↑
.....
فردا صبح؛ بعد از ساعتها بیخوابی و گرسنگی بما اطلاع دادند که با کامیونهای ارتشی؛ تحت الحفظ بتهران اعزام خواهیم شد. بازهم اسامی یکی یکی قرائت گردید و در هر کامیون پانزده نفر از توقیفشدگان باضافهٔ بیست نفر سرباز مسلح سوار شدند - در يک كامبون نیز چمدان های مهرو موم شده را ریختند ولی قبل از حرکت مجدد؟ سر وكلهٔ سرهنگ پیدا شد.
او، پس از اینکه ماشینها را سان ديد بطرف اتومبیلی که چمدانهای ما در آن انباشته شده بود رفت و یکمرتبه همه بگوش خود شنیدیم که با صدای بلند خطاب یکی از افسران میگوید میدهم درجهات را بکنند ... من گفتم فقط خوراکیها را میان سربازان قسمت کنید تو چمدانها را خالی کردی از این داد و بیداد معلوم شد که پیش از رفتن ما بر سر اثانیه و اموال مرفعه و زدوخورد در گرفته است.
باری، سروانی که مامور اعزام ما بتهران بود صورت توقیفشدگان را به جناب سرهنگ نشان داد و ایشان اجازه فرمودند که ماشینها حرکت کنند ولی قبل از حرکت بطرف یکی از کامیونها رفته و پرسیده بود «پرویز خطیبی کجاست؟»
یکی از حضار جواب داده بود: او اسم خود را عوضی گفته و ما دیشب هر چه کردیم نتوانستیم از او اقرار بگیریم.
سرهنگ میگوید: تخته شلاق بیاورید او را مقر خواهیم آورد.
در این اثنا چشمش بمهندس عاشور پور خواننده رادیو میافتد و باو میگوید بیا پایین بهبینم.
یکمرتبه دیدم عاشور پور پیاده شد سرهنگ بطرف او رفت و گفت چرا در رادیو مسکو آواز خواندی؟» و سیلی محکمی بگوش او نواخت عاشورپور جواب داد برای هنرمند رادیو مسکو و رادپو لندن فرق ندارد - صفحات مرا رادیو دهلی و صدای آمریکا هم میگذارند. سرهنگ مجدداً سیلی دیگری بگوش او زد و خطاب باو گفت حالا باید برای ما بخوانی؟
عاشور بور در حالیکه سعی میکرد خونسردی خود را حفظ کند بطرف سربازها اشاره کرد و گفت: «برای اینها میخوانم» و بعد یک بند از تصنیف «جان» را در میان سکوت و تأثر فوق العاده توقيفشدگان خواند.
این موضوع سبب شد که جناب سرهنگ مرا بکلی فراموش کند و قبل از تهیه تخته شلاق، باتومبیل ها دستور حرکت دهد.
ساعت ده صبح شنبه ۲۱ شهریور کامیونهای حامل مسافرین فستیوال بطرف رشت حرکت کرد».
📚 پرویز خطیبی، خاطرات زندان: حاجی بابا، تهران: ۱۳۳۳، ۳-۱۱.
@HistoryandMemory
.....
فردا صبح؛ بعد از ساعتها بیخوابی و گرسنگی بما اطلاع دادند که با کامیونهای ارتشی؛ تحت الحفظ بتهران اعزام خواهیم شد. بازهم اسامی یکی یکی قرائت گردید و در هر کامیون پانزده نفر از توقیفشدگان باضافهٔ بیست نفر سرباز مسلح سوار شدند - در يک كامبون نیز چمدان های مهرو موم شده را ریختند ولی قبل از حرکت مجدد؟ سر وكلهٔ سرهنگ پیدا شد.
او، پس از اینکه ماشینها را سان ديد بطرف اتومبیلی که چمدانهای ما در آن انباشته شده بود رفت و یکمرتبه همه بگوش خود شنیدیم که با صدای بلند خطاب یکی از افسران میگوید میدهم درجهات را بکنند ... من گفتم فقط خوراکیها را میان سربازان قسمت کنید تو چمدانها را خالی کردی از این داد و بیداد معلوم شد که پیش از رفتن ما بر سر اثانیه و اموال مرفعه و زدوخورد در گرفته است.
باری، سروانی که مامور اعزام ما بتهران بود صورت توقیفشدگان را به جناب سرهنگ نشان داد و ایشان اجازه فرمودند که ماشینها حرکت کنند ولی قبل از حرکت بطرف یکی از کامیونها رفته و پرسیده بود «پرویز خطیبی کجاست؟»
یکی از حضار جواب داده بود: او اسم خود را عوضی گفته و ما دیشب هر چه کردیم نتوانستیم از او اقرار بگیریم.
سرهنگ میگوید: تخته شلاق بیاورید او را مقر خواهیم آورد.
در این اثنا چشمش بمهندس عاشور پور خواننده رادیو میافتد و باو میگوید بیا پایین بهبینم.
یکمرتبه دیدم عاشور پور پیاده شد سرهنگ بطرف او رفت و گفت چرا در رادیو مسکو آواز خواندی؟» و سیلی محکمی بگوش او نواخت عاشورپور جواب داد برای هنرمند رادیو مسکو و رادپو لندن فرق ندارد - صفحات مرا رادیو دهلی و صدای آمریکا هم میگذارند. سرهنگ مجدداً سیلی دیگری بگوش او زد و خطاب باو گفت حالا باید برای ما بخوانی؟
عاشور بور در حالیکه سعی میکرد خونسردی خود را حفظ کند بطرف سربازها اشاره کرد و گفت: «برای اینها میخوانم» و بعد یک بند از تصنیف «جان» را در میان سکوت و تأثر فوق العاده توقيفشدگان خواند.
این موضوع سبب شد که جناب سرهنگ مرا بکلی فراموش کند و قبل از تهیه تخته شلاق، باتومبیل ها دستور حرکت دهد.
ساعت ده صبح شنبه ۲۱ شهریور کامیونهای حامل مسافرین فستیوال بطرف رشت حرکت کرد».
📚 پرویز خطیبی، خاطرات زندان: حاجی بابا، تهران: ۱۳۳۳، ۳-۱۱.
@HistoryandMemory
▫️علی بهزادی مدیر سپید و سیاه که ذکر او رفت، دربارهٔ سیلیخوردن و «اوی لیلی» خواندن استاد احمد عاشور، خواننده نامدار گیلانی چنین آورده:
«دریادار [زند] در حالیکه صورت اسامی مسافران را در دست داشت جلو رفت و ناگهان به یاد آورد که روز قبل، به مهندس عاشورپور مشمول عنایات خود قرار نداده است. پس با صدای بلندی گفت:
- مهندس احمد عاشورپور!
مهندس عاشورپور یک قدم جلو گذاشت. دریادار زند به دیدن او گفت:
به به بلبل گیلان، خوش آمدی!
و نگاهی به سراپای او انداخت و گفت:
- پس چرا سبیلت را نتراشیدهاند؟
عاشورپور جواب داد:
- رئیس شهربانی همولایتی من بود، نگذاشت سبیلم را بتراشند.
جناب دریادار سیلی محکمی به صورت او زد و گفت:
- رفتی آنجا برای سربازهای روسی آواز خواندی؟
عاشورپور جواب داد:
- نه، برای سربازها نخواندم. در مراسم افتتاح فستیوال، آهنگهای محلی ایران را خواندم.
دریادار سیلی دیگری به گونه عاشورپور زد و گفت:
- برای سربازهای ما نمیخوانی، آنوقت میروی برای سالداتهای روسی میخوانی؟
عاشورپور حرفش را تکرار کرد:
- من در سربازخانه نخواندم. در رادیو مسکو خواندم. از هر مملکتی عدهای آمدند، آهنگهای کشور خود را خواندند. من هم چند آهنگ گیلکی خواندم. برای هنرمند، رادیو مسکو و رادیو لندن فرقی ندارد. نوار مرا رادیو دهلی و صدای امریکا هم میگذارند.
لحن فرمانده عوض شد و گفت:
- پس حالا باید برای ما بخوانی!
