| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
تيرى بر اسب حسين آمد و بيفتاد، و حسين پياده گشت و سست شد از تشنگى. و روز به وقت نماز ديگر شد. حسين بنشست و هر كه فراز آمد كه او را بكشد، انديشه كرد و گفت چه كنم، خون او به گردن خويش در نكنم، و بازگشت. و حسين را پسرى بود يک ساله شيرخواره، نامش عبداللّه، آواز او بشنيد، دلش بسوخت و او را بخواست و در كنار نهاد و همى گريست. و مردى از بنى اسد تيرى بينداخت و به گوش آن كودک فرو شد و همان گاه بمرد. حسين آن كودک از كنار بنهاد و گفت: انّا للّه و انّا اليه راجعون. يا ربّ، مرا بدين مصيبتها شكيبايى ده. و بر پاى خاست و از تشنگى بى‏طاقت شده بود، و بر لب رود فرات رفت و جايى همى جست كه مگر آب تواند خوردن. شمر گفت: ويلكم، دست باز مداريد كه آب خورد كه او از تشنگى مرده است، چون آب خورد زنده شود. و حسين به روى اندر افتاد و آب به دهن اندر گرفت. تيرى بر دهنش زدند و حسين آب بريخت و آن تير از دهن بيرون كشيد و بازگشت، و خون از دهنش همى دويد. و بر در خيمه بيستاد. عمر سعد آهنگ كشتن وى كرد. چون نزديک رسيد، حسين گفت: تو آمدى به كشتن من؟ عمر سعد خجل شد و بازگشت، و پيادگان را گفت: چرا مانده‏ايد و او را به ميان اندر نگيريد و نكشيد.
پيادگان گرد حسين اندر آمدند، و حسين حمله برد و از پيادگان چندى بينداخت، و شمر و عمر سعد از دور همى نگريستند. شمر عمر را گفت: تو مردى را ديدى كه اين همه اهل بيت وى پيش وى كشته شدند و او را چندين جاى جراحت كردند و چندين سپاه گرد وى اندر آمدند و چند روز است كه آب نخورده است، با اين دل و مردى كه او است.
پس حسين با اين پيادگان حرب همى كرد تا سى و چهار جاى جراحت كردندش به شمشير و نيزه و تير، و خون بسيار از وى برفت و تشنگى بر وى سخت‏تر شد از آن جراحتها. پس شمر با شش تن از خاصگان آهنگ وى كردند، و حسين با شمشير آهنگ ايشان كرد. مردى زرعه نامش، شمشيرى بر دست حسين زد و دستش از كتف بينداخت. حسين بيفتاد و باز برخاست و آهنگ آن پياده كرد، باز بيفتاد. پياده از پس او اندر آمد و حربه‏اى بزدش بر پشت و از سينه بيرون آورد.
حسين بيفتاد. مرد حربه از وى بيرون كشيد و جان با حربه از تن وى بيرون آمد.
شمر فراز رفت و سرش ببريد، و قيس بن اشعث پيراهن از وى بيرون كرد، و بحر كعب سراويلش برگرفت، و اخنس بن مرثد عمامه‏اش برگرفت، و حبيب بن بديل شمشيرش برگفت. شمر آهنگ خيمه و غارت كرد، و جامه از تن و سر زنان همى ربودند و زنان همى خروشيدند. عمر سعد بانگ زنان بشنيد، آنجا رفت، شمر را ديد شمشير كشيده و على بن حسين بيمار خفته بود، همى خواست او را كشتن.
عمر گفت: شرم ندارى از كشتن كودكى رنجور چه آيد؟ گفت: مرا امير عبيداللّه بن زياد فرموده است كه نرينه از آل وى زنده مگذار. عمر گفت: كافران كودكان را نكشند اين را پيش امير بر تا او چه فرمايد. پيادگان او را باز گردانيدند. پس شمر عمر را گفت: امير عبيداللّه فرموده است كه اسبان بر تن حسين بران. بيست سوار يكى اسحق بن حيوه و اخنس بن مرثد با هجده كس ديگر بفرمود تا اسبان بر تن حسين همى راندند تا استخوانهاش بشكست.
8⃣
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️

و آن شب آنجا فرود آمدند و عمر نامه نوشت سوى عبيد اللّه، سر حسين به دست خولى بن يزيد الاصبحى بفرستاد. و ديگر روز عمر كشتگان خويش را به گور كرد، و هشتاد و هشت تن كشته شده بودند، و آن شهيدان و اولاد را آنجا بگذاشتند، و زنان را بر اشتران افگندند بر پالانهاى خشک دريده سر برهنه، و على بن الحسين بيمار بر اشتر افگندند، و روى به كوفه نهادند.
و ايدون گويند كه چون بازگشتند از هوا آواز گريستن شنيدند و كس را نديدند و اين بيت شنيدند.
شعر

أ ترجوا امّة قتلت حسينا
شفاعة جدّه يوم الحساب‏
و من حكموا عليه بحكم جور
فخالف حكمهم حكم الكتاب‏


و بانگى [ديگر] شنيدند و كس را نديدند كه گفت:

