرومایه» و «مطرودان بیدین جامعه» بوده که اصطلاح حشیشیه مَجازاً در اشاره به اسماعیلیان نزاری در طی قرون ششم و هفتم هجری به کار برده شده است نه به خاطر آنکه نزاریان یا فدائیان آنها پنهانی به طور مستمر حشیش استعمال میکردهاند...نیاز به افزودن ندارد که اعتیاد به یک داروی آرامبخش و تضعیفکننده مانند حشیش برای پیروزی و توفیق فدائیان در مأموریتهایشان که اغلب مستلزم انتظار کشیدنهای طولانی برای یافتن مجال و فرصت مناسب بوده بسیار زیانبخش بوده است. حتی صرف نظر از سجیه زاهدمنشانه و پارسایی حسن صباح که شخصاً خطمشیهای انقلابی فرقه را پایه گذاشت، فرمانبرداری و انضباط فدائیان نزاری در میان گروههای شیعی مذهب قدیمیتر... بیسابقه نبوده است....بههرحال واقعیت این است که نه متون تازه کشف شده اسماعیلی و نه تا آنجا که میدانیم هیچ یک از متون اسلامی غیراسماعیلی معاصر، که معمولاً دیدی خصمانه نسبت به اسماعیلیه داشتهاند بر اینکه نزاریان واقعاً حشیش میکشیده یا استعمال میکرده اند، گواهی نمیدهند. حقیقت آن است که مورخان بزرگ مسلمانی که دربارۀ نزاریان چیزی نوشتهاند مانند جوینی، که هر نوع انگیزه، عقیده و عمل شیطانی و زشت و پلیدی را به اسماعیلیان نسبت دادهاند، حتی به نزاریان «حشیشی» نگفتهاند. چند متن عربی هم که از نزاریان به عنوان «حشیشیه» یاد کرده اند هرگز وجه تسمیه این نام را استعمال حشیش به وسیله آنان نگفتهاند، در حالی که آماده بودهاند که هزاران اتهام زشت و افتراآمیز بر سر نزاریان فرو بارند» (دفتری، افسانههای حشاشین، ۱۵۹ -۱۶۰).
پس این داستان که نزاریان یا فدائیان آنها «حشيش» استعمال میکردهاند از کجا آمده است؟ کهنترین منبعی که این قصۀ جذاب و خیالانگیز در آن ساخته و پرداخته شده، روایت بورخارد اشتراسبورگی است. بورخارد در ۵۷۱ق از شام دیدار کرده و در گزارش خود به فردریک اول بارباروسا (ریش قرمز) پادشاه آلمان از ماموریت دیپلماتیک به نزد صلاحالدین ایوبی، شرحی دربارۀ حشاشین آورده است. غالب نویسندگان اروپایی که پس از بورخارد، چیزی درباره حشاشین نوشته و دربارۀ نحوه گزینش و شیوه آموزش فدائیان به خیالبافی پرداختهاند، با تغییراتی جزئی هر آنچه را در شرح بورخارد آمده بود تکرار کردند. در سالهای پس از جنگهای صلیبی که تماس مستقیم میان نزاریان و اروپاییان از بین رفت افسانههای حشاشین شاخ و برگ بیشتری پیدا کردند؛ در واقع، افسانههایی که ریشه در «جهل خیالآفرین غربی» داشتند اینک میتوانستند آزادانه قدم به عرصه گذارند. در چنین شرایطی بود که مارکوپولو ونیزی معروفترین جهانگرد اروپایی سدههای میانه به افسانههای حشاشین را با مرجعیت خویش حیاتی جدید بخشید. گزارش مارکوپولو از پیر کوهستان (شیخ الجبل) و فدائیان (آدمکشان) او به تعبیر دفتری «استادانهترین ترکیبی است که از افسانههای حشاشین پرداخته شده است». (نک.: دفتری، افسانههای حشاشین، ۱۶۵ به بعد).
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍8👎1🔥1
▪️امروز سالروز درگذشت علامه محمد قزوینی است (۶ خرداد ۱۳۲۸).
▫️ چرا علامۀ قزوینی به استادی دانشگاه تهران نرسید؟: مقایسهٔ دو خاطره
🔹 استاد محمدرضا شفیعی کدکنی (ز. ۱۳۱۸) در کتاب درویش ستیهنده (سخن، ۱۳۹۳) زیر عنوان «تاریخ نادانیِ ما» خاطرهای آورده و از مجلسی یاد کرده که پس از بازگشت علامه محمد قزوینی به ایران در دانشگاه تهران آراسته شد. بزرگان حاضر در این مجلس، کسانی مانند سیدحسن تقیزاده و بدیعالزمان فروزانفر، به علامه قزوینی استادی دانشگاه تهران را پیشنهاد میکنند. «کار در آستانه تمام شدن بود که یکی از استادان دانشکده الاهیات که در معارف طلبگی مرد فاضلی بود، و معلم صرف و نحو عربی بود، پرسید: ایشان استاد چه رشتهای خواهند بود؟ پاسخ دادند که استاد تاریخ. آن استاد ساده لوح دانشکده الاهیات گفت: تاریخ را که بچه خودش میخواند، استاد لازم ندارد. مرحوم قزوینی با شنیدن این سخن برخاست و گفت: «آری تاریخ، استاد لازم ندارد». و مجلس را ترک گفت و برای همیشه دانشگاه تهران را از وجود بیمانند خویش محروم کرد. هرچه تقیزاده و فروزانفر و دیگر بزرگان عجز و لابه کردند، به هیچ روی حاضر نشد استادی دانشگاه تهران را قبول کند» (درویش ستیهنده، ص ۱۰۳). این خاطره در این سالها بارها (مثلاً اینجا و اینجا و اینجا) پخش و بازپخش شده. امّا آیا در واقع سخن ناسنجیده استادی از دانشکده الهیات [معقول و منقول] باعث شد که علامهٔ قزوینی عطای استادی دانشگاه تهران را به لقایش ببخشد؟ یا ماجرا چیز دیگری بوده؟
🔸 در مقابل خاطرهای از علیاکبر سیاسی (د.۱۳۶۹) رئیس آنزمان دانشگاه تهران (۱۳۲۱-۱۳۳۳) در دسترس است که در آن ماجرا به گونهای دیگر گزارش شده است. سیاسی ذیل عنوان «چند نمونه سختگیری های من برای رعایت اصول و مقررات دانشگاه» چنین آورده: «میرزا محمّدخان قروینی که سالهای مُتَمادی در اروپا به سر میبرد و به تتبّع و تحقیق اشتغال داشت، از نظر فضایل اخلاقی و مقامات علمی کمنظیر و از نظر تبحّر در تمدّن اسلامی در ایران بینظیر بود... من برای تجلیل از او و هم برای اینکه میدان اِفاضه پیدا کند خواستم او را به عنوان استادی وارد دانشگاه کنم.....پس لایحهای تهیه و تنظیم کردم که برطبق آن او بتواند استثنائاً با رتبهٔ دهِ استادی وارد دانشگاه شود. این لایحه را پس از تصویب هیأت دولت تقدیم مجلس کردم و از طرف نمایندگان مورد تحسین قرار گرفتم. ... فردای آن روز سید محمّد محیطِ طباطبایی در وزارت فرهنگ به دفتر من آمد و تقاضا کرد که چون شرایط و مقرّرات معمول (داشتن درجهٔ دکتری) اجازهٔ ورودش را به کادر علمیِ دانشگاه نمیدهد نامش را در لایحهای که تقدیم مجلس شده بود به همراه نام محمّد قزوینی اضافه کنم. از شنیدن این تقاضا بیاختیار برآشفتم که این چه توقّع بیجایی است که از من میشود.... وقتی به او گفتم: شما چطور به خودتان اجازه میدهید توقّع کنید که در ردیف میرزا محمّد خان قزوینی قرارتان دهند؟ او سر به زیر افکند و رفت. شنیده شد که بعضی از نمایندگان مجلس در نظر دارند هنگامی که لایحهٔ قزوینی در جلسهٔ عمومی مطرح میشود پیشنهاد کنند نام یکی دو تن دیگر به همراه نام قزوینی اضافه گردد. گویا این جریانات به گوش قزوینی رسیده بود. زیرا روزی آن مرد شریف همراه استاد علینقی وزیری، که در شمیران همسایه و دوست بودند، به وزارت فرهنگ آمد و پس از سپاسگزاری از توجّهی که نسبت به او شده بود، با اصرار تقاضا کرد لایحهٔ مربوط به او را از مجلس پس بگیرم، زیرا نمیخواهد سدّی که قانون برای ورود به هیأت علمیِ دانشگاه برقرار کرده بود به خاطر او شکست بردارد. هرچه گفتم مورد او استثنایی است و نظیر پیدا نخواهد کرد قانع نشد و تا از من قول قطعی نگرفت که تقاضایش مورد قبول است از دفترم بیرون نرفت. من از یک سو متأسّف بودم که نتوانستم چنین مرد دانشمند شریفی را وارد کادر علمی دانشگاه کنم، از سوی دیگر به جبران آن تأسّف این رضایت خاطر را هم داشتم که به گفتهٔ قزوینی سدّ شکسته نشود. پس در اولین جلسهٔ رسمی مجلس شورای ملی به پشت تریبون رفتم و لایحهٔ مربوط به قزوینی را رسماً پس گرفتم. کسانی که امیدوار بودند با تصویب این لایحه با اضافه شدن نامشان به نوایی خواهند رسید از من گِلهمند شدند ...» ( یک زندگی سیاسی: خاطرات علیاکبر سیاسی، ثالث، ۱۳۹۳، صص ۲۲۵-۲۲۷).
🔹 روشن است که روایت علیاکبر سیاسی، روایتی دست اول و بیواسطه از مقامی رسمی است که خود پیگیر استخدام علامه قزوینی در دانشگاه تهران بودهاست (به احتمال بسیار نامهها و اسناد مرتبط با این موضوع در بایگانیهای دانشگاه تهران و مجلس شورای ملی موجود باشد). روایت محمدرضا شفیعی کدکنی، که در زمان این رویداد کودک بوده، روایتی دست دوم، باواسطه و غیررسمی است که از راوی یا راویان نخست آن هم نامی برده نشده است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
▫️ چرا علامۀ قزوینی به استادی دانشگاه تهران نرسید؟: مقایسهٔ دو خاطره
🔹 استاد محمدرضا شفیعی کدکنی (ز. ۱۳۱۸) در کتاب درویش ستیهنده (سخن، ۱۳۹۳) زیر عنوان «تاریخ نادانیِ ما» خاطرهای آورده و از مجلسی یاد کرده که پس از بازگشت علامه محمد قزوینی به ایران در دانشگاه تهران آراسته شد. بزرگان حاضر در این مجلس، کسانی مانند سیدحسن تقیزاده و بدیعالزمان فروزانفر، به علامه قزوینی استادی دانشگاه تهران را پیشنهاد میکنند. «کار در آستانه تمام شدن بود که یکی از استادان دانشکده الاهیات که در معارف طلبگی مرد فاضلی بود، و معلم صرف و نحو عربی بود، پرسید: ایشان استاد چه رشتهای خواهند بود؟ پاسخ دادند که استاد تاریخ. آن استاد ساده لوح دانشکده الاهیات گفت: تاریخ را که بچه خودش میخواند، استاد لازم ندارد. مرحوم قزوینی با شنیدن این سخن برخاست و گفت: «آری تاریخ، استاد لازم ندارد». و مجلس را ترک گفت و برای همیشه دانشگاه تهران را از وجود بیمانند خویش محروم کرد. هرچه تقیزاده و فروزانفر و دیگر بزرگان عجز و لابه کردند، به هیچ روی حاضر نشد استادی دانشگاه تهران را قبول کند» (درویش ستیهنده، ص ۱۰۳). این خاطره در این سالها بارها (مثلاً اینجا و اینجا و اینجا) پخش و بازپخش شده. امّا آیا در واقع سخن ناسنجیده استادی از دانشکده الهیات [معقول و منقول] باعث شد که علامهٔ قزوینی عطای استادی دانشگاه تهران را به لقایش ببخشد؟ یا ماجرا چیز دیگری بوده؟
🔸 در مقابل خاطرهای از علیاکبر سیاسی (د.۱۳۶۹) رئیس آنزمان دانشگاه تهران (۱۳۲۱-۱۳۳۳) در دسترس است که در آن ماجرا به گونهای دیگر گزارش شده است. سیاسی ذیل عنوان «چند نمونه سختگیری های من برای رعایت اصول و مقررات دانشگاه» چنین آورده: «میرزا محمّدخان قروینی که سالهای مُتَمادی در اروپا به سر میبرد و به تتبّع و تحقیق اشتغال داشت، از نظر فضایل اخلاقی و مقامات علمی کمنظیر و از نظر تبحّر در تمدّن اسلامی در ایران بینظیر بود... من برای تجلیل از او و هم برای اینکه میدان اِفاضه پیدا کند خواستم او را به عنوان استادی وارد دانشگاه کنم.....پس لایحهای تهیه و تنظیم کردم که برطبق آن او بتواند استثنائاً با رتبهٔ دهِ استادی وارد دانشگاه شود. این لایحه را پس از تصویب هیأت دولت تقدیم مجلس کردم و از طرف نمایندگان مورد تحسین قرار گرفتم. ... فردای آن روز سید محمّد محیطِ طباطبایی در وزارت فرهنگ به دفتر من آمد و تقاضا کرد که چون شرایط و مقرّرات معمول (داشتن درجهٔ دکتری) اجازهٔ ورودش را به کادر علمیِ دانشگاه نمیدهد نامش را در لایحهای که تقدیم مجلس شده بود به همراه نام محمّد قزوینی اضافه کنم. از شنیدن این تقاضا بیاختیار برآشفتم که این چه توقّع بیجایی است که از من میشود.... وقتی به او گفتم: شما چطور به خودتان اجازه میدهید توقّع کنید که در ردیف میرزا محمّد خان قزوینی قرارتان دهند؟ او سر به زیر افکند و رفت. شنیده شد که بعضی از نمایندگان مجلس در نظر دارند هنگامی که لایحهٔ قزوینی در جلسهٔ عمومی مطرح میشود پیشنهاد کنند نام یکی دو تن دیگر به همراه نام قزوینی اضافه گردد. گویا این جریانات به گوش قزوینی رسیده بود. زیرا روزی آن مرد شریف همراه استاد علینقی وزیری، که در شمیران همسایه و دوست بودند، به وزارت فرهنگ آمد و پس از سپاسگزاری از توجّهی که نسبت به او شده بود، با اصرار تقاضا کرد لایحهٔ مربوط به او را از مجلس پس بگیرم، زیرا نمیخواهد سدّی که قانون برای ورود به هیأت علمیِ دانشگاه برقرار کرده بود به خاطر او شکست بردارد. هرچه گفتم مورد او استثنایی است و نظیر پیدا نخواهد کرد قانع نشد و تا از من قول قطعی نگرفت که تقاضایش مورد قبول است از دفترم بیرون نرفت. من از یک سو متأسّف بودم که نتوانستم چنین مرد دانشمند شریفی را وارد کادر علمی دانشگاه کنم، از سوی دیگر به جبران آن تأسّف این رضایت خاطر را هم داشتم که به گفتهٔ قزوینی سدّ شکسته نشود. پس در اولین جلسهٔ رسمی مجلس شورای ملی به پشت تریبون رفتم و لایحهٔ مربوط به قزوینی را رسماً پس گرفتم. کسانی که امیدوار بودند با تصویب این لایحه با اضافه شدن نامشان به نوایی خواهند رسید از من گِلهمند شدند ...» ( یک زندگی سیاسی: خاطرات علیاکبر سیاسی، ثالث، ۱۳۹۳، صص ۲۲۵-۲۲۷).
