▪️نقش بر آب: یادهایی از عبدالحسین زرینکوب
افسوس که شُد دلبر و در دیدهٔ گریان
تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب است
حافظ
▫️امروز، ۲۴ شهریور، برابر است با بیستوچهارمین سالگرد درگذشت (۲۴ شهریور ۱۳۷۸) زندهیاد استاد دکتر عبدالحسین زرینکوب. استاد در سال ۱۳۶۲ در زادروز ۶۱ سالگی خود به درخواست «دوستی» دست به قلم برده و زندگینامهای از خود با نام «نقش بر آب» به رشتهٔ تحریر درآورده که در کتابی با همین نام منتشر گردیده است. این خودزندگینامه با این توضیح آغاز شده که نگاشتن زندگینامه همچون نقش زدن بر آب است:
« نقش بر آب
-کوششی برای دستیابی به غیر ممکن!
غیر ممکن است، غیر ممکن! از آن گذشته فایدهیی هم ندارد و در حقیقت به زحمتش نمیارزد چنین تصویری فقط نقش بر آب است و از نقش بر آب جز زحمت بیحاصل چه چیزی عاید میشود و چه چیزی میتوان دریافت؟
تصویری از من، که تمام خطوط سیمای من، سیمای روح و جسم من، در طی این مدت طولانی که این روزها از مرز شصت هم عبور میکند در آن انعکاس بیاید جز آنکه همه چیز در آن به هم بیامیزد، همه چیز در آن لحظه به لحظه محو و اثبات شود و هیچ چیز از تمام آنچه به ترسیم در میآید باقی نماند چه خواهد بود؟ و حالا دوستی عزیز، که بعد از یک عمر دوستی چیزی از من درخواست میکند و اصرار و ابرام هم نشان میدهد از من چنین تصویری را در میخواهد که برای من تصورش مشکل است تا به تحقق آن چه رسد؟
طرفه نقشی که به قول آن عزیز سیمای روح و جسم من هر دو در تمام خطوط اصلی خویش در آن منعکس گردد و تمام گذشتهاش در سایه روشن زمان حال نقش پایدار پذیرد! اما کدام نقاش میتواند میان روح و جسم و بین گذشته و حال در یک طرح قلم انداز پیوند اتصالی جز به صورت رمز به وجود آورد و کدام رمزی هست که هر کس در چنین نقشی نظر کند هر چه را در ورای آن هست به آسانی درک نماید. خرسندم که نقاش نیستم لیکن اگر بودم نمیدانم چه طور میتوانستم از راه دور چنین هدیهیی برای چنان عزیزی بفرستم و او را بر شوریدهحالی خود به تأسف واندارم.
اما دوست از من همین را میطلبد و از کسی که به آنچه ممکن هم هست دسترس ندارد توقع دارد به آنچه غیرممکن است دست بیازد. با اینهمه کدام کار غیر ممکن هست که انسان به خاطر عزیزی که آن را به جد و اصرار از وی در میخواهد لامحاله قدرت خود را به آزمایش نگذارد؟
به هر حال آنچه اکنون صورت نقش میپذیرد جز کوششی برای دستیابی به غیرممکن نیست: تصویری از من که گذشته و حال و روح و جسم پیر شصت سالهیی را نقش کند به گمانم فقط آزمایشی است تهورآمیز برای پایدار کردن آنچه جز نقش بر آب نام دیگر بر آن نمیتوان نهاد و پیری که به چنین کار کودکانهیی دست مییازد، اگر به پاس خرسندی عزیزی نباشد، لاجرم باید به دنیای یک کودک سادهخیال خوشباور بازگشته باشد.
البته سیمای روح و جسم من تا آنجا که مربوط به زمان حال است تصویرش غیرممکن نیست. احساس آزردگی، احساس ملال، و احساس سرخوردگی که دورنمای دوران پیری مردی خسته از کارست در همین نامه، این تصویر را در چشم تو که همواره نهفت الفاظ و اسرار را میکاود - جلوه خود را خواهد داشت و با نکتهدانی که در آن عزیز هست، درین باره- گفتم اشارتی و مکرر نمیکنم».
📚 عبدالحسین زربنکوب، نقش بر آب، تهران: سخن، ۱۳۸۸، ۵۸-۵۹
@HistoryandMemory
افسوس که شُد دلبر و در دیدهٔ گریان
تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب است
حافظ
▫️امروز، ۲۴ شهریور، برابر است با بیستوچهارمین سالگرد درگذشت (۲۴ شهریور ۱۳۷۸) زندهیاد استاد دکتر عبدالحسین زرینکوب. استاد در سال ۱۳۶۲ در زادروز ۶۱ سالگی خود به درخواست «دوستی» دست به قلم برده و زندگینامهای از خود با نام «نقش بر آب» به رشتهٔ تحریر درآورده که در کتابی با همین نام منتشر گردیده است. این خودزندگینامه با این توضیح آغاز شده که نگاشتن زندگینامه همچون نقش زدن بر آب است:
« نقش بر آب
-کوششی برای دستیابی به غیر ممکن!
غیر ممکن است، غیر ممکن! از آن گذشته فایدهیی هم ندارد و در حقیقت به زحمتش نمیارزد چنین تصویری فقط نقش بر آب است و از نقش بر آب جز زحمت بیحاصل چه چیزی عاید میشود و چه چیزی میتوان دریافت؟
تصویری از من، که تمام خطوط سیمای من، سیمای روح و جسم من، در طی این مدت طولانی که این روزها از مرز شصت هم عبور میکند در آن انعکاس بیاید جز آنکه همه چیز در آن به هم بیامیزد، همه چیز در آن لحظه به لحظه محو و اثبات شود و هیچ چیز از تمام آنچه به ترسیم در میآید باقی نماند چه خواهد بود؟ و حالا دوستی عزیز، که بعد از یک عمر دوستی چیزی از من درخواست میکند و اصرار و ابرام هم نشان میدهد از من چنین تصویری را در میخواهد که برای من تصورش مشکل است تا به تحقق آن چه رسد؟
طرفه نقشی که به قول آن عزیز سیمای روح و جسم من هر دو در تمام خطوط اصلی خویش در آن منعکس گردد و تمام گذشتهاش در سایه روشن زمان حال نقش پایدار پذیرد! اما کدام نقاش میتواند میان روح و جسم و بین گذشته و حال در یک طرح قلم انداز پیوند اتصالی جز به صورت رمز به وجود آورد و کدام رمزی هست که هر کس در چنین نقشی نظر کند هر چه را در ورای آن هست به آسانی درک نماید. خرسندم که نقاش نیستم لیکن اگر بودم نمیدانم چه طور میتوانستم از راه دور چنین هدیهیی برای چنان عزیزی بفرستم و او را بر شوریدهحالی خود به تأسف واندارم.
اما دوست از من همین را میطلبد و از کسی که به آنچه ممکن هم هست دسترس ندارد توقع دارد به آنچه غیرممکن است دست بیازد. با اینهمه کدام کار غیر ممکن هست که انسان به خاطر عزیزی که آن را به جد و اصرار از وی در میخواهد لامحاله قدرت خود را به آزمایش نگذارد؟
به هر حال آنچه اکنون صورت نقش میپذیرد جز کوششی برای دستیابی به غیرممکن نیست: تصویری از من که گذشته و حال و روح و جسم پیر شصت سالهیی را نقش کند به گمانم فقط آزمایشی است تهورآمیز برای پایدار کردن آنچه جز نقش بر آب نام دیگر بر آن نمیتوان نهاد و پیری که به چنین کار کودکانهیی دست مییازد، اگر به پاس خرسندی عزیزی نباشد، لاجرم باید به دنیای یک کودک سادهخیال خوشباور بازگشته باشد.
البته سیمای روح و جسم من تا آنجا که مربوط به زمان حال است تصویرش غیرممکن نیست. احساس آزردگی، احساس ملال، و احساس سرخوردگی که دورنمای دوران پیری مردی خسته از کارست در همین نامه، این تصویر را در چشم تو که همواره نهفت الفاظ و اسرار را میکاود - جلوه خود را خواهد داشت و با نکتهدانی که در آن عزیز هست، درین باره- گفتم اشارتی و مکرر نمیکنم».
📚 عبدالحسین زربنکوب، نقش بر آب، تهران: سخن، ۱۳۸۸، ۵۸-۵۹
@HistoryandMemory
«در هجده سالگی از خود میپرسیدم دنیا با این روح سرکش و ناسازگار که در من هست چه بر سرم خواهد آورد و حال در سن شصت سالگی میبینم که دنیا، شاید بیآنکه هیچ وجود مرا احساس کرده باشد، باز خیلی بهتر از آنچه انتظار داشتهام با من رفتار کرده است.
راستی من از امروز وارد شصتویکمین سال عمرم شدهام. همین دیروز شصتمین سال زندگی را پشت سر گذاشتم و همین فرداست که باز نوروز دیرینه روز بر آستانه درم ظاهر میشود و مثل پیر دنیا دیدهیی که بر بازی کودک بیخیالی میخندد با نگاه ملامتگر اما دلسوزانهیی که به نگه کردن عاقل اندر سفیه میماند، به روی من لبخند میزند.
شصت سال است که این پیر سالخورده سپید موی، مرا از وقتی که فقط یک دو روز از عمرم میگذشت تا امروز که شاید یک دو روز بیشتر از عمرم باقی نیست در حال همین بازیهای غافلانهٔ بیسرانجام و پایانناپذیر که مردم عادت کردهاند اسمش را زندگی بگذارند دیده است و بر پوچی و بیحاصلی کارهایی که زندگی ما آنها را زیاده جدی تلقی میکند و یکنواختی یاسانگیزی را که غالباً در آن هست نمیبیند، خندیده است. شصت سال تمام این نوروز پیر هر صبحگاه عید آنچه را شوق و امید نام دارد و تمام چرخ زندگی به نیروی آن حرکت میکند، مثل یک توپ بازی که به کودک بازی گوشی هدیه کنند به من ارمغان کرده است و من هر شامگاه عید که هیچ چیز از آن پر ملال تر و حزن آمیزتر نیست آن را مثل یک حباب صابون به کلی پوچ و توخالی و عاری از هرگونه واقعیت ملموس یافتهام و تمام روزهای سال هم، چیزی بیش از تجربه روز پرامید اما بیسرانجام نوروز از آن حاصل نداشتهام».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۰.
@HistoryandMemory
راستی من از امروز وارد شصتویکمین سال عمرم شدهام. همین دیروز شصتمین سال زندگی را پشت سر گذاشتم و همین فرداست که باز نوروز دیرینه روز بر آستانه درم ظاهر میشود و مثل پیر دنیا دیدهیی که بر بازی کودک بیخیالی میخندد با نگاه ملامتگر اما دلسوزانهیی که به نگه کردن عاقل اندر سفیه میماند، به روی من لبخند میزند.
شصت سال است که این پیر سالخورده سپید موی، مرا از وقتی که فقط یک دو روز از عمرم میگذشت تا امروز که شاید یک دو روز بیشتر از عمرم باقی نیست در حال همین بازیهای غافلانهٔ بیسرانجام و پایانناپذیر که مردم عادت کردهاند اسمش را زندگی بگذارند دیده است و بر پوچی و بیحاصلی کارهایی که زندگی ما آنها را زیاده جدی تلقی میکند و یکنواختی یاسانگیزی را که غالباً در آن هست نمیبیند، خندیده است. شصت سال تمام این نوروز پیر هر صبحگاه عید آنچه را شوق و امید نام دارد و تمام چرخ زندگی به نیروی آن حرکت میکند، مثل یک توپ بازی که به کودک بازی گوشی هدیه کنند به من ارمغان کرده است و من هر شامگاه عید که هیچ چیز از آن پر ملال تر و حزن آمیزتر نیست آن را مثل یک حباب صابون به کلی پوچ و توخالی و عاری از هرگونه واقعیت ملموس یافتهام و تمام روزهای سال هم، چیزی بیش از تجربه روز پرامید اما بیسرانجام نوروز از آن حاصل نداشتهام».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۰.
@HistoryandMemory
«مدرسه یا قفس! نمیدانم کدام یک ازین دو نام را میتوانم برای آنچه در آن روز در آن باره به خاطرم میگذشت، مناسبتر بخوانم. به هر حال شش ساله [۱۳۰۷] بودم که به آنجا وارد شدم و حالا بعد از پنجاه و چهار سال هنوز نتوانستهام یک قدم از محدوده فضای در بسته آن بیرون بگذارم تمام این پنجاه و چهار سال را با درس و کتاب سرو کار داشتهام. تمام این عمر را در پشت میز یا روی نیمکت مدرسه به آموختگاری یا آموزگاری صرف کردهام و تمام این مدت را در دنبال چیزهایی گشتهام که یافتن آنها هرگز به جستجوی مستمرم پایان نداده است و گه گاه با خود اندیشیدهام که یافتن آن چیزها نباید چیزی جز جستن آنها بوده باشد!
ازین اولین مدرسه که دبستان کمال خوانده میشد سالها بعد به مدرسه دیگر رفتم. برخلاف میل پدر و بیشتر به اصرار مادرم به دبیرستان وارد شدم- که مدرسه دولتی بود. بعدها به طهران رفتم و بازگشتم، در خرمآباد و بروجرد معلم شدم، در دانشکده درس خواندم، به دانشگاه دعوت شدم به خارج سفر کردم در مجالس علمی و مجامع بینالمللی حاضر شدم و سخن گفتم و به هر جا رفتم کتاب و کاغذ را که اول بار با آن کیف سبز رنگ مدرسه کمال با آنها سرو کار پیدا کردم هیچ جا از خود جدا ندیدم. در تمام این سالها چه آموختم و چه کردم داستانی است که اینجا سر گفتنش را ندارم و میپندارم چندان روشنایی هم به این تصویر که دوست از من میخواهد نمیاندازد. لیکن بعد از پنجاه و چهار سال که از آن روزها میگذرد هنوز آن کنجکاویها که قبل از کلاس مدرسه، از میان باغچه و کنار حوض خانه برایم شروع شد و به ستایش آسمان پرستاره و شیفتگی به آفتاب نیمروز کشید برایم پایان نیافته است.
با آنکه آشنایی با مدرسه بعدها برای من به یک پیوند ناگسستنی تبدیل شد و با آنکه حتی روز اول هم از بازی کردن با بچههای ناآشنا لذت بردم احساس نوعی گولخوردگی از همان صبح فردا تا مدتها بعد مرا از فکر مدرسه و کلاس به شدت بیزار میکرد. اما کار از کار گذشته بود و دیگر هیچ کس به من اجازه نمیداد در خانه بمانم و بازیهای هر روزهام را دنبال کنم. صدی [دختر عمو] هم همان روزها به مدرسه دخترانه رفته بود و دیگر به بازیهای خانه علاقهیی نشان نمیداد ناچار هر روز کیف و کتایم را بر میداشتم و با بیمیلی همراه حسین مرضیه [خانهشاگردمان] راه مدرسه را پیش میگرفتم. در مدرسه درس را از ترس شلاق به هم پیچیده آقای مدیر میخواندم و با بچهها هم در زنگ تفریح کارم زد و خورد دایم بود.
راست بگویم آن روزها محیط مدرسه را برای خود حتی از داخل دکان کوچک پیرمرد سرکوچهمان که پرندگان را در پشت یک قفس توری حبس کرده بود تنگتر و دلگیرتر مییافتم. تا مدتها هیچ چیزش را بیشتر از صدای زنگ تعطیلش دوست نداشتم. با این حال هر روز ظهر وقتی به خانه برمیگشتم با خواهر کوچکم کبری که چهار سالی بیشتر نداشت و با فخری دختر دایی مادرم که دو سال از خودم کوچکتر بود بازی معلم و مدرسه را راه میانداختم. عصرها هم دنبال سرکشی به پاپی [سگ گله] و سواری بر مادیانی که پدرم را از صحرا به خانه میآورد کارهای مدرسه را سرسری و با عجله تمام میکردم و وقتی پدرم از مسجد بر میگشت منتظر دایی جواد میشدم که غالباً شام پیش ما میآمد و بعد از آن تا مدتی از شب رفته برای ما کتاب میخواند».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۷-۶۸.
@HistoryandMemory
ازین اولین مدرسه که دبستان کمال خوانده میشد سالها بعد به مدرسه دیگر رفتم. برخلاف میل پدر و بیشتر به اصرار مادرم به دبیرستان وارد شدم- که مدرسه دولتی بود. بعدها به طهران رفتم و بازگشتم، در خرمآباد و بروجرد معلم شدم، در دانشکده درس خواندم، به دانشگاه دعوت شدم به خارج سفر کردم در مجالس علمی و مجامع بینالمللی حاضر شدم و سخن گفتم و به هر جا رفتم کتاب و کاغذ را که اول بار با آن کیف سبز رنگ مدرسه کمال با آنها سرو کار پیدا کردم هیچ جا از خود جدا ندیدم. در تمام این سالها چه آموختم و چه کردم داستانی است که اینجا سر گفتنش را ندارم و میپندارم چندان روشنایی هم به این تصویر که دوست از من میخواهد نمیاندازد. لیکن بعد از پنجاه و چهار سال که از آن روزها میگذرد هنوز آن کنجکاویها که قبل از کلاس مدرسه، از میان باغچه و کنار حوض خانه برایم شروع شد و به ستایش آسمان پرستاره و شیفتگی به آفتاب نیمروز کشید برایم پایان نیافته است.
با آنکه آشنایی با مدرسه بعدها برای من به یک پیوند ناگسستنی تبدیل شد و با آنکه حتی روز اول هم از بازی کردن با بچههای ناآشنا لذت بردم احساس نوعی گولخوردگی از همان صبح فردا تا مدتها بعد مرا از فکر مدرسه و کلاس به شدت بیزار میکرد. اما کار از کار گذشته بود و دیگر هیچ کس به من اجازه نمیداد در خانه بمانم و بازیهای هر روزهام را دنبال کنم. صدی [دختر عمو] هم همان روزها به مدرسه دخترانه رفته بود و دیگر به بازیهای خانه علاقهیی نشان نمیداد ناچار هر روز کیف و کتایم را بر میداشتم و با بیمیلی همراه حسین مرضیه [خانهشاگردمان] راه مدرسه را پیش میگرفتم. در مدرسه درس را از ترس شلاق به هم پیچیده آقای مدیر میخواندم و با بچهها هم در زنگ تفریح کارم زد و خورد دایم بود.
راست بگویم آن روزها محیط مدرسه را برای خود حتی از داخل دکان کوچک پیرمرد سرکوچهمان که پرندگان را در پشت یک قفس توری حبس کرده بود تنگتر و دلگیرتر مییافتم. تا مدتها هیچ چیزش را بیشتر از صدای زنگ تعطیلش دوست نداشتم. با این حال هر روز ظهر وقتی به خانه برمیگشتم با خواهر کوچکم کبری که چهار سالی بیشتر نداشت و با فخری دختر دایی مادرم که دو سال از خودم کوچکتر بود بازی معلم و مدرسه را راه میانداختم. عصرها هم دنبال سرکشی به پاپی [سگ گله] و سواری بر مادیانی که پدرم را از صحرا به خانه میآورد کارهای مدرسه را سرسری و با عجله تمام میکردم و وقتی پدرم از مسجد بر میگشت منتظر دایی جواد میشدم که غالباً شام پیش ما میآمد و بعد از آن تا مدتی از شب رفته برای ما کتاب میخواند».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۷-۶۸.
@HistoryandMemory
📷 عبدالحسین زرینکوب در زمان دانشآموزی
📷 عبدالحسین زرینکوب جوان: دبیر دبیرستان پهلوی بروجرد در سالهای ۱۳۲۰-۱۳۲۴
منبع عکسها: کانال ویروگرد؛ یادگار ماندگار
@HistoryandMemory
📷 عبدالحسین زرینکوب جوان: دبیر دبیرستان پهلوی بروجرد در سالهای ۱۳۲۰-۱۳۲۴
منبع عکسها: کانال ویروگرد؛ یادگار ماندگار
@HistoryandMemory
«کتابی که پدرم دوست داشت دایی جواد برای ما بخواند، جامعالتمثیل نام داشت و در خانهٔ ما بود. قصههایی هم که از آن خوانده میشد همه دربارهٔ زنان صالح و مردان زاهد بود. خود دایی جواد هم گه گاه کتاب کلانی را همراه میآورد که کلیات شیخ سعدی نام داشت و از تمام کلیات از بوستان و گلستان شیخ که به نظر من هر دو به یک اندازه کلام موزون و آهنگین مینمود برای ما پارهیی قصهها میخواند و گاه نیز برخی قسمتها را ناخوانده رها میکرد و با خندهیی رمزآمیز کتاب را میبست و این کار پدرم را خوشحال میکرد».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۹-۷۰.
@HistoryandMemory
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۹-۷۰.
@HistoryandMemory
[عشق سعدی نه حدیثیاست که پنهان مانَد
داستانیاست که بر هر سر بازاری هست]
«از همان روزها که تازه به مدرسه رفته بودم و با این حال از مکتب «آملّا» خواندن و نوشتن را قبل از ورود به مدرسه یاد گرفته بودم به سعدی و قصههایش علاقه پیدا کرده بودم. با همان اندک مایه آشنایی که به خط و خواندن داشتم پارهیی شبها به تشویق دایی جواد در خواندن گلستان به او کمک میکردم و ازین کار احساس غرور فوقالعادهیی به من دست میداد. از قضا یک دفعه که دایی جواد آخر شب با عجله از خانه ما رفت، کلیات شیخ را در خانه ما جا گذاشت. فرداش که گویا جمعه بود و به هر حال مدرسه من تعطيل بود همان اول صبح و قبل از آنکه کتاب را برای دایی جواد که عاشقانه به آن علاقه میورزید بفرستند، من فرصتی به دست آوردم و از روی کنجکاوی به آنچه غیر از بوستان و گلستان درین کلیات جامع وجود داشت چند ساعتی نظر انداختم یادم هست قدری از کتاب طیبات را خواندم و از اینکه یک شیخ پیر که آن اندازه مورد احترام دایی جواد و پدرم بود در آن شعرها آنهمه از «یار» سخن گفته بود سرخ شدم و با احساس خجالت، کتاب را بستم و روی طاقچه اطاق گذاشتم. در واقع بیآنکه دانسته باشم مراد از «یار» چیست از اندیشیدن به آن و مخصوصاً از فکر کردن به «عشق» که سعدی اینهمه از آن حرف زده بود به شدت احساس شرم و گناه برایم دست داد».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۹.
@HistoryandMemory
داستانیاست که بر هر سر بازاری هست]
«از همان روزها که تازه به مدرسه رفته بودم و با این حال از مکتب «آملّا» خواندن و نوشتن را قبل از ورود به مدرسه یاد گرفته بودم به سعدی و قصههایش علاقه پیدا کرده بودم. با همان اندک مایه آشنایی که به خط و خواندن داشتم پارهیی شبها به تشویق دایی جواد در خواندن گلستان به او کمک میکردم و ازین کار احساس غرور فوقالعادهیی به من دست میداد. از قضا یک دفعه که دایی جواد آخر شب با عجله از خانه ما رفت، کلیات شیخ را در خانه ما جا گذاشت. فرداش که گویا جمعه بود و به هر حال مدرسه من تعطيل بود همان اول صبح و قبل از آنکه کتاب را برای دایی جواد که عاشقانه به آن علاقه میورزید بفرستند، من فرصتی به دست آوردم و از روی کنجکاوی به آنچه غیر از بوستان و گلستان درین کلیات جامع وجود داشت چند ساعتی نظر انداختم یادم هست قدری از کتاب طیبات را خواندم و از اینکه یک شیخ پیر که آن اندازه مورد احترام دایی جواد و پدرم بود در آن شعرها آنهمه از «یار» سخن گفته بود سرخ شدم و با احساس خجالت، کتاب را بستم و روی طاقچه اطاق گذاشتم. در واقع بیآنکه دانسته باشم مراد از «یار» چیست از اندیشیدن به آن و مخصوصاً از فکر کردن به «عشق» که سعدی اینهمه از آن حرف زده بود به شدت احساس شرم و گناه برایم دست داد».
📚 عبدالحسین زرینکوب، نقش بر آب، ۶۹.
@HistoryandMemory
▪️نامه محمد محمدعلی [درگذشتهٔ ۲۴ شهریور ۱۴۰۲] به جواد عاطفه:
«جواد عزیزم، مهاجرت حادثهای مهم است در زندگی و برای هرکس به نحو و بهانهای اتفاق میافتد. برای من دوری از وطن اتفاق افتاده، نه به معنای بُنهکن و مهاجرت. من در ونکوور هستم به این بهانه که سیسال همسر و فرزندانم به من یاری رساندند تا من بنویسم و من هم تصمیم گرفتم سه سال یا نه شش سال به آنها کمک کنم تا نوههایم فارسی یاد بگیرند و من هم خودم را راضی که با آنها بیحساب شدهام. مسخره است ولی واقعیت دارد. من هنوز گویی چمدان ذهنم را باز نکردهام تا ببینم چه دارم و چه ندارم و کجا هستم. در این حالت یک بام و دو هوایی هنوز نه غم غربت را حس میکنم و نه مثل برخی دوستان هوای نان سنکگ و کلهپاچه و چلوکباب دارم. آنچه دور و برم نیست شور و هیجان شما جوانهاست. آلیس مونرو کانادایی همین امسال نزدیک گوش من نوبل ادبیات گرفت. فکر میکردم پیر و جوان اهل فرهنگ و ادب میریزند تو خیابان و بعد جمع میشوند جلو - آرت گالری - و بعد همه میرویم حوالی برج آزادی یا خانه هنرمندان یا همین برج میلاد و جشنی برپا میکنیم و او سخنرانی میکند. هیچیک از این اتفاقات نیفتاد. خانم مارگارت اتوود؛ هموطن دیگرش که او هم نزدیک گوش من است به او تبریک گفت و گویی همه چیز براشان خیلیخیلی طبیعی است. چه خوابها و خیالهایی میآید سراغ امثال من که مزهی هیچچیز را به درستی نچشیدهام. میخواهم بگویم دلم تنگ شده برای شور و اشتیاق جوانانی از نوع شما که در کمتر جایی میتوان این همه صداقت سراغ گرفت و در کمتر جایی میتوان این همه بیاعتنایی را به آنان دید. مهاجرت برای من که بالای شصتسال اتفاق افتاد بیشتر با یک سفر درونی معنا پیدا میکند. اگر بخواهم به آثار بیرونیاش اشاره کنم مثال کرم ابریشم است که هنوز دارد دور خودش پیله میتند و هیچ تصوری ندارد از پروانه شدن و پرواز. نیمههای شب، بین خواب و بیداری میآیم تهران و یکراست میروم حوالی میدان بهارستان و با شتاب خودم را میرسانم به وزارت ارشاد و در فضای مهآلود یکی بود و یکی نبود خواب دنبال بررسها میگردم تا خبری از فرزندان متوقف شدهام بگیرم. بعد ناگهان صدای قطاری میشنوم که به سرعت دور میشود و مرا در ایستگاه بهارستان جا میگذارد. در حالی که بلیت کوپه درجه یک دست من است، قطار دور و دورتر میشود. و مرا با دنیادنیا اندوه و بغض تنها میگذارد. خیلی سخت است که روحت را در ایران جا بگذاری و جسمت را بکشانی جایی که همه چیز به تو میدهد جز آن چیزی که طالبش هستی. آدم هرچه بیشتر معنای حقوق فردی و اجتماعی را احساس میکند بیشتر زجر میکشد...».
آبان ۹۲
از برگه جواد عاطفه در فیسبوک
@HistoryandMemory
«جواد عزیزم، مهاجرت حادثهای مهم است در زندگی و برای هرکس به نحو و بهانهای اتفاق میافتد. برای من دوری از وطن اتفاق افتاده، نه به معنای بُنهکن و مهاجرت. من در ونکوور هستم به این بهانه که سیسال همسر و فرزندانم به من یاری رساندند تا من بنویسم و من هم تصمیم گرفتم سه سال یا نه شش سال به آنها کمک کنم تا نوههایم فارسی یاد بگیرند و من هم خودم را راضی که با آنها بیحساب شدهام. مسخره است ولی واقعیت دارد. من هنوز گویی چمدان ذهنم را باز نکردهام تا ببینم چه دارم و چه ندارم و کجا هستم. در این حالت یک بام و دو هوایی هنوز نه غم غربت را حس میکنم و نه مثل برخی دوستان هوای نان سنکگ و کلهپاچه و چلوکباب دارم. آنچه دور و برم نیست شور و هیجان شما جوانهاست. آلیس مونرو کانادایی همین امسال نزدیک گوش من نوبل ادبیات گرفت. فکر میکردم پیر و جوان اهل فرهنگ و ادب میریزند تو خیابان و بعد جمع میشوند جلو - آرت گالری - و بعد همه میرویم حوالی برج آزادی یا خانه هنرمندان یا همین برج میلاد و جشنی برپا میکنیم و او سخنرانی میکند. هیچیک از این اتفاقات نیفتاد. خانم مارگارت اتوود؛ هموطن دیگرش که او هم نزدیک گوش من است به او تبریک گفت و گویی همه چیز براشان خیلیخیلی طبیعی است. چه خوابها و خیالهایی میآید سراغ امثال من که مزهی هیچچیز را به درستی نچشیدهام. میخواهم بگویم دلم تنگ شده برای شور و اشتیاق جوانانی از نوع شما که در کمتر جایی میتوان این همه صداقت سراغ گرفت و در کمتر جایی میتوان این همه بیاعتنایی را به آنان دید. مهاجرت برای من که بالای شصتسال اتفاق افتاد بیشتر با یک سفر درونی معنا پیدا میکند. اگر بخواهم به آثار بیرونیاش اشاره کنم مثال کرم ابریشم است که هنوز دارد دور خودش پیله میتند و هیچ تصوری ندارد از پروانه شدن و پرواز. نیمههای شب، بین خواب و بیداری میآیم تهران و یکراست میروم حوالی میدان بهارستان و با شتاب خودم را میرسانم به وزارت ارشاد و در فضای مهآلود یکی بود و یکی نبود خواب دنبال بررسها میگردم تا خبری از فرزندان متوقف شدهام بگیرم. بعد ناگهان صدای قطاری میشنوم که به سرعت دور میشود و مرا در ایستگاه بهارستان جا میگذارد. در حالی که بلیت کوپه درجه یک دست من است، قطار دور و دورتر میشود. و مرا با دنیادنیا اندوه و بغض تنها میگذارد. خیلی سخت است که روحت را در ایران جا بگذاری و جسمت را بکشانی جایی که همه چیز به تو میدهد جز آن چیزی که طالبش هستی. آدم هرچه بیشتر معنای حقوق فردی و اجتماعی را احساس میکند بیشتر زجر میکشد...».
آبان ۹۲
از برگه جواد عاطفه در فیسبوک
@HistoryandMemory
✍ احسان موسوی خ.:
«مصر اخیراً شاهد یک جدال هویتی بر سر اولویت مصری بودن یا عرب بودن است. در این راستا، امسال شاهد اقبال بیسابقه به جشن گرفتن سال نو در تقویم فرعونی بوده است. ۱۱ سپتامبر سال ۶۲۶۵ در تقویم مصر باستان شروع شد».
@HistoryandMemory
«مصر اخیراً شاهد یک جدال هویتی بر سر اولویت مصری بودن یا عرب بودن است. در این راستا، امسال شاهد اقبال بیسابقه به جشن گرفتن سال نو در تقویم فرعونی بوده است. ۱۱ سپتامبر سال ۶۲۶۵ در تقویم مصر باستان شروع شد».
@HistoryandMemory
📚 محییالدین مهدی، جعل تاریخ و تاریخ جعل در افغانستان، ویراستهٔ کاظم کاظمی، بنگاه نشر کتاب کابل و انتشارات امیری، ۱۴۰۲.
«حین مطالعهٔ کتابهای تاریخ افغانستان، به موارد بسیاری برخوردم که با منابع معتبر و معاصر اختلاف آشکار دارد. این اختلاف یا از روی اهمال و بیدقتی نویسنده در نقل مطلب از منابع است، یا از روی تعمد و سوء نیت به غرض جعل و تحریف تاریخ. علاوه بر این، عدم دسترسیِ نویسنده به منابع دست اول و اعتماد و اکتفا به منابع متأخر، موجب صدور حکمهای نادرست در قضایای تاریخی شده است. گذشته از اینها، قلّت مآخذ و ناشناخته ماندن بسیاری از منابع تاریخ افغانستان برای مورخین، سبب شده که کج فهمیهایی رخ دهد. در چند دههٔ پسین، کتب بسیاری که نیم قرن قبل کسی به آنان دسترسی نداشت، از بایگانیها، آرشیفها و کتابخانهها بیرون آورده شد و چاپ و منتشر گشت. اما موارد تحریف و جعل که به آن اشاره شد، غیر از سهو و اشتباهات است، که البته کسی از ارتکاب به آن مستثنی بوده نمیتواند».
#تازهها
#تاریخ_افغانستان
#جعل_تاریخ
#تاریخ_سازی
@HistoryandMemory
«حین مطالعهٔ کتابهای تاریخ افغانستان، به موارد بسیاری برخوردم که با منابع معتبر و معاصر اختلاف آشکار دارد. این اختلاف یا از روی اهمال و بیدقتی نویسنده در نقل مطلب از منابع است، یا از روی تعمد و سوء نیت به غرض جعل و تحریف تاریخ. علاوه بر این، عدم دسترسیِ نویسنده به منابع دست اول و اعتماد و اکتفا به منابع متأخر، موجب صدور حکمهای نادرست در قضایای تاریخی شده است. گذشته از اینها، قلّت مآخذ و ناشناخته ماندن بسیاری از منابع تاریخ افغانستان برای مورخین، سبب شده که کج فهمیهایی رخ دهد. در چند دههٔ پسین، کتب بسیاری که نیم قرن قبل کسی به آنان دسترسی نداشت، از بایگانیها، آرشیفها و کتابخانهها بیرون آورده شد و چاپ و منتشر گشت. اما موارد تحریف و جعل که به آن اشاره شد، غیر از سهو و اشتباهات است، که البته کسی از ارتکاب به آن مستثنی بوده نمیتواند».
#تازهها
#تاریخ_افغانستان
#جعل_تاریخ
#تاریخ_سازی
@HistoryandMemory
▪️زندگینامهٔ سهراب سپهری به قلم خودش (۱)
«من کاشیام. اما در قم متولد شدهام. شناسنامهام درست نیست. مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر (۶ اکتبر ) [۱۳۰۷] به دنیا آمدهام. درست سر ساعت ۱۲. مادرم صدای اذان را میشنیده است. در قم زیاد نماندهایم. به گلپایگان و خوانسار رفتهایم. بعد به سرزمین پدری. من کودکی رنگینی داشتهام. دوران خردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود.
میان جهشهای پاک و قصههای ترسناک نوسان داشت. با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی میکردیم. و خانه بزرگ بود. باغ بود. و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود. زمین را بیل میزدیم. چیز میکاشتیم. پیوند میزدیم.
هرس میکردیم. در این خانه پدر و عموها خشت میزدند. بنایی میکردند. به ریختهگری و لحیمکاری میپرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر میکردند. تار میساختند. به کفاشی دست میزدند. در عکاسی ذوق خود میآزمودند. قاب منبت درست میکردند. نجّاری و خرّاطی پیش میگرفتند. کلاه میدوختند. با صدف دکمه و گوشواره میساختند.
کوچک بودم که پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت. در چنان خانهای خیلی چیزها میتوان یاد گرفت.
من قالیبافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقشههای خودم بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب میچیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا میرفتم. از پشت بام میپریدم پایین.
من شر بودم. مادر پیشبینی میکرد که من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم. ما بچههای یک خانه نقشههای شیطانی میکشیدیم. روز دهم مه ۱۹۴۰ موتورسیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم و مدّتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتم. از دیوار باغ مردم بالا میرفتیم و انجیر و انار میدزدیدیم. چه کیفی داشت. شبها در دشت صفیآباد به سینه میخزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم.
تاریکی و اضطراب را میان مشتهای خود میفشردیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا میشود.
خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار میرفتیم. بزرگتر که شدم، عموی کوچک تیراندازی را با من یاد داد. اولین پرندهای که زدم یک سبزه قبا بود. هرگز شکار خشنودم نکرد. امّا شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا میکشید. و هوای صبح را به میان فکرهایم مینشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بیپرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم.
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمیدیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهلمراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خواندهام. بزرگترها میخواندند. من هم میخواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند.
روزی در مسجد بسته بود. بقال سر گذر گفت: «نماز را روی پشتبام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید».
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سالها مذهبی ماندم بیآنکه خدایی داشته باشم.
تابستانها به کوهپایه میرفتیم. با اسب و قاطر و الاغ سفر میکردیم. در یک سفر راه میان کاشان و قریه برزک را با پالکی پیمودیم. در گوشه باغ ما یک طویله بود. چارپا نگه میداشتیم. پدر بزرگ من یک مادیان سپید داشت. تند و سرکش بود و مرا میترساند».
📚 هنوز در سفرم: شعرها و یادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری، بهکوشش پریدخت سپهری، تهران: فرزانروز، ۱۳۸۰، ۱۴-۱۵.
@HistoryandMemory
«من کاشیام. اما در قم متولد شدهام. شناسنامهام درست نیست. مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر (۶ اکتبر ) [۱۳۰۷] به دنیا آمدهام. درست سر ساعت ۱۲. مادرم صدای اذان را میشنیده است. در قم زیاد نماندهایم. به گلپایگان و خوانسار رفتهایم. بعد به سرزمین پدری. من کودکی رنگینی داشتهام. دوران خردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود.
میان جهشهای پاک و قصههای ترسناک نوسان داشت. با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی میکردیم. و خانه بزرگ بود. باغ بود. و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود. زمین را بیل میزدیم. چیز میکاشتیم. پیوند میزدیم.
هرس میکردیم. در این خانه پدر و عموها خشت میزدند. بنایی میکردند. به ریختهگری و لحیمکاری میپرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر میکردند. تار میساختند. به کفاشی دست میزدند. در عکاسی ذوق خود میآزمودند. قاب منبت درست میکردند. نجّاری و خرّاطی پیش میگرفتند. کلاه میدوختند. با صدف دکمه و گوشواره میساختند.
کوچک بودم که پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت. در چنان خانهای خیلی چیزها میتوان یاد گرفت.
من قالیبافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقشههای خودم بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب میچیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا میرفتم. از پشت بام میپریدم پایین.
من شر بودم. مادر پیشبینی میکرد که من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم. ما بچههای یک خانه نقشههای شیطانی میکشیدیم. روز دهم مه ۱۹۴۰ موتورسیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم و مدّتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتم. از دیوار باغ مردم بالا میرفتیم و انجیر و انار میدزدیدیم. چه کیفی داشت. شبها در دشت صفیآباد به سینه میخزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم.
تاریکی و اضطراب را میان مشتهای خود میفشردیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا میشود.
خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار میرفتیم. بزرگتر که شدم، عموی کوچک تیراندازی را با من یاد داد. اولین پرندهای که زدم یک سبزه قبا بود. هرگز شکار خشنودم نکرد. امّا شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا میکشید. و هوای صبح را به میان فکرهایم مینشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بیپرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم.
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمیدیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهلمراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خواندهام. بزرگترها میخواندند. من هم میخواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند.
روزی در مسجد بسته بود. بقال سر گذر گفت: «نماز را روی پشتبام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید».
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سالها مذهبی ماندم بیآنکه خدایی داشته باشم.
تابستانها به کوهپایه میرفتیم. با اسب و قاطر و الاغ سفر میکردیم. در یک سفر راه میان کاشان و قریه برزک را با پالکی پیمودیم. در گوشه باغ ما یک طویله بود. چارپا نگه میداشتیم. پدر بزرگ من یک مادیان سپید داشت. تند و سرکش بود و مرا میترساند».
📚 هنوز در سفرم: شعرها و یادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری، بهکوشش پریدخت سپهری، تهران: فرزانروز، ۱۳۸۰، ۱۴-۱۵.
@HistoryandMemory
📚 Muslims on the Volga in the Viking Age: In the Footsteps of Ibn Fadlan, eds. Jonathan Shepard and Luke Treadwell, I.B. Tauris, 2023.
<مسلمانان در ولگا در عصر وایکینگ: در جایپای/ در رکاب ابن فضلان>
bloomsbury
#تازهها
#مسلمانان_در_اروپای_شرقی
#روس
#بلغار
#ابن_فضلان
@HistoryandMemory
<مسلمانان در ولگا در عصر وایکینگ: در جایپای/ در رکاب ابن فضلان>
bloomsbury
#تازهها
#مسلمانان_در_اروپای_شرقی
#روس
#بلغار
#ابن_فضلان
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
📚 Muslims on the Volga in the Viking Age: In the Footsteps of Ibn Fadlan, eds. Jonathan Shepard and Luke Treadwell, I.B. Tauris, 2023. <مسلمانان در ولگا در عصر وایکینگ: در جایپای/ در رکاب ابن فضلان> bloomsbury #تازهها #مسلمانان_در_اروپای_شرقی #روس #بلغار…
The year 922 saw a series of remarkable face-to-face encounters in the steppes between Bukhara and the Middle Volga. Ibn Fadlan was an intrepid member of a diplomatic and religious mission from the distant caliphate in Baghdad to the ruler of the Volga Bulgars. His account gives a vivid eyewitness denoscription of the peoples he came upon (whose appearance, rituals and filthy habits both fascinate and appal) and a famous depiction of a Viking Rus ship burial. It is unique testimony to burgeoning exchanges between several different cultures, and to the emergence of new political structures on the steppes. Yet the account survives only as part of a later composite work, raising questions of meaning and historical interpretation. This pioneering interdisciplinary study of Ibn Fadlan's text and the world he surveyed draws on a variety of specialists to give readers both 'the bigger picture' of cultural and economic change in Eurasia, Byzantium and the Muslim world, and hard facts, in the form of archaeological and numismatic data.
CONTENTS:
PART ONE: OVERVIEW
Editors' introduction
Ibn Fadlan's Kitab: text and afterlife -- Viacheslav S. Kuleshov with Jonathan Shepard
PART TWO: TEXT AND CONTEXT
Where is the real Ibn Fadlan? Editing and translating the Kitab -- James E. Montgomery
From Kitab to Risala: the long shadow of Yaqut's version of Ibn Fadlan's account -- Luke Treadwell
Other Arab geographers' sources on the North: al-Jayhani and the 'Anonymous Relation' -- Jean-Charles Ducène
Other ethnographies of the steppe -- Walter Pohl
Other travellers' tales -- Ian Wood
PART THREE: BACKGROUND TO THE JOURNEY
The Abbasid background -- Hugh Kennedy
Ibn Fadlan and the Khazars: the hidden centre -- Nick Evans
Beyond the Gate of the Turks: archaeology around the Aral Sea -- Irina Arzhantseva and Heinrich Härke, with a contribution by Ekaterina A. Armarchuk
PART FOUR: VIKING-AGE RUS
Ibn Fadlan and the rituals of the Rus: Vikings on the Volga? -- Neil Price
Viking-Age markets and emporia -- Søren M. Sindbæk
Rus, routes and sites -- Veronika Murasheva
Identities, ethnicities, cultures: Ibn Fadlan and the Rus on the Middle Volga --- Þórir Jónsson Hraundal
Rus and other Northmen under non-Arabic eyes -- Jonathan Shepard
PART FIVE: VOLGA BULGARIA
What was Volga Bulgaria? -- Leonard Nedashkovsky
Ninth- and tenth-century Volga Bulgar trade -- Evgeniy P. Kazakov
Volga Bulgar imitative coinage -- Marek Jankowiak
PART SIX: CONCLUSION
'Failure of a mission'? -- Jonathan Shepard
@HistoryandMemory
CONTENTS:
PART ONE: OVERVIEW
Editors' introduction
Ibn Fadlan's Kitab: text and afterlife -- Viacheslav S. Kuleshov with Jonathan Shepard
PART TWO: TEXT AND CONTEXT
Where is the real Ibn Fadlan? Editing and translating the Kitab -- James E. Montgomery
From Kitab to Risala: the long shadow of Yaqut's version of Ibn Fadlan's account -- Luke Treadwell
Other Arab geographers' sources on the North: al-Jayhani and the 'Anonymous Relation' -- Jean-Charles Ducène
Other ethnographies of the steppe -- Walter Pohl
Other travellers' tales -- Ian Wood
PART THREE: BACKGROUND TO THE JOURNEY
The Abbasid background -- Hugh Kennedy
Ibn Fadlan and the Khazars: the hidden centre -- Nick Evans
Beyond the Gate of the Turks: archaeology around the Aral Sea -- Irina Arzhantseva and Heinrich Härke, with a contribution by Ekaterina A. Armarchuk
PART FOUR: VIKING-AGE RUS
Ibn Fadlan and the rituals of the Rus: Vikings on the Volga? -- Neil Price
Viking-Age markets and emporia -- Søren M. Sindbæk
Rus, routes and sites -- Veronika Murasheva
Identities, ethnicities, cultures: Ibn Fadlan and the Rus on the Middle Volga --- Þórir Jónsson Hraundal
Rus and other Northmen under non-Arabic eyes -- Jonathan Shepard
PART FIVE: VOLGA BULGARIA
What was Volga Bulgaria? -- Leonard Nedashkovsky
Ninth- and tenth-century Volga Bulgar trade -- Evgeniy P. Kazakov
Volga Bulgar imitative coinage -- Marek Jankowiak
PART SIX: CONCLUSION
'Failure of a mission'? -- Jonathan Shepard
@HistoryandMemory
▪️ زندگینامهٔ سهراب سپهری به قلم خودش (۲)
«من از خیلی چیزها میترسیدم: از مادیان سپید پدربزرگ، از مدیر مدرسه، از نزدیکشدن وقت نماز، از قیافه عبوس شنبه. چقدر از شنبهها بیزار بودم. خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز میشد. عصر پنجشنبه تکهای از بهشت بود. شب که میشد در دورترین خوابهایم طعم صبح جمعه را میچشیدم.
در دبستان از شاگردان خوب بودم. اما مدرسه را دوست نداشتم. خودم را به دلدرد میزدم تا به مدرسه نروم. بادبادک را بیش از کتاب مدرسه دوست داشتم. صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح میدادم. وقتی در کلاس اول دبستان بودم. یادم هست یک روز داشتم نقاشی میکشیدم، معلم ترکه انار را برداشت و مرا زد، و گفت: «همه درسهایت خوب است. تنها عیب تو این است که نقاشی میکنی». این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم. با این همه، دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم.
دهساله بودم که اولین شعرم را نوشتم. هنوز یک بیت آن را بیاد دارم:
ز جمعه تا سهشنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
اما تا هجده سالگی شعری ننوشتم. این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم. من دیر بزرگ شدم. دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم. نمیدانم تابستان چه سالی ملخ به روستای ما هجوم آورد. زیانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم.
راستش را بخواهید حتی برای کشتن یک ملخ هم نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم. اگر محصول را میخوردند پیدا بود که گرسنهاند. منطق من ساده و هموار بود. روزها در آبادی زیر یک درخت دراز میکشیدم و پرواز ملخها را در هوا دنبال میکردم. اداره کشاورزی مزد contemplation مرا میپرداخت.
در دبیرستان، نقاشی کار جدیتری شد. زنگ نقاشی نقطه روشنی در تاریکی هفته بود. میان همشاگردیهای من چند نفری خوب بودند. نقاشی میکردند. شعر میگفتند و خط را خوش مینوشتند. در شهر من شاعران نقاش و نقاشان شاعر بسیار بودهاند. با همشاگردیها به دشتها میرفتیم. و ستایش هر انعکاس را تمرین میکردیم. سالهای دبیرستان پر از اتفاقات طلایی بود.
من هنوز غریزی بودم. و نقاشی من کار غریزه بود. شهر من رنگ نداشت. قلم مو نداشت. در شهر من موزه نبود. گالری نبود. استاد نبود. منتقد نبود. کتاب نبود. باسمه نبود. فیلم نبود. اما خویشاوندی انسان و محیط بود. تجانس دست و دیوار کاهگلی بود.
فضا بود. طراوت تجربه بود. میشد پای برهنه راه رفت. و زبری زمین را تجربه کرد.
میشد انار دزدید و moral تازهای را طرح ریخت. میشد با خشت دیوار خو گرفت.
معماری شهر من آدم را قبول داشت. دیوار کوچه همراه آدم راه میرفت. و خانه همراه آدم شکسته و فرتوت میشد. همدردی organic داشت. شهر من الفبا را از یاد برده بود، اما حرف میزد. جولانگاه قریحه بود. نه جای قدم زدن تکنیک.
در چنین شهری ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. شکل نمیدادیم. در حسّاسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم. و آنچه میاندوختیم پیروزی تجربه بود.
سه سال دبیرستان سر آمد. آمدم تهران. و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود. در دانشسرا نان سیاه میخوردیم. ورزش میکردیم. و آهسته از حوادث سیاسی حرف میزدیم. با چقدر خامی. من سالم بودم.
ورزش من خوب بود. در بازی فوتبال بیشتر wing forward بودم. از نقاشی چیزی نیاموختم. کمی با رنگ و پرسپکتیو آشنا شدم. محیط شبانهروزی ما جای جدال بود و درسهای خشک، و انضباط بیرونق. و ما جوان بودیم، و خام، و عاصی. چند نفری دور هم گرد آمده بودیم، با نقشههای شیطانی. چه آشوبی به پا میکردیم. اگر از سهم زغالسنگ ما میکاستند، شبانه قفل انبار را میشکستیم. و میزهای تحریر را از زغال میانباشتیم. یا تخته قفسهها را به آتش بخاری میسپردیم. شبهای تعطیل که از شبانهروزی در میآمدیم، اگر دیر بر میگشتیم، و در بسته بود، از دیوار داخل میشدیم.
دانشسرا تمام شد و من به کاشان برگشتم. دوران دگرگونیها آغاز شد. خانه قدیمی از دست رفته بود. اجداد پدری درگذشته بودند. عموها در خانههای جدا میزیستند».
📚 هنوز در سفرم: شعرها و یادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری، بهکوشش پریدخت سپهری، تهران: فرزانروز، ۱۳۸۰، ۱۶-۱۷.
@HistoryandMemory
«من از خیلی چیزها میترسیدم: از مادیان سپید پدربزرگ، از مدیر مدرسه، از نزدیکشدن وقت نماز، از قیافه عبوس شنبه. چقدر از شنبهها بیزار بودم. خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز میشد. عصر پنجشنبه تکهای از بهشت بود. شب که میشد در دورترین خوابهایم طعم صبح جمعه را میچشیدم.
در دبستان از شاگردان خوب بودم. اما مدرسه را دوست نداشتم. خودم را به دلدرد میزدم تا به مدرسه نروم. بادبادک را بیش از کتاب مدرسه دوست داشتم. صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح میدادم. وقتی در کلاس اول دبستان بودم. یادم هست یک روز داشتم نقاشی میکشیدم، معلم ترکه انار را برداشت و مرا زد، و گفت: «همه درسهایت خوب است. تنها عیب تو این است که نقاشی میکنی». این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم. با این همه، دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم.
دهساله بودم که اولین شعرم را نوشتم. هنوز یک بیت آن را بیاد دارم:
ز جمعه تا سهشنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
اما تا هجده سالگی شعری ننوشتم. این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم. من دیر بزرگ شدم. دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم. نمیدانم تابستان چه سالی ملخ به روستای ما هجوم آورد. زیانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم.
راستش را بخواهید حتی برای کشتن یک ملخ هم نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم. اگر محصول را میخوردند پیدا بود که گرسنهاند. منطق من ساده و هموار بود. روزها در آبادی زیر یک درخت دراز میکشیدم و پرواز ملخها را در هوا دنبال میکردم. اداره کشاورزی مزد contemplation مرا میپرداخت.
در دبیرستان، نقاشی کار جدیتری شد. زنگ نقاشی نقطه روشنی در تاریکی هفته بود. میان همشاگردیهای من چند نفری خوب بودند. نقاشی میکردند. شعر میگفتند و خط را خوش مینوشتند. در شهر من شاعران نقاش و نقاشان شاعر بسیار بودهاند. با همشاگردیها به دشتها میرفتیم. و ستایش هر انعکاس را تمرین میکردیم. سالهای دبیرستان پر از اتفاقات طلایی بود.
من هنوز غریزی بودم. و نقاشی من کار غریزه بود. شهر من رنگ نداشت. قلم مو نداشت. در شهر من موزه نبود. گالری نبود. استاد نبود. منتقد نبود. کتاب نبود. باسمه نبود. فیلم نبود. اما خویشاوندی انسان و محیط بود. تجانس دست و دیوار کاهگلی بود.
فضا بود. طراوت تجربه بود. میشد پای برهنه راه رفت. و زبری زمین را تجربه کرد.
میشد انار دزدید و moral تازهای را طرح ریخت. میشد با خشت دیوار خو گرفت.
معماری شهر من آدم را قبول داشت. دیوار کوچه همراه آدم راه میرفت. و خانه همراه آدم شکسته و فرتوت میشد. همدردی organic داشت. شهر من الفبا را از یاد برده بود، اما حرف میزد. جولانگاه قریحه بود. نه جای قدم زدن تکنیک.
در چنین شهری ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. شکل نمیدادیم. در حسّاسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم. و آنچه میاندوختیم پیروزی تجربه بود.
سه سال دبیرستان سر آمد. آمدم تهران. و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود. در دانشسرا نان سیاه میخوردیم. ورزش میکردیم. و آهسته از حوادث سیاسی حرف میزدیم. با چقدر خامی. من سالم بودم.
ورزش من خوب بود. در بازی فوتبال بیشتر wing forward بودم. از نقاشی چیزی نیاموختم. کمی با رنگ و پرسپکتیو آشنا شدم. محیط شبانهروزی ما جای جدال بود و درسهای خشک، و انضباط بیرونق. و ما جوان بودیم، و خام، و عاصی. چند نفری دور هم گرد آمده بودیم، با نقشههای شیطانی. چه آشوبی به پا میکردیم. اگر از سهم زغالسنگ ما میکاستند، شبانه قفل انبار را میشکستیم. و میزهای تحریر را از زغال میانباشتیم. یا تخته قفسهها را به آتش بخاری میسپردیم. شبهای تعطیل که از شبانهروزی در میآمدیم، اگر دیر بر میگشتیم، و در بسته بود، از دیوار داخل میشدیم.
دانشسرا تمام شد و من به کاشان برگشتم. دوران دگرگونیها آغاز شد. خانه قدیمی از دست رفته بود. اجداد پدری درگذشته بودند. عموها در خانههای جدا میزیستند».
📚 هنوز در سفرم: شعرها و یادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری، بهکوشش پریدخت سپهری، تهران: فرزانروز، ۱۳۸۰، ۱۶-۱۷.
@HistoryandMemory
▪️ذَهَبَتْ الدولَة بالبَولَة: دولتی با ادراری از دست برفت!
جملهٔ بالا مثلی است عربی که در برخی از آثار ریشهٔ آن به نبرد نهایی مروان بن محمد، آخرین خلیفۀ اموی، با سپاه عباسی برگردانده شدهاست. جستجوی مجازی (نرمافزاری) در تاریخهای کهن عربی برای یافتن این روایت حاصلی نداشت! در تاریخهای فارسی، کهنترین منبع این روایت، تاریخ گزیده حمدالله مستوفی (د. ۷۵۰ ﻫ.) است:
«چون فريقين [سپاه عباسی و سپاه اموی] صف بياراستند، مروان الحمار باراقت [بول کردن/ شاشیدن] محتاج شد، فرو آمد تا بدان مشغول شود. اسبش دست بكس نداد. بميان لشكرگاه آمد. لشكرش پنداشتند كه او را كشتند، منهزم گشتند عرب آن را مثل كردند و گفتند: ذَهَبَتْ الدولَة بالبَولَة و او در آن حال گفت: اِذَا انتَهَتِ المُدَّةُ لاَ تَنْفَعُ العُدَّة» (حمدالله مستوفی، تاريخ گزيده، بهکوشش عبدالحسین نوایی، ۲۹۰).
در برخی آثار معاصر ایرانی به این روایت توجه شده، به آن شاخ و برگهایی افزوده شده و در علتیابی سقوط امویان بدان پرداخته شده است:
«و مروان ابن محمّد هم كه آخرين ايشان است: در ۱۳۲ مغلوب عبّاسيين شده و سر او را پيش سفّاح بردند و دولت بنى اميّه منقرض گرديد، و سبب مغلوبيّت او، اين شد كه در اثناى جنگ براى ادرار پياده شد، ناگاه اسب او رم خورده و از دست جلودار رها شده و توى اوردو بتاخت، پس لشگر او از بىصاحب ديدن اسب به كشتن او قطع كرده و متفرّق گرديدند و از آن روز«ذَهَبَتْ الدولَة بالبَولَة» دولت و حكومتى براى ادرار از بين رفت. ضرب المثل گرديد» (مدرس تبریزی (د. ۱۳۳۳ش)، قاموسالمعارف، ۱/ ۴۱۷؛ نیز نک.: همو، ریحانة الادب، ۸/ ۸۳۳ ).
«در جهان اسلام، داستان شکست مروان بن محمد آخرین خلیفه اموی شاهد خوبی است برای دخالت تصادف در سرنوشت تاریخ. مروان در آخرین جنگ با عباسیها در میدان نبرد دچار فشار ادرار شد و به کناری رفت. تصادفاً یکی از افراد دشمن که از آنجا میگذشت او را دید و کشت. شهرت کشته شدنش به میان سپاهیانش پیچید. چون قبلا چنین حادثهای پیش بینی نشده بود ولوله در میان سپاهیان افتاد و فرار کردند و دولت بنیامیه منقرض شد .آنجا بود که گفته شد: " ذهبت الدولة ببولة"». (مطهری (د. ۱۳۵۸ش)، جامعه و تاریخ، ۸۸).
گفتنی است در یک منبع عربی قرن یازدهم-دوازدهمی نیز این روایت به نقل از «الکاتی» نامی- که برای من شناخته شده نیست - آمده است: «قَالَ الكاتي فِي تَارِيخه قيل كَانَ سَبَب هزيمته أَنه نزل عَن فرسه فِي الْحَرْب ليزيل حقنه فهرب الْفرس إِلَى وسط الْعَسْكَر فتوهموا أَنه قتل فَقيل ذهبت الدولة بالبولة وَكَانَت الْهَزِيمَة يَوْم السبت لإحدى عشرَة لَيْلَة خلت من جُمَادَى الْآخِرَة سنة اثْنَتَيْنِ وَثَلَاثِينَ وَمِائَة» (عصامی مکی (د. ۱۱۱۱ﻫ)، سمط النجوم العوالی فی انباء الاوائل والتوالی، ۳/۳۴۶).
@HistoryandMemory
جملهٔ بالا مثلی است عربی که در برخی از آثار ریشهٔ آن به نبرد نهایی مروان بن محمد، آخرین خلیفۀ اموی، با سپاه عباسی برگردانده شدهاست. جستجوی مجازی (نرمافزاری) در تاریخهای کهن عربی برای یافتن این روایت حاصلی نداشت! در تاریخهای فارسی، کهنترین منبع این روایت، تاریخ گزیده حمدالله مستوفی (د. ۷۵۰ ﻫ.) است:
«چون فريقين [سپاه عباسی و سپاه اموی] صف بياراستند، مروان الحمار باراقت [بول کردن/ شاشیدن] محتاج شد، فرو آمد تا بدان مشغول شود. اسبش دست بكس نداد. بميان لشكرگاه آمد. لشكرش پنداشتند كه او را كشتند، منهزم گشتند عرب آن را مثل كردند و گفتند: ذَهَبَتْ الدولَة بالبَولَة و او در آن حال گفت: اِذَا انتَهَتِ المُدَّةُ لاَ تَنْفَعُ العُدَّة» (حمدالله مستوفی، تاريخ گزيده، بهکوشش عبدالحسین نوایی، ۲۹۰).
در برخی آثار معاصر ایرانی به این روایت توجه شده، به آن شاخ و برگهایی افزوده شده و در علتیابی سقوط امویان بدان پرداخته شده است:
«و مروان ابن محمّد هم كه آخرين ايشان است: در ۱۳۲ مغلوب عبّاسيين شده و سر او را پيش سفّاح بردند و دولت بنى اميّه منقرض گرديد، و سبب مغلوبيّت او، اين شد كه در اثناى جنگ براى ادرار پياده شد، ناگاه اسب او رم خورده و از دست جلودار رها شده و توى اوردو بتاخت، پس لشگر او از بىصاحب ديدن اسب به كشتن او قطع كرده و متفرّق گرديدند و از آن روز«ذَهَبَتْ الدولَة بالبَولَة» دولت و حكومتى براى ادرار از بين رفت. ضرب المثل گرديد» (مدرس تبریزی (د. ۱۳۳۳ش)، قاموسالمعارف، ۱/ ۴۱۷؛ نیز نک.: همو، ریحانة الادب، ۸/ ۸۳۳ ).
«در جهان اسلام، داستان شکست مروان بن محمد آخرین خلیفه اموی شاهد خوبی است برای دخالت تصادف در سرنوشت تاریخ. مروان در آخرین جنگ با عباسیها در میدان نبرد دچار فشار ادرار شد و به کناری رفت. تصادفاً یکی از افراد دشمن که از آنجا میگذشت او را دید و کشت. شهرت کشته شدنش به میان سپاهیانش پیچید. چون قبلا چنین حادثهای پیش بینی نشده بود ولوله در میان سپاهیان افتاد و فرار کردند و دولت بنیامیه منقرض شد .آنجا بود که گفته شد: " ذهبت الدولة ببولة"». (مطهری (د. ۱۳۵۸ش)، جامعه و تاریخ، ۸۸).
گفتنی است در یک منبع عربی قرن یازدهم-دوازدهمی نیز این روایت به نقل از «الکاتی» نامی- که برای من شناخته شده نیست - آمده است: «قَالَ الكاتي فِي تَارِيخه قيل كَانَ سَبَب هزيمته أَنه نزل عَن فرسه فِي الْحَرْب ليزيل حقنه فهرب الْفرس إِلَى وسط الْعَسْكَر فتوهموا أَنه قتل فَقيل ذهبت الدولة بالبولة وَكَانَت الْهَزِيمَة يَوْم السبت لإحدى عشرَة لَيْلَة خلت من جُمَادَى الْآخِرَة سنة اثْنَتَيْنِ وَثَلَاثِينَ وَمِائَة» (عصامی مکی (د. ۱۱۱۱ﻫ)، سمط النجوم العوالی فی انباء الاوائل والتوالی، ۳/۳۴۶).
@HistoryandMemory
▪️خاطرهٔ استاد فقید شادروان دکتر نعمت احمدی از نخستین کلاس در دانشگاه تهران
«تابستان سال تحصیلی ۵۰-۵۱ به یکی از گرمترین روزهای زندگیام بدل شد. در کنکور دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران پذیرفته شدم، راهی تهران شدم و مراحل ثبتنام، سردر زیبای دانشگاه تهران، زمین چمن آن روز و ستونهای دانشکده حقوق و... شدم دانشجوی سال اول رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران. روز اول درس، اتاق ۳۱۵، طبقهسوم، نیمکتهای آبی مثل سالن سینما پشتسرهم ردیف شده بودند، میشد دلهره را در چشم همه دید، ساکت و آرام نشسته بودیم. ۲۱۵ نفر بودیم که در رشته حقوق کنکور سراسری قبول شده بودیم. کسی را در کلاس نمیشناختم. با دو،سهچهره در موقع ثبتنام و یکی دو نام از کرمان آشنا بودم. استاد آمد، این صفت را برای نخستینبار میشنیدم؛ بهجای معلم، استاد، مردی بلندقامت با کتوشلواری سورمهای و کراواتی که به قامت رسایش خوب میآمد، آهسته طول کلاس را طی کرد، از سکو بالا رفت، نگاهی نافذ و عمیق داشت، با لبخندی که گونههایش را برجسته میکرد و بهصورت استخوانیاش برازندگی بیشتری میداد، سراسر کلاس را برانداز کرد، سلام و احوالپرسی و تبریک، تن صدایش دلچسب بود و آغازین روزهای مهر در اولین سال ورود به دانشکده را برایم زیبا و زیباتر کرد؛ دکتر کاتوزیان!
اشکال رشته حقوق در روزهای نخست تعلیم یا تدریس این است که دانشجو هیچ سابقه ذهنی و گذشتهای از رشته خود ندارد و استاد نیز با گروهی خالیالذهن از آنچه باید به دانشجو بیاموزد، روبهرو است. «مقدمه علم حقوق» شروع به صحبت و از کلمه «حق» شروع کرد. این اولین روز درس در دانشگاه و رشته دلخواهم بود و از آنروز تا امروز و تا فردا، با فکر و اندیشه و نوگرایی این نام، روز را آغاز میکنم و در طول روز بیاغراق دهها بار این نام قابل احترام جامعه حقوقی بر زبانم جاری میشود. او دکتر امیرناصر کاتوزیان بود؛...».
▫️بخشی از مقاله «کاتوزیان آنگونه که بود»، روزنامه شرق، شماره ۲۱۰۴، چهارشنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۳.
@HistoryandMemory
«تابستان سال تحصیلی ۵۰-۵۱ به یکی از گرمترین روزهای زندگیام بدل شد. در کنکور دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران پذیرفته شدم، راهی تهران شدم و مراحل ثبتنام، سردر زیبای دانشگاه تهران، زمین چمن آن روز و ستونهای دانشکده حقوق و... شدم دانشجوی سال اول رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران. روز اول درس، اتاق ۳۱۵، طبقهسوم، نیمکتهای آبی مثل سالن سینما پشتسرهم ردیف شده بودند، میشد دلهره را در چشم همه دید، ساکت و آرام نشسته بودیم. ۲۱۵ نفر بودیم که در رشته حقوق کنکور سراسری قبول شده بودیم. کسی را در کلاس نمیشناختم. با دو،سهچهره در موقع ثبتنام و یکی دو نام از کرمان آشنا بودم. استاد آمد، این صفت را برای نخستینبار میشنیدم؛ بهجای معلم، استاد، مردی بلندقامت با کتوشلواری سورمهای و کراواتی که به قامت رسایش خوب میآمد، آهسته طول کلاس را طی کرد، از سکو بالا رفت، نگاهی نافذ و عمیق داشت، با لبخندی که گونههایش را برجسته میکرد و بهصورت استخوانیاش برازندگی بیشتری میداد، سراسر کلاس را برانداز کرد، سلام و احوالپرسی و تبریک، تن صدایش دلچسب بود و آغازین روزهای مهر در اولین سال ورود به دانشکده را برایم زیبا و زیباتر کرد؛ دکتر کاتوزیان!
اشکال رشته حقوق در روزهای نخست تعلیم یا تدریس این است که دانشجو هیچ سابقه ذهنی و گذشتهای از رشته خود ندارد و استاد نیز با گروهی خالیالذهن از آنچه باید به دانشجو بیاموزد، روبهرو است. «مقدمه علم حقوق» شروع به صحبت و از کلمه «حق» شروع کرد. این اولین روز درس در دانشگاه و رشته دلخواهم بود و از آنروز تا امروز و تا فردا، با فکر و اندیشه و نوگرایی این نام، روز را آغاز میکنم و در طول روز بیاغراق دهها بار این نام قابل احترام جامعه حقوقی بر زبانم جاری میشود. او دکتر امیرناصر کاتوزیان بود؛...».
▫️بخشی از مقاله «کاتوزیان آنگونه که بود»، روزنامه شرق، شماره ۲۱۰۴، چهارشنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۳.
@HistoryandMemory
خلیفه:
«۲۵ سپتامبر صد و سی سال پیش سالروز ورود لشکر عبدالرحمن به ارزگان و آغاز نسلکشی، به اسارت، برده و کنیزی گرفتن و غصب زمینهای هزارههای ارزگان است. از آن زمان تا اکنون هزارهها در افغانستان به روشهای گوناگون مورد ظلم، تبعیض و کشتار قرار گرفتهاند.»
#HazaraGenocideMemorialDay
@HistoryandMemory
«۲۵ سپتامبر صد و سی سال پیش سالروز ورود لشکر عبدالرحمن به ارزگان و آغاز نسلکشی، به اسارت، برده و کنیزی گرفتن و غصب زمینهای هزارههای ارزگان است. از آن زمان تا اکنون هزارهها در افغانستان به روشهای گوناگون مورد ظلم، تبعیض و کشتار قرار گرفتهاند.»
#HazaraGenocideMemorialDay
@HistoryandMemory
▪️ زندگینامهٔ سهراب سپهری به قلم خودش (۳)
«خانوادهٔ من هم در خیابانی که به ایستگاه راه آهن میرفت، روزگار میگذراندند. سال ۱۹۴۵ بود. فراغت در کف بود. فرصت تأمل به دست آمده بود. زمینه برای تکانهای دلپذیر فراهم میشد.
در خانه، آرامش دلخواه بود. چیزی به تنهایی من تحمیل نمیشد. مینشستم و رنگ میساییدم. با رنگهای روغنی کار میکردم. حضور اشیاء بر اراده من چیره بود. تفاهم چشم و درخت مرا گیج میکرد. در تماشا تاب شکلدادن نبود. تماشا خالص بود. تنهایی من عاشقانه بود. نقاشی عبادت من بود. من شوریده بودم. و شوریدگیام تکنیک نداشت. روی بام کاهگلی مینشستم. و آمیختگی غروب را با Sensuality بامهای گنبدی شهر تماشا میکردم. بسادگی مجذوب میشدم. و در این شیفتگیها خشونت خط نبود. برق فلز نبود. درام اندامهای انسان نبود. نقاشی من فساد میوه را از خود میراند. ثقل سنگ را میکرفت. شاخه نقاشی من دستخوش آفت نبود. آدم نقاشی من عطسه نمیکرد. راستی چه دیر به ارزش نقصان پی بردم. و اعتبار فساد را دریافتم.
زندگی من آرام میگذشت. اتفاقی نمیافتاد. دگرگونیهای من پنهانی بود. و دیر آفتابی میشد. با دوستان قدیم – یاران دبیرستانی – به شکار میرفتیم. آنقدر زود از خواب پا میشدیم که سپیده دم را در آبادیهای دور تجربه میکردیم. ما فرزندان وسعتها بودیم. سطوح بزرگ را میستودیم. در نفس فصل روان میشدیم.
شنزارها فروتنی میآموختند. جایی که افق بود، نمیشد فروتن نبود. زیر آفتاب سوزان میرفتیم.
و حرمت خاک از کفشهای ما جدایی نداشت.
اواخر دسامبر ۱۹۴۶ بود. و من در اداره فرهنگ کار گرفتم. آشنایی من با جوان شاعری که در آن اداره کار میکرد، رنگ تازهای به زندگیم زد. شعرهای مشفق کاشانی را خوانده بودم. خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت. و به راه نوشتن کشید.
الفبای شاعری را او به من آموخت. غزل میساختم، و او سستی و لغزش کار را باز میگفت. خطای وزن را نشان میداد. اشارات او هوای مرا داشت. هر شب مینوشتم.
انجمن ادبی درست کردیم. و شاعران شهر را گرد آوریدم. غزل بود که میساختیم.
اما آنچه ما میگفتیم، شعر نبود. دو دفتر از این گفتهها را سوزاندم. من فن شاعری میآموختم. اما هوای شاعرانهای که به من میخورد، نشئهای غریب داشت. مرا به حضور تجربههای گمشده میبرد.
خیالاتیم میکرد. با زندگی گیرودار خوشی داشتم. و قدمهای عاشقانه بر میداشتم. کمتر کتاب میخواندم. بیشتر نگاه میکردم. میان خطوط تنهایی در جذبه فرو میرفتم.
خانه ما به خلوت یک خیابان مشرف بود. از ایوان صحرا پیدا بود، و برج و باروهای قدیمی. شبها کاروان شتر از کنار خانه ما میگذشت. در جادهای که به اصفهان میرفت دور میشد. و سحرگاه با بار هیمه به شهر باز میگشت. صدای زنگ شتر زیر دندان همه خوابهایم بود. طعم تجرد میداد. به پریشانی میکشاند. غمگین میکرد. روزگار مستی مقیاس بود. و من عاشق بودم.
اسباب نقاشی را به ترک دوچرخه میبستم، و روانه دشت میشدم. مینشستم، و نبض آفتاب را روی کوههای دور میگرفتم. به ستایش Nuance عادت میکردم. تعادل را میآموختم.
تابستان ۱۹۴۸ رسید. با خانواده به قمصر رفتم. و هوا خوش بود. کار من نقاشی بود. و کوه پیمایی. آنجا بود که با منوچهر شیبانی برخورد کردم. و این برخورد مرا دگرگون کرد.
شنبه دهم ژوئیه بود که برادرم در دفتر خاطرات خود نوشت: «چون به خانه رسیدیم من و برادرم کارهای خود را کرده به خانه یک نقاش که فقط به اسم او را می شناختیم روان شدیم. پس از پرسیدن بسیار زنگ در خانهای را به صدا در آوردیم.
کلفتی در را باز کرد اسم ما را پرسید. چیزی نگذشت خود نقاش آمده ما را به درون بُرد. تا غروب آفتاب در آن خانه به سر بردیم. صحبت ما فقط از نقاشی بود.»
آن روز شیبانی در ایوان خانه چیزها گفت. از هنر حرفها زد. وان گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه می شنیدم تازه بود. و هرچه میدیدم غرابت داشت. شب که به خانه بر میگشتیم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم.
فردای آن روز نقاشی من چیز دیگر شد. نقاشی من خوب نبود. خوبتر هم نشد. در مسیری دیگر افتاد. از آن پس شیبانی را بیشتر روزها میدیدم. با هم به دشت میرفتیم.
نقاشی میکردیم. حرف میزدیم. شیبانی شعرهایش را میخواند. از نیما میگفت. به زبان تازه شعر اشاره میکرد. و در این گشت و گذارها بود که Conception هنری من دگرگون می شد. همان سال به دانشکده هنرهای زیبای تهران رفتم. دوران تحولات هنری محیط ما بود. انجمن خروس جنگی بیداد میکرد. نو با کهنه میجنگید. و میان این شور و ستیزها، کار من ذره ذره شکل میگرفت».
▫️«بیوگرافی سهراب به خط خودش» همینجا پایان یافته است!
📚 هنوز در سفرم: شعرها و یادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری، بهکوشش پریدخت سپهری، تهران: فرزانروز، ۱۳۸۰، ۱۸-۱۹.
@HistoryandMemory
«خانوادهٔ من هم در خیابانی که به ایستگاه راه آهن میرفت، روزگار میگذراندند. سال ۱۹۴۵ بود. فراغت در کف بود. فرصت تأمل به دست آمده بود. زمینه برای تکانهای دلپذیر فراهم میشد.
در خانه، آرامش دلخواه بود. چیزی به تنهایی من تحمیل نمیشد. مینشستم و رنگ میساییدم. با رنگهای روغنی کار میکردم. حضور اشیاء بر اراده من چیره بود. تفاهم چشم و درخت مرا گیج میکرد. در تماشا تاب شکلدادن نبود. تماشا خالص بود. تنهایی من عاشقانه بود. نقاشی عبادت من بود. من شوریده بودم. و شوریدگیام تکنیک نداشت. روی بام کاهگلی مینشستم. و آمیختگی غروب را با Sensuality بامهای گنبدی شهر تماشا میکردم. بسادگی مجذوب میشدم. و در این شیفتگیها خشونت خط نبود. برق فلز نبود. درام اندامهای انسان نبود. نقاشی من فساد میوه را از خود میراند. ثقل سنگ را میکرفت. شاخه نقاشی من دستخوش آفت نبود. آدم نقاشی من عطسه نمیکرد. راستی چه دیر به ارزش نقصان پی بردم. و اعتبار فساد را دریافتم.
زندگی من آرام میگذشت. اتفاقی نمیافتاد. دگرگونیهای من پنهانی بود. و دیر آفتابی میشد. با دوستان قدیم – یاران دبیرستانی – به شکار میرفتیم. آنقدر زود از خواب پا میشدیم که سپیده دم را در آبادیهای دور تجربه میکردیم. ما فرزندان وسعتها بودیم. سطوح بزرگ را میستودیم. در نفس فصل روان میشدیم.
شنزارها فروتنی میآموختند. جایی که افق بود، نمیشد فروتن نبود. زیر آفتاب سوزان میرفتیم.
و حرمت خاک از کفشهای ما جدایی نداشت.
اواخر دسامبر ۱۹۴۶ بود. و من در اداره فرهنگ کار گرفتم. آشنایی من با جوان شاعری که در آن اداره کار میکرد، رنگ تازهای به زندگیم زد. شعرهای مشفق کاشانی را خوانده بودم. خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت. و به راه نوشتن کشید.
الفبای شاعری را او به من آموخت. غزل میساختم، و او سستی و لغزش کار را باز میگفت. خطای وزن را نشان میداد. اشارات او هوای مرا داشت. هر شب مینوشتم.
انجمن ادبی درست کردیم. و شاعران شهر را گرد آوریدم. غزل بود که میساختیم.
اما آنچه ما میگفتیم، شعر نبود. دو دفتر از این گفتهها را سوزاندم. من فن شاعری میآموختم. اما هوای شاعرانهای که به من میخورد، نشئهای غریب داشت. مرا به حضور تجربههای گمشده میبرد.
خیالاتیم میکرد. با زندگی گیرودار خوشی داشتم. و قدمهای عاشقانه بر میداشتم. کمتر کتاب میخواندم. بیشتر نگاه میکردم. میان خطوط تنهایی در جذبه فرو میرفتم.
خانه ما به خلوت یک خیابان مشرف بود. از ایوان صحرا پیدا بود، و برج و باروهای قدیمی. شبها کاروان شتر از کنار خانه ما میگذشت. در جادهای که به اصفهان میرفت دور میشد. و سحرگاه با بار هیمه به شهر باز میگشت. صدای زنگ شتر زیر دندان همه خوابهایم بود. طعم تجرد میداد. به پریشانی میکشاند. غمگین میکرد. روزگار مستی مقیاس بود. و من عاشق بودم.
اسباب نقاشی را به ترک دوچرخه میبستم، و روانه دشت میشدم. مینشستم، و نبض آفتاب را روی کوههای دور میگرفتم. به ستایش Nuance عادت میکردم. تعادل را میآموختم.
تابستان ۱۹۴۸ رسید. با خانواده به قمصر رفتم. و هوا خوش بود. کار من نقاشی بود. و کوه پیمایی. آنجا بود که با منوچهر شیبانی برخورد کردم. و این برخورد مرا دگرگون کرد.
شنبه دهم ژوئیه بود که برادرم در دفتر خاطرات خود نوشت: «چون به خانه رسیدیم من و برادرم کارهای خود را کرده به خانه یک نقاش که فقط به اسم او را می شناختیم روان شدیم. پس از پرسیدن بسیار زنگ در خانهای را به صدا در آوردیم.
کلفتی در را باز کرد اسم ما را پرسید. چیزی نگذشت خود نقاش آمده ما را به درون بُرد. تا غروب آفتاب در آن خانه به سر بردیم. صحبت ما فقط از نقاشی بود.»
آن روز شیبانی در ایوان خانه چیزها گفت. از هنر حرفها زد. وان گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه می شنیدم تازه بود. و هرچه میدیدم غرابت داشت. شب که به خانه بر میگشتیم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم.
فردای آن روز نقاشی من چیز دیگر شد. نقاشی من خوب نبود. خوبتر هم نشد. در مسیری دیگر افتاد. از آن پس شیبانی را بیشتر روزها میدیدم. با هم به دشت میرفتیم.
نقاشی میکردیم. حرف میزدیم. شیبانی شعرهایش را میخواند. از نیما میگفت. به زبان