▪️بازگشت از فستیوال بخارست؛ شهریور ۱۳۳۲: خاطرات پرویز خطیبی
«کشتی ترکمنستان ساعت ۹ شب چهارشنبه ۱۸ شهریور بطرف بندر پهلوی حرکت کرد قرار بود پس از بیست ساعت بمقصد برسیم ولی بین راه بعلت طوفانی بودن دریا کشتی مدت ٢٤ ساعت شاید هم بیشتر در يک نقطهٔ معين لنگر انداخت و بالاخره روز پنجشنبه سواحل بندر پهلوی از دور نمایان شد.
کاپیتن کشتی بوسیله بیسیم با مقامات ایرانی در بندر پهلوی تماس گرفت و معلوم شد بر اثر طوفانی بودن دریا ورود کشتی كوچک ایرانی بدریای خزر خطرناک است زیرا کشتی شوروی حق ورود بمرداب بندر پهلوی را نداشت و میبایستی پشت سد شکن وسط دریا بایستد تا کشتی ایرانی برای تحویل گرفتن مسافرین بیاید که این کار هم همانطور که گفته شد بعلت طوفان عملی نبود.
ناچار کشتی برگشت و بنقطهئی که شب قبل لنگر انداخته بود رفت و تا فردا صبح همانجا ماند و صبح روز بعد مجدداً بطرف بندر پهلوی حرکت کرد از ساعتی که کشتی بطرف آبهای ایران عزیمت نمود هیئت مدیره فستیوال جلسات متعددی تشکیل داده و باین نتیجه رسیدند که باید چمدانهای اشخاص مورد بازرسی دقیق قرار گیرد تا چنانچه کتب مارکسیستی یا مدالهای فستيوال همراه داشته باشند بدریا ریخته شود ولی این کار یعنی بازرسی چمدانها عملی نشد فقط رفقا قول شرف دادند که هر چه از این نوع کتابها يا مدال فستیوال دارند خودشان بدریا بریزند ضمناً رئیس هیئت مدیره طی نطق کوتاهی چنین؟ گفت: « آقایان رفقا باید توجه داشته باشند که از اینجا به بعد هیچکس نباید دیگری را «رفیق» خطاب کند و نیز کسی نباید در صورت بازرسی در گمرک یا سایر ادارات دولتی اسامی اعضاء هیئت مدیره را بگوید فقط اگر از شما سؤال شد که چه کسی برای ریاست بر شما در نظر گرفته شده بود خواهید گفت آقای حسن صدر مدیر قیام ایران رئیس ما بودند که هنگام عزیمت از ایران در آخرین ساعت مرزبانان جلفا مانع خروج او از کشور شدند. » بعد اضافه کرد: «چون ممکن است عده مخصوصی از ما در گمرک يا مرزبانی توقیف شوند لذا برای آنکه سایرین معطل نشوند شمارههایی بین افراد تقسیم میشود تا طبق آن شمارهها یکی یکی از کشتی پیاده شده و بگمرک بروند.»
مقارن ظهر روز جمعه بیستم شهریور کشتی ترکمنستان پشت موج شکن بندر پهلوی لنگر انداخت و مأمورین ایرانی اطلاع داد که برای تحویل مسافرین آماده است. ناگفته نماند که از بدو ورود بآبهای ایران کشتی مزبور پرچم سه رنگ ایران را مطابق مقررات بینالمللی افراشته بود نیمساعت بعد يک كشتی موتوری كوچک كه گنجایش ده پانزده نفر را داشت از دور پیدا شد و رئیس شهربانی بندر پهلوی (یا بقول آقایان بندر انزلی) و رئيس گمرک و ساير مأمورين وارد کشتی ترکمنستان شدند پس از تحویل گذرنامهها و تطبیق آنها با اسامی که کاپیتن کشتی صورت داده بود مسافرین کشتی را بچند دسته تقسیم کرده و بنوبت بوسیله کشتی كوچک ایرانی بطرف اداره گمرک بندر پهلوی بردند در گمرک پس از باز شدن چمدانها معلوم شد که اکثر رفقا بقول شرفی که داده بودند وفانکرده و کتابهای ایدئولوژیک و نيز مدالهای فستیوال را همچنان با خود آوردهند که در میان یکصد و چند نوع مدال، بیش از همه، مدال موسوم به «کامو مول» که روی آن علامت داس و چکش خورده و متعلق به تشکیلات جوانان ضد فاشیست شوروی است دیده میشد.
در گمرک كلیه کتابها و مدالها را جمعآوری کردند و بقیه اثاثیه را بعد از بازرسی تحویل صاحبان آن دادند از بدو ورود بسالن گمرک مامورین کارآگاهی و افراد شهربانی مواظب ما بودند پس از انجام مراسم معمولی و پرداخت جریمه نقدی بعلت نداشتن ویزای ورود بایران طبق دستوری که از تهران رسیده بود همگی توقیف و تحویل مامورین فرمانداری نظامی شدیم.
نکته قابلتوجهی که ذکر آن در اینجا بیمورد نیست آنستکه مطابق مقررات هر کس میخواهد از يک كشور خارجی وارد ایران بشود باید پاسپورت خود را برای اخذ ویزای ورود بسفارتخانه یا کنسولگری ایران در آنکشور خارجی ببرد در غیر اینصورت ملزم است که مبلغی در حدود هفتاد ریال بعنوان جریمه بپردازد.
روزی که قرار بود من بتنهائی از مسکو بباکو پرواز کنم بمترجم خود گفتم که پاسپورت من ویزای ورود بایران را ندارد بهتر است مرا تا سفارت کبرای ایران در مسکو هدایت کنید که ویزا بگیرم ولی او انجام تقاضای مرا موکول به عصر آنروز کرد و هنگام غروب گفت من راجع بپاسپورت شما سئوال کردم گفتند احتیاجی بویزا ندارد گفتم آخر این یکی از مقررات کشور ماست و حتما رفقای شما از آن اطلاع ندارند گفت با وجود این اگر لازم بود در باکو اقدام میکنیم.
↓
@Historyandmemory
«کشتی ترکمنستان ساعت ۹ شب چهارشنبه ۱۸ شهریور بطرف بندر پهلوی حرکت کرد قرار بود پس از بیست ساعت بمقصد برسیم ولی بین راه بعلت طوفانی بودن دریا کشتی مدت ٢٤ ساعت شاید هم بیشتر در يک نقطهٔ معين لنگر انداخت و بالاخره روز پنجشنبه سواحل بندر پهلوی از دور نمایان شد.
کاپیتن کشتی بوسیله بیسیم با مقامات ایرانی در بندر پهلوی تماس گرفت و معلوم شد بر اثر طوفانی بودن دریا ورود کشتی كوچک ایرانی بدریای خزر خطرناک است زیرا کشتی شوروی حق ورود بمرداب بندر پهلوی را نداشت و میبایستی پشت سد شکن وسط دریا بایستد تا کشتی ایرانی برای تحویل گرفتن مسافرین بیاید که این کار هم همانطور که گفته شد بعلت طوفان عملی نبود.
ناچار کشتی برگشت و بنقطهئی که شب قبل لنگر انداخته بود رفت و تا فردا صبح همانجا ماند و صبح روز بعد مجدداً بطرف بندر پهلوی حرکت کرد از ساعتی که کشتی بطرف آبهای ایران عزیمت نمود هیئت مدیره فستیوال جلسات متعددی تشکیل داده و باین نتیجه رسیدند که باید چمدانهای اشخاص مورد بازرسی دقیق قرار گیرد تا چنانچه کتب مارکسیستی یا مدالهای فستيوال همراه داشته باشند بدریا ریخته شود ولی این کار یعنی بازرسی چمدانها عملی نشد فقط رفقا قول شرف دادند که هر چه از این نوع کتابها يا مدال فستیوال دارند خودشان بدریا بریزند ضمناً رئیس هیئت مدیره طی نطق کوتاهی چنین؟ گفت: « آقایان رفقا باید توجه داشته باشند که از اینجا به بعد هیچکس نباید دیگری را «رفیق» خطاب کند و نیز کسی نباید در صورت بازرسی در گمرک یا سایر ادارات دولتی اسامی اعضاء هیئت مدیره را بگوید فقط اگر از شما سؤال شد که چه کسی برای ریاست بر شما در نظر گرفته شده بود خواهید گفت آقای حسن صدر مدیر قیام ایران رئیس ما بودند که هنگام عزیمت از ایران در آخرین ساعت مرزبانان جلفا مانع خروج او از کشور شدند. » بعد اضافه کرد: «چون ممکن است عده مخصوصی از ما در گمرک يا مرزبانی توقیف شوند لذا برای آنکه سایرین معطل نشوند شمارههایی بین افراد تقسیم میشود تا طبق آن شمارهها یکی یکی از کشتی پیاده شده و بگمرک بروند.»
مقارن ظهر روز جمعه بیستم شهریور کشتی ترکمنستان پشت موج شکن بندر پهلوی لنگر انداخت و مأمورین ایرانی اطلاع داد که برای تحویل مسافرین آماده است. ناگفته نماند که از بدو ورود بآبهای ایران کشتی مزبور پرچم سه رنگ ایران را مطابق مقررات بینالمللی افراشته بود نیمساعت بعد يک كشتی موتوری كوچک كه گنجایش ده پانزده نفر را داشت از دور پیدا شد و رئیس شهربانی بندر پهلوی (یا بقول آقایان بندر انزلی) و رئيس گمرک و ساير مأمورين وارد کشتی ترکمنستان شدند پس از تحویل گذرنامهها و تطبیق آنها با اسامی که کاپیتن کشتی صورت داده بود مسافرین کشتی را بچند دسته تقسیم کرده و بنوبت بوسیله کشتی كوچک ایرانی بطرف اداره گمرک بندر پهلوی بردند در گمرک پس از باز شدن چمدانها معلوم شد که اکثر رفقا بقول شرفی که داده بودند وفانکرده و کتابهای ایدئولوژیک و نيز مدالهای فستیوال را همچنان با خود آوردهند که در میان یکصد و چند نوع مدال، بیش از همه، مدال موسوم به «کامو مول» که روی آن علامت داس و چکش خورده و متعلق به تشکیلات جوانان ضد فاشیست شوروی است دیده میشد.