🔹 روشن است که روایت علیاکبر سیاسی، روایتی دست اول و بیواسطه از مقامی رسمی است که خود پیگیر استخدام علامه قزوینی در دانشگاه تهران بودهاست (به احتمال بسیار نامهها و اسناد مرتبط با این موضوع در بایگانیهای دانشگاه تهران و مجلس شورای ملی موجود باشد). روایت محمدرضا شفیعی کدکنی، که در زمان این رویداد کودک بوده، روایتی دست دوم، باواسطه و غیررسمی است که از راوی یا راویان نخست آن هم نامی برده نشده است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
❤6👍6👌4
▪️حصیرهای جامع حلب: برگی از کشمکشهای شیعه و سنی
✍ معصومعلی پنجه
▫️ «أخذت العامّة الحصر التي في الجامع، و قالوا: «هذه حصر عليّ بن أبي طالب فليجىء أبو بكر بحصر حتى يصلّي عليها النّاس». و كان ذلك يوم الجمعة التّاسع عشر من شوّال سنة اثنّتّين و ستّين و أربعمائة / مردم [شیعیان] حصیرهای مسجد را برگرفتند و گفتند: این حصیرهای علی بن ابیطالب است، پس بگذار ابوبکر حصیرها[ی خودش] را بیاورد تا مردم بر آنها نماز بگذارند. آن روز جمعه نوزدهم شوال سال چهارصد و شصت و دو بود» (ابنعدیم، زبدة الحلب من تاريخ حلب، ۱/ ۲۶۰؛ نیز نک.: ابن اثیر، الكامل في التاريخ، ۱۰/ ۶۳).
▪️ سال ۴۶۲ هجری است. روزگار از شیعیان روی گردانده و به سنیان روی آورده است. در ایران و عراق، سلجوقیان سنی پانزده سال پیشتر دولت بوییان شیعی را برانداختهاند و بر بغداد چیره گشته (۴۴۷ﻫ) و به خلفای سنی عباسی جانی تازه بخشیدهاند. از آن سوی در مصر، فاطمیان شیعی اسماعیلی در میانۀ دوران خلافت شصتسالۀ المُسْتَنْصِر بالله (ﺣﮑ. ۴۳۷- ۴۸۷ﻫ) دچار «الشِّدة العُظمی»، قحطی و بلای بزرگ هفتساله (۴۵۷- ۴۶۴ﻫ)، شده و بحران و هرجومرج سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در مصر به اوج خود رسیده و دولت فاطمی در آستانه فروپاشی قرار گرفته است.
▫️ در این زمان در شهر زیبای حلب، امیری از بنیمِرْداس (آل مِرْداس/ مِرْداسیان؛ ۴۲۵ - ۴۷۲ﻫ)، خاندانی عربتبار و شیعهمذهب، به نام رشیدالدوله محمود بن نصر بن صالح بن مِرْداس (حک ۴۵۴- ۴۶۷ﻫ) حکم میراند. مرداسیان تا این زمان به فاطمیان گرایش داشتند و خطبه به نام آنان میخواندند. محمود مرداسی دریافته بود که باید سیاستی تازه برگزیند و نگاهش را از غرب به شرق برگرداند؛ چرا که صدای سم اسبان سپاهیان سلطان بزرگ اَلْبْ اَرْسَلان/ الپ ارسلان سلجوقی (ﺣﮑ. ۴۵۵- ۴۶۵ﻫ) به گوش میرسید. تنها چاره این بود که پیش از آمدن سلجوقیان، خطبه را برگرداند و ازاینروی بود که فرمان داد تا موذنان و خطیبان سیاه بپوشند (نشان عباسیان) و به نام خلیفه القائم عباسی و پس از او سلطان الب ارسلان سلجوقی خطبه بخوانند. این فرمان بر شیعیان شهر که شمارشان بیشتر بود، گران آمد و سبب ناراحتی و نارضایی آنان شد و آنها نیز در واکنش حصیرهایشان را از جامع حلب جمع کردند!
🆔 t.me/HistoryandMemory
✍ معصومعلی پنجه
▫️ «أخذت العامّة الحصر التي في الجامع، و قالوا: «هذه حصر عليّ بن أبي طالب فليجىء أبو بكر بحصر حتى يصلّي عليها النّاس». و كان ذلك يوم الجمعة التّاسع عشر من شوّال سنة اثنّتّين و ستّين و أربعمائة / مردم [شیعیان] حصیرهای مسجد را برگرفتند و گفتند: این حصیرهای علی بن ابیطالب است، پس بگذار ابوبکر حصیرها[ی خودش] را بیاورد تا مردم بر آنها نماز بگذارند. آن روز جمعه نوزدهم شوال سال چهارصد و شصت و دو بود» (ابنعدیم، زبدة الحلب من تاريخ حلب، ۱/ ۲۶۰؛ نیز نک.: ابن اثیر، الكامل في التاريخ، ۱۰/ ۶۳).
▪️ سال ۴۶۲ هجری است. روزگار از شیعیان روی گردانده و به سنیان روی آورده است. در ایران و عراق، سلجوقیان سنی پانزده سال پیشتر دولت بوییان شیعی را برانداختهاند و بر بغداد چیره گشته (۴۴۷ﻫ) و به خلفای سنی عباسی جانی تازه بخشیدهاند. از آن سوی در مصر، فاطمیان شیعی اسماعیلی در میانۀ دوران خلافت شصتسالۀ المُسْتَنْصِر بالله (ﺣﮑ. ۴۳۷- ۴۸۷ﻫ) دچار «الشِّدة العُظمی»، قحطی و بلای بزرگ هفتساله (۴۵۷- ۴۶۴ﻫ)، شده و بحران و هرجومرج سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در مصر به اوج خود رسیده و دولت فاطمی در آستانه فروپاشی قرار گرفته است.