أيها القاتلون جهلا حسينا
أبشروا بالعذاب و التّنكيل‏
قد لعنتم على لسان [ابن‏] داو
دو موسى و حامل الانجيل‏


پس تن حسين بى سر و پاى با آن كشتگان سه روز در دشت كربلا افتاده بود و كسى نيارست بر گرفتن. پس مردمان غاضريّه بيامدند، و غاضريّه ديهى است بر لب فرات و اندر او بهرى مردمان بنى اسد بودند، بيامدند و گفتند: اى مسلمانان، اين كشتگان شيران و گرگان و سگان همى خورند، از خداى بترسيد. همه گرد آمدند و حسين را آنجا بى‏سر به گور كردند، و على بن حسين را در پايان پدر دفن كردند. و ديگر شهدا به يك موضع كه خود معروف است، مگر عبّاس بن على آنجا كه شهيد گشت هم به قتلگاهش بر راه غاضريه دفن كردند. و خولى سر حسين پيش عبيد اللّه زياد برد و او را گفت: مرا هديه نيكو ده و عطاى بسيار كه سر بهترين خلق آوردم.
پس ديگر روز عمر بن سعد اندر آمد با آن زنان و كودكان چون بردگان عور همه اطفال و آل با زينب و دختران حسين، و در گوشه‏اى بنشستند. و عبيد اللّه زياد پرسيد كه اين زن كيست؟ گفتند زينب دختر على است. عبيد اللّه روى به زينب كرد و گفت: الحمد للّه الّذى فضحكم و قتلكم و اكذب احدوثتكم. منّت و سپاس خداى را كه شما را رسوا گردانيد و مردان شما را بكشت و پدر و جدّت را و برادرت را در دعوى رسالت و امامت به دروغزن كرد. زينب جواب داد: الحمد للّه الّذى اكرمنا بنبيّه محمّد صلّى اللّه عليه و سلّم و طهّرنا من الرجس تطهيرا انّما يفتضح الفاسق و يكذّب الفاجر هو غيرنا و الحمد للّه. مى‏گويد: سپاس و منّت خداى را كه خاندان ما را گرامى گردانيد به رسالت و امامت دلالت، و غير ما به فسق رسوا كرد و جز از ما به فجور آشكارا. حمد خداى را كه بر ما نعمتهاى بى‏منتها كرد. عبيد اللّه مى‏گويد زينب را: كيف فعل اللّه باهل بيتك. زينب جواب داد: كتب اللّه عليهم القتل فبرزوا الى مضاجعهم و سيجمع اللّه بينك و بينهم فتحاجّون اليه و تختصمون عنده. [عبيد اللّه برنجيد و خواست كه زينب را برنجاند. عمرو حريث حاضر بود گفت: ايّها الامير انها المرأة و المرأة لا تؤاخذ بشى‏ء من منطقها و لا تذمّ على الخطاء، يعنى اى امير،]
[محنت رسيده است، سخن بر او بمگير. عبيداللّه مى‏گويد: قد شفى اللّه نفسى من طاغيتك و العصاة المردة من أهل بيتك، مى‏گويد: خداى تعالى مرا ايمن گردانيد از طغات و عصات اهل بيت شما. زينب جواب داد ديگر باره: لعمرى قد قتلت كهلى و ابرت اهلى و قطعت فرعى و اجتثثت اصلى فان يشفك هذا فقد اشتفيت. اين مى‏گفت و مى‏گريست. عبيد اللّه گفت: اين فصاحت و شجاعت مى‏بينى به پدرش مى‏ماند. و قضيب بر لب و دندان حسين عليه السّلام نهاد و اين مثل مى‏گفت:
نفلّق هاما من رجال احبّة
الينا و هم كانوا اعقّ و اظلما
9⃣
⬇️

@HistoryandMemory
⬆️
پس عبيد اللّه به بر على بن الحسين آمد عليهما السّلام گفت: ما اسمك؟ نام تو چيست؟ گفت: انا علىّ بن الحسين عليه السّلام. پسر زياد گفت: أو لم يقتل اللّه على بن الحسين. شنيدم كه حسين على را خداى كشت. زين العابدين در جواب توقّفى كرد، و پسر زياد او را گفت: ما لك لا تتكلّم، چه بوده است كه سخن نمى‏گويى؟ جواب داد كه قد كان لى اخ يقال له علّى بن الحسين كان اكبر منّى قتله النّاس. مرا برادرى مهتر از من بود و مردمانش بكشتند. و ديگر گفت: اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ‏. عبيد اللّه گرم شد و گفت: بنگريد تا بر اين غلام اثر مردى پديد آمده است تا او را هلاک كنم. گفتند هست. بفرمود كه او را بكشند. زينب و ديگر زنان فرياد برآوردند كه از حسينيان او بمانده است تنها، زينهار دست از او بدار، و اگر او را بخواهى كشتن نخست ما را بكش كه ما بيش از اين طاقت نداريم، تا عاقبت دست از او بداشتند. و بفرمود تا زنان و عورتان را با سرهاى برهنه و سرهاى شهدا را ترتيب مى‏دادند تا به دمشق برند، و خود بر منبر رفت و خطبه كرد و گفت: الحمد للّه الّذى اظهر الحقّ و اهله و نصر امير المؤمنين يزيد و حزبه و قتل الكذّاب و ابن الكذّاب و شيعته. عبد اللّه عفيف ازدى حاضر بود، از ميان قوم برخاست و گفت: يا عدوّ اللّه إنَّ الكذّاب بن الكذاب انت و ابوك و الّذى ولّاك و ابوه يا ابن مرجانة أ تقتل أولاد لنبيّين و تقوم على المنبر مقام الصدّيقين. بفرمود تا او را بکشتند.]
و چون روز برآمد سرهاى شهدا گرد كوچه‏ها و محلّتهاى كوفه برآوردند و باز به در قصر دارلاماره آوردند و بر دست زحر بن قيس به دمشق پيش يزيد فرستاد.
🔟
⬇️