در گمرک كلیه کتابها و مدالها را جمعآوری کردند و بقیه اثاثیه را بعد از بازرسی تحویل صاحبان آن دادند از بدو ورود بسالن گمرک مامورین کارآگاهی و افراد شهربانی مواظب ما بودند پس از انجام مراسم معمولی و پرداخت جریمه نقدی بعلت نداشتن ویزای ورود بایران طبق دستوری که از تهران رسیده بود همگی توقیف و تحویل مامورین فرمانداری نظامی شدیم.
نکته قابلتوجهی که ذکر آن در اینجا بیمورد نیست آنستکه مطابق مقررات هر کس میخواهد از يک كشور خارجی وارد ایران بشود باید پاسپورت خود را برای اخذ ویزای ورود بسفارتخانه یا کنسولگری ایران در آنکشور خارجی ببرد در غیر اینصورت ملزم است که مبلغی در حدود هفتاد ریال بعنوان جریمه بپردازد.
روزی که قرار بود من بتنهائی از مسکو بباکو پرواز کنم بمترجم خود گفتم که پاسپورت من ویزای ورود بایران را ندارد بهتر است مرا تا سفارت کبرای ایران در مسکو هدایت کنید که ویزا بگیرم ولی او انجام تقاضای مرا موکول به عصر آنروز کرد و هنگام غروب گفت من راجع بپاسپورت شما سئوال کردم گفتند احتیاجی بویزا ندارد گفتم آخر این یکی از مقررات کشور ماست و حتما رفقای شما از آن اطلاع ندارند گفت با وجود این اگر لازم بود در باکو اقدام میکنیم.
↓
@Historyandmemory
↑
تصادفا آن شب حرکت ما بباكو بعهدهٔ تعويق افتاده و قرار شد من در مسکو بمانم تا سایر همسفرانم برسند و همین کار را هم کردم. پس از رسیدن آنها موضوع ویزای ورود را بمسئولین امر تذکر دادم ولی آنها گفتند که رفقای شورری قرار گذاشتهاند خودشان در این مورد اقدام بکنند و لازم نیست ما به سفارت ایران مراجعه نمائیم.
خلاصه آنکه در تمام مدت ده روز که ما در مسکو بودیم کسی حاضر نشد در ورودی سفارت کبرای ایران را بمانشان بدهد و پاسپورتها هم بالاخره بدون ویزا ماند که شرح پرداخت جریمه آن در بالا گذشت.
يک مسئله دیگر که ضمن راه مرتبا با آن مواجه بودیم نام بندر پهلوی بود که آقایان رفقا اصرار داشتند از اداء این نام خودداری کنند و در عوض «بندر انزلی» بگویند اگر تصادفا کسی در کشتی از دهانش اسم بندر پهلوی خارج میشد فورا کلمه او را اصلاح کرده و وادارش میکردند که این بندر را بجای پهلوی انزلی خطاب نماید.»
📚 پرویز خطیبی، فستیوال بخارست و سفر شوروی، تهران: شرکت سهامی چاپ، ۱۳۳۳، ۴۸-۵۰.
@HistoryandMemory
تصادفا آن شب حرکت ما بباكو بعهدهٔ تعويق افتاده و قرار شد من در مسکو بمانم تا سایر همسفرانم برسند و همین کار را هم کردم. پس از رسیدن آنها موضوع ویزای ورود را بمسئولین امر تذکر دادم ولی آنها گفتند که رفقای شورری قرار گذاشتهاند خودشان در این مورد اقدام بکنند و لازم نیست ما به سفارت ایران مراجعه نمائیم.
خلاصه آنکه در تمام مدت ده روز که ما در مسکو بودیم کسی حاضر نشد در ورودی سفارت کبرای ایران را بمانشان بدهد و پاسپورتها هم بالاخره بدون ویزا ماند که شرح پرداخت جریمه آن در بالا گذشت.
يک مسئله دیگر که ضمن راه مرتبا با آن مواجه بودیم نام بندر پهلوی بود که آقایان رفقا اصرار داشتند از اداء این نام خودداری کنند و در عوض «بندر انزلی» بگویند اگر تصادفا کسی در کشتی از دهانش اسم بندر پهلوی خارج میشد فورا کلمه او را اصلاح کرده و وادارش میکردند که این بندر را بجای پهلوی انزلی خطاب نماید.»
📚 پرویز خطیبی، فستیوال بخارست و سفر شوروی، تهران: شرکت سهامی چاپ، ۱۳۳۳، ۴۸-۵۰.
@HistoryandMemory
▪️[در شهریور ۱۳۳۲] در بندر پهلوی چه گذشت؟: خاطرات پرویز خطیبی
«لابد شنیدهاید که من و نود نفر از همراهان که در تیر ماه گذشته بفستیوال بخارست رفته و از راه شوروی بایران برمیگشتیم، در بندر پهلوی توقیف شدیم.
......
قبل از رسیدن به مقصد هر يک از مسافرین کشتی درباره لحظه ورود و نحوهٔ توقيفها به وسیله مامورین عقیدهئی اظهار میکرد. بعضیها معتقد بودند که از میان مسافرین فقط عده معدودی توقیف خواهند شد و البته من در رأس این عده قرار داشتم چون روزنامههای شوروی هنگامیکه در مسکو بودیم، اسامی کسانی را که فرمانداری نظامی تهران احضار کرده بود انتشار داده و تردیدی نداشتم که بمحض رسیدن به بندر پهلوی فوراً توقیف خواهم شد.
علاوه بر این روز سه شنبه سوم مرداد از تهران تلگرافی بمسکو مخابره شده بود که طی آن سربسته بمن خبر داده بودند که تا اطلاع ثانوی از حرکت بایران صرفنظر کنم بنابر این بر خلاف شایعات منتشره، من بخوبی، از اوضاع و احوال ایران بخصوص دستور توقیف خودم با خبر بودم.
......
کم کم سایر همراهان دسته دسته وارد سالن كمرگ شدند انجام تشریفات گمرکی دو یا سه ساعت طول کشید، پس از آن ما را سوار اتوبوسهائی که جلوی در گمرک حاضر بود کرده و تحتالحفظ بيک باغ وسيع كه عمارت بزرگی وسط آن قرار داشت بردند.
دور تا دور این باغ را سربازان مسلح احاطه کرده بودند و ما را بمحض ورود بيک اطاق نسبتا بزرگ راهنمایی کرده و عدهای سرباز و پاسبان برای مراقبت دور تا دور اطاق گماشتند.
در اطاق کوچک دیگری که جنب این اطاق بزرگ بود سرگرد بهزادی رئیس شهربانی بندر پهلوی سرگرد حسن نبیلی فرماندار نظامی بندر پهلوی حیدر مترجمپور فرماندار بندر پهلوی با يک افسر نیروی دریایی بنام فروزین و جمشیدی رئیس ژاندارمری نشسته و باصطلاح چمدانها را بازدید کرده و از مسافرین بازجوئی مینمودند.
طریقه بازجوئی اینطور بود که هر کس بنوبت باچمدان خود وارد اطاق آقایان شده و یکربع ساعت بعد بدون چمدان برمیگشت وقتی نوبت بمن رسید و داخل اطاق شدم دیدم آقای فرماندار (مترجمپور) که من سابقاً از دور بایشان ارادت داشتم دستها را توی جیب کرده و از سایرین میپرسد: «این را از کجا گیر آوردهاید؟
بعد همین آقا رو بمن کرد و گفت: «ما شنیدیم که در تهران گوش و دماغ شمارا بریدهاند. الحمد الله که در مسافرت بودید و بخیر گذشت».
حیدر مترجمپور، جوان خوشگل و خوشهیکلی است زلفهای پله پلهئی يا بقول بعضیها «کرنل وایلدی» دارد سبیل قیطانی پشت لبش را صفا داده و تا چند ماه قبل که من تهران بودم اکثرا در پارک هتل و هتل دربند با يک خانم نسبتا مسن آفتابی میشد.
.....
بهر حال، بازجوئی از من که بنظر آنها قهرمان داستان و خطرناکترین افراد بودم شروع شد.
سرگرد بهزادی رئیس شهربانی کاغذ و قلم برداشت و از من پرسید.
- اسم شما چیست؟
جواب دادم: محمد جعفر خطیبی نوری.
گفت: اسم حقیقیتان را بگوئید آیا- اسم شما پرویز خطیبی نیست؟
جواب دادم: اسم من محمد جعفر خطیبی نوری است.
گفت: شناسنامه همراه دارید؟
گفتم: شناسنامه با وجود گذرنامه لزومی ندارد.
نگاهی بصورت من انداخت - یعنی چه بگوئی و چه نگوئی ترا شناختهایم و تو پرویز خطیبی، لقمه چرب و نرمی هستی که دنبالت میگشتیم.
بعد گفت در چمدان را باز کنید - هر چه در جیب دارید بریزید روی میز.
اول در چمدان را باز کردم - مقدار زیادی اشیاء لوکس و سوغات و هدیه که از اروپا آورده بودم چشم حاضرین را خیره کرد. مامور سیویلی که حاضر بود اشیاء مورد سوء طن، یعنی در واقع تمام موجودی چمدان را خالی کرد و در کنار اطاق ریخت - قبل از من، چمدان سایر هم سفرها نیز بهمین روز افتاده بود و یک طرف از اطاق صورت انبار اثانيه و اشياء لوکس را داشت.
بعد نوبت باشياء موجود در جیب رسید قلم خودنویس تقویم بغلی و قرآن كوچک جيبی جلب توجه آنها را کرد.
جوهر قلم خودنویس «شیفرز» را خالی کردند تا در مخزن آن لوله کاغذی که حامل اسرار یا دستورات مهم است مخفی نشده باشد ـ بعد سرگرد بهزادی قرآن را کنار گذاشت و گفت: کمونیست قرآن جیبی میخواهد چکار؟
.....