▫️ در این زمان در شهر زیبای حلب، امیری از بنیمِرْداس (آل مِرْداس/ مِرْداسیان؛ ۴۲۵ - ۴۷۲ﻫ)، خاندانی عربتبار و شیعهمذهب، به نام رشیدالدوله محمود بن نصر بن صالح بن مِرْداس (حک ۴۵۴- ۴۶۷ﻫ) حکم میراند. مرداسیان تا این زمان به فاطمیان گرایش داشتند و خطبه به نام آنان میخواندند. محمود مرداسی دریافته بود که باید سیاستی تازه برگزیند و نگاهش را از غرب به شرق برگرداند؛ چرا که صدای سم اسبان سپاهیان سلطان بزرگ اَلْبْ اَرْسَلان/ الپ ارسلان سلجوقی (ﺣﮑ. ۴۵۵- ۴۶۵ﻫ) به گوش میرسید. تنها چاره این بود که پیش از آمدن سلجوقیان، خطبه را برگرداند و ازاینروی بود که فرمان داد تا موذنان و خطیبان سیاه بپوشند (نشان عباسیان) و به نام خلیفه القائم عباسی و پس از او سلطان الب ارسلان سلجوقی خطبه بخوانند. این فرمان بر شیعیان شهر که شمارشان بیشتر بود، گران آمد و سبب ناراحتی و نارضایی آنان شد و آنها نیز در واکنش حصیرهایشان را از جامع حلب جمع کردند!
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3🔥3❤2
📚 رسائل اِخْوانُ الصَّفا، ۴ جلد، ترجمهٔ محمدعلی عسگری، انتشارات مولی، ۱۴۰۳.
🔹 پیش از این گزیدههایی از رسائل اخوان الصفا به فارسی برگردانده شده بود، اما این ترجمه شامل متن کامل این کتاب گرانسنگ است.
🔸 محمدعلی عسگری، دانشآموخته دکتری تاریخ و تمدن ملل اسلامی است و آثار تاریخی و ادبی بسیاری را از عربی به فارسی ترجمه کرده است. تقریظ دکتر سید حسین نصر و مقدمه مترجم را میتوانید در کانال نکتههای تاریخی بخوانید.
🔗 برای آشنایی با اخوان الصفا و رسائل آنها بنگرید به مدخل «اخوان الصفا» در دبا نوشته مرحومان شرفالدین خراسانی و تقی بینش.
🆔t.me/HistoryandMemory
🔹 پیش از این گزیدههایی از رسائل اخوان الصفا به فارسی برگردانده شده بود، اما این ترجمه شامل متن کامل این کتاب گرانسنگ است.
🔸 محمدعلی عسگری، دانشآموخته دکتری تاریخ و تمدن ملل اسلامی است و آثار تاریخی و ادبی بسیاری را از عربی به فارسی ترجمه کرده است. تقریظ دکتر سید حسین نصر و مقدمه مترجم را میتوانید در کانال نکتههای تاریخی بخوانید.
🔗 برای آشنایی با اخوان الصفا و رسائل آنها بنگرید به مدخل «اخوان الصفا» در دبا نوشته مرحومان شرفالدین خراسانی و تقی بینش.
🆔t.me/HistoryandMemory
👍6👌3
🔸 «یک روز که به دیدن او [ملکالشعراء بهار] رفتم در مدخل خانهاش هیاهویی بود. سران حزب توده و طرفداران آنان جمع شده و راجع به کبوتر صلح و از این مطالب شعار میدادند. او تمایلی به حزب توده نداشت ولی بعد از شهریور ۲۰ با کینهای که از رضاشاه در دل داشت و چون حزب توده هم در این هنگام میداندار سیاست بود او به گونهای از آنان استفاده میکرد. آنان هم خود را به او چسبانده بودند و از نام ایشان استفاده میکردند. من به زحمت داخل خانه شدم و از او ایراد گرفتم که آقا شما با این مقام بزرگ علمی و شاعری که دارید نیازی ندارید که به کارهای سیاسی بپردازید. خوب یادم میآید که از کوره در رفت و با کمی پرخاش به من گفت: «آقا شما هم بروید دنبال این کار را بگیرید؛ در این مملکت با شغل معلمی به جایی نمیرسید، کسی به شما اعتنایی نمیکند. شما هم بروید». این به خوبی نشان میداد که تا چه حد به کارهای سیاسی دلبستگی داشت. فکر میکنم شاید همین سخن بود که در من اثر گذاشت و بعدها مرا به سوی کارهای سیاسی کشانید و مسیر زندگی مرا تا حدی تغییر داد. در مورد کمپولی خود هم گاهی شکوه میکرد. و من فکر نمیکنم نیاز زیادی داشت، ولی به هر حال در دوره رضاشاه سختی کشیده بود زندانی و تبعید شده بود و همین برای او عقدهای شده بود تا بعد از شهریور ۱۳۲۰ وقتی مجالی پیدا کرد فیالواقع یک نوع انتقام بگیرد و عقدهگشایی کند. به هر حال او وزیر شد و پس از زمانی کوتاه بیماری سل او را از پا درآورد. برای معالجه به خارج رفت و در لِزن [لوزان] سوئیس بستری شد. قصیده لزنیهاش را که خیلی معروف است در آنجا سرود. مدتی در آنجا بستری بود، ولی معالجاتی مؤثر نیفتاد و در ماههای آخر سال ۱۳۲۹ به تهران برگشت. هزینه درمان او را دولت تقبل کرد ولی چون مرتب نمیفرستاد، این امر موجب گلایه او بود. سرانجام هم به کشور برگشت و در اوایل سال ۱۳۳۰ درگذشت».
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان (خاطرات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی دکتر حسین خطیبی)، بهکوشش مرتضی رسولی پور، تهران: نوگل، ۱۳۸۲، ۶۲- ۶۳.
✍ مرحوم ملکالشعراء بهار استاد راهنمای دکتر حسین خطیبی بوده و ازاینروی بوده که خطیبی به دیدار او میرفته است. خطیبی به همراه معین، خانلری و صفا نخستین دانشجویان دکتری زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران بودند. خطیبی خود اذعان دارد که آن سه تن در کارهای علمی و تحقیقی کماً و کیفاً از او برتر بودند. حسین خطیبی نزدیک به سی سال(۱۳۲۸- ۱۳۵۷) مدیرعامل جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران بود، اما در تمام دوران مدیریت خود تا بهمن ۱۳۵۷ هیچ حقوقی دریافت نکرد (درباره او نک.: «خطیبینوری، حسین»، در دجا).
🆔 t.me/HistoryandMemory
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان (خاطرات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی دکتر حسین خطیبی)، بهکوشش مرتضی رسولی پور، تهران: نوگل، ۱۳۸۲، ۶۲- ۶۳.