@HistoryandMemory
⬆️
زحر بن قيس سرها پيش يزيد برد و بنهاد و خدمت كرد. و يزيد او را گفت: يا زحر ويلك ما وراءك و ما عندك؟ زحر از فصحاى روزگار بود، [گفت:] ابشر يا امير المؤمنين بفتح اللّه و نصره ورد علينا الحسين بن علىّ [عليهما السّلام‏] فى ثمانية عشر من اهل بيته و ستيّن من شيعته فسرنا اليهم فسألناهم ان يستسلموا او ينزلوا على حكم الامير عبيد اللّه بن زياد او القتال فاختاروا القتال على الاستسلام فعدونا عليهم مع شروق الشّمس فاحطنا بهم من كلّ ناحية حتّى اذا اخذت السّيوف مأخذها من هام القوم جعلوا يهربون الى غير وزر و يلوذون منّا بالآكام و الحفر لو اذا كما لاذ الحمائم من صقر، فو اللّه يا امير المؤمنين ما كان الّا جزر جزور او نومة نائم حتّى اتينا على آخرهم فهاك اجسادهم مجرّدة و ثيابهم مزمّلة و خدودهم معفّرة تصهرهم الشُّموس و تسفى عليهم الرّياح و زوّارهم العقبان و الرّحم بقىّ سبسب. يزيد چون اين كلمات شنيد از هيبت آن بر خود بلرزيد و گفت: و اللّه قد كنت ارضى من طاعتكم بدون قتل الحسين لعن اللّه ابن سميّة اما و اللّه لو انّى صاحبه لعفوت عنه فرحم اللّه الحسين و لم يصله بشى‏ء. [يزيد چون در روى حسين بن على نگاه مى‏كرد اين كلمات گفت:
نفلّق هاما من رجال اعزّة
علينا و هم كانوا اعق و اظلما

يحيى حكم حاضر بود، برادر مروان، چون سخن يزيد بشنيد گفت:
شعر
لهام بأدنى الطّفّ ادنى قرابة
من ابن زياد العبد ذى الحسب الرّذل‏
اميّة امسى نسلها عدد الحصى‏
و بنت رسول اللّه ليس لها نسل‏

يزيد را سخت آمد و دست پنهان قوم بر سينه او زد،] روى سوى على بن حسين كرد و او را مى‏گويد: يا ابن حسين ابوك الّذى قطع رحمى و نازعنى سلطانى و جهل حقّى فصنع اللّه به ما قد رأيت. على بن حسين مى‏گويد:
ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى‏ اللَّهِ يَسِيرٌ.
[يزيد خالد، پسر خود را گفت جوابش ده. جواب نداد. يزيد گفت‏] ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير. و يزيد قضيب بر لب و دندان حسين مى‏نهاد و از شادى اين بيتها مى‏گفت:
شعر
لیت اشياخى ببدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الأثل‏
لاهلّوا و استهلّوا فرحا
ثمّ قالوا يا يزيد لا تشل‏
لست من خندف ان لم انتقم‏
من بنى احمد ما كان فعل‏

پس يزيد در زينب و على و اولاد حسين نگاه مى‏كرد، مى‏گويد: قبّح اللّه بن مرجانة لو كانت بينكم و بينه قرابة او رحم ما فعل هذا بكم و لا بعث بكم على هذه الصّورة.

پس ايشان را با خانه عورتان فرستاد تا چند روز برآمد. آنگاه نعمان بن بشير الانصارى را حاضر كرد كه از ياران پيغمبر بود عليه السّلام، و نيك مرد و امين بود، و او را در مصاحبت ايشان به مدينه فرستاد. چون عزم رفتن كردند، على بن حسين را پيش خواند و بنواخت و گفت: لعنت بر پسر مرجانه باد، اگر مرا بگفتى و يا پيش من آمدى به هر چه از من درخواستى وفا نمودمى، اما قضاى خداى را به هيچ دفع نتوان كردن. به مدينه بازگرد با اين اطفال و عيال كه من خود شفقت دريغ ندارم و به هر چه حاجت شما بود وفا كنم، و ايشان با نعمان به مدينه رفتند.

پایان روایت بلعمی
1⃣1⃣

@HistoryandMemory
▪️نکته‌هایی درباره نخستین مدرسه تابستانه تاریخ ایران باستان

مریم مافی| دانشجوی دکتری تاریخ ایران باستان، دانشگاه آزاد اسلامی، واحد علوم و تحقیقات تهران

✓ نخستین مدرسه تابستانه تاریخ ایران باستان با همکاری انجمن ایرانی تاریخ شعبه‌ی خوزستان با هدف عمومی‌سازی دانش تاریخ ایران باستان در سطح جامعه در نیمه دوم تیرماه ۱۴۰۲ در سیزده شب برگزار گردید. این مدرسه که نخستین تجربه‌ی استادان تاریخ  و علاقمندان حوزه تاریخ باستان در سطح کشور بود با استقبال خوبی از سوی مخاطبان روبرو گردید.

در این ارزیابی شتابزده به پاس قدرشناسی از دست‌اندرکان این دوره به شماری از  نکته‌ها و ویژگی‌های مثبت آن خواهم پرداخت و البته از برخی از کاستی‌ها آن نیز یاد خواهم کرد، باشد که در دوره‌های بعد از شمار آن کاسته شود. درخور ذکر است که این ارزیابی بیشتر ناظر به روند اجرا و برگزاری این مدرسه است.

۱. با در نظر گرفتن زیرساخت‌های ضعیف اینترنت کشور که برنامه‌هایی از این دست را همواره دچار اشکال می‌کند، پی‌گیری و همت والای آقایان دکتر شهرام جلیلیان، دکتر فرشید نادری و دیگر دست‌اندرکاران این مدرسه در تدارک و تداوم برگزاری سخنرانی‌ها شایسته تحسین و قدردانی است.

۲. معرفی کامل استاد سخنران پیش از اجرای برنامه در کانال تلگرامی باعث شناخت بیشتر مخاطب دانشگاهی و غیر دانشگاهی می‌شد و این امر بر اعتبار و اهمیت مدرسه در نزد مخاطب می‌افزود.

۳. پخش موسیقی سنتی و حضور دبیر نشست دقایقی پیش از آغاز سخنرانی از بخش‌های جذاب و دل‌انگیز دوره بود.

۴. نکته بسیار خوشایند برای من این‌ بود که دبیران نشست در معرفی استاد سخنران فقط به آنچه در کانال تلگرامی آمده بود، بسنده نکرده و در آغاز برنامه نیز به معرفی دقیق‌تر  استادان می‌پرداختند.

۵. رعایت ترتیب و توالی تاریخی سخنرانی‌ها سبب می‌شد که شنونده داده‌ها را در ذهن خود طبقه‌بندی و رویدادها را به صورت یک روند تاریخی دنبال کند. گاه اتفاق می‌افتاد از زوایای گوناگون به یک پرسش  در سخنرانی‌های بعدی پاسخ داده می‌شد و این مهم حاصل رعایت کردن ترتیب تاریخی مباحث بود.

۶. به‌شخصه از همه ارائه‌ها بهره بردم، اما برخی از  سخنرانی‌ها برای من سودمندتر بود. آمادگی و توانایی برخی از استادان برای سخنرانی تخصصی، مهارت و فن بیان قوی، دسته‌بندی و زمان‌بندی مناسب و انسجام ساختاری و معنایی در ارائه مطالب بستر مناسبی برای استاد و دانشجو فراهم می‌آورد تا هردو در فضایی آرام و به‌دور از سراسیمگی به تعامل و گفتگو بپردازند. به همین دلایل جلسه‌های سخنرانی دکتر کامیار عبدی، دکتر یعقوب محمدی‌فر، دکتر کاظم ملازاده، دکتر روزبه زرین‌کوب، دکتر مهرداد قدرت‌دیزجی، دکتر عبدالمجید ارفعی و دکتر میرزامحمد حسنی برای من گیراتر و پربارتر بودند.

در پایان از انجمن ایرانی تاریخ سپاس‌گزارم و امیدوارم این دست برنامه‌ها/ مدرسه‌ها باربار برگزار شود.

با سپاس‌گزاری ویژه از دکتر شهرام جلیلیان 
ریاست انجمن ایرانی تاریخ شعبه‌ی خوزستان

@HistoryandMemory
دیدگاه عبدالحسین نوایی درباره رابطه عباس اقبال و بدیع‌الزمان فروزانفر

«یک نقار که نه، ولی یک جدایی تفکر بین اقبال و بدیع‌الزمان وجود داشت. وقتی که قزوینی به ایران آمده بود و صحبت او می‌شد، بدیع‌الزمان یک مقدار انتقادات به کارهای قزوینی نوشت. اقبال هم که شیفته و دلباخته قزوینی بود، یک رشته جواب داد که البته خود همین‌ها نشان دهندۀ اِکُل (مکتب) تحقیق و انتقاد بود. عین اینکه به همدیگر حرمت می‌گذاشتند، این اندازه تحقیق در کار بود که از همدیگر انتقاد و نقد کنند. متأسفانه در روزگار ما نقد واقعی وجود ندارد. یا تسویه حساب است یا ادای حق دوستی که هیچ کدامش به انتقاد مربوط نمی‌شود. وانگهی امثال اقبال و تقی‌زاده خودشان را تحصیل‌کرده غرب و مطلع از علوم جدید می‌دانستند و آن طلبه خراسانی بشرویه‌ای را از نظر احتوا و اشتمال بر علوم جدید در پایۀ خودشان نمی‌شناختند. این ذهنیات در هر حال بود مسلم بدیع‌الزمان هم در ذهن امثال اقبال و دیگران را از لحاظ توغل در ادبیات عرب و امثال آن در حد و پایه خودش نمی‌دانست. دروغ یا راست درباره‌اش ساخته بودند که راجع به مرحوم اقبال همیشه حرف های دوپهلو می‌زد. گفته بود: بله مرحوم اقبال ادبیات می‌دانست اندکی. تاریخ می‌دانست اندکی. همین طور بقیه را شمرده بود. در عین حال که می‌خواست تجلیل کند نیش هم همراهش بو: گنج و مارو گل و خار و غم و شادی به همند. آدم‌ها در دنیا هیچ‌کدام قدیس محض نیستند، هیچ کدام هم شقاوت و بدی محض نیستند هرکس آمیخته‌ای از این مسائل است و نمی‌شود یکی از اینها را یعنی خوبی‌های فرد را گفت و بدی‌هایش را مکتوم داشت و بالعکس. دور از انصاف است. به هر حال هر کشمشی یک چوبی همراهش هست. نباید کل آن کشمش را با آن چوب بسنجیم.»

▫️خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی، صص ۸۴-۸۵.

#عباس_اقبال
#بدیع‌الزمان_فروزانفر
#محمد_قزوینی
#سید_حسن_تقی‌زاده
#عبدالحسین_نوایی
#نقد
#مکتب_تحقیق_و_انتقاد
@HistoryandMemory
▪️واقعه کربلا در مُجمّل التَواریخ و القِصّص (نگاشته شده در سده ششم هجری)

« خلافت يزيد بن معاويه سه سال و هفت ماه بوده است، و به ديگر روايت دو سال و هشت ماه گويد.
وليد را فرمود، امير مدينه، تا بيعت ازين چهار كس بستاند. پس وليد ايشان را جمع كرد، پاسخى بازدادند بى‏مراد. ديگر روز حسين و ابن الزّبير به مكّه رفتند، و عبد اللّه بن عمر بيعت كرد، و عبد الرّحمن بن ابى بكر هم بيعت كرد. و به مكّه عبد اللّه بن الزّبير خود را بيعت همى‏ستد از مردم. و از كوفه جماعتى نامه‏ها و رسول پيوسته كردند به خواندن حسين بن على و بيعت كردن با او. و حسين‏ مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد، و او را آنجا بكشتند و هانى را؛ و حسين را نخستين شمشير زرعة بن شريک زد- كه كاريگر آمد- و سنان النّخعى نيزه‏يى، و ازان بمرد همان ساعت- رضوان اللّه عليه. و سرش هم سنان ببريد، و زنان را با على الاصغر به كوفه آوردند و باز به دمشق فرستادند پيش يزيد. و چون آن حال بيفتاد به كربلا، و حسين على رضى اللّه عنه كشته شد، از هوا آوازى شنيدند بدين بيت:

أ ترجوا امّة قتلوا حسينا

شفاعة جدّه يوم الحساب‏

پس جماعتى از ديه غاضريه از بنى اسد بيامدند و او را به كربلا دفن كردند.
و عبيد اللّه سر حسين با زنان و على الاصغر را به دست شمر ذى الجوشن به يزيد فرستاد. پس آنجا حديث آن رسول روم بود كه يزيد را گفت:" ما سبب حرمت خرى كه عيسى عليه السّلام بر وى نشسته بود چندين هزار سمّ خر در زرّ گرفته‏ايم، و بران كليساها ساخته و نعمتها بذل كرده. شما فرزند پيغامبرتان همى‏كشيد! اين چه دين باشد؟!" تا يزيد تافته شد و بفرمود تا او را بكشند؛ و او ترسا بود. چون حقيقت شد گفتا:" خواب دوشين من راست شد كه محمّد را همى‏ديدم كه با من تلطّف مى‏كرد." و سر حسين از طشت زرّين درربود، و همى‏بوسيد و ايمان همى آورد تا بكشتندش. و ازان پس على بن الحسين را عفو كرد، و با زنانش سوى مدينه بازفرستاد و گفت:" من نفرمودم كشتن حسين، مگر بيعت ستدن."

 ▫️مجمل التواريخ و القصص، تصحیح نجم‏الدين سيف‏آبادى‏، صص ۲۳۵-۲۳۶.

@HistoryandMemory
▪️  کربلا در تاریخ سیستان (قرن پنجم تا هشتم هجری)

«نشستن يزيد معويه بخليفتى‏

(روز پنج شنبه لثمان ليال بقين من رجب سنة ستين) و كنيت يزيد ابوخالد بود و نقش خاتم او آمنت باللَّه مخلصا. چون خبر نشستن‏ يزيد و بيعت اهل شام او را نزديك حسين على رضوان اللَّه عليه برسيد مسلم عقيل بوطالب را فرستاد بكوفه تا او را بيعت كنند، پس اهل كوفه بر او غدر كردند چنانكه حال آن پوشيده نيست نزديك خاص و عام، و مسلم را فرا دادند تا گردن بزدند، و يزيد را آگاه كردند، و عمر سعد همانجا نگاه همى كرد. تا [يزيد] عبيد اللَّه بن زياد را آنجا فرستاد، و مسلم آن شب بر نشست، سه هزار سوار با او به يك جا، زمانى بود، نگاه كرد، مقدار ده مرد با او مانده بود، بازگشت، خواست كه بگريزد هيچكسى نديد، تشنه بود از زنى آب خواست و بسراى او اندر شد، زن، عبيد اللَّه بن زياد را آگاه كرد، شرطى را بفرستاد تا او را بياورند و بفرمود تا بر بام قصر بردند، گردن او بزدند و سرو بدن او بميدان انداختند، و هانى بن عروة الوداعى‏ را و زبير بن اروح التميمى‏  را نيز گردن بزد، و هر سه سر نزديک يزيد فرستاد، چون خبر مسلم سوى حسين بن على برسيد بر خاست‏ و راه كوفه برگرفت، عبيد اللَّه‏  بن زياد چون خبر او بشنيد، عمر سعد را پذيره‏  با سپاه باز فرستاد بكربلا، هر دو را فراهم رسيد حرب كردند و راه آب بر حسين بگرفتند تا تشنگى او را غمى كرد، پس او را آنجا تشنه بكشتند، روز عاشورا چهارشنبه بود سنه احدى و ستين، و از اهل بيت رسول صلّى اللَّه عليه كه با حسين آنجا كشته شدند جعفر بن على بن ابى طالب، و عباس بن على بن ابى طالب، و محمد بن على‏  الاصغر، و على بن الحسين بن على، و عبد اللَّه بن الحسين‏ بن على، و القاسم بن الحسن بن على، و عون بن عبد اللَّه بن جعفر بن ابى طالب، و محمد بن عبد اللَّه بن جعفر بن ابى طالب، و عبد اللَّه بن مسلم بن عقيل بن ابى طالب، و بيش ازين از خوردان‏ و بزرگان، كه بنام ايشان قصه دراز شود، اما معروفان اين بودند، و شمر بن ذى- كه جايش اينجا نيست مأمورى ضمخام نام بسيستان فرستاد كه بى‏اجازه و اطلاع عباد ويرا از زندان بر آورده و آزاد سازد و ابن مفرّغ پس از آزادى اين شعر معروف را گفت:

عدس مالعباد عليك امارة
امنت و هذا تحملين طليق‏


الجوشن لعنه اللَّه سر حسين بن على (رض) بيرون كرد، و عبيد اللَّه‏  بن زياد، آن سر وى با زنان و كودكان خرد، اسير كرد، و بشام فرستاد بر اشتران، سرهاشان برهنه و هر جايگاه كه فرود آمدندى آن سر وى از صندوق بيرون كردندى و بر سر نيزه كردى و نگاه بانان بر آن كردندى تا بگاه رفتن، تا برسيدند بمنزلى كه آنجا يكى راهب بود از آن ترسايان، ايشان آن سر بر آن رسم كه همى داشتند بر آن سر نيزه كردند، چون شب اندر آمد آن راهب بصومعه اندر بعبادت ايستاده بود نورى ديد كه از زمين بر آسمان همى بر شد چنانكه هيچ ظلمت نماند الا از آسمان تا زمين نورى ساطع بود، از بام آواز داد كه شما كيستيد؟ گفتند ما اهل شام، گفت اين سر كيست؟ گفتند سر حسين على، گفت: بد گروهى‏ايد كه اگر از عيسى (ع) فرزند مانده‏  ما او را بر ديدگان جاى كنيم، پس گفت يا قوم من ده هزار دينار ميراثى حلال دارم اگر اين سر فرا من دهيد تا بامداد، من آن زر شما را بدهم حلال، گفتند بيار، زر بياورد، و بساختند و قسمت كردند و سر او  فرا او دادند پاكيزه بشست و گلاب و مشک و كافور بسرشت و بمنفذ هاء آن اندر كرد و ببوسيد آن را و بكنار اندر نهاد و همى گريست تا بامداد كه صبح بدميد گفت با  سر بزرگوار، مرا پادشاهى بر نفس خويشست اشهد ان لا اله الا اللَّه و ان جدّك محمد صلّى اللَّه عليه رسول اللَّه و اسلام آورد و مولاى حسين رضوان اللَّه عليه شد و آن سر بديشان باز داد، و ايشان اندر صندوق كردند و برفتند، چون بنزديک دمشق رسيدند بزر نگاه كردند كه از آن راهب بستده بودند همه سفال گشته بود و بجاى مهر بر آن پديد  گشته بر يك روى و لا تحسبنّ اللَّه غافلا عمّا يعمل الظالمون و بر ديگر روى پديد گشته بقدرت بارى تعالى‏ وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ‏. آن‏ همه زرها فراهم كردند و بجوى آب اندر انداختند، بسيار كس از ايشان بگريست و توبت كرد و هم بر آن‏ بكوه و دشت شد، و بسيار بودند كه اصرار آوردند و آن زنان اسير و كودكان سر برهنه بر اشتر بدمشق اندر بردند و آن سر اندر پيش او نهادند اندر طشتى، و قضيبى بر آن لب و دندان وى همى زد، و اين خبر بكتاب خلفا بتمامى گفته آيد  و معروفست، پس چون اين خبر بسيستان آمد مردمان سيستان گفتند نه نيكو طريقتى بر گرفت يزيد كه با فرزندان رسول عليه السلم چنين كرد».
 
▫️تاریخ سیستان، تصحیح ملک الشعرا بهار، صص ۹۷-۱۰۰.

@historyandmemory
▪️تاریخ در توییتر | معصومعلی پنجه

اگر برای شما سوال است که چرا در دهه چهل و پنجاه شریعتی این‌همه هوادار و خواننده داشت و تنها شمار اندکی آثار تقی‌زاده، مینوی، زریاب و... حتی مطهری را می‌خواندند، کافی است سری به توییتر فارسی بزنید!

در آنجا نویسنده‌ای ناشناس با بیش از شصت هزار دنبال‌کننده صدر تا ذیل تاریخ صدر اسلام را با ذکر جزئیات برای ایرانیان و فارسی‌زبانان بازگویی می‌کند. روشن است که این شخص در تاریخ آغازین اسلام نه دانش آکادمیک دارد و نه روش‌های پژوهش و نقد علمی را می‌داند، اما یک چیز را خوب می‌داند و می‌شناسد: ذائقه امروز بسیاری از ایرانیان را! از این روی است که با بیانی شیوا و گیرا درست و نادرست را در هم می‌آمیزد و خوانندگان را بر سر ذوق می‌آورد و هزاران کامنت‌ آفرین و دست‌مریزاد به‌سوی او روان می‌گردد!

تاریخ‌پژوهان دانشگاهی ایرانی معمولاً این دست نویسندگان و نوشته‌های آنها را در مجازستان نادیده می‌گیرند، اما تازگی چندتن از اینان، عمدتاً ساکن فرنگ و شاغل در دانشگاه‌های غربی، با این نویسنده ناشناس و هوادارانش درافتاده‌اند.

بحث بر سر «مستند شهر مقدس» ساخته دن گیبسون آغاز شد و بالا گرفت. گیبسون مدعی است که با تحقیق به این رسیده که قبله مساجدِ نخستین در قرن اول به سمت شهر پترا بوده و نه مکه! درحالی که شمار زیادی از اهل توییتر، مستند را دیده و ندیده، سرگرم لایک و کوت و ری‌توییت این فرسته بودند، سروکله چند تن از پژوهشگران تاریخ اسلام و ایران پیدا شد!

این پژوهشگران قاعدتاً برای مقابله با ترویج اطلاعات نادرست و اشاعه جعل، با تاکید بر تخصص‌گرایی و روش‌مندی، ضمن ارائه دیدگاه‌های کوتاه خود، در رد مدعای گیبسون دنبال‌کنندگان را به نقد مفصل، دقیق و علمی دیوید کینگ بر این نظریه ارجاع می‌دادند.

بیشترینهٔ خوانندگان نوشته‌های آن حساب ناشناس، نه تنها این نقدها و آن مقاله بلند کینگ را نخواندند/نمی‌خوانند، بلکه شماری از آنها به دفاع از نوشته‌ها و فرسته‌های او برآمدند و به این متخصصان انگ ترسو بودن، تبختر داشتن و حتی بی‌سواد بودن زدند!

روشن است که نویسنده آن حساب ناشناس سوار بر موج دین‌گریزی و اسلام‌ستیزی که این روزها بازارش بسیار گرم است، این یادداشت‌ها را که در بهترین حالت به رمان تاریخی می‌ماند تا پژوهش تاریخی، می‌نویسد و می‌پراکند. دنبال‌کنندگان هم خسته و رمیده از نوشته‌ها و تبلیغات دین‍داران و دین‌کاران با حرص و ولع این نوشته‌ها را فارغ از صحت و سقم آنها می‌خوانند و همرسانی می‌کنند! همچون خطابه‌های شورانگیز و آثار زمان‌پریش و سرشار از نادرستی علی شریعتی درباره تاریخ و شخصیت‌های صدر اسلام که در زمان خودش بسیار شنونده و خواننده داشت!

@HistoryandMemory
نمونه‌ای از بگومگوهای توییتری در پیوند با فرسته بالا
@HistoryandMemory
قصه ای در باره سقوط اندلس.pdf
3.8 MB
▪️قصه سقوط اندلس

در جایی از حکم صادره علیه بازیگری نامدار، یکی از اتهام‌های پرشماری که برای او برساخته‌ و برشمرده‌اند، این است: «اندلوسیزه کردن جامعه ایرانی»!
اگر دست‌تان به قاضی این پرونده می‌رسد این کتابچه استاد رسول جعفریان را به او برسانید! تا روشن شود که این قصه از «جعلیات» است و پای اندلیسان را به دعوای ایرانیان نکشد!

@HistoryandMemory
محمد محسنیان:
«‏ امروز [دیروز ۴ مرداد] دومین سالگرد ثبت جهانی راه آهن سراسری ایران در فهرست میراث جهانی یونسکو بود.

عکس از آرشیو کامپساکس از بلاک تله زنگ - تنگ پنج در ناحیه راه آهن زاگرس.

@HistoryandMemory
(باغ)

شاپور جورکش

صبح تا شب به دامان این باغ
روح سرگشته‌ای سر نهاده
باغبان رفته و باغ خاموش
قفل بر بام و بر در نهاده
.
.
عطر تو رفته بوی تو رفته
گرمی آشنای تو رفته
پر پر بوسه‌های تو ای یار
با حریر صدای تو رفته
.
.

یاد تو یاد تو چون حریقی
خاطرم را در آتش نهاده
.
.

"یاد داری شبی زیر مهتاب"
رهرو معبد ماه بودیم
دست در دست تا دمدم صبح
گرم و مشتاق در راه بودیم
.
.

" یاد داری کنار دریچه"
جادوی ماه را دیده بودیم
یاد داری از آن باغ پنهان
شاخه‌ی ماه را چیده بودیم؟
.
.

حالی آن رهرو خسته خفته
باغ ویران شده ماه رفته
حالیا آن مسافر که هر شب
در هوای تو دیوانه می‌شد
.
.

سرگران دو راهه‌ی چه در پیش
در غبار مه از راه رفته

آنچه مانده ست امروز ای دوست
سوسوی خیس یک واحه‌ی دور
در سراب کویری نهفته

.
.

یادم آید به حرفی که با من
گفته بودی در آن عصر دلتنگ:

" فکرکن نغمه‌ای بود و گم شد
مثل آوای دور شباهنگ
یا شهابی درخشید و افتاد
گوشه‌ی دره‌ای مثل یک سنگ"
.
.

با تو گفتم
ای خوشا سنگ و آداب سنگی
خاطر سنگی و خااب سنگی
آه سنگ زمان، شیشه و سنگ...
بازی ما و خاموشی او
یاد ما و فراموشی او
.
.

حالیا بار دیگر بهار ست
با همان رخت پیرار و پارش
باز قیقاج شاد پرستو
باز فریاد دیوانه وارش
.
.

بی تو اما
چه بهاری
چه برگی چه باری
لانه‌ی بی کبوتر چه دارد
جز پری ریخته در کنارش؟
.
.

باز سوسن باز قمری
بلبل باغ
نغمه خوان ست
باز شیراز اردیبهشتی
غرق محبوبه و ارغوان ست
.
.
از بهار خوش و عطر نارنج
کهکشانی به هر سو روان ست
من در اندیشه‌ی این که امشب
مرغ جان بر چه بامی تپیده
آهوی من کجا خفته امشب
.
من که هستم
خانه‌ی من کجای جهان ست؟

***
خبر آمد شاپور جورکش رفته!
روانش مینوی!
@HistoryandMemory
انتشار ترجمه عربی اسلام از نگاه دیگران رابرت هویلند اسلام‌پژوه آلمانی

الاسلام كما رآه الاخرون: مسح و تقييم للكتابات المسيحية و اليهودية و الزرادشتية عن الاسلام المبكر، ترجمه هلال محمد الجهاد، بغداد،  المركز الاكاديمي للابحاث، ۲۰۲۳.

Seeing Islam as Others Saw it. A survey and analysis of the Christian, Jewish and Zoroastrian writings on Islam (Darwin; Princeton, 1997).

@HistoryandMemory
انتشار ویراست دوم تاریخ تاجیکان: ایرانیان شرقی، نوشته ریچارد فولتز

Richard Foltz, A History of the Tajiks: Iranians of the East, I.B. Tauris, 2 ed. 2023.

ترجمه فارسی ویراست اول آن چند سال پیش در کابل منتشر شده‌است.

@HistoryandMemory
ترجمه عربی دیگر اثر مهم و خواندنی رابرت هویلند، در راه خدا: فتوحات عرب و شکل‌گیری امپراتوری اسلامی

في السبيل الى الله: الفتوحات_العربية و تكوين الامبراطورية الإسلامية، ترجمه فلاح حسن الأسدی، بغداد، دار و مكتبة عدنان، ۲۰۲۲.

Robert G. Hoyland, In God's Path: The Arab Conquests and the Creation of an Islamic Empire, Oxford University Press, 2014.

جای ترجمه فارسی این آثار در کتابخانه فارسی خالی است!

@HistoryandMemory
علی موجانی: «‏۱۰۹ سال پیش با تلگراف اعلام جنگ، نخستین جنگ جهانی تاریخ معاصر که ابعادی فراتر از ‎#اروپا گرفت، در این ساعت آغاز شد. جنگی بلند، پُرتلفات و بی‌سابقه به جهت نوع تسلیحات تازه (موشکی، شیمیایی و ...). جنگی که سبب اشغال ‎#ایران و نقض بیطرفی ما و همسايگانمان(‎#عراق و ‎#افغانستان) هم شد.»
#WWI

#جنگ_جهانی_اول
@HistoryandMemory