▫️در پاورقی: سرگرد نادر بهزادی برادر آقای دکتر علی بهزادی مدیر مجله سپید و سیاه است که هنگام چاپ این یادداشتها در مجله مزبور، باحترام ایشان از ذکر نام آقای سرگرد خودداری شد - باوجود این باید اذعان کنم که آقای دکتر علی بهزادی از هر حیث منزه و جوان دوست داشتنی است که بقول خودش هرگز با تمام کارهای برادرش موافقت نداشته و ندارد.
↓
@HistoryandMemory
«لابد شنیدهاید که من و نود نفر از همراهان که در تیر ماه گذشته بفستیوال بخارست رفته و از راه شوروی بایران برمیگشتیم، در بندر پهلوی توقیف شدیم.
......
قبل از رسیدن به مقصد هر يک از مسافرین کشتی درباره لحظه ورود و نحوهٔ توقيفها به وسیله مامورین عقیدهئی اظهار میکرد. بعضیها معتقد بودند که از میان مسافرین فقط عده معدودی توقیف خواهند شد و البته من در رأس این عده قرار داشتم چون روزنامههای شوروی هنگامیکه در مسکو بودیم، اسامی کسانی را که فرمانداری نظامی تهران احضار کرده بود انتشار داده و تردیدی نداشتم که بمحض رسیدن به بندر پهلوی فوراً توقیف خواهم شد.
علاوه بر این روز سه شنبه سوم مرداد از تهران تلگرافی بمسکو مخابره شده بود که طی آن سربسته بمن خبر داده بودند که تا اطلاع ثانوی از حرکت بایران صرفنظر کنم بنابر این بر خلاف شایعات منتشره، من بخوبی، از اوضاع و احوال ایران بخصوص دستور توقیف خودم با خبر بودم.
......
کم کم سایر همراهان دسته دسته وارد سالن كمرگ شدند انجام تشریفات گمرکی دو یا سه ساعت طول کشید، پس از آن ما را سوار اتوبوسهائی که جلوی در گمرک حاضر بود کرده و تحتالحفظ بيک باغ وسيع كه عمارت بزرگی وسط آن قرار داشت بردند.
دور تا دور این باغ را سربازان مسلح احاطه کرده بودند و ما را بمحض ورود بيک اطاق نسبتا بزرگ راهنمایی کرده و عدهای سرباز و پاسبان برای مراقبت دور تا دور اطاق گماشتند.
در اطاق کوچک دیگری که جنب این اطاق بزرگ بود سرگرد بهزادی رئیس شهربانی بندر پهلوی سرگرد حسن نبیلی فرماندار نظامی بندر پهلوی حیدر مترجمپور فرماندار بندر پهلوی با يک افسر نیروی دریایی بنام فروزین و جمشیدی رئیس ژاندارمری نشسته و باصطلاح چمدانها را بازدید کرده و از مسافرین بازجوئی مینمودند.
طریقه بازجوئی اینطور بود که هر کس بنوبت باچمدان خود وارد اطاق آقایان شده و یکربع ساعت بعد بدون چمدان برمیگشت وقتی نوبت بمن رسید و داخل اطاق شدم دیدم آقای فرماندار (مترجمپور) که من سابقاً از دور بایشان ارادت داشتم دستها را توی جیب کرده و از سایرین میپرسد: «این را از کجا گیر آوردهاید؟
بعد همین آقا رو بمن کرد و گفت: «ما شنیدیم که در تهران گوش و دماغ شمارا بریدهاند. الحمد الله که در مسافرت بودید و بخیر گذشت».
حیدر مترجمپور، جوان خوشگل و خوشهیکلی است زلفهای پله پلهئی يا بقول بعضیها «کرنل وایلدی» دارد سبیل قیطانی پشت لبش را صفا داده و تا چند ماه قبل که من تهران بودم اکثرا در پارک هتل و هتل دربند با يک خانم نسبتا مسن آفتابی میشد.
.....
بهر حال، بازجوئی از من که بنظر آنها قهرمان داستان و خطرناکترین افراد بودم شروع شد.
سرگرد بهزادی رئیس شهربانی کاغذ و قلم برداشت و از من پرسید.
- اسم شما چیست؟
جواب دادم: محمد جعفر خطیبی نوری.
گفت: اسم حقیقیتان را بگوئید آیا- اسم شما پرویز خطیبی نیست؟
جواب دادم: اسم من محمد جعفر خطیبی نوری است.
گفت: شناسنامه همراه دارید؟
گفتم: شناسنامه با وجود گذرنامه لزومی ندارد.
نگاهی بصورت من انداخت - یعنی چه بگوئی و چه نگوئی ترا شناختهایم و تو پرویز خطیبی، لقمه چرب و نرمی هستی که دنبالت میگشتیم.
بعد گفت در چمدان را باز کنید - هر چه در جیب دارید بریزید روی میز.
اول در چمدان را باز کردم - مقدار زیادی اشیاء لوکس و سوغات و هدیه که از اروپا آورده بودم چشم حاضرین را خیره کرد. مامور سیویلی که حاضر بود اشیاء مورد سوء طن، یعنی در واقع تمام موجودی چمدان را خالی کرد و در کنار اطاق ریخت - قبل از من، چمدان سایر هم سفرها نیز بهمین روز افتاده بود و یک طرف از اطاق صورت انبار اثانيه و اشياء لوکس را داشت.
بعد نوبت باشياء موجود در جیب رسید قلم خودنویس تقویم بغلی و قرآن كوچک جيبی جلب توجه آنها را کرد.
جوهر قلم خودنویس «شیفرز» را خالی کردند تا در مخزن آن لوله کاغذی که حامل اسرار یا دستورات مهم است مخفی نشده باشد ـ بعد سرگرد بهزادی قرآن را کنار گذاشت و گفت: کمونیست قرآن جیبی میخواهد چکار؟
.....
▫️در پاورقی: سرگرد نادر بهزادی برادر آقای دکتر علی بهزادی مدیر مجله سپید و سیاه است که هنگام چاپ این یادداشتها در مجله مزبور، باحترام ایشان از ذکر نام آقای سرگرد خودداری شد - باوجود این باید اذعان کنم که آقای دکتر علی بهزادی از هر حیث منزه و جوان دوست داشتنی است که بقول خودش هرگز با تمام کارهای برادرش موافقت نداشته و ندارد.
↓
@HistoryandMemory
↑
.....
فردا صبح؛ بعد از ساعتها بیخوابی و گرسنگی بما اطلاع دادند که با کامیونهای ارتشی؛ تحت الحفظ بتهران اعزام خواهیم شد. بازهم اسامی یکی یکی قرائت گردید و در هر کامیون پانزده نفر از توقیفشدگان باضافهٔ بیست نفر سرباز مسلح سوار شدند - در يک كامبون نیز چمدان های مهرو موم شده را ریختند ولی قبل از حرکت مجدد؟ سر وكلهٔ سرهنگ پیدا شد.
او، پس از اینکه ماشینها را سان ديد بطرف اتومبیلی که چمدانهای ما در آن انباشته شده بود رفت و یکمرتبه همه بگوش خود شنیدیم که با صدای بلند خطاب یکی از افسران میگوید میدهم درجهات را بکنند ... من گفتم فقط خوراکیها را میان سربازان قسمت کنید تو چمدانها را خالی کردی از این داد و بیداد معلوم شد که پیش از رفتن ما بر سر اثانیه و اموال مرفعه و زدوخورد در گرفته است.
باری، سروانی که مامور اعزام ما بتهران بود صورت توقیفشدگان را به جناب سرهنگ نشان داد و ایشان اجازه فرمودند که ماشینها حرکت کنند ولی قبل از حرکت بطرف یکی از کامیونها رفته و پرسیده بود «پرویز خطیبی کجاست؟»
یکی از حضار جواب داده بود: او اسم خود را عوضی گفته و ما دیشب هر چه کردیم نتوانستیم از او اقرار بگیریم.
سرهنگ میگوید: تخته شلاق بیاورید او را مقر خواهیم آورد.
در این اثنا چشمش بمهندس عاشور پور خواننده رادیو میافتد و باو میگوید بیا پایین بهبینم.
یکمرتبه دیدم عاشور پور پیاده شد سرهنگ بطرف او رفت و گفت چرا در رادیو مسکو آواز خواندی؟» و سیلی محکمی بگوش او نواخت عاشورپور جواب داد برای هنرمند رادیو مسکو و رادپو لندن فرق ندارد - صفحات مرا رادیو دهلی و صدای آمریکا هم میگذارند. سرهنگ مجدداً سیلی دیگری بگوش او زد و خطاب باو گفت حالا باید برای ما بخوانی؟
عاشور بور در حالیکه سعی میکرد خونسردی خود را حفظ کند بطرف سربازها اشاره کرد و گفت: «برای اینها میخوانم» و بعد یک بند از تصنیف «جان» را در میان سکوت و تأثر فوق العاده توقيفشدگان خواند.
این موضوع سبب شد که جناب سرهنگ مرا بکلی فراموش کند و قبل از تهیه تخته شلاق، باتومبیل ها دستور حرکت دهد.
ساعت ده صبح شنبه ۲۱ شهریور کامیونهای حامل مسافرین فستیوال بطرف رشت حرکت کرد».
📚 پرویز خطیبی، خاطرات زندان: حاجی بابا، تهران: ۱۳۳۳، ۳-۱۱.
@HistoryandMemory
.....
فردا صبح؛ بعد از ساعتها بیخوابی و گرسنگی بما اطلاع دادند که با کامیونهای ارتشی؛ تحت الحفظ بتهران اعزام خواهیم شد. بازهم اسامی یکی یکی قرائت گردید و در هر کامیون پانزده نفر از توقیفشدگان باضافهٔ بیست نفر سرباز مسلح سوار شدند - در يک كامبون نیز چمدان های مهرو موم شده را ریختند ولی قبل از حرکت مجدد؟ سر وكلهٔ سرهنگ پیدا شد.