✍ مرحوم ملکالشعراء بهار استاد راهنمای دکتر حسین خطیبی بوده و ازاینروی بوده که خطیبی به دیدار او میرفته است. خطیبی به همراه معین، خانلری و صفا نخستین دانشجویان دکتری زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران بودند. خطیبی خود اذعان دارد که آن سه تن در کارهای علمی و تحقیقی کماً و کیفاً از او برتر بودند. حسین خطیبی نزدیک به سی سال(۱۳۲۸- ۱۳۵۷) مدیرعامل جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران بود، اما در تمام دوران مدیریت خود تا بهمن ۱۳۵۷ هیچ حقوقی دریافت نکرد (درباره او نک.: «خطیبینوری، حسین»، در دجا).
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3❤1
🔸 به یاد وطن (لزنیه) | ملکالشعرا بهار
مه کرد مسخر دره و کوه لزن را
پر کرد ز سیماب روان دشت و چمن را
گیتی به غبار دمه و میغ، نهان گشت
گفتی که برفتند به جاروب، لزن را
گم شد ز نظر کنگرهٔ کوه جنوبی
پوشید ز نظارگی آن وجه حسن را
آن بیشه که چون جعد عروسان حبش بود
افکند به سر مقنعهٔ برد یمن را
برف آمد و بر سلسلهٔ آلپ کفن دوخت
وآمد مه و پوشید به کافور کفن را
کافور برافشاند کز او زنده شود کوه
کافور شنیدی که کند زنده بدن را
من بر زبر کوه نشسته به یکی کاخ
نظارهکنان جلوهگه سرو و سمن را
ناگاه یکی سیل رسید از درهای ژرف
پوشید سراپای در و دشت و دمن را
هرسیل ز بالا به نشیب آید و این سیل
از زیر به بالا کند آهیخته تن را
گفتی ز کمین خاست نهنگی و به ناگاه
بلعید لزن را و فروبست دهن را
مرغان دهن از زمزمه بستند، تو گویی
بردند در این تیرگی از یاد سخن را
خور تافت چنان کز تک دریا به سر آب
کس درنگرد تابش سیمینه لگن را
تاریک شد آفاق تو گفتی که به عمدا
یکباره زدند آتش، صد تل جگن را
گفتی که مگر جهل بپوشید رخ علم
یا برد سفه آبروی دانش و فن را
گم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار
وین حال فرا یاد من آورد وطن را
شد داغ دلم تازه که آورد به یادم
تاریکی و بدروزی ایران کهن را
*
*
آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت
چون خلد برین کرد زمین را و زمن را
آن روز که گودرز، پی دفع عدو کرد
گلرنگ ز خون پسران دشت پشن را
وآن روز که پیوست به اروند و به اردن
کورش، کر و وخش و ترک و مرو و تجن را
و آن روز که کمبوجیه پیوست به ایران
فینیقی و قرطاجنه و مصر و عدن را
وآن روز که دارای کبیر از مدد بخت
برکند ز بن ریشهٔ آشوب و فتن را
افزود به خوارزم و به بلغار، حبش را
پیوست به لیبی و به پنجاب، ختن را
زان پس که ز اسکندر و اخلاف لعینش
یک قرن کشیدیم بلایا و محن را
ناگه وزش خشم دهاقین خراسان
از باغ وطن کرد برون زاغ و زغن را
آن روز کز ارمینیه بگذشت تراژان
بگرفت تسیفون، صفت بیت حزن را
رومی ز سوی مغرب و سگزی ز سوی شرق
بیدار نمودند فرو خفته فتن را
در پیش دو دریای خروشان، سپه پارت
سد گشت و دلیرانه نگه داشت وطن را
پرخاشگران ری و گرگان و خراسان
کردند ز تن سنگر و از سینه مجن را
خون در سر من جوش زند از شرف و فخر
چون یاد کنم رزم کراسوس و سورن را
آن روز کجا شد که ز یک ناوک «وهرز»
بنهاد نجاشی ز کف اقلیم یمن را
وآن روز که شاپور به پیش سم شبرنگ
افکند به زانوی ادب والرین را
وآن روز کجا رفت که یک حملهٔ بهرام
افکند ز پا ساوه و آن جیش کشن را
آن روز کجا شد که ز پنجاب و ز کشمیر
اسلام برون کرد وثن را و شمن را
وآن روز که شمشیر قزلباش برآشفت
در دیدهٔ رومی به شب تیره وسن را
آن روز که نادر، صف افغانی و هندی
بشکافت، چو شمشیر سحر عقد پرن را
وآن گه به کف آورد به شمشیر مکافات
پیشاور و دهلی و لهاوور و دکن را
وآن ملک ببخشید و بشد سوی بخارا
وز بیم بلرزاند بدخشان و پکن را
وامروز چه کردیم که در صورت و معنی
دادیم ز کف تربیت سر و علن را
نیکو نشود روز بد از تربیت بد
درمان نتوان کرد به کافور، عنن را
بالجمله محالست که مشاطهٔ تدبیر
از چهرهٔ این پیر برد چین و شکن را
جز آن که سراپای جوان گردد و جوید
در وادی اصلاح، ره تازه شدن را
ایران بود آن چشمه صافی که به تدریج
بگرفته لجن تا گلو و زیر ذقن را
کو مرد دلیری که به بازوی توانا
بزداید از این چشمه، گل و لای و لجن را
هرچند که پیچیده به هم رشتهٔ تدبیر
آرد سوی چنبر سر گم گشته رسن را
اصلاح ز نامرد مخواهید که نبود
یک مرتبه، شمشیرزن و دایرهزن را
من نیک شناسم فن این کهنهحریفان
نحوی به عمل نیک شناسد لم و لن را
آن کهنه حریفی که گذارد ز لئیمی
در بیع و شری جمله قوانین و سنن را
طامع نکند مصلحت خویش فراموش
لقمه به مثل گم نکند راه دهن را
جز فرقهٔ مصلح نکند دفع مفاسد
آن فرقه که آزرم ندارد تو و من را
بیتربیت، آزادی و قانون نتوان داشت
سعفص نتوان خواند، نخوانده کلمن را
امروز امید همه زی مجلس شور است
سر باید کآسوده نگه دارد تن را
گر سر عمل متحد از پیش نگیرد
از مرگ صیانت نتوان کرد بدن را
جز مجلس ملی نزند بیخ ستبداد
افریشتگان قهر کنند اهریمن را
بینیروی قانون نرود کاری از پیش
جز بر سر آهن نتوان برد ترن را
گفتار بهار است وطن را غذی روح
مام از لب کودک نکند منع لبن را
این گونه سخن گفتن حد همه کس نیست
داند شمن آراستن روی وثن را
یارب تو نگهبان دل اهل وطن باش
کامید بدیشان بود ایران کهن را
🔗 برگرفته از گنجور
✍ این قصیده بازنمایی شاعرانهای است از تاریخ ایران، اما چند نکته درخور توجه دارد: در آن از «فتوحات اسلام و عرب» یادی نشده و بهیکباره از بهرام ساسانی رسیده به ورود اسلام [سلطان محمود غزنوی] به پنجاب و کشمیر و سپس پریده به دورهٔ صفوی (قزلباش) و با لشکرکشیها و کشورگشاییهای نادر شاه افشار پایان یافته و ذکری از «قاجار و پهلوی» هم نشده است!