در آن شرایط دشوار، بعد از آن سیلیهای محکم، و با سر تراشیده، ایستادن و خواندن کار آسانی نبود، اما عاشورپور تصمیم گرفت این بهانه را از سرهنگ بگیرد. پس رو به مسافران کرد و گفت:
- ترانه «لیلی جان» را میخوانم. لطفاً آقایان مرا همراهی کنند.
«لیلی جان» یک آهنگ محلی بود که در ایران معروفیت زیادی پیدا کرده بود. ترجیعبند این ترانه، کلمه «جان» بود که همه میبایستی آن را تکرار کنند. در بخارست هم این ترانه گل کرده بود، به طوری که جوانان خارجی هر جا که عاشورپور را میدیدند، آن را میخواندند. و اکنون مهندس عاشورپور محکوم شده بود که در آن شرایط سخت برای سرهنگ زند و جمعی از روسای ادارات و عدهای از افراد که برای تحقیرو آزار آنها آمده بودند بخواند، پس تمام نیروی خود را جمع کرد و در حالی که به سربازها اشاره میکرد، گفت:
- من اشان ری خوانم (من برای اینها میخوانم).
و پس از گفتن این حرف که در دل همه مسافران و سربازان نشست، این مهندس خواننده با تمام وجود شروع به خواندن آهنگ گیلکی «جان لیلی» کرد. او میخواند و سربازان با تکرار ترجیعبند «جان» او را همراهی می کردند. جناب سرهنگ که چنین دید برنامه را قطع کرد و دستور داد کاروان حرکت کند».
📚 علی بهزادی، شبه خاطرات، تهران: زرین، ۱۳۷۵، ۴۱۷- ۴۱۹.
@HistoryandMemory
«دریادار [زند] در حالیکه صورت اسامی مسافران را در دست داشت جلو رفت و ناگهان به یاد آورد که روز قبل، به مهندس عاشورپور مشمول عنایات خود قرار نداده است. پس با صدای بلندی گفت:
- مهندس احمد عاشورپور!
مهندس عاشورپور یک قدم جلو گذاشت. دریادار زند به دیدن او گفت:
به به بلبل گیلان، خوش آمدی!
و نگاهی به سراپای او انداخت و گفت:
- پس چرا سبیلت را نتراشیدهاند؟
عاشورپور جواب داد:
- رئیس شهربانی همولایتی من بود، نگذاشت سبیلم را بتراشند.
جناب دریادار سیلی محکمی به صورت او زد و گفت:
- رفتی آنجا برای سربازهای روسی آواز خواندی؟
عاشورپور جواب داد:
- نه، برای سربازها نخواندم. در مراسم افتتاح فستیوال، آهنگهای محلی ایران را خواندم.
دریادار سیلی دیگری به گونه عاشورپور زد و گفت:
- برای سربازهای ما نمیخوانی، آنوقت میروی برای سالداتهای روسی میخوانی؟
عاشورپور حرفش را تکرار کرد:
- من در سربازخانه نخواندم. در رادیو مسکو خواندم. از هر مملکتی عدهای آمدند، آهنگهای کشور خود را خواندند. من هم چند آهنگ گیلکی خواندم. برای هنرمند، رادیو مسکو و رادیو لندن فرقی ندارد. نوار مرا رادیو دهلی و صدای امریکا هم میگذارند.
لحن فرمانده عوض شد و گفت:
- پس حالا باید برای ما بخوانی!
در آن شرایط دشوار، بعد از آن سیلیهای محکم، و با سر تراشیده، ایستادن و خواندن کار آسانی نبود، اما عاشورپور تصمیم گرفت این بهانه را از سرهنگ بگیرد. پس رو به مسافران کرد و گفت:
- ترانه «لیلی جان» را میخوانم. لطفاً آقایان مرا همراهی کنند.
«لیلی جان» یک آهنگ محلی بود که در ایران معروفیت زیادی پیدا کرده بود. ترجیعبند این ترانه، کلمه «جان» بود که همه میبایستی آن را تکرار کنند. در بخارست هم این ترانه گل کرده بود، به طوری که جوانان خارجی هر جا که عاشورپور را میدیدند، آن را میخواندند. و اکنون مهندس عاشورپور محکوم شده بود که در آن شرایط سخت برای سرهنگ زند و جمعی از روسای ادارات و عدهای از افراد که برای تحقیرو آزار آنها آمده بودند بخواند، پس تمام نیروی خود را جمع کرد و در حالی که به سربازها اشاره میکرد، گفت:
- من اشان ری خوانم (من برای اینها میخوانم).
و پس از گفتن این حرف که در دل همه مسافران و سربازان نشست، این مهندس خواننده با تمام وجود شروع به خواندن آهنگ گیلکی «جان لیلی» کرد. او میخواند و سربازان با تکرار ترجیعبند «جان» او را همراهی می کردند. جناب سرهنگ که چنین دید برنامه را قطع کرد و دستور داد کاروان حرکت کند».
📚 علی بهزادی، شبه خاطرات، تهران: زرین، ۱۳۷۵، ۴۱۷- ۴۱۹.
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
▫️علی بهزادی مدیر سپید و سیاه که ذکر او رفت، دربارهٔ سیلیخوردن و «اوی لیلی» خواندن استاد احمد عاشور، خواننده نامدار گیلانی چنین آورده: «دریادار [زند] در حالیکه صورت اسامی مسافران را در دست داشت جلو رفت و ناگهان به یاد آورد که روز قبل، به مهندس عاشورپور…
Oy Leili
Ahmad Ashur Pour
📚 Julia Caterina Hartley, Iran and French Orientalism: Persia in the Literary Culture of Nineteenth-Century France, I.B. Tauris, 2023.
Bloomsbury | google
#تازهها
#ایران #پرشیا #پرس
#شرقشناسی_فرانسه
#ایران_در_ادبیات_فرانسه
@HistoryandMemory
جولیا کاترینا هارتلی، <ایران و شرقشناسی فرانسوی: پرشیا/[پرس] در فرهنگ ادبی فرانسه قرن نوزدهم>Bloomsbury | google
#تازهها
#ایران #پرشیا #پرس
#شرقشناسی_فرانسه
#ایران_در_ادبیات_فرانسه
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
📚 Julia Caterina Hartley, Iran and French Orientalism: Persia in the Literary Culture of Nineteenth-Century France, I.B. Tauris, 2023. جولیا کاترینا هارتلی، <ایران و شرقشناسی فرانسوی: پرشیا/[پرس] در فرهنگ ادبی فرانسه قرن نوزدهم> Bloomsbury | google …
Table of Contents
Introduction
Iran in Nineteenth-Century France: Competing Narratives
Iran and Orientalism
Beyond the Paradigm of Difference
The Politics of Genre
Chapter 1: Poetry
Translation and Poetic Innovation
From Paris to 'Persia' and Back Again (Hugo, Théophile Gautier, Noailles)
Persian Poems Made in France (Renaud, Lahor/Cazalis)
Intertextuality and Universalism: The Case of 'Les Roses de Saadi' (Desbordes-Valmore)
Conclusion
Chapter 2: History and Historical Fiction
Rewriting Human History
'Nos parents, les Aryas' (Arthur de Gobineau, Ernest Renan, Jules Michelet)
The Persian Alexander: Hybridity and Queer (Anti-)Imperialism (Judith Gautier)
Ancient History? Iran as Mirror for French Feminism (Jane Dieulafoy)
Conclusion
Chapter 3: Travel-Writing
'Tout chemin ne conduit pas en Perse'
Defining the Persians
Among Women: Scenes from the Harem
Understanding Shiism
'Esfahan, Nesf-e Jahan'
Remembering 'the Great of the Earth'
Plagued by the West
Books versus Reality
Conclusion
Chapter 4: Performing Arts
Orientalism and the Stage
A Tale of Two Peris : Iran, the Imaginary Orient, and Ballet (Théophile Gautier, Paul Dukas)
Of Poets, Prophets, and Kings: French Opera's love affair with Iranian men (Lalla Roukh, Le Mage, and Thamara)
A Puppet Play about Omar Khayyam (Maurice Bouchor)
Rebuilding Susa: Jane Dieulafoy and Camille Saint-Saëns's 'Parysatis' (1902)
Conclusion
Conclusion
@HistoryandMemory
Introduction
Iran in Nineteenth-Century France: Competing Narratives
Iran and Orientalism
Beyond the Paradigm of Difference
The Politics of Genre
Chapter 1: Poetry
Translation and Poetic Innovation
From Paris to 'Persia' and Back Again (Hugo, Théophile Gautier, Noailles)
Persian Poems Made in France (Renaud, Lahor/Cazalis)
Intertextuality and Universalism: The Case of 'Les Roses de Saadi' (Desbordes-Valmore)
Conclusion
Chapter 2: History and Historical Fiction
Rewriting Human History
'Nos parents, les Aryas' (Arthur de Gobineau, Ernest Renan, Jules Michelet)
The Persian Alexander: Hybridity and Queer (Anti-)Imperialism (Judith Gautier)
Ancient History? Iran as Mirror for French Feminism (Jane Dieulafoy)
Conclusion
Chapter 3: Travel-Writing
'Tout chemin ne conduit pas en Perse'
Defining the Persians
Among Women: Scenes from the Harem
Understanding Shiism
'Esfahan, Nesf-e Jahan'
Remembering 'the Great of the Earth'
Plagued by the West
Books versus Reality
Conclusion
Chapter 4: Performing Arts
Orientalism and the Stage
A Tale of Two Peris : Iran, the Imaginary Orient, and Ballet (Théophile Gautier, Paul Dukas)
Of Poets, Prophets, and Kings: French Opera's love affair with Iranian men (Lalla Roukh, Le Mage, and Thamara)
A Puppet Play about Omar Khayyam (Maurice Bouchor)
Rebuilding Susa: Jane Dieulafoy and Camille Saint-Saëns's 'Parysatis' (1902)
Conclusion
Conclusion
@HistoryandMemory
«۵/۰۳/[۱۹]۹۰= [۱۳۶۸/۱۲/۱۴]
آنوقتها دل من چشمهٔ زلالی بود، حالا چاهی که جنازهای ته آن افتاده، جنازهٔ امید به رستگاری انسان، امیدی که آنوقتها زنده بود».
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۵۱.
@HistoryandMemory
آنوقتها دل من چشمهٔ زلالی بود، حالا چاهی که جنازهای ته آن افتاده، جنازهٔ امید به رستگاری انسان، امیدی که آنوقتها زنده بود».
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۵۱.
@HistoryandMemory
▪️نقش بر آب: یادهایی از عبدالحسین زرینکوب
افسوس که شُد دلبر و در دیدهٔ گریان
تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب است
حافظ
▫️امروز، ۲۴ شهریور، برابر است با بیستوچهارمین سالگرد درگذشت (۲۴ شهریور ۱۳۷۸) زندهیاد استاد دکتر عبدالحسین زرینکوب. استاد در سال ۱۳۶۲ در زادروز ۶۱ سالگی خود به درخواست «دوستی» دست به قلم برده و زندگینامهای از خود با نام «نقش بر آب» به رشتهٔ تحریر درآورده که در کتابی با همین نام منتشر گردیده است. این خودزندگینامه با این توضیح آغاز شده که نگاشتن زندگینامه همچون نقش زدن بر آب است:
« نقش بر آب
-کوششی برای دستیابی به غیر ممکن!
غیر ممکن است، غیر ممکن! از آن گذشته فایدهیی هم ندارد و در حقیقت به زحمتش نمیارزد چنین تصویری فقط نقش بر آب است و از نقش بر آب جز زحمت بیحاصل چه چیزی عاید میشود و چه چیزی میتوان دریافت؟
تصویری از من، که تمام خطوط سیمای من، سیمای روح و جسم من، در طی این مدت طولانی که این روزها از مرز شصت هم عبور میکند در آن انعکاس بیاید جز آنکه همه چیز در آن به هم بیامیزد، همه چیز در آن لحظه به لحظه محو و اثبات شود و هیچ چیز از تمام آنچه به ترسیم در میآید باقی نماند چه خواهد بود؟ و حالا دوستی عزیز، که بعد از یک عمر دوستی چیزی از من درخواست میکند و اصرار و ابرام هم نشان میدهد از من چنین تصویری را در میخواهد که برای من تصورش مشکل است تا به تحقق آن چه رسد؟
طرفه نقشی که به قول آن عزیز سیمای روح و جسم من هر دو در تمام خطوط اصلی خویش در آن منعکس گردد و تمام گذشتهاش در سایه روشن زمان حال نقش پایدار پذیرد! اما کدام نقاش میتواند میان روح و جسم و بین گذشته و حال در یک طرح قلم انداز پیوند اتصالی جز به صورت رمز به وجود آورد و کدام رمزی هست که هر کس در چنین نقشی نظر کند هر چه را در ورای آن هست به آسانی درک نماید. خرسندم که نقاش نیستم لیکن اگر بودم نمیدانم چه طور میتوانستم از راه دور چنین هدیهیی برای چنان عزیزی بفرستم و او را بر شوریدهحالی خود به تأسف واندارم.
اما دوست از من همین را میطلبد و از کسی که به آنچه ممکن هم هست دسترس ندارد توقع دارد به آنچه غیرممکن است دست بیازد. با اینهمه کدام کار غیر ممکن هست که انسان به خاطر عزیزی که آن را به جد و اصرار از وی در میخواهد لامحاله قدرت خود را به آزمایش نگذارد؟
به هر حال آنچه اکنون صورت نقش میپذیرد جز کوششی برای دستیابی به غیرممکن نیست: تصویری از من که گذشته و حال و روح و جسم پیر شصت سالهیی را نقش کند به گمانم فقط آزمایشی است تهورآمیز برای پایدار کردن آنچه جز نقش بر آب نام دیگر بر آن نمیتوان نهاد و پیری که به چنین کار کودکانهیی دست مییازد، اگر به پاس خرسندی عزیزی نباشد، لاجرم باید به دنیای یک کودک سادهخیال خوشباور بازگشته باشد.
البته سیمای روح و جسم من تا آنجا که مربوط به زمان حال است تصویرش غیرممکن نیست. احساس آزردگی، احساس ملال، و احساس سرخوردگی که دورنمای دوران پیری مردی خسته از کارست در همین نامه، این تصویر را در چشم تو که همواره نهفت الفاظ و اسرار را میکاود - جلوه خود را خواهد داشت و با نکتهدانی که در آن عزیز هست، درین باره- گفتم اشارتی و مکرر نمیکنم».
📚 عبدالحسین زربنکوب، نقش بر آب، تهران: سخن، ۱۳۸۸، ۵۸-۵۹
@HistoryandMemory
افسوس که شُد دلبر و در دیدهٔ گریان
تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب است
حافظ
▫️امروز، ۲۴ شهریور، برابر است با بیستوچهارمین سالگرد درگذشت (۲۴ شهریور ۱۳۷۸) زندهیاد استاد دکتر عبدالحسین زرینکوب. استاد در سال ۱۳۶۲ در زادروز ۶۱ سالگی خود به درخواست «دوستی» دست به قلم برده و زندگینامهای از خود با نام «نقش بر آب» به رشتهٔ تحریر درآورده که در کتابی با همین نام منتشر گردیده است. این خودزندگینامه با این توضیح آغاز شده که نگاشتن زندگینامه همچون نقش زدن بر آب است:
« نقش بر آب
-کوششی برای دستیابی به غیر ممکن!
غیر ممکن است، غیر ممکن! از آن گذشته فایدهیی هم ندارد و در حقیقت به زحمتش نمیارزد چنین تصویری فقط نقش بر آب است و از نقش بر آب جز زحمت بیحاصل چه چیزی عاید میشود و چه چیزی میتوان دریافت؟
تصویری از من، که تمام خطوط سیمای من، سیمای روح و جسم من، در طی این مدت طولانی که این روزها از مرز شصت هم عبور میکند در آن انعکاس بیاید جز آنکه همه چیز در آن به هم بیامیزد، همه چیز در آن لحظه به لحظه محو و اثبات شود و هیچ چیز از تمام آنچه به ترسیم در میآید باقی نماند چه خواهد بود؟ و حالا دوستی عزیز، که بعد از یک عمر دوستی چیزی از من درخواست میکند و اصرار و ابرام هم نشان میدهد از من چنین تصویری را در میخواهد که برای من تصورش مشکل است تا به تحقق آن چه رسد؟
طرفه نقشی که به قول آن عزیز سیمای روح و جسم من هر دو در تمام خطوط اصلی خویش در آن منعکس گردد و تمام گذشتهاش در سایه روشن زمان حال نقش پایدار پذیرد! اما کدام نقاش میتواند میان روح و جسم و بین گذشته و حال در یک طرح قلم انداز پیوند اتصالی جز به صورت رمز به وجود آورد و کدام رمزی هست که هر کس در چنین نقشی نظر کند هر چه را در ورای آن هست به آسانی درک نماید. خرسندم که نقاش نیستم لیکن اگر بودم نمیدانم چه طور میتوانستم از راه دور چنین هدیهیی برای چنان عزیزی بفرستم و او را بر شوریدهحالی خود به تأسف واندارم.
اما دوست از من همین را میطلبد و از کسی که به آنچه ممکن هم هست دسترس ندارد توقع دارد به آنچه غیرممکن است دست بیازد. با اینهمه کدام کار غیر ممکن هست که انسان به خاطر عزیزی که آن را به جد و اصرار از وی در میخواهد لامحاله قدرت خود را به آزمایش نگذارد؟
به هر حال آنچه اکنون صورت نقش میپذیرد جز کوششی برای دستیابی به غیرممکن نیست: تصویری از من که گذشته و حال و روح و جسم پیر شصت سالهیی را نقش کند به گمانم فقط آزمایشی است تهورآمیز برای پایدار کردن آنچه جز نقش بر آب نام دیگر بر آن نمیتوان نهاد و پیری که به چنین کار کودکانهیی دست مییازد، اگر به پاس خرسندی عزیزی نباشد، لاجرم باید به دنیای یک کودک سادهخیال خوشباور بازگشته باشد.
البته سیمای روح و جسم من تا آنجا که مربوط به زمان حال است تصویرش غیرممکن نیست. احساس آزردگی، احساس ملال، و احساس سرخوردگی که دورنمای دوران پیری مردی خسته از کارست در همین نامه، این تصویر را در چشم تو که همواره نهفت الفاظ و اسرار را میکاود - جلوه خود را خواهد داشت و با نکتهدانی که در آن عزیز هست، درین باره- گفتم اشارتی و مکرر نمیکنم».
📚 عبدالحسین زربنکوب، نقش بر آب، تهران: سخن، ۱۳۸۸، ۵۸-۵۹
@HistoryandMemory
«در هجده سالگی از خود میپرسیدم دنیا با این روح سرکش و ناسازگار که در من هست چه بر سرم خواهد آورد و حال در سن شصت سالگی میبینم که دنیا، شاید بیآنکه هیچ وجود مرا احساس کرده باشد، باز خیلی بهتر از آنچه انتظار داشتهام با من رفتار کرده است.
راستی من از امروز وارد شصتویکمین سال عمرم شدهام. همین دیروز شصتمین سال زندگی را پشت سر گذاشتم و همین فرداست که باز نوروز دیرینه روز بر آستانه درم ظاهر میشود و مثل پیر دنیا دیدهیی که بر بازی کودک بیخیالی میخندد با نگاه ملامتگر اما دلسوزانهیی که به نگه کردن عاقل اندر سفیه میماند، به روی من لبخند میزند.
شصت سال است که این پیر سالخورده سپید موی، مرا از وقتی که فقط یک دو روز از عمرم میگذشت تا امروز که شاید یک دو روز بیشتر از عمرم باقی نیست در حال همین بازیهای غافلانهٔ بیسرانجام و پایانناپذیر که مردم عادت کردهاند اسمش را زندگی بگذارند دیده است و بر پوچی و بیحاصلی کارهایی که زندگی ما آنها را زیاده جدی تلقی میکند و یکنواختی یاسانگیزی را که غالباً در آن هست نمیبیند، خندیده است. شصت سال تمام این نوروز پیر هر صبحگاه عید آنچه را شوق و امید نام دارد و تمام چرخ زندگی به نیروی آن حرکت میکند، مثل یک توپ بازی که به کودک بازی گوشی هدیه کنند به من ارمغان کرده است و من هر شامگاه عید که هیچ چیز از آن پر ملال تر و حزن آمیزتر نیست آن را مثل یک حباب صابون به کلی پوچ و توخالی و عاری از هرگونه واقعیت ملموس یافتهام و تمام روزهای سال هم، چیزی بیش از تجربه روز پرامید اما بیسرانجام نوروز از آن حاصل نداشتهام».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۰.
@HistoryandMemory
راستی من از امروز وارد شصتویکمین سال عمرم شدهام. همین دیروز شصتمین سال زندگی را پشت سر گذاشتم و همین فرداست که باز نوروز دیرینه روز بر آستانه درم ظاهر میشود و مثل پیر دنیا دیدهیی که بر بازی کودک بیخیالی میخندد با نگاه ملامتگر اما دلسوزانهیی که به نگه کردن عاقل اندر سفیه میماند، به روی من لبخند میزند.
شصت سال است که این پیر سالخورده سپید موی، مرا از وقتی که فقط یک دو روز از عمرم میگذشت تا امروز که شاید یک دو روز بیشتر از عمرم باقی نیست در حال همین بازیهای غافلانهٔ بیسرانجام و پایانناپذیر که مردم عادت کردهاند اسمش را زندگی بگذارند دیده است و بر پوچی و بیحاصلی کارهایی که زندگی ما آنها را زیاده جدی تلقی میکند و یکنواختی یاسانگیزی را که غالباً در آن هست نمیبیند، خندیده است. شصت سال تمام این نوروز پیر هر صبحگاه عید آنچه را شوق و امید نام دارد و تمام چرخ زندگی به نیروی آن حرکت میکند، مثل یک توپ بازی که به کودک بازی گوشی هدیه کنند به من ارمغان کرده است و من هر شامگاه عید که هیچ چیز از آن پر ملال تر و حزن آمیزتر نیست آن را مثل یک حباب صابون به کلی پوچ و توخالی و عاری از هرگونه واقعیت ملموس یافتهام و تمام روزهای سال هم، چیزی بیش از تجربه روز پرامید اما بیسرانجام نوروز از آن حاصل نداشتهام».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۰.
@HistoryandMemory
«مدرسه یا قفس! نمیدانم کدام یک ازین دو نام را میتوانم برای آنچه در آن روز در آن باره به خاطرم میگذشت، مناسبتر بخوانم. به هر حال شش ساله [۱۳۰۷] بودم که به آنجا وارد شدم و حالا بعد از پنجاه و چهار سال هنوز نتوانستهام یک قدم از محدوده فضای در بسته آن بیرون بگذارم تمام این پنجاه و چهار سال را با درس و کتاب سرو کار داشتهام. تمام این عمر را در پشت میز یا روی نیمکت مدرسه به آموختگاری یا آموزگاری صرف کردهام و تمام این مدت را در دنبال چیزهایی گشتهام که یافتن آنها هرگز به جستجوی مستمرم پایان نداده است و گه گاه با خود اندیشیدهام که یافتن آن چیزها نباید چیزی جز جستن آنها بوده باشد!
ازین اولین مدرسه که دبستان کمال خوانده میشد سالها بعد به مدرسه دیگر رفتم. برخلاف میل پدر و بیشتر به اصرار مادرم به دبیرستان وارد شدم- که مدرسه دولتی بود. بعدها به طهران رفتم و بازگشتم، در خرمآباد و بروجرد معلم شدم، در دانشکده درس خواندم، به دانشگاه دعوت شدم به خارج سفر کردم در مجالس علمی و مجامع بینالمللی حاضر شدم و سخن گفتم و به هر جا رفتم کتاب و کاغذ را که اول بار با آن کیف سبز رنگ مدرسه کمال با آنها سرو کار پیدا کردم هیچ جا از خود جدا ندیدم. در تمام این سالها چه آموختم و چه کردم داستانی است که اینجا سر گفتنش را ندارم و میپندارم چندان روشنایی هم به این تصویر که دوست از من میخواهد نمیاندازد. لیکن بعد از پنجاه و چهار سال که از آن روزها میگذرد هنوز آن کنجکاویها که قبل از کلاس مدرسه، از میان باغچه و کنار حوض خانه برایم شروع شد و به ستایش آسمان پرستاره و شیفتگی به آفتاب نیمروز کشید برایم پایان نیافته است.
با آنکه آشنایی با مدرسه بعدها برای من به یک پیوند ناگسستنی تبدیل شد و با آنکه حتی روز اول هم از بازی کردن با بچههای ناآشنا لذت بردم احساس نوعی گولخوردگی از همان صبح فردا تا مدتها بعد مرا از فکر مدرسه و کلاس به شدت بیزار میکرد. اما کار از کار گذشته بود و دیگر هیچ کس به من اجازه نمیداد در خانه بمانم و بازیهای هر روزهام را دنبال کنم. صدی [دختر عمو] هم همان روزها به مدرسه دخترانه رفته بود و دیگر به بازیهای خانه علاقهیی نشان نمیداد ناچار هر روز کیف و کتایم را بر میداشتم و با بیمیلی همراه حسین مرضیه [خانهشاگردمان] راه مدرسه را پیش میگرفتم. در مدرسه درس را از ترس شلاق به هم پیچیده آقای مدیر میخواندم و با بچهها هم در زنگ تفریح کارم زد و خورد دایم بود.
راست بگویم آن روزها محیط مدرسه را برای خود حتی از داخل دکان کوچک پیرمرد سرکوچهمان که پرندگان را در پشت یک قفس توری حبس کرده بود تنگتر و دلگیرتر مییافتم. تا مدتها هیچ چیزش را بیشتر از صدای زنگ تعطیلش دوست نداشتم. با این حال هر روز ظهر وقتی به خانه برمیگشتم با خواهر کوچکم کبری که چهار سالی بیشتر نداشت و با فخری دختر دایی مادرم که دو سال از خودم کوچکتر بود بازی معلم و مدرسه را راه میانداختم. عصرها هم دنبال سرکشی به پاپی [سگ گله] و سواری بر مادیانی که پدرم را از صحرا به خانه میآورد کارهای مدرسه را سرسری و با عجله تمام میکردم و وقتی پدرم از مسجد بر میگشت منتظر دایی جواد میشدم که غالباً شام پیش ما میآمد و بعد از آن تا مدتی از شب رفته برای ما کتاب میخواند».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۷-۶۸.
@HistoryandMemory
ازین اولین مدرسه که دبستان کمال خوانده میشد سالها بعد به مدرسه دیگر رفتم. برخلاف میل پدر و بیشتر به اصرار مادرم به دبیرستان وارد شدم- که مدرسه دولتی بود. بعدها به طهران رفتم و بازگشتم، در خرمآباد و بروجرد معلم شدم، در دانشکده درس خواندم، به دانشگاه دعوت شدم به خارج سفر کردم در مجالس علمی و مجامع بینالمللی حاضر شدم و سخن گفتم و به هر جا رفتم کتاب و کاغذ را که اول بار با آن کیف سبز رنگ مدرسه کمال با آنها سرو کار پیدا کردم هیچ جا از خود جدا ندیدم. در تمام این سالها چه آموختم و چه کردم داستانی است که اینجا سر گفتنش را ندارم و میپندارم چندان روشنایی هم به این تصویر که دوست از من میخواهد نمیاندازد. لیکن بعد از پنجاه و چهار سال که از آن روزها میگذرد هنوز آن کنجکاویها که قبل از کلاس مدرسه، از میان باغچه و کنار حوض خانه برایم شروع شد و به ستایش آسمان پرستاره و شیفتگی به آفتاب نیمروز کشید برایم پایان نیافته است.
با آنکه آشنایی با مدرسه بعدها برای من به یک پیوند ناگسستنی تبدیل شد و با آنکه حتی روز اول هم از بازی کردن با بچههای ناآشنا لذت بردم احساس نوعی گولخوردگی از همان صبح فردا تا مدتها بعد مرا از فکر مدرسه و کلاس به شدت بیزار میکرد. اما کار از کار گذشته بود و دیگر هیچ کس به من اجازه نمیداد در خانه بمانم و بازیهای هر روزهام را دنبال کنم. صدی [دختر عمو] هم همان روزها به مدرسه دخترانه رفته بود و دیگر به بازیهای خانه علاقهیی نشان نمیداد ناچار هر روز کیف و کتایم را بر میداشتم و با بیمیلی همراه حسین مرضیه [خانهشاگردمان] راه مدرسه را پیش میگرفتم. در مدرسه درس را از ترس شلاق به هم پیچیده آقای مدیر میخواندم و با بچهها هم در زنگ تفریح کارم زد و خورد دایم بود.
راست بگویم آن روزها محیط مدرسه را برای خود حتی از داخل دکان کوچک پیرمرد سرکوچهمان که پرندگان را در پشت یک قفس توری حبس کرده بود تنگتر و دلگیرتر مییافتم. تا مدتها هیچ چیزش را بیشتر از صدای زنگ تعطیلش دوست نداشتم. با این حال هر روز ظهر وقتی به خانه برمیگشتم با خواهر کوچکم کبری که چهار سالی بیشتر نداشت و با فخری دختر دایی مادرم که دو سال از خودم کوچکتر بود بازی معلم و مدرسه را راه میانداختم. عصرها هم دنبال سرکشی به پاپی [سگ گله] و سواری بر مادیانی که پدرم را از صحرا به خانه میآورد کارهای مدرسه را سرسری و با عجله تمام میکردم و وقتی پدرم از مسجد بر میگشت منتظر دایی جواد میشدم که غالباً شام پیش ما میآمد و بعد از آن تا مدتی از شب رفته برای ما کتاب میخواند».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۷-۶۸.
@HistoryandMemory
📷 عبدالحسین زرینکوب در زمان دانشآموزی
📷 عبدالحسین زرینکوب جوان: دبیر دبیرستان پهلوی بروجرد در سالهای ۱۳۲۰-۱۳۲۴
منبع عکسها: کانال ویروگرد؛ یادگار ماندگار
@HistoryandMemory
📷 عبدالحسین زرینکوب جوان: دبیر دبیرستان پهلوی بروجرد در سالهای ۱۳۲۰-۱۳۲۴
منبع عکسها: کانال ویروگرد؛ یادگار ماندگار
@HistoryandMemory
«کتابی که پدرم دوست داشت دایی جواد برای ما بخواند، جامعالتمثیل نام داشت و در خانهٔ ما بود. قصههایی هم که از آن خوانده میشد همه دربارهٔ زنان صالح و مردان زاهد بود. خود دایی جواد هم گه گاه کتاب کلانی را همراه میآورد که کلیات شیخ سعدی نام داشت و از تمام کلیات از بوستان و گلستان شیخ که به نظر من هر دو به یک اندازه کلام موزون و آهنگین مینمود برای ما پارهیی قصهها میخواند و گاه نیز برخی قسمتها را ناخوانده رها میکرد و با خندهیی رمزآمیز کتاب را میبست و این کار پدرم را خوشحال میکرد».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۹-۷۰.
@HistoryandMemory
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۹-۷۰.
@HistoryandMemory
[عشق سعدی نه حدیثیاست که پنهان مانَد
داستانیاست که بر هر سر بازاری هست]
«از همان روزها که تازه به مدرسه رفته بودم و با این حال از مکتب «آملّا» خواندن و نوشتن را قبل از ورود به مدرسه یاد گرفته بودم به سعدی و قصههایش علاقه پیدا کرده بودم. با همان اندک مایه آشنایی که به خط و خواندن داشتم پارهیی شبها به تشویق دایی جواد در خواندن گلستان به او کمک میکردم و ازین کار احساس غرور فوقالعادهیی به من دست میداد. از قضا یک دفعه که دایی جواد آخر شب با عجله از خانه ما رفت، کلیات شیخ را در خانه ما جا گذاشت. فرداش که گویا جمعه بود و به هر حال مدرسه من تعطيل بود همان اول صبح و قبل از آنکه کتاب را برای دایی جواد که عاشقانه به آن علاقه میورزید بفرستند، من فرصتی به دست آوردم و از روی کنجکاوی به آنچه غیر از بوستان و گلستان درین کلیات جامع وجود داشت چند ساعتی نظر انداختم یادم هست قدری از کتاب طیبات را خواندم و از اینکه یک شیخ پیر که آن اندازه مورد احترام دایی جواد و پدرم بود در آن شعرها آنهمه از «یار» سخن گفته بود سرخ شدم و با احساس خجالت، کتاب را بستم و روی طاقچه اطاق گذاشتم. در واقع بیآنکه دانسته باشم مراد از «یار» چیست از اندیشیدن به آن و مخصوصاً از فکر کردن به «عشق» که سعدی اینهمه از آن حرف زده بود به شدت احساس شرم و گناه برایم دست داد».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۹.
@HistoryandMemory
داستانیاست که بر هر سر بازاری هست]
«از همان روزها که تازه به مدرسه رفته بودم و با این حال از مکتب «آملّا» خواندن و نوشتن را قبل از ورود به مدرسه یاد گرفته بودم به سعدی و قصههایش علاقه پیدا کرده بودم. با همان اندک مایه آشنایی که به خط و خواندن داشتم پارهیی شبها به تشویق دایی جواد در خواندن گلستان به او کمک میکردم و ازین کار احساس غرور فوقالعادهیی به من دست میداد. از قضا یک دفعه که دایی جواد آخر شب با عجله از خانه ما رفت، کلیات شیخ را در خانه ما جا گذاشت. فرداش که گویا جمعه بود و به هر حال مدرسه من تعطيل بود همان اول صبح و قبل از آنکه کتاب را برای دایی جواد که عاشقانه به آن علاقه میورزید بفرستند، من فرصتی به دست آوردم و از روی کنجکاوی به آنچه غیر از بوستان و گلستان درین کلیات جامع وجود داشت چند ساعتی نظر انداختم یادم هست قدری از کتاب طیبات را خواندم و از اینکه یک شیخ پیر که آن اندازه مورد احترام دایی جواد و پدرم بود در آن شعرها آنهمه از «یار» سخن گفته بود سرخ شدم و با احساس خجالت، کتاب را بستم و روی طاقچه اطاق گذاشتم. در واقع بیآنکه دانسته باشم مراد از «یار» چیست از اندیشیدن به آن و مخصوصاً از فکر کردن به «عشق» که سعدی اینهمه از آن حرف زده بود به شدت احساس شرم و گناه برایم دست داد».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۹.
@HistoryandMemory
▪️نامه محمد محمدعلی [درگذشتهٔ ۲۴ شهریور ۱۴۰۲] به جواد عاطفه:
«جواد عزیزم، مهاجرت حادثهای مهم است در زندگی و برای هرکس به نحو و بهانهای اتفاق میافتد. برای من دوری از وطن اتفاق افتاده، نه به معنای بُنهکن و مهاجرت. من در ونکوور هستم به این بهانه که سیسال همسر و فرزندانم به من یاری رساندند تا من بنویسم و من هم تصمیم گرفتم سه سال یا نه شش سال به آنها کمک کنم تا نوههایم فارسی یاد بگیرند و من هم خودم را راضی که با آنها بیحساب شدهام. مسخره است ولی واقعیت دارد. من هنوز گویی چمدان ذهنم را باز نکردهام تا ببینم چه دارم و چه ندارم و کجا هستم. در این حالت یک بام و دو هوایی هنوز نه غم غربت را حس میکنم و نه مثل برخی دوستان هوای نان سنکگ و کلهپاچه و چلوکباب دارم. آنچه دور و برم نیست شور و هیجان شما جوانهاست. آلیس مونرو کانادایی همین امسال نزدیک گوش من نوبل ادبیات گرفت. فکر میکردم پیر و جوان اهل فرهنگ و ادب میریزند تو خیابان و بعد جمع میشوند جلو - آرت گالری - و بعد همه میرویم حوالی برج آزادی یا خانه هنرمندان یا همین برج میلاد و جشنی برپا میکنیم و او سخنرانی میکند. هیچیک از این اتفاقات نیفتاد. خانم مارگارت اتوود؛ هموطن دیگرش که او هم نزدیک گوش من است به او تبریک گفت و گویی همه چیز براشان خیلیخیلی طبیعی است. چه خوابها و خیالهایی میآید سراغ امثال من که مزهی هیچچیز را به درستی نچشیدهام. میخواهم بگویم دلم تنگ شده برای شور و اشتیاق جوانانی از نوع شما که در کمتر جایی میتوان این همه صداقت سراغ گرفت و در کمتر جایی میتوان این همه بیاعتنایی را به آنان دید. مهاجرت برای من که بالای شصتسال اتفاق افتاد بیشتر با یک سفر درونی معنا پیدا میکند. اگر بخواهم به آثار بیرونیاش اشاره کنم مثال کرم ابریشم است که هنوز دارد دور خودش پیله میتند و هیچ تصوری ندارد از پروانه شدن و پرواز. نیمههای شب، بین خواب و بیداری میآیم تهران و یکراست میروم حوالی میدان بهارستان و با شتاب خودم را میرسانم به وزارت ارشاد و در فضای مهآلود یکی بود و یکی نبود خواب دنبال بررسها میگردم تا خبری از فرزندان متوقف شدهام بگیرم. بعد ناگهان صدای قطاری میشنوم که به سرعت دور میشود و مرا در ایستگاه بهارستان جا میگذارد. در حالی که بلیت کوپه درجه یک دست من است، قطار دور و دورتر میشود. و مرا با دنیادنیا اندوه و بغض تنها میگذارد. خیلی سخت است که روحت را در ایران جا بگذاری و جسمت را بکشانی جایی که همه چیز به تو میدهد جز آن چیزی که طالبش هستی. آدم هرچه بیشتر معنای حقوق فردی و اجتماعی را احساس میکند بیشتر زجر میکشد...».
آبان ۹۲
از برگه جواد عاطفه در فیسبوک
@HistoryandMemory
«جواد عزیزم، مهاجرت حادثهای مهم است در زندگی و برای هرکس به نحو و بهانهای اتفاق میافتد. برای من دوری از وطن اتفاق افتاده، نه به معنای بُنهکن و مهاجرت. من در ونکوور هستم به این بهانه که سیسال همسر و فرزندانم به من یاری رساندند تا من بنویسم و من هم تصمیم گرفتم سه سال یا نه شش سال به آنها کمک کنم تا نوههایم فارسی یاد بگیرند و من هم خودم را راضی که با آنها بیحساب شدهام. مسخره است ولی واقعیت دارد. من هنوز گویی چمدان ذهنم را باز نکردهام تا ببینم چه دارم و چه ندارم و کجا هستم. در این حالت یک بام و دو هوایی هنوز نه غم غربت را حس میکنم و نه مثل برخی دوستان هوای نان سنکگ و کلهپاچه و چلوکباب دارم. آنچه دور و برم نیست شور و هیجان شما جوانهاست. آلیس مونرو کانادایی همین امسال نزدیک گوش من نوبل ادبیات گرفت. فکر میکردم پیر و جوان اهل فرهنگ و ادب میریزند تو خیابان و بعد جمع میشوند جلو - آرت گالری - و بعد همه میرویم حوالی برج آزادی یا خانه هنرمندان یا همین برج میلاد و جشنی برپا میکنیم و او سخنرانی میکند. هیچیک از این اتفاقات نیفتاد. خانم مارگارت اتوود؛ هموطن دیگرش که او هم نزدیک گوش من است به او تبریک گفت و گویی همه چیز براشان خیلیخیلی طبیعی است. چه خوابها و خیالهایی میآید سراغ امثال من که مزهی هیچچیز را به درستی نچشیدهام. میخواهم بگویم دلم تنگ شده برای شور و اشتیاق جوانانی از نوع شما که در کمتر جایی میتوان این همه صداقت سراغ گرفت و در کمتر جایی میتوان این همه بیاعتنایی را به آنان دید. مهاجرت برای من که بالای شصتسال اتفاق افتاد بیشتر با یک سفر درونی معنا پیدا میکند. اگر بخواهم به آثار بیرونیاش اشاره کنم مثال کرم ابریشم است که هنوز دارد دور خودش پیله میتند و هیچ تصوری ندارد از پروانه شدن و پرواز. نیمههای شب، بین خواب و بیداری میآیم تهران و یکراست میروم حوالی میدان بهارستان و با شتاب خودم را میرسانم به وزارت ارشاد و در فضای مهآلود یکی بود و یکی نبود خواب دنبال بررسها میگردم تا خبری از فرزندان متوقف شدهام بگیرم. بعد ناگهان صدای قطاری میشنوم که به سرعت دور میشود و مرا در ایستگاه بهارستان جا میگذارد. در حالی که بلیت کوپه درجه یک دست من است، قطار دور و دورتر میشود. و مرا با دنیادنیا اندوه و بغض تنها میگذارد. خیلی سخت است که روحت را در ایران جا بگذاری و جسمت را بکشانی جایی که همه چیز به تو میدهد جز آن چیزی که طالبش هستی. آدم هرچه بیشتر معنای حقوق فردی و اجتماعی را احساس میکند بیشتر زجر میکشد...».
آبان ۹۲
از برگه جواد عاطفه در فیسبوک
@HistoryandMemory
✍ احسان موسوی خ.:
«مصر اخیراً شاهد یک جدال هویتی بر سر اولویت مصری بودن یا عرب بودن است. در این راستا، امسال شاهد اقبال بیسابقه به جشن گرفتن سال نو در تقویم فرعونی بوده است. ۱۱ سپتامبر سال ۶۲۶۵ در تقویم مصر باستان شروع شد».
@HistoryandMemory
«مصر اخیراً شاهد یک جدال هویتی بر سر اولویت مصری بودن یا عرب بودن است. در این راستا، امسال شاهد اقبال بیسابقه به جشن گرفتن سال نو در تقویم فرعونی بوده است. ۱۱ سپتامبر سال ۶۲۶۵ در تقویم مصر باستان شروع شد».
@HistoryandMemory
📚 محییالدین مهدی، جعل تاریخ و تاریخ جعل در افغانستان، ویراستهٔ کاظم کاظمی، بنگاه نشر کتاب کابل و انتشارات امیری، ۱۴۰۲.
«حین مطالعهٔ کتابهای تاریخ افغانستان، به موارد بسیاری برخوردم که با منابع معتبر و معاصر اختلاف آشکار دارد. این اختلاف یا از روی اهمال و بیدقتی نویسنده در نقل مطلب از منابع است، یا از روی تعمد و سوء نیت به غرض جعل و تحریف تاریخ. علاوه بر این، عدم دسترسیِ نویسنده به منابع دست اول و اعتماد و اکتفا به منابع متأخر، موجب صدور حکمهای نادرست در قضایای تاریخی شده است. گذشته از اینها، قلّت مآخذ و ناشناخته ماندن بسیاری از منابع تاریخ افغانستان برای مورخین، سبب شده که کج فهمیهایی رخ دهد. در چند دههٔ پسین، کتب بسیاری که نیم قرن قبل کسی به آنان دسترسی نداشت، از بایگانیها، آرشیفها و کتابخانهها بیرون آورده شد و چاپ و منتشر گشت. اما موارد تحریف و جعل که به آن اشاره شد، غیر از سهو و اشتباهات است، که البته کسی از ارتکاب به آن مستثنی بوده نمیتواند».
#تازهها
#تاریخ_افغانستان
#جعل_تاریخ
#تاریخ_سازی
@HistoryandMemory
«حین مطالعهٔ کتابهای تاریخ افغانستان، به موارد بسیاری برخوردم که با منابع معتبر و معاصر اختلاف آشکار دارد. این اختلاف یا از روی اهمال و بیدقتی نویسنده در نقل مطلب از منابع است، یا از روی تعمد و سوء نیت به غرض جعل و تحریف تاریخ. علاوه بر این، عدم دسترسیِ نویسنده به منابع دست اول و اعتماد و اکتفا به منابع متأخر، موجب صدور حکمهای نادرست در قضایای تاریخی شده است. گذشته از اینها، قلّت مآخذ و ناشناخته ماندن بسیاری از منابع تاریخ افغانستان برای مورخین، سبب شده که کج فهمیهایی رخ دهد. در چند دههٔ پسین، کتب بسیاری که نیم قرن قبل کسی به آنان دسترسی نداشت، از بایگانیها، آرشیفها و کتابخانهها بیرون آورده شد و چاپ و منتشر گشت. اما موارد تحریف و جعل که به آن اشاره شد، غیر از سهو و اشتباهات است، که البته کسی از ارتکاب به آن مستثنی بوده نمیتواند».
#تازهها
#تاریخ_افغانستان
#جعل_تاریخ
#تاریخ_سازی
@HistoryandMemory
▪️زندگینامهٔ سهراب سپهری به قلم خودش (۱)
«من کاشیام. اما در قم متولد شدهام. شناسنامهام درست نیست. مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر (۶ اکتبر ) [۱۳۰۷] به دنیا آمدهام. درست سر ساعت ۱۲. مادرم صدای اذان را میشنیده است. در قم زیاد نماندهایم. به گلپایگان و خوانسار رفتهایم. بعد به سرزمین پدری. من کودکی رنگینی داشتهام. دوران خردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود.
میان جهشهای پاک و قصههای ترسناک نوسان داشت. با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی میکردیم. و خانه بزرگ بود. باغ بود. و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود. زمین را بیل میزدیم. چیز میکاشتیم. پیوند میزدیم.
هرس میکردیم. در این خانه پدر و عموها خشت میزدند. بنایی میکردند. به ریختهگری و لحیمکاری میپرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر میکردند. تار میساختند. به کفاشی دست میزدند. در عکاسی ذوق خود میآزمودند. قاب منبت درست میکردند. نجّاری و خرّاطی پیش میگرفتند. کلاه میدوختند. با صدف دکمه و گوشواره میساختند.
کوچک بودم که پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت. در چنان خانهای خیلی چیزها میتوان یاد گرفت.
من قالیبافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقشههای خودم بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب میچیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا میرفتم. از پشت بام میپریدم پایین.
من شر بودم. مادر پیشبینی میکرد که من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم. ما بچههای یک خانه نقشههای شیطانی میکشیدیم. روز دهم مه ۱۹۴۰ موتورسیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم و مدّتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتم. از دیوار باغ مردم بالا میرفتیم و انجیر و انار میدزدیدیم. چه کیفی داشت. شبها در دشت صفیآباد به سینه میخزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم.
تاریکی و اضطراب را میان مشتهای خود میفشردیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا میشود.
خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار میرفتیم. بزرگتر که شدم، عموی کوچک تیراندازی را با من یاد داد. اولین پرندهای که زدم یک سبزه قبا بود. هرگز شکار خشنودم نکرد. امّا شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا میکشید. و هوای صبح را به میان فکرهایم مینشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بیپرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم.
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمیدیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهلمراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خواندهام. بزرگترها میخواندند. من هم میخواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند.
روزی در مسجد بسته بود. بقال سر گذر گفت: «نماز را روی پشتبام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید».
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سالها مذهبی ماندم بیآنکه خدایی داشته باشم.
تابستانها به کوهپایه میرفتیم. با اسب و قاطر و الاغ سفر میکردیم. در یک سفر راه میان کاشان و قریه برزک را با پالکی پیمودیم. در گوشه باغ ما یک طویله بود. چارپا نگه میداشتیم. پدر بزرگ من یک مادیان سپید داشت. تند و سرکش بود و مرا میترساند».
📚 هنوز در سفرم: شعرها و یادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری، بهکوشش پریدخت سپهری، تهران: فرزانروز، ۱۳۸۰، ۱۴-۱۵.
@HistoryandMemory
«من کاشیام. اما در قم متولد شدهام. شناسنامهام درست نیست. مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر (۶ اکتبر ) [۱۳۰۷] به دنیا آمدهام. درست سر ساعت ۱۲. مادرم صدای اذان را میشنیده است. در قم زیاد نماندهایم. به گلپایگان و خوانسار رفتهایم. بعد به سرزمین پدری. من کودکی رنگینی داشتهام. دوران خردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود.
میان جهشهای پاک و قصههای ترسناک نوسان داشت. با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی میکردیم. و خانه بزرگ بود. باغ بود. و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود. زمین را بیل میزدیم. چیز میکاشتیم. پیوند میزدیم.
هرس میکردیم. در این خانه پدر و عموها خشت میزدند. بنایی میکردند. به ریختهگری و لحیمکاری میپرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر میکردند. تار میساختند. به کفاشی دست میزدند. در عکاسی ذوق خود میآزمودند. قاب منبت درست میکردند. نجّاری و خرّاطی پیش میگرفتند. کلاه میدوختند. با صدف دکمه و گوشواره میساختند.
کوچک بودم که پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت. در چنان خانهای خیلی چیزها میتوان یاد گرفت.
من قالیبافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقشههای خودم بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب میچیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا میرفتم. از پشت بام میپریدم پایین.
من شر بودم. مادر پیشبینی میکرد که من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم. ما بچههای یک خانه نقشههای شیطانی میکشیدیم. روز دهم مه ۱۹۴۰ موتورسیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم و مدّتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتم. از دیوار باغ مردم بالا میرفتیم و انجیر و انار میدزدیدیم. چه کیفی داشت. شبها در دشت صفیآباد به سینه میخزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم.
تاریکی و اضطراب را میان مشتهای خود میفشردیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا میشود.
خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار میرفتیم. بزرگتر که شدم، عموی کوچک تیراندازی را با من یاد داد. اولین پرندهای که زدم یک سبزه قبا بود. هرگز شکار خشنودم نکرد. امّا شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا میکشید. و هوای صبح را به میان فکرهایم مینشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بیپرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم.
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمیدیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهلمراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خواندهام. بزرگترها میخواندند. من هم میخواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند.
روزی در مسجد بسته بود. بقال سر گذر گفت: «نماز را روی پشتبام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید».
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سالها مذهبی ماندم بیآنکه خدایی داشته باشم.
تابستانها به کوهپایه میرفتیم. با اسب و قاطر و الاغ سفر میکردیم. در یک سفر راه میان کاشان و قریه برزک را با پالکی پیمودیم. در گوشه باغ ما یک طویله بود. چارپا نگه میداشتیم. پدر بزرگ من یک مادیان سپید داشت. تند و سرکش بود و مرا میترساند».
📚 هنوز در سفرم: شعرها و یادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری، بهکوشش پریدخت سپهری، تهران: فرزانروز، ۱۳۸۰، ۱۴-۱۵.
@HistoryandMemory
📚 Muslims on the Volga in the Viking Age: In the Footsteps of Ibn Fadlan, eds. Jonathan Shepard and Luke Treadwell, I.B. Tauris, 2023.
<مسلمانان در ولگا در عصر وایکینگ: در جایپای/ در رکاب ابن فضلان>
bloomsbury
#تازهها
#مسلمانان_در_اروپای_شرقی
#روس
#بلغار
#ابن_فضلان
@HistoryandMemory
<مسلمانان در ولگا در عصر وایکینگ: در جایپای/ در رکاب ابن فضلان>
bloomsbury
#تازهها
#مسلمانان_در_اروپای_شرقی
#روس
#بلغار
#ابن_فضلان
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
📚 Muslims on the Volga in the Viking Age: In the Footsteps of Ibn Fadlan, eds. Jonathan Shepard and Luke Treadwell, I.B. Tauris, 2023. <مسلمانان در ولگا در عصر وایکینگ: در جایپای/ در رکاب ابن فضلان> bloomsbury #تازهها #مسلمانان_در_اروپای_شرقی #روس #بلغار…
The year 922 saw a series of remarkable face-to-face encounters in the steppes between Bukhara and the Middle Volga. Ibn Fadlan was an intrepid member of a diplomatic and religious mission from the distant caliphate in Baghdad to the ruler of the Volga Bulgars. His account gives a vivid eyewitness denoscription of the peoples he came upon (whose appearance, rituals and filthy habits both fascinate and appal) and a famous depiction of a Viking Rus ship burial. It is unique testimony to burgeoning exchanges between several different cultures, and to the emergence of new political structures on the steppes. Yet the account survives only as part of a later composite work, raising questions of meaning and historical interpretation. This pioneering interdisciplinary study of Ibn Fadlan's text and the world he surveyed draws on a variety of specialists to give readers both 'the bigger picture' of cultural and economic change in Eurasia, Byzantium and the Muslim world, and hard facts, in the form of archaeological and numismatic data.
CONTENTS:
PART ONE: OVERVIEW
Editors' introduction
Ibn Fadlan's Kitab: text and afterlife -- Viacheslav S. Kuleshov with Jonathan Shepard
PART TWO: TEXT AND CONTEXT
Where is the real Ibn Fadlan? Editing and translating the Kitab -- James E. Montgomery
From Kitab to Risala: the long shadow of Yaqut's version of Ibn Fadlan's account -- Luke Treadwell
Other Arab geographers' sources on the North: al-Jayhani and the 'Anonymous Relation' -- Jean-Charles Ducène
Other ethnographies of the steppe -- Walter Pohl
Other travellers' tales -- Ian Wood
PART THREE: BACKGROUND TO THE JOURNEY
The Abbasid background -- Hugh Kennedy
Ibn Fadlan and the Khazars: the hidden centre -- Nick Evans
Beyond the Gate of the Turks: archaeology around the Aral Sea -- Irina Arzhantseva and Heinrich Härke, with a contribution by Ekaterina A. Armarchuk
PART FOUR: VIKING-AGE RUS
Ibn Fadlan and the rituals of the Rus: Vikings on the Volga? -- Neil Price
Viking-Age markets and emporia -- Søren M. Sindbæk
Rus, routes and sites -- Veronika Murasheva
Identities, ethnicities, cultures: Ibn Fadlan and the Rus on the Middle Volga --- Þórir Jónsson Hraundal
Rus and other Northmen under non-Arabic eyes -- Jonathan Shepard
PART FIVE: VOLGA BULGARIA
What was Volga Bulgaria? -- Leonard Nedashkovsky
Ninth- and tenth-century Volga Bulgar trade -- Evgeniy P. Kazakov
Volga Bulgar imitative coinage -- Marek Jankowiak
PART SIX: CONCLUSION
'Failure of a mission'? -- Jonathan Shepard
@HistoryandMemory
CONTENTS:
PART ONE: OVERVIEW
Editors' introduction
Ibn Fadlan's Kitab: text and afterlife -- Viacheslav S. Kuleshov with Jonathan Shepard
PART TWO: TEXT AND CONTEXT
Where is the real Ibn Fadlan? Editing and translating the Kitab -- James E. Montgomery
From Kitab to Risala: the long shadow of Yaqut's version of Ibn Fadlan's account -- Luke Treadwell
Other Arab geographers' sources on the North: al-Jayhani and the 'Anonymous Relation' -- Jean-Charles Ducène
Other ethnographies of the steppe -- Walter Pohl
Other travellers' tales -- Ian Wood
PART THREE: BACKGROUND TO THE JOURNEY
The Abbasid background -- Hugh Kennedy
Ibn Fadlan and the Khazars: the hidden centre -- Nick Evans
Beyond the Gate of the Turks: archaeology around the Aral Sea -- Irina Arzhantseva and Heinrich Härke, with a contribution by Ekaterina A. Armarchuk
PART FOUR: VIKING-AGE RUS
Ibn Fadlan and the rituals of the Rus: Vikings on the Volga? -- Neil Price
Viking-Age markets and emporia -- Søren M. Sindbæk
Rus, routes and sites -- Veronika Murasheva
Identities, ethnicities, cultures: Ibn Fadlan and the Rus on the Middle Volga --- Þórir Jónsson Hraundal
Rus and other Northmen under non-Arabic eyes -- Jonathan Shepard
PART FIVE: VOLGA BULGARIA
What was Volga Bulgaria? -- Leonard Nedashkovsky
Ninth- and tenth-century Volga Bulgar trade -- Evgeniy P. Kazakov
Volga Bulgar imitative coinage -- Marek Jankowiak
PART SIX: CONCLUSION
'Failure of a mission'? -- Jonathan Shepard
@HistoryandMemory