او، پس از اینکه ماشینها را سان ديد بطرف اتومبیلی که چمدانهای ما در آن انباشته شده بود رفت و یکمرتبه همه بگوش خود شنیدیم که با صدای بلند خطاب یکی از افسران میگوید میدهم درجهات را بکنند ... من گفتم فقط خوراکیها را میان سربازان قسمت کنید تو چمدانها را خالی کردی از این داد و بیداد معلوم شد که پیش از رفتن ما بر سر اثانیه و اموال مرفعه و زدوخورد در گرفته است.
باری، سروانی که مامور اعزام ما بتهران بود صورت توقیفشدگان را به جناب سرهنگ نشان داد و ایشان اجازه فرمودند که ماشینها حرکت کنند ولی قبل از حرکت بطرف یکی از کامیونها رفته و پرسیده بود «پرویز خطیبی کجاست؟»
یکی از حضار جواب داده بود: او اسم خود را عوضی گفته و ما دیشب هر چه کردیم نتوانستیم از او اقرار بگیریم.
سرهنگ میگوید: تخته شلاق بیاورید او را مقر خواهیم آورد.
در این اثنا چشمش بمهندس عاشور پور خواننده رادیو میافتد و باو میگوید بیا پایین بهبینم.
یکمرتبه دیدم عاشور پور پیاده شد سرهنگ بطرف او رفت و گفت چرا در رادیو مسکو آواز خواندی؟» و سیلی محکمی بگوش او نواخت عاشورپور جواب داد برای هنرمند رادیو مسکو و رادپو لندن فرق ندارد - صفحات مرا رادیو دهلی و صدای آمریکا هم میگذارند. سرهنگ مجدداً سیلی دیگری بگوش او زد و خطاب باو گفت حالا باید برای ما بخوانی؟
عاشور بور در حالیکه سعی میکرد خونسردی خود را حفظ کند بطرف سربازها اشاره کرد و گفت: «برای اینها میخوانم» و بعد یک بند از تصنیف «جان» را در میان سکوت و تأثر فوق العاده توقيفشدگان خواند.
این موضوع سبب شد که جناب سرهنگ مرا بکلی فراموش کند و قبل از تهیه تخته شلاق، باتومبیل ها دستور حرکت دهد.
ساعت ده صبح شنبه ۲۱ شهریور کامیونهای حامل مسافرین فستیوال بطرف رشت حرکت کرد».
📚 پرویز خطیبی، خاطرات زندان: حاجی بابا، تهران: ۱۳۳۳، ۳-۱۱.
@HistoryandMemory
▫️علی بهزادی مدیر سپید و سیاه که ذکر او رفت، دربارهٔ سیلیخوردن و «اوی لیلی» خواندن استاد احمد عاشور، خواننده نامدار گیلانی چنین آورده:
«دریادار [زند] در حالیکه صورت اسامی مسافران را در دست داشت جلو رفت و ناگهان به یاد آورد که روز قبل، به مهندس عاشورپور مشمول عنایات خود قرار نداده است. پس با صدای بلندی گفت:
- مهندس احمد عاشورپور!
مهندس عاشورپور یک قدم جلو گذاشت. دریادار زند به دیدن او گفت:
به به بلبل گیلان، خوش آمدی!
و نگاهی به سراپای او انداخت و گفت:
- پس چرا سبیلت را نتراشیدهاند؟
عاشورپور جواب داد:
- رئیس شهربانی همولایتی من بود، نگذاشت سبیلم را بتراشند.
جناب دریادار سیلی محکمی به صورت او زد و گفت:
- رفتی آنجا برای سربازهای روسی آواز خواندی؟
عاشورپور جواب داد:
- نه، برای سربازها نخواندم. در مراسم افتتاح فستیوال، آهنگهای محلی ایران را خواندم.
دریادار سیلی دیگری به گونه عاشورپور زد و گفت:
- برای سربازهای ما نمیخوانی، آنوقت میروی برای سالداتهای روسی میخوانی؟
عاشورپور حرفش را تکرار کرد:
- من در سربازخانه نخواندم. در رادیو مسکو خواندم. از هر مملکتی عدهای آمدند، آهنگهای کشور خود را خواندند. من هم چند آهنگ گیلکی خواندم. برای هنرمند، رادیو مسکو و رادیو لندن فرقی ندارد. نوار مرا رادیو دهلی و صدای امریکا هم میگذارند.
لحن فرمانده عوض شد و گفت:
- پس حالا باید برای ما بخوانی!
در آن شرایط دشوار، بعد از آن سیلیهای محکم، و با سر تراشیده، ایستادن و خواندن کار آسانی نبود، اما عاشورپور تصمیم گرفت این بهانه را از سرهنگ بگیرد. پس رو به مسافران کرد و گفت:
- ترانه «لیلی جان» را میخوانم. لطفاً آقایان مرا همراهی کنند.
«لیلی جان» یک آهنگ محلی بود که در ایران معروفیت زیادی پیدا کرده بود. ترجیعبند این ترانه، کلمه «جان» بود که همه میبایستی آن را تکرار کنند. در بخارست هم این ترانه گل کرده بود، به طوری که جوانان خارجی هر جا که عاشورپور را میدیدند، آن را میخواندند. و اکنون مهندس عاشورپور محکوم شده بود که در آن شرایط سخت برای سرهنگ زند و جمعی از روسای ادارات و عدهای از افراد که برای تحقیرو آزار آنها آمده بودند بخواند، پس تمام نیروی خود را جمع کرد و در حالی که به سربازها اشاره میکرد، گفت:
- من اشان ری خوانم (من برای اینها میخوانم).
و پس از گفتن این حرف که در دل همه مسافران و سربازان نشست، این مهندس خواننده با تمام وجود شروع به خواندن آهنگ گیلکی «جان لیلی» کرد. او میخواند و سربازان با تکرار ترجیعبند «جان» او را همراهی می کردند. جناب سرهنگ که چنین دید برنامه را قطع کرد و دستور داد کاروان حرکت کند».
📚 علی بهزادی، شبه خاطرات، تهران: زرین، ۱۳۷۵، ۴۱۷- ۴۱۹.
@HistoryandMemory
«دریادار [زند] در حالیکه صورت اسامی مسافران را در دست داشت جلو رفت و ناگهان به یاد آورد که روز قبل، به مهندس عاشورپور مشمول عنایات خود قرار نداده است. پس با صدای بلندی گفت:
- مهندس احمد عاشورپور!
مهندس عاشورپور یک قدم جلو گذاشت. دریادار زند به دیدن او گفت:
به به بلبل گیلان، خوش آمدی!
و نگاهی به سراپای او انداخت و گفت:
- پس چرا سبیلت را نتراشیدهاند؟
عاشورپور جواب داد:
- رئیس شهربانی همولایتی من بود، نگذاشت سبیلم را بتراشند.
جناب دریادار سیلی محکمی به صورت او زد و گفت:
- رفتی آنجا برای سربازهای روسی آواز خواندی؟
عاشورپور جواب داد:
- نه، برای سربازها نخواندم. در مراسم افتتاح فستیوال، آهنگهای محلی ایران را خواندم.
دریادار سیلی دیگری به گونه عاشورپور زد و گفت:
- برای سربازهای ما نمیخوانی، آنوقت میروی برای سالداتهای روسی میخوانی؟
عاشورپور حرفش را تکرار کرد:
- من در سربازخانه نخواندم. در رادیو مسکو خواندم. از هر مملکتی عدهای آمدند، آهنگهای کشور خود را خواندند. من هم چند آهنگ گیلکی خواندم. برای هنرمند، رادیو مسکو و رادیو لندن فرقی ندارد. نوار مرا رادیو دهلی و صدای امریکا هم میگذارند.
لحن فرمانده عوض شد و گفت:
- پس حالا باید برای ما بخوانی!
در آن شرایط دشوار، بعد از آن سیلیهای محکم، و با سر تراشیده، ایستادن و خواندن کار آسانی نبود، اما عاشورپور تصمیم گرفت این بهانه را از سرهنگ بگیرد. پس رو به مسافران کرد و گفت:
- ترانه «لیلی جان» را میخوانم. لطفاً آقایان مرا همراهی کنند.
«لیلی جان» یک آهنگ محلی بود که در ایران معروفیت زیادی پیدا کرده بود. ترجیعبند این ترانه، کلمه «جان» بود که همه میبایستی آن را تکرار کنند. در بخارست هم این ترانه گل کرده بود، به طوری که جوانان خارجی هر جا که عاشورپور را میدیدند، آن را میخواندند. و اکنون مهندس عاشورپور محکوم شده بود که در آن شرایط سخت برای سرهنگ زند و جمعی از روسای ادارات و عدهای از افراد که برای تحقیرو آزار آنها آمده بودند بخواند، پس تمام نیروی خود را جمع کرد و در حالی که به سربازها اشاره میکرد، گفت:
- من اشان ری خوانم (من برای اینها میخوانم).
و پس از گفتن این حرف که در دل همه مسافران و سربازان نشست، این مهندس خواننده با تمام وجود شروع به خواندن آهنگ گیلکی «جان لیلی» کرد. او میخواند و سربازان با تکرار ترجیعبند «جان» او را همراهی می کردند. جناب سرهنگ که چنین دید برنامه را قطع کرد و دستور داد کاروان حرکت کند».
📚 علی بهزادی، شبه خاطرات، تهران: زرین، ۱۳۷۵، ۴۱۷- ۴۱۹.
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
▫️علی بهزادی مدیر سپید و سیاه که ذکر او رفت، دربارهٔ سیلیخوردن و «اوی لیلی» خواندن استاد احمد عاشور، خواننده نامدار گیلانی چنین آورده: «دریادار [زند] در حالیکه صورت اسامی مسافران را در دست داشت جلو رفت و ناگهان به یاد آورد که روز قبل، به مهندس عاشورپور…
Oy Leili
Ahmad Ashur Pour
📚 Julia Caterina Hartley, Iran and French Orientalism: Persia in the Literary Culture of Nineteenth-Century France, I.B. Tauris, 2023.
Bloomsbury | google
#تازهها
#ایران #پرشیا #پرس
#شرقشناسی_فرانسه
#ایران_در_ادبیات_فرانسه
@HistoryandMemory
جولیا کاترینا هارتلی، <ایران و شرقشناسی فرانسوی: پرشیا/[پرس] در فرهنگ ادبی فرانسه قرن نوزدهم>Bloomsbury | google
#تازهها
#ایران #پرشیا #پرس
#شرقشناسی_فرانسه
#ایران_در_ادبیات_فرانسه
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
📚 Julia Caterina Hartley, Iran and French Orientalism: Persia in the Literary Culture of Nineteenth-Century France, I.B. Tauris, 2023. جولیا کاترینا هارتلی، <ایران و شرقشناسی فرانسوی: پرشیا/[پرس] در فرهنگ ادبی فرانسه قرن نوزدهم> Bloomsbury | google …
Table of Contents
Introduction
Iran in Nineteenth-Century France: Competing Narratives
Iran and Orientalism
Beyond the Paradigm of Difference
The Politics of Genre
Chapter 1: Poetry
Translation and Poetic Innovation
From Paris to 'Persia' and Back Again (Hugo, Théophile Gautier, Noailles)
Persian Poems Made in France (Renaud, Lahor/Cazalis)
Intertextuality and Universalism: The Case of 'Les Roses de Saadi' (Desbordes-Valmore)
Conclusion
Chapter 2: History and Historical Fiction
Rewriting Human History
'Nos parents, les Aryas' (Arthur de Gobineau, Ernest Renan, Jules Michelet)
The Persian Alexander: Hybridity and Queer (Anti-)Imperialism (Judith Gautier)
Ancient History? Iran as Mirror for French Feminism (Jane Dieulafoy)
Conclusion
Chapter 3: Travel-Writing
'Tout chemin ne conduit pas en Perse'
Defining the Persians
Among Women: Scenes from the Harem
Understanding Shiism
'Esfahan, Nesf-e Jahan'
Remembering 'the Great of the Earth'
Plagued by the West
Books versus Reality
Conclusion
Chapter 4: Performing Arts
Orientalism and the Stage
A Tale of Two Peris : Iran, the Imaginary Orient, and Ballet (Théophile Gautier, Paul Dukas)
Of Poets, Prophets, and Kings: French Opera's love affair with Iranian men (Lalla Roukh, Le Mage, and Thamara)
A Puppet Play about Omar Khayyam (Maurice Bouchor)
Rebuilding Susa: Jane Dieulafoy and Camille Saint-Saëns's 'Parysatis' (1902)
Conclusion
Conclusion
@HistoryandMemory
Introduction
Iran in Nineteenth-Century France: Competing Narratives
Iran and Orientalism
Beyond the Paradigm of Difference
The Politics of Genre
Chapter 1: Poetry
Translation and Poetic Innovation
From Paris to 'Persia' and Back Again (Hugo, Théophile Gautier, Noailles)
Persian Poems Made in France (Renaud, Lahor/Cazalis)
Intertextuality and Universalism: The Case of 'Les Roses de Saadi' (Desbordes-Valmore)
Conclusion
Chapter 2: History and Historical Fiction
Rewriting Human History
'Nos parents, les Aryas' (Arthur de Gobineau, Ernest Renan, Jules Michelet)
The Persian Alexander: Hybridity and Queer (Anti-)Imperialism (Judith Gautier)
Ancient History? Iran as Mirror for French Feminism (Jane Dieulafoy)
Conclusion
Chapter 3: Travel-Writing
'Tout chemin ne conduit pas en Perse'
Defining the Persians
Among Women: Scenes from the Harem
Understanding Shiism
'Esfahan, Nesf-e Jahan'
Remembering 'the Great of the Earth'
Plagued by the West
Books versus Reality
Conclusion
Chapter 4: Performing Arts
Orientalism and the Stage
A Tale of Two Peris : Iran, the Imaginary Orient, and Ballet (Théophile Gautier, Paul Dukas)
Of Poets, Prophets, and Kings: French Opera's love affair with Iranian men (Lalla Roukh, Le Mage, and Thamara)
A Puppet Play about Omar Khayyam (Maurice Bouchor)
Rebuilding Susa: Jane Dieulafoy and Camille Saint-Saëns's 'Parysatis' (1902)
Conclusion
Conclusion
@HistoryandMemory
«۵/۰۳/[۱۹]۹۰= [۱۳۶۸/۱۲/۱۴]
آنوقتها دل من چشمهٔ زلالی بود، حالا چاهی که جنازهای ته آن افتاده، جنازهٔ امید به رستگاری انسان، امیدی که آنوقتها زنده بود».
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۵۱.
@HistoryandMemory
آنوقتها دل من چشمهٔ زلالی بود، حالا چاهی که جنازهای ته آن افتاده، جنازهٔ امید به رستگاری انسان، امیدی که آنوقتها زنده بود».
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۵۱.
@HistoryandMemory
▪️نقش بر آب: یادهایی از عبدالحسین زرینکوب
افسوس که شُد دلبر و در دیدهٔ گریان
تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب است
حافظ
▫️امروز، ۲۴ شهریور، برابر است با بیستوچهارمین سالگرد درگذشت (۲۴ شهریور ۱۳۷۸) زندهیاد استاد دکتر عبدالحسین زرینکوب. استاد در سال ۱۳۶۲ در زادروز ۶۱ سالگی خود به درخواست «دوستی» دست به قلم برده و زندگینامهای از خود با نام «نقش بر آب» به رشتهٔ تحریر درآورده که در کتابی با همین نام منتشر گردیده است. این خودزندگینامه با این توضیح آغاز شده که نگاشتن زندگینامه همچون نقش زدن بر آب است:
« نقش بر آب
-کوششی برای دستیابی به غیر ممکن!
غیر ممکن است، غیر ممکن! از آن گذشته فایدهیی هم ندارد و در حقیقت به زحمتش نمیارزد چنین تصویری فقط نقش بر آب است و از نقش بر آب جز زحمت بیحاصل چه چیزی عاید میشود و چه چیزی میتوان دریافت؟
تصویری از من، که تمام خطوط سیمای من، سیمای روح و جسم من، در طی این مدت طولانی که این روزها از مرز شصت هم عبور میکند در آن انعکاس بیاید جز آنکه همه چیز در آن به هم بیامیزد، همه چیز در آن لحظه به لحظه محو و اثبات شود و هیچ چیز از تمام آنچه به ترسیم در میآید باقی نماند چه خواهد بود؟ و حالا دوستی عزیز، که بعد از یک عمر دوستی چیزی از من درخواست میکند و اصرار و ابرام هم نشان میدهد از من چنین تصویری را در میخواهد که برای من تصورش مشکل است تا به تحقق آن چه رسد؟
طرفه نقشی که به قول آن عزیز سیمای روح و جسم من هر دو در تمام خطوط اصلی خویش در آن منعکس گردد و تمام گذشتهاش در سایه روشن زمان حال نقش پایدار پذیرد! اما کدام نقاش میتواند میان روح و جسم و بین گذشته و حال در یک طرح قلم انداز پیوند اتصالی جز به صورت رمز به وجود آورد و کدام رمزی هست که هر کس در چنین نقشی نظر کند هر چه را در ورای آن هست به آسانی درک نماید. خرسندم که نقاش نیستم لیکن اگر بودم نمیدانم چه طور میتوانستم از راه دور چنین هدیهیی برای چنان عزیزی بفرستم و او را بر شوریدهحالی خود به تأسف واندارم.
اما دوست از من همین را میطلبد و از کسی که به آنچه ممکن هم هست دسترس ندارد توقع دارد به آنچه غیرممکن است دست بیازد. با اینهمه کدام کار غیر ممکن هست که انسان به خاطر عزیزی که آن را به جد و اصرار از وی در میخواهد لامحاله قدرت خود را به آزمایش نگذارد؟
به هر حال آنچه اکنون صورت نقش میپذیرد جز کوششی برای دستیابی به غیرممکن نیست: تصویری از من که گذشته و حال و روح و جسم پیر شصت سالهیی را نقش کند به گمانم فقط آزمایشی است تهورآمیز برای پایدار کردن آنچه جز نقش بر آب نام دیگر بر آن نمیتوان نهاد و پیری که به چنین کار کودکانهیی دست مییازد، اگر به پاس خرسندی عزیزی نباشد، لاجرم باید به دنیای یک کودک سادهخیال خوشباور بازگشته باشد.
البته سیمای روح و جسم من تا آنجا که مربوط به زمان حال است تصویرش غیرممکن نیست. احساس آزردگی، احساس ملال، و احساس سرخوردگی که دورنمای دوران پیری مردی خسته از کارست در همین نامه، این تصویر را در چشم تو که همواره نهفت الفاظ و اسرار را میکاود - جلوه خود را خواهد داشت و با نکتهدانی که در آن عزیز هست، درین باره- گفتم اشارتی و مکرر نمیکنم».
📚 عبدالحسین زربنکوب، نقش بر آب، تهران: سخن، ۱۳۸۸، ۵۸-۵۹
@HistoryandMemory
افسوس که شُد دلبر و در دیدهٔ گریان
تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب است
حافظ
▫️امروز، ۲۴ شهریور، برابر است با بیستوچهارمین سالگرد درگذشت (۲۴ شهریور ۱۳۷۸) زندهیاد استاد دکتر عبدالحسین زرینکوب. استاد در سال ۱۳۶۲ در زادروز ۶۱ سالگی خود به درخواست «دوستی» دست به قلم برده و زندگینامهای از خود با نام «نقش بر آب» به رشتهٔ تحریر درآورده که در کتابی با همین نام منتشر گردیده است. این خودزندگینامه با این توضیح آغاز شده که نگاشتن زندگینامه همچون نقش زدن بر آب است:
« نقش بر آب
-کوششی برای دستیابی به غیر ممکن!
غیر ممکن است، غیر ممکن! از آن گذشته فایدهیی هم ندارد و در حقیقت به زحمتش نمیارزد چنین تصویری فقط نقش بر آب است و از نقش بر آب جز زحمت بیحاصل چه چیزی عاید میشود و چه چیزی میتوان دریافت؟
تصویری از من، که تمام خطوط سیمای من، سیمای روح و جسم من، در طی این مدت طولانی که این روزها از مرز شصت هم عبور میکند در آن انعکاس بیاید جز آنکه همه چیز در آن به هم بیامیزد، همه چیز در آن لحظه به لحظه محو و اثبات شود و هیچ چیز از تمام آنچه به ترسیم در میآید باقی نماند چه خواهد بود؟ و حالا دوستی عزیز، که بعد از یک عمر دوستی چیزی از من درخواست میکند و اصرار و ابرام هم نشان میدهد از من چنین تصویری را در میخواهد که برای من تصورش مشکل است تا به تحقق آن چه رسد؟
طرفه نقشی که به قول آن عزیز سیمای روح و جسم من هر دو در تمام خطوط اصلی خویش در آن منعکس گردد و تمام گذشتهاش در سایه روشن زمان حال نقش پایدار پذیرد! اما کدام نقاش میتواند میان روح و جسم و بین گذشته و حال در یک طرح قلم انداز پیوند اتصالی جز به صورت رمز به وجود آورد و کدام رمزی هست که هر کس در چنین نقشی نظر کند هر چه را در ورای آن هست به آسانی درک نماید. خرسندم که نقاش نیستم لیکن اگر بودم نمیدانم چه طور میتوانستم از راه دور چنین هدیهیی برای چنان عزیزی بفرستم و او را بر شوریدهحالی خود به تأسف واندارم.
اما دوست از من همین را میطلبد و از کسی که به آنچه ممکن هم هست دسترس ندارد توقع دارد به آنچه غیرممکن است دست بیازد. با اینهمه کدام کار غیر ممکن هست که انسان به خاطر عزیزی که آن را به جد و اصرار از وی در میخواهد لامحاله قدرت خود را به آزمایش نگذارد؟
به هر حال آنچه اکنون صورت نقش میپذیرد جز کوششی برای دستیابی به غیرممکن نیست: تصویری از من که گذشته و حال و روح و جسم پیر شصت سالهیی را نقش کند به گمانم فقط آزمایشی است تهورآمیز برای پایدار کردن آنچه جز نقش بر آب نام دیگر بر آن نمیتوان نهاد و پیری که به چنین کار کودکانهیی دست مییازد، اگر به پاس خرسندی عزیزی نباشد، لاجرم باید به دنیای یک کودک سادهخیال خوشباور بازگشته باشد.
البته سیمای روح و جسم من تا آنجا که مربوط به زمان حال است تصویرش غیرممکن نیست. احساس آزردگی، احساس ملال، و احساس سرخوردگی که دورنمای دوران پیری مردی خسته از کارست در همین نامه، این تصویر را در چشم تو که همواره نهفت الفاظ و اسرار را میکاود - جلوه خود را خواهد داشت و با نکتهدانی که در آن عزیز هست، درین باره- گفتم اشارتی و مکرر نمیکنم».
📚 عبدالحسین زربنکوب، نقش بر آب، تهران: سخن، ۱۳۸۸، ۵۸-۵۹
@HistoryandMemory
«در هجده سالگی از خود میپرسیدم دنیا با این روح سرکش و ناسازگار که در من هست چه بر سرم خواهد آورد و حال در سن شصت سالگی میبینم که دنیا، شاید بیآنکه هیچ وجود مرا احساس کرده باشد، باز خیلی بهتر از آنچه انتظار داشتهام با من رفتار کرده است.
راستی من از امروز وارد شصتویکمین سال عمرم شدهام. همین دیروز شصتمین سال زندگی را پشت سر گذاشتم و همین فرداست که باز نوروز دیرینه روز بر آستانه درم ظاهر میشود و مثل پیر دنیا دیدهیی که بر بازی کودک بیخیالی میخندد با نگاه ملامتگر اما دلسوزانهیی که به نگه کردن عاقل اندر سفیه میماند، به روی من لبخند میزند.
شصت سال است که این پیر سالخورده سپید موی، مرا از وقتی که فقط یک دو روز از عمرم میگذشت تا امروز که شاید یک دو روز بیشتر از عمرم باقی نیست در حال همین بازیهای غافلانهٔ بیسرانجام و پایانناپذیر که مردم عادت کردهاند اسمش را زندگی بگذارند دیده است و بر پوچی و بیحاصلی کارهایی که زندگی ما آنها را زیاده جدی تلقی میکند و یکنواختی یاسانگیزی را که غالباً در آن هست نمیبیند، خندیده است. شصت سال تمام این نوروز پیر هر صبحگاه عید آنچه را شوق و امید نام دارد و تمام چرخ زندگی به نیروی آن حرکت میکند، مثل یک توپ بازی که به کودک بازی گوشی هدیه کنند به من ارمغان کرده است و من هر شامگاه عید که هیچ چیز از آن پر ملال تر و حزن آمیزتر نیست آن را مثل یک حباب صابون به کلی پوچ و توخالی و عاری از هرگونه واقعیت ملموس یافتهام و تمام روزهای سال هم، چیزی بیش از تجربه روز پرامید اما بیسرانجام نوروز از آن حاصل نداشتهام».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۰.
@HistoryandMemory
راستی من از امروز وارد شصتویکمین سال عمرم شدهام. همین دیروز شصتمین سال زندگی را پشت سر گذاشتم و همین فرداست که باز نوروز دیرینه روز بر آستانه درم ظاهر میشود و مثل پیر دنیا دیدهیی که بر بازی کودک بیخیالی میخندد با نگاه ملامتگر اما دلسوزانهیی که به نگه کردن عاقل اندر سفیه میماند، به روی من لبخند میزند.
شصت سال است که این پیر سالخورده سپید موی، مرا از وقتی که فقط یک دو روز از عمرم میگذشت تا امروز که شاید یک دو روز بیشتر از عمرم باقی نیست در حال همین بازیهای غافلانهٔ بیسرانجام و پایانناپذیر که مردم عادت کردهاند اسمش را زندگی بگذارند دیده است و بر پوچی و بیحاصلی کارهایی که زندگی ما آنها را زیاده جدی تلقی میکند و یکنواختی یاسانگیزی را که غالباً در آن هست نمیبیند، خندیده است. شصت سال تمام این نوروز پیر هر صبحگاه عید آنچه را شوق و امید نام دارد و تمام چرخ زندگی به نیروی آن حرکت میکند، مثل یک توپ بازی که به کودک بازی گوشی هدیه کنند به من ارمغان کرده است و من هر شامگاه عید که هیچ چیز از آن پر ملال تر و حزن آمیزتر نیست آن را مثل یک حباب صابون به کلی پوچ و توخالی و عاری از هرگونه واقعیت ملموس یافتهام و تمام روزهای سال هم، چیزی بیش از تجربه روز پرامید اما بیسرانجام نوروز از آن حاصل نداشتهام».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۰.
@HistoryandMemory
«مدرسه یا قفس! نمیدانم کدام یک ازین دو نام را میتوانم برای آنچه در آن روز در آن باره به خاطرم میگذشت، مناسبتر بخوانم. به هر حال شش ساله [۱۳۰۷] بودم که به آنجا وارد شدم و حالا بعد از پنجاه و چهار سال هنوز نتوانستهام یک قدم از محدوده فضای در بسته آن بیرون بگذارم تمام این پنجاه و چهار سال را با درس و کتاب سرو کار داشتهام. تمام این عمر را در پشت میز یا روی نیمکت مدرسه به آموختگاری یا آموزگاری صرف کردهام و تمام این مدت را در دنبال چیزهایی گشتهام که یافتن آنها هرگز به جستجوی مستمرم پایان نداده است و گه گاه با خود اندیشیدهام که یافتن آن چیزها نباید چیزی جز جستن آنها بوده باشد!
ازین اولین مدرسه که دبستان کمال خوانده میشد سالها بعد به مدرسه دیگر رفتم. برخلاف میل پدر و بیشتر به اصرار مادرم به دبیرستان وارد شدم- که مدرسه دولتی بود. بعدها به طهران رفتم و بازگشتم، در خرمآباد و بروجرد معلم شدم، در دانشکده درس خواندم، به دانشگاه دعوت شدم به خارج سفر کردم در مجالس علمی و مجامع بینالمللی حاضر شدم و سخن گفتم و به هر جا رفتم کتاب و کاغذ را که اول بار با آن کیف سبز رنگ مدرسه کمال با آنها سرو کار پیدا کردم هیچ جا از خود جدا ندیدم. در تمام این سالها چه آموختم و چه کردم داستانی است که اینجا سر گفتنش را ندارم و میپندارم چندان روشنایی هم به این تصویر که دوست از من میخواهد نمیاندازد. لیکن بعد از پنجاه و چهار سال که از آن روزها میگذرد هنوز آن کنجکاویها که قبل از کلاس مدرسه، از میان باغچه و کنار حوض خانه برایم شروع شد و به ستایش آسمان پرستاره و شیفتگی به آفتاب نیمروز کشید برایم پایان نیافته است.
با آنکه آشنایی با مدرسه بعدها برای من به یک پیوند ناگسستنی تبدیل شد و با آنکه حتی روز اول هم از بازی کردن با بچههای ناآشنا لذت بردم احساس نوعی گولخوردگی از همان صبح فردا تا مدتها بعد مرا از فکر مدرسه و کلاس به شدت بیزار میکرد. اما کار از کار گذشته بود و دیگر هیچ کس به من اجازه نمیداد در خانه بمانم و بازیهای هر روزهام را دنبال کنم. صدی [دختر عمو] هم همان روزها به مدرسه دخترانه رفته بود و دیگر به بازیهای خانه علاقهیی نشان نمیداد ناچار هر روز کیف و کتایم را بر میداشتم و با بیمیلی همراه حسین مرضیه [خانهشاگردمان] راه مدرسه را پیش میگرفتم. در مدرسه درس را از ترس شلاق به هم پیچیده آقای مدیر میخواندم و با بچهها هم در زنگ تفریح کارم زد و خورد دایم بود.
راست بگویم آن روزها محیط مدرسه را برای خود حتی از داخل دکان کوچک پیرمرد سرکوچهمان که پرندگان را در پشت یک قفس توری حبس کرده بود تنگتر و دلگیرتر مییافتم. تا مدتها هیچ چیزش را بیشتر از صدای زنگ تعطیلش دوست نداشتم. با این حال هر روز ظهر وقتی به خانه برمیگشتم با خواهر کوچکم کبری که چهار سالی بیشتر نداشت و با فخری دختر دایی مادرم که دو سال از خودم کوچکتر بود بازی معلم و مدرسه را راه میانداختم. عصرها هم دنبال سرکشی به پاپی [سگ گله] و سواری بر مادیانی که پدرم را از صحرا به خانه میآورد کارهای مدرسه را سرسری و با عجله تمام میکردم و وقتی پدرم از مسجد بر میگشت منتظر دایی جواد میشدم که غالباً شام پیش ما میآمد و بعد از آن تا مدتی از شب رفته برای ما کتاب میخواند».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۷-۶۸.
@HistoryandMemory
ازین اولین مدرسه که دبستان کمال خوانده میشد سالها بعد به مدرسه دیگر رفتم. برخلاف میل پدر و بیشتر به اصرار مادرم به دبیرستان وارد شدم- که مدرسه دولتی بود. بعدها به طهران رفتم و بازگشتم، در خرمآباد و بروجرد معلم شدم، در دانشکده درس خواندم، به دانشگاه دعوت شدم به خارج سفر کردم در مجالس علمی و مجامع بینالمللی حاضر شدم و سخن گفتم و به هر جا رفتم کتاب و کاغذ را که اول بار با آن کیف سبز رنگ مدرسه کمال با آنها سرو کار پیدا کردم هیچ جا از خود جدا ندیدم. در تمام این سالها چه آموختم و چه کردم داستانی است که اینجا سر گفتنش را ندارم و میپندارم چندان روشنایی هم به این تصویر که دوست از من میخواهد نمیاندازد. لیکن بعد از پنجاه و چهار سال که از آن روزها میگذرد هنوز آن کنجکاویها که قبل از کلاس مدرسه، از میان باغچه و کنار حوض خانه برایم شروع شد و به ستایش آسمان پرستاره و شیفتگی به آفتاب نیمروز کشید برایم پایان نیافته است.
با آنکه آشنایی با مدرسه بعدها برای من به یک پیوند ناگسستنی تبدیل شد و با آنکه حتی روز اول هم از بازی کردن با بچههای ناآشنا لذت بردم احساس نوعی گولخوردگی از همان صبح فردا تا مدتها بعد مرا از فکر مدرسه و کلاس به شدت بیزار میکرد. اما کار از کار گذشته بود و دیگر هیچ کس به من اجازه نمیداد در خانه بمانم و بازیهای هر روزهام را دنبال کنم. صدی [دختر عمو] هم همان روزها به مدرسه دخترانه رفته بود و دیگر به بازیهای خانه علاقهیی نشان نمیداد ناچار هر روز کیف و کتایم را بر میداشتم و با بیمیلی همراه حسین مرضیه [خانهشاگردمان] راه مدرسه را پیش میگرفتم. در مدرسه درس را از ترس شلاق به هم پیچیده آقای مدیر میخواندم و با بچهها هم در زنگ تفریح کارم زد و خورد دایم بود.
راست بگویم آن روزها محیط مدرسه را برای خود حتی از داخل دکان کوچک پیرمرد سرکوچهمان که پرندگان را در پشت یک قفس توری حبس کرده بود تنگتر و دلگیرتر مییافتم. تا مدتها هیچ چیزش را بیشتر از صدای زنگ تعطیلش دوست نداشتم. با این حال هر روز ظهر وقتی به خانه برمیگشتم با خواهر کوچکم کبری که چهار سالی بیشتر نداشت و با فخری دختر دایی مادرم که دو سال از خودم کوچکتر بود بازی معلم و مدرسه را راه میانداختم. عصرها هم دنبال سرکشی به پاپی [سگ گله] و سواری بر مادیانی که پدرم را از صحرا به خانه میآورد کارهای مدرسه را سرسری و با عجله تمام میکردم و وقتی پدرم از مسجد بر میگشت منتظر دایی جواد میشدم که غالباً شام پیش ما میآمد و بعد از آن تا مدتی از شب رفته برای ما کتاب میخواند».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۷-۶۸.
@HistoryandMemory
📷 عبدالحسین زرینکوب در زمان دانشآموزی
📷 عبدالحسین زرینکوب جوان: دبیر دبیرستان پهلوی بروجرد در سالهای ۱۳۲۰-۱۳۲۴
منبع عکسها: کانال ویروگرد؛ یادگار ماندگار
@HistoryandMemory
📷 عبدالحسین زرینکوب جوان: دبیر دبیرستان پهلوی بروجرد در سالهای ۱۳۲۰-۱۳۲۴
منبع عکسها: کانال ویروگرد؛ یادگار ماندگار
@HistoryandMemory
«کتابی که پدرم دوست داشت دایی جواد برای ما بخواند، جامعالتمثیل نام داشت و در خانهٔ ما بود. قصههایی هم که از آن خوانده میشد همه دربارهٔ زنان صالح و مردان زاهد بود. خود دایی جواد هم گه گاه کتاب کلانی را همراه میآورد که کلیات شیخ سعدی نام داشت و از تمام کلیات از بوستان و گلستان شیخ که به نظر من هر دو به یک اندازه کلام موزون و آهنگین مینمود برای ما پارهیی قصهها میخواند و گاه نیز برخی قسمتها را ناخوانده رها میکرد و با خندهیی رمزآمیز کتاب را میبست و این کار پدرم را خوشحال میکرد».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۹-۷۰.
@HistoryandMemory
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۹-۷۰.
@HistoryandMemory
[عشق سعدی نه حدیثیاست که پنهان مانَد
داستانیاست که بر هر سر بازاری هست]
«از همان روزها که تازه به مدرسه رفته بودم و با این حال از مکتب «آملّا» خواندن و نوشتن را قبل از ورود به مدرسه یاد گرفته بودم به سعدی و قصههایش علاقه پیدا کرده بودم. با همان اندک مایه آشنایی که به خط و خواندن داشتم پارهیی شبها به تشویق دایی جواد در خواندن گلستان به او کمک میکردم و ازین کار احساس غرور فوقالعادهیی به من دست میداد. از قضا یک دفعه که دایی جواد آخر شب با عجله از خانه ما رفت، کلیات شیخ را در خانه ما جا گذاشت. فرداش که گویا جمعه بود و به هر حال مدرسه من تعطيل بود همان اول صبح و قبل از آنکه کتاب را برای دایی جواد که عاشقانه به آن علاقه میورزید بفرستند، من فرصتی به دست آوردم و از روی کنجکاوی به آنچه غیر از بوستان و گلستان درین کلیات جامع وجود داشت چند ساعتی نظر انداختم یادم هست قدری از کتاب طیبات را خواندم و از اینکه یک شیخ پیر که آن اندازه مورد احترام دایی جواد و پدرم بود در آن شعرها آنهمه از «یار» سخن گفته بود سرخ شدم و با احساس خجالت، کتاب را بستم و روی طاقچه اطاق گذاشتم. در واقع بیآنکه دانسته باشم مراد از «یار» چیست از اندیشیدن به آن و مخصوصاً از فکر کردن به «عشق» که سعدی اینهمه از آن حرف زده بود به شدت احساس شرم و گناه برایم دست داد».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۹.
@HistoryandMemory
داستانیاست که بر هر سر بازاری هست]
«از همان روزها که تازه به مدرسه رفته بودم و با این حال از مکتب «آملّا» خواندن و نوشتن را قبل از ورود به مدرسه یاد گرفته بودم به سعدی و قصههایش علاقه پیدا کرده بودم. با همان اندک مایه آشنایی که به خط و خواندن داشتم پارهیی شبها به تشویق دایی جواد در خواندن گلستان به او کمک میکردم و ازین کار احساس غرور فوقالعادهیی به من دست میداد. از قضا یک دفعه که دایی جواد آخر شب با عجله از خانه ما رفت، کلیات شیخ را در خانه ما جا گذاشت. فرداش که گویا جمعه بود و به هر حال مدرسه من تعطيل بود همان اول صبح و قبل از آنکه کتاب را برای دایی جواد که عاشقانه به آن علاقه میورزید بفرستند، من فرصتی به دست آوردم و از روی کنجکاوی به آنچه غیر از بوستان و گلستان درین کلیات جامع وجود داشت چند ساعتی نظر انداختم یادم هست قدری از کتاب طیبات را خواندم و از اینکه یک شیخ پیر که آن اندازه مورد احترام دایی جواد و پدرم بود در آن شعرها آنهمه از «یار» سخن گفته بود سرخ شدم و با احساس خجالت، کتاب را بستم و روی طاقچه اطاق گذاشتم. در واقع بیآنکه دانسته باشم مراد از «یار» چیست از اندیشیدن به آن و مخصوصاً از فکر کردن به «عشق» که سعدی اینهمه از آن حرف زده بود به شدت احساس شرم و گناه برایم دست داد».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۹.
@HistoryandMemory
▪️نامه محمد محمدعلی [درگذشتهٔ ۲۴ شهریور ۱۴۰۲] به جواد عاطفه:
«جواد عزیزم، مهاجرت حادثهای مهم است در زندگی و برای هرکس به نحو و بهانهای اتفاق میافتد. برای من دوری از وطن اتفاق افتاده، نه به معنای بُنهکن و مهاجرت. من در ونکوور هستم به این بهانه که سیسال همسر و فرزندانم به من یاری رساندند تا من بنویسم و من هم تصمیم گرفتم سه سال یا نه شش سال به آنها کمک کنم تا نوههایم فارسی یاد بگیرند و من هم خودم را راضی که با آنها بیحساب شدهام. مسخره است ولی واقعیت دارد. من هنوز گویی چمدان ذهنم را باز نکردهام تا ببینم چه دارم و چه ندارم و کجا هستم. در این حالت یک بام و دو هوایی هنوز نه غم غربت را حس میکنم و نه مثل برخی دوستان هوای نان سنکگ و کلهپاچه و چلوکباب دارم. آنچه دور و برم نیست شور و هیجان شما جوانهاست. آلیس مونرو کانادایی همین امسال نزدیک گوش من نوبل ادبیات گرفت. فکر میکردم پیر و جوان اهل فرهنگ و ادب میریزند تو خیابان و بعد جمع میشوند جلو - آرت گالری - و بعد همه میرویم حوالی برج آزادی یا خانه هنرمندان یا همین برج میلاد و جشنی برپا میکنیم و او سخنرانی میکند. هیچیک از این اتفاقات نیفتاد. خانم مارگارت اتوود؛ هموطن دیگرش که او هم نزدیک گوش من است به او تبریک گفت و گویی همه چیز براشان خیلیخیلی طبیعی است. چه خوابها و خیالهایی میآید سراغ امثال من که مزهی هیچچیز را به درستی نچشیدهام. میخواهم بگویم دلم تنگ شده برای شور و اشتیاق جوانانی از نوع شما که در کمتر جایی میتوان این همه صداقت سراغ گرفت و در کمتر جایی میتوان این همه بیاعتنایی را به آنان دید. مهاجرت برای من که بالای شصتسال اتفاق افتاد بیشتر با یک سفر درونی معنا پیدا میکند. اگر بخواهم به آثار بیرونیاش اشاره کنم مثال کرم ابریشم است که هنوز دارد دور خودش پیله میتند و هیچ تصوری ندارد از پروانه شدن و پرواز. نیمههای شب، بین خواب و بیداری میآیم تهران و یکراست میروم حوالی میدان بهارستان و با شتاب خودم را میرسانم به وزارت ارشاد و در فضای مهآلود یکی بود و یکی نبود خواب دنبال بررسها میگردم تا خبری از فرزندان متوقف شدهام بگیرم. بعد ناگهان صدای قطاری میشنوم که به سرعت دور میشود و مرا در ایستگاه بهارستان جا میگذارد. در حالی که بلیت کوپه درجه یک دست من است، قطار دور و دورتر میشود. و مرا با دنیادنیا اندوه و بغض تنها میگذارد. خیلی سخت است که روحت را در ایران جا بگذاری و جسمت را بکشانی جایی که همه چیز به تو میدهد جز آن چیزی که طالبش هستی. آدم هرچه بیشتر معنای حقوق فردی و اجتماعی را احساس میکند بیشتر زجر میکشد...».
آبان ۹۲
از برگه جواد عاطفه در فیسبوک
@HistoryandMemory
«جواد عزیزم، مهاجرت حادثهای مهم است در زندگی و برای هرکس به نحو و بهانهای اتفاق میافتد. برای من دوری از وطن اتفاق افتاده، نه به معنای بُنهکن و مهاجرت. من در ونکوور هستم به این بهانه که سیسال همسر و فرزندانم به من یاری رساندند تا من بنویسم و من هم تصمیم گرفتم سه سال یا نه شش سال به آنها کمک کنم تا نوههایم فارسی یاد بگیرند و من هم خودم را راضی که با آنها بیحساب شدهام. مسخره است ولی واقعیت دارد. من هنوز گویی چمدان ذهنم را باز نکردهام تا ببینم چه دارم و چه ندارم و کجا هستم. در این حالت یک بام و دو هوایی هنوز نه غم غربت را حس میکنم و نه مثل برخی دوستان هوای نان سنکگ و کلهپاچه و چلوکباب دارم. آنچه دور و برم نیست شور و هیجان شما جوانهاست. آلیس مونرو کانادایی همین امسال نزدیک گوش من نوبل ادبیات گرفت. فکر میکردم پیر و جوان اهل فرهنگ و ادب میریزند تو خیابان و بعد جمع میشوند جلو - آرت گالری - و بعد همه میرویم حوالی برج آزادی یا خانه هنرمندان یا همین برج میلاد و جشنی برپا میکنیم و او سخنرانی میکند. هیچیک از این اتفاقات نیفتاد. خانم مارگارت اتوود؛ هموطن دیگرش که او هم نزدیک گوش من است به او تبریک گفت و گویی همه چیز براشان خیلیخیلی طبیعی است. چه خوابها و خیالهایی میآید سراغ امثال من که مزهی هیچچیز را به درستی نچشیدهام. میخواهم بگویم دلم تنگ شده برای شور و اشتیاق جوانانی از نوع شما که در کمتر جایی میتوان این همه صداقت سراغ گرفت و در کمتر جایی میتوان این همه بیاعتنایی را به آنان دید. مهاجرت برای من که بالای شصتسال اتفاق افتاد بیشتر با یک سفر درونی معنا پیدا میکند. اگر بخواهم به آثار بیرونیاش اشاره کنم مثال کرم ابریشم است که هنوز دارد دور خودش پیله میتند و هیچ تصوری ندارد از پروانه شدن و پرواز. نیمههای شب، بین خواب و بیداری میآیم تهران و یکراست میروم حوالی میدان بهارستان و با شتاب خودم را میرسانم به وزارت ارشاد و در فضای مهآلود یکی بود و یکی نبود خواب دنبال بررسها میگردم تا خبری از فرزندان متوقف شدهام بگیرم. بعد ناگهان صدای قطاری میشنوم که به سرعت دور میشود و مرا در ایستگاه بهارستان جا میگذارد. در حالی که بلیت کوپه درجه یک دست من است، قطار دور و دورتر میشود. و مرا با دنیادنیا اندوه و بغض تنها میگذارد. خیلی سخت است که روحت را در ایران جا بگذاری و جسمت را بکشانی جایی که همه چیز به تو میدهد جز آن چیزی که طالبش هستی. آدم هرچه بیشتر معنای حقوق فردی و اجتماعی را احساس میکند بیشتر زجر میکشد...».
آبان ۹۲
از برگه جواد عاطفه در فیسبوک
@HistoryandMemory
✍ احسان موسوی خ.:
«مصر اخیراً شاهد یک جدال هویتی بر سر اولویت مصری بودن یا عرب بودن است. در این راستا، امسال شاهد اقبال بیسابقه به جشن گرفتن سال نو در تقویم فرعونی بوده است. ۱۱ سپتامبر سال ۶۲۶۵ در تقویم مصر باستان شروع شد».
@HistoryandMemory
«مصر اخیراً شاهد یک جدال هویتی بر سر اولویت مصری بودن یا عرب بودن است. در این راستا، امسال شاهد اقبال بیسابقه به جشن گرفتن سال نو در تقویم فرعونی بوده است. ۱۱ سپتامبر سال ۶۲۶۵ در تقویم مصر باستان شروع شد».
@HistoryandMemory
📚 محییالدین مهدی، جعل تاریخ و تاریخ جعل در افغانستان، ویراستهٔ کاظم کاظمی، بنگاه نشر کتاب کابل و انتشارات امیری، ۱۴۰۲.
«حین مطالعهٔ کتابهای تاریخ افغانستان، به موارد بسیاری برخوردم که با منابع معتبر و معاصر اختلاف آشکار دارد. این اختلاف یا از روی اهمال و بیدقتی نویسنده در نقل مطلب از منابع است، یا از روی تعمد و سوء نیت به غرض جعل و تحریف تاریخ. علاوه بر این، عدم دسترسیِ نویسنده به منابع دست اول و اعتماد و اکتفا به منابع متأخر، موجب صدور حکمهای نادرست در قضایای تاریخی شده است. گذشته از اینها، قلّت مآخذ و ناشناخته ماندن بسیاری از منابع تاریخ افغانستان برای مورخین، سبب شده که کج فهمیهایی رخ دهد. در چند دههٔ پسین، کتب بسیاری که نیم قرن قبل کسی به آنان دسترسی نداشت، از بایگانیها، آرشیفها و کتابخانهها بیرون آورده شد و چاپ و منتشر گشت. اما موارد تحریف و جعل که به آن اشاره شد، غیر از سهو و اشتباهات است، که البته کسی از ارتکاب به آن مستثنی بوده نمیتواند».
#تازهها
#تاریخ_افغانستان
#جعل_تاریخ
#تاریخ_سازی
@HistoryandMemory
«حین مطالعهٔ کتابهای تاریخ افغانستان، به موارد بسیاری برخوردم که با منابع معتبر و معاصر اختلاف آشکار دارد. این اختلاف یا از روی اهمال و بیدقتی نویسنده در نقل مطلب از منابع است، یا از روی تعمد و سوء نیت به غرض جعل و تحریف تاریخ. علاوه بر این، عدم دسترسیِ نویسنده به منابع دست اول و اعتماد و اکتفا به منابع متأخر، موجب صدور حکمهای نادرست در قضایای تاریخی شده است. گذشته از اینها، قلّت مآخذ و ناشناخته ماندن بسیاری از منابع تاریخ افغانستان برای مورخین، سبب شده که کج فهمیهایی رخ دهد. در چند دههٔ پسین، کتب بسیاری که نیم قرن قبل کسی به آنان دسترسی نداشت، از بایگانیها، آرشیفها و کتابخانهها بیرون آورده شد و چاپ و منتشر گشت. اما موارد تحریف و جعل که به آن اشاره شد، غیر از سهو و اشتباهات است، که البته کسی از ارتکاب به آن مستثنی بوده نمیتواند».
#تازهها
#تاریخ_افغانستان
#جعل_تاریخ
#تاریخ_سازی
@HistoryandMemory