🆔 t.me/HistoryandMemory
مه کرد مسخر دره و کوه لزن را
پر کرد ز سیماب روان دشت و چمن را
گیتی به غبار دمه و میغ، نهان گشت
گفتی که برفتند به جاروب، لزن را
گم شد ز نظر کنگرهٔ کوه جنوبی
پوشید ز نظارگی آن وجه حسن را
آن بیشه که چون جعد عروسان حبش بود
افکند به سر مقنعهٔ برد یمن را
برف آمد و بر سلسلهٔ آلپ کفن دوخت
وآمد مه و پوشید به کافور کفن را
کافور برافشاند کز او زنده شود کوه
کافور شنیدی که کند زنده بدن را
من بر زبر کوه نشسته به یکی کاخ
نظارهکنان جلوهگه سرو و سمن را
ناگاه یکی سیل رسید از درهای ژرف
پوشید سراپای در و دشت و دمن را
هرسیل ز بالا به نشیب آید و این سیل
از زیر به بالا کند آهیخته تن را
گفتی ز کمین خاست نهنگی و به ناگاه
بلعید لزن را و فروبست دهن را
مرغان دهن از زمزمه بستند، تو گویی
بردند در این تیرگی از یاد سخن را
خور تافت چنان کز تک دریا به سر آب
کس درنگرد تابش سیمینه لگن را
تاریک شد آفاق تو گفتی که به عمدا
یکباره زدند آتش، صد تل جگن را
گفتی که مگر جهل بپوشید رخ علم
یا برد سفه آبروی دانش و فن را
گم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار
وین حال فرا یاد من آورد وطن را
شد داغ دلم تازه که آورد به یادم
تاریکی و بدروزی ایران کهن را
*
*
آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت
چون خلد برین کرد زمین را و زمن را
آن روز که گودرز، پی دفع عدو کرد
گلرنگ ز خون پسران دشت پشن را
وآن روز که پیوست به اروند و به اردن
کورش، کر و وخش و ترک و مرو و تجن را
و آن روز که کمبوجیه پیوست به ایران
فینیقی و قرطاجنه و مصر و عدن را
وآن روز که دارای کبیر از مدد بخت
برکند ز بن ریشهٔ آشوب و فتن را
افزود به خوارزم و به بلغار، حبش را
پیوست به لیبی و به پنجاب، ختن را
زان پس که ز اسکندر و اخلاف لعینش
یک قرن کشیدیم بلایا و محن را
ناگه وزش خشم دهاقین خراسان
از باغ وطن کرد برون زاغ و زغن را
آن روز کز ارمینیه بگذشت تراژان
بگرفت تسیفون، صفت بیت حزن را
رومی ز سوی مغرب و سگزی ز سوی شرق
بیدار نمودند فرو خفته فتن را
در پیش دو دریای خروشان، سپه پارت
سد گشت و دلیرانه نگه داشت وطن را
پرخاشگران ری و گرگان و خراسان
کردند ز تن سنگر و از سینه مجن را
خون در سر من جوش زند از شرف و فخر
چون یاد کنم رزم کراسوس و سورن را
آن روز کجا شد که ز یک ناوک «وهرز»
بنهاد نجاشی ز کف اقلیم یمن را
وآن روز که شاپور به پیش سم شبرنگ
افکند به زانوی ادب والرین را
وآن روز کجا رفت که یک حملهٔ بهرام
افکند ز پا ساوه و آن جیش کشن را
آن روز کجا شد که ز پنجاب و ز کشمیر
اسلام برون کرد وثن را و شمن را
وآن روز که شمشیر قزلباش برآشفت
در دیدهٔ رومی به شب تیره وسن را
آن روز که نادر، صف افغانی و هندی
بشکافت، چو شمشیر سحر عقد پرن را
وآن گه به کف آورد به شمشیر مکافات
پیشاور و دهلی و لهاوور و دکن را
وآن ملک ببخشید و بشد سوی بخارا
وز بیم بلرزاند بدخشان و پکن را
وامروز چه کردیم که در صورت و معنی
دادیم ز کف تربیت سر و علن را
نیکو نشود روز بد از تربیت بد
درمان نتوان کرد به کافور، عنن را
بالجمله محالست که مشاطهٔ تدبیر
از چهرهٔ این پیر برد چین و شکن را
جز آن که سراپای جوان گردد و جوید
در وادی اصلاح، ره تازه شدن را
ایران بود آن چشمه صافی که به تدریج
بگرفته لجن تا گلو و زیر ذقن را
کو مرد دلیری که به بازوی توانا
بزداید از این چشمه، گل و لای و لجن را
هرچند که پیچیده به هم رشتهٔ تدبیر
آرد سوی چنبر سر گم گشته رسن را
اصلاح ز نامرد مخواهید که نبود
یک مرتبه، شمشیرزن و دایرهزن را
من نیک شناسم فن این کهنهحریفان
نحوی به عمل نیک شناسد لم و لن را
آن کهنه حریفی که گذارد ز لئیمی
در بیع و شری جمله قوانین و سنن را
طامع نکند مصلحت خویش فراموش
لقمه به مثل گم نکند راه دهن را
جز فرقهٔ مصلح نکند دفع مفاسد
آن فرقه که آزرم ندارد تو و من را
بیتربیت، آزادی و قانون نتوان داشت
سعفص نتوان خواند، نخوانده کلمن را
امروز امید همه زی مجلس شور است
سر باید کآسوده نگه دارد تن را
گر سر عمل متحد از پیش نگیرد
از مرگ صیانت نتوان کرد بدن را
جز مجلس ملی نزند بیخ ستبداد
افریشتگان قهر کنند اهریمن را
بینیروی قانون نرود کاری از پیش
جز بر سر آهن نتوان برد ترن را
گفتار بهار است وطن را غذی روح
مام از لب کودک نکند منع لبن را
این گونه سخن گفتن حد همه کس نیست
داند شمن آراستن روی وثن را
یارب تو نگهبان دل اهل وطن باش
کامید بدیشان بود ایران کهن را
🔗 برگرفته از گنجور
✍ این قصیده بازنمایی شاعرانهای است از تاریخ ایران، اما چند نکته درخور توجه دارد: در آن از «فتوحات اسلام و عرب» یادی نشده و بهیکباره از بهرام ساسانی رسیده به ورود اسلام [سلطان محمود غزنوی] به پنجاب و کشمیر و سپس پریده به دورهٔ صفوی (قزلباش) و با لشکرکشیها و کشورگشاییهای نادر شاه افشار پایان یافته و ذکری از «قاجار و پهلوی» هم نشده است!
🆔 t.me/HistoryandMemory
❤3👍1
🔹 رضا شاه و رضازاده شفق
«از او [صادق رضازاده شفق] شنیدم که در آخرین مراسم سلام که پیش از شهریور ۱۳۲۰ در حضور رضاشاه برگزار شد بر حسب تصادف، رضاشاه که مردی ترشروی و کمحرف بود، این بار به دکتر شفق که با لباس استادی در صف استادان کنار دکتر لقمانالدوله ایستاده بود گفت: نام شما چیست؟ جواب داد: دکتر شفق. رضاشاه خطاب به دکتر لقمانالدوله به مزاح گفت: لابد تو هم دکتر مفقی. دکتر شفق این مزاح را به دل گرفت و پس از وقایع شهریور نقل میکرد و میگفت: این شخص که حرفی نمیزد حالا هم که حرف زد به من گفت: اسمت چیست؟ خواستم بگویم اسم خودت چیست؟».
📚 رنج رایگان (خاطرات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی دکتر حسین خطیبی)، بهکوشش مرتضی رسولی پور، تهران: نوگل، ۱۳۸۲، ۷۲.
🔸 دربارهٔ شفق، مدخل «رضازاده شفق، صادق» در دجا نوشتهٔ عبدالحسین آذرنگ روشنگر و خواندنی است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
«از او [صادق رضازاده شفق] شنیدم که در آخرین مراسم سلام که پیش از شهریور ۱۳۲۰ در حضور رضاشاه برگزار شد بر حسب تصادف، رضاشاه که مردی ترشروی و کمحرف بود، این بار به دکتر شفق که با لباس استادی در صف استادان کنار دکتر لقمانالدوله ایستاده بود گفت: نام شما چیست؟ جواب داد: دکتر شفق. رضاشاه خطاب به دکتر لقمانالدوله به مزاح گفت: لابد تو هم دکتر مفقی. دکتر شفق این مزاح را به دل گرفت و پس از وقایع شهریور نقل میکرد و میگفت: این شخص که حرفی نمیزد حالا هم که حرف زد به من گفت: اسمت چیست؟ خواستم بگویم اسم خودت چیست؟».
📚 رنج رایگان (خاطرات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی دکتر حسین خطیبی)، بهکوشش مرتضی رسولی پور، تهران: نوگل، ۱۳۸۲، ۷۲.
🔸 دربارهٔ شفق، مدخل «رضازاده شفق، صادق» در دجا نوشتهٔ عبدالحسین آذرنگ روشنگر و خواندنی است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
😁3👍1
🔻 امروز در موضوعی در تاریخ اسلام، دو مقاله پژوهشی و دو مقاله دانشنامهای (از دانشنامه جهان اسلام) را همزمان مطالعه و مرور میکردم. در آن دو مقاله بهاصطلاح علمی-پژوهشی در جاهایی دقیقاً و عیناً بارها جملههایی از آن دو مقاله دانشنامهای رونویسی/ کپی شده بود، امّا دریغ از یک ارجاع! نه در پیشینه و نه در پاورقی و نه در کتابنامه هیچ ذکری از آن دو مقاله اصیل و عالمانه دانشنامهای نشده بود! این کار قطعاً انتحال است!
🔺استاد محترم، دانشجوی ارجمند، محقق گرانمایه بسیاری از مدخلها/ مقالههای دانشنامهٔ جهان اسلام و دایرةالمعارف بزرگ اسلامی حاصل روزها و ساعتها پژوهش و جستجو در منابع و مطالعات به زبانهای گونهگون و جانکندن و نگارشهای چندباره و ارزیابی و ویرایش و...است. بسیاری از این مقالات در موضوع خود یگانه و اصیل و بدیع هستند؛ ازاینروی طبق شیوهنامههای پژوهش و نگارش و بنابر اخلاق پژوهش، همچون دیگر آثار حتماً باید در پیشینه تحقیق از آنها یاد شود و در متن هر میزان و هر چند بار که از آنها استفاده شده باید به نام مولف آنها ارجاع داده شود و در کتابنامه هم با مشخصات کامل ذکر گردد.
معصومعلی پنجه
🆔t.me/HistoryandMemory
🔺استاد محترم، دانشجوی ارجمند، محقق گرانمایه بسیاری از مدخلها/ مقالههای دانشنامهٔ جهان اسلام و دایرةالمعارف بزرگ اسلامی حاصل روزها و ساعتها پژوهش و جستجو در منابع و مطالعات به زبانهای گونهگون و جانکندن و نگارشهای چندباره و ارزیابی و ویرایش و...است. بسیاری از این مقالات در موضوع خود یگانه و اصیل و بدیع هستند؛ ازاینروی طبق شیوهنامههای پژوهش و نگارش و بنابر اخلاق پژوهش، همچون دیگر آثار حتماً باید در پیشینه تحقیق از آنها یاد شود و در متن هر میزان و هر چند بار که از آنها استفاده شده باید به نام مولف آنها ارجاع داده شود و در کتابنامه هم با مشخصات کامل ذکر گردد.
معصومعلی پنجه
🆔t.me/HistoryandMemory
👍12❤2
🔹 «خاطرم هست که یک روز علیاصغر حکمت وزیر معارف وقت به دانشکده [ادبیات] و سر کلاس درس ما آمد. احمد بهمنیار استاد کلاس بود آن هم استادی مسلّم اما آدم سر و زبانداری نبود. حکمت صحبتهایی کرد و بهمنیار هم جوابهایی به او داد. یک دفعه دیدیم که حکمت برآشفت و رفت و بلافاصله بهمنیار را به دبیرستان منتقل کرد. چند روز بعد هم دیدیم که [سیدمحمد] تدیّن به جای او آمد.
یادم هست که روزی تدیٌن سر کلاس آمد و چون شایستگی تدریس در دانشگاه را نداشت حرکاتی از خود نشان میداد تا رعب هم ایجاد کند و شاگردان هم از او بیم داشتند. یک روز گفت: این حافظ که این قدر تعریفش را میکنند شعرهایش غلط است. من و دکتر [ذبیحالله]صفا گوشهای خود را تیز کردیم ببینیم کجای شعر حافظ غلط است. بعد
تدین خودش این بیت را از حافظ خواند:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
و افزود دو کلمه «زدند» بدون آنکه در معنی اختلاف داشته باشند به عنوان قافیه آورده شدهاند. دکتر صفا بلافاصله گفت: جناب استاد «زدند» ردیف است و قافیه نیست. تدیّن با نهیبی خطاب به دکتر صفا گفت: حالا از حافظ دفاع نکن و او را سر جایش نشانید.
دفعه دیگر گفت اولین کسی که از خلیفهٔ عباسی لقب گرفت عضدالدوله دیلمی بود باز دکتر صفا از جایش بلند شد و گفت: آقا پدرش رکنالدوله بود. این بار هم تديّن به او تشر زد.
زمانی که دوره دکتری تأسیس شد، تدیّن دیگر نمیخواست در دوره لیسانس درس بدهد. بعد از شهریور ۱۳۲۰ در حقیقت از درس دادن نجات پیدا کرد و به وزارت منصوب شد. به هر حال او بیشتر مرد سیاسی بود. هر چند مایه علمی هم داشت اما به درد استادی دانشگاه نمیخورد».
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۸۲-۸۳.
✍ در میان نسل اول استادان دانشسرای عالی و دانشگاه تهران، تا جایی که من دیده و خواندهام، از هیچکس به اندازهٔ سید محمد تدین «بد» نگفتهاند و از «بیسوادی»اش یاد نکردهاند! (پیشتر در اینجا به نقل از عبدالحسین نوایی بدگوییهای تندتری دربارهٔ او آورده شده).
🆔 t.me/HistoryandMemory
یادم هست که روزی تدیٌن سر کلاس آمد و چون شایستگی تدریس در دانشگاه را نداشت حرکاتی از خود نشان میداد تا رعب هم ایجاد کند و شاگردان هم از او بیم داشتند. یک روز گفت: این حافظ که این قدر تعریفش را میکنند شعرهایش غلط است. من و دکتر [ذبیحالله]صفا گوشهای خود را تیز کردیم ببینیم کجای شعر حافظ غلط است. بعد
تدین خودش این بیت را از حافظ خواند:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
و افزود دو کلمه «زدند» بدون آنکه در معنی اختلاف داشته باشند به عنوان قافیه آورده شدهاند. دکتر صفا بلافاصله گفت: جناب استاد «زدند» ردیف است و قافیه نیست. تدیّن با نهیبی خطاب به دکتر صفا گفت: حالا از حافظ دفاع نکن و او را سر جایش نشانید.
دفعه دیگر گفت اولین کسی که از خلیفهٔ عباسی لقب گرفت عضدالدوله دیلمی بود باز دکتر صفا از جایش بلند شد و گفت: آقا پدرش رکنالدوله بود. این بار هم تديّن به او تشر زد.
زمانی که دوره دکتری تأسیس شد، تدیّن دیگر نمیخواست در دوره لیسانس درس بدهد. بعد از شهریور ۱۳۲۰ در حقیقت از درس دادن نجات پیدا کرد و به وزارت منصوب شد. به هر حال او بیشتر مرد سیاسی بود. هر چند مایه علمی هم داشت اما به درد استادی دانشگاه نمیخورد».
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۸۲-۸۳.
✍ در میان نسل اول استادان دانشسرای عالی و دانشگاه تهران، تا جایی که من دیده و خواندهام، از هیچکس به اندازهٔ سید محمد تدین «بد» نگفتهاند و از «بیسوادی»اش یاد نکردهاند! (پیشتر در اینجا به نقل از عبدالحسین نوایی بدگوییهای تندتری دربارهٔ او آورده شده).
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍7
🔹 ذکر جمیل احمد بهمنیار
«احمد بهمنیار معلم ادبیات عربی ما بود و در این زبان استادی مسلّم بود. در تاریخ و همچنین ادب فارسی نیز کمنظیر بود، تألیفاتی دارد و کتابهایی نیز تصحیح و چاپ کرده مثل تاریخ بیهق و او نخستین کسی بود که کتاب اسرارالتوحید را تصحیح و چاپ کرد. او از صرف وقت با شاگردان به خصوص برای تدوین رساله دکتری دریغ نمیکرد. بسیار ساده و بیتظاهر بود. آن گرفتاری که برای او به وجود آوردند تا تدیّن در را به دانشگاه بیاورند قبلاً شرح دادم ولی هر چه بود پس از چندی، باز هم به دانشگاه برگشت و به استادی خود تا هنگام مرگ ادامه داد».
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۸۴- ۸۵.
🆔 t.me/HistoryandMemory
«احمد بهمنیار معلم ادبیات عربی ما بود و در این زبان استادی مسلّم بود. در تاریخ و همچنین ادب فارسی نیز کمنظیر بود، تألیفاتی دارد و کتابهایی نیز تصحیح و چاپ کرده مثل تاریخ بیهق و او نخستین کسی بود که کتاب اسرارالتوحید را تصحیح و چاپ کرد. او از صرف وقت با شاگردان به خصوص برای تدوین رساله دکتری دریغ نمیکرد. بسیار ساده و بیتظاهر بود. آن گرفتاری که برای او به وجود آوردند تا تدیّن در را به دانشگاه بیاورند قبلاً شرح دادم ولی هر چه بود پس از چندی، باز هم به دانشگاه برگشت و به استادی خود تا هنگام مرگ ادامه داد».
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۸۴- ۸۵.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍5
«بعد از منصورالسلطنه [مصطفی] عدل دکتر [قاسم] قاسمزاده به ریاست دانشکده [حقوق] انتخاب شد. دکتر قاسمزاده داماد تقیاف [بود] که در باکو صاحب چاههای نفت بود. بعد از روی کار آمدن بلشویکها از آنجا فرار کرد و به فرانسه رفت و تحصیلات خود را در پاریس ادامه داد و بعد به ایران آمد و به تابعیت ایران درآمد و در دانشکده حقوق به تدریس پرداخت. مرد پاکطینت و وظیفهشناسی بود. خاطرهای از ایشان دارم که بد نیست نقل کنم.
زمانی که رئیس دانشکده حقوق بود، شنیدم قرار است در کابینه ساعد به وزارت دادگستری منصوب شود. قبلاً به او تبریک گفتم. او در پاسخ من گفت: بله به من پیشنهاد شد ولی قبول نکردم. پرسیدم چرا؟ در جواب درست همین عبارت را گفت که هنوز در گوش من است. او گفت: من خانه خودم را نمیتوانم اداره کنم. چطور میتوانم یک وزارتخانه را اداره کنم. او مرد بسیار کمتوقع و سادهدل و باانصافی بود».
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۱۱۵ - ۱۱۶.
✍ حسین خطیبی که مدتی ریاست کتابخانه دانشکده حقوق را برعهده داشته، در خاطراتش از احوال روسای این دانشکده در آن روزگار هم یاد کردهاست.
🆔 t.me/HistoryandMemory
زمانی که رئیس دانشکده حقوق بود، شنیدم قرار است در کابینه ساعد به وزارت دادگستری منصوب شود. قبلاً به او تبریک گفتم. او در پاسخ من گفت: بله به من پیشنهاد شد ولی قبول نکردم. پرسیدم چرا؟ در جواب درست همین عبارت را گفت که هنوز در گوش من است. او گفت: من خانه خودم را نمیتوانم اداره کنم. چطور میتوانم یک وزارتخانه را اداره کنم. او مرد بسیار کمتوقع و سادهدل و باانصافی بود».
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۱۱۵ - ۱۱۶.
✍ حسین خطیبی که مدتی ریاست کتابخانه دانشکده حقوق را برعهده داشته، در خاطراتش از احوال روسای این دانشکده در آن روزگار هم یاد کردهاست.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👌6
از پس سی سال رنج رایگان
گنجی از من ماند گنجی شایگان
گنج من خدمت به مخلوق خداست
حاصل سی سال رنج بیریاست
در کفم این است و دیگر هیچ نیست
پاکدامانم اگر دستم تهی است
این همان سرمایه و سود من است
بهرهٔ عمر من و بود من است
دکتر حسین خطیبی
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، چهار.
🆔 t.me/HistoryandMemory
گنجی از من ماند گنجی شایگان
گنج من خدمت به مخلوق خداست
حاصل سی سال رنج بیریاست
در کفم این است و دیگر هیچ نیست
پاکدامانم اگر دستم تهی است
این همان سرمایه و سود من است
بهرهٔ عمر من و بود من است
دکتر حسین خطیبی
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، چهار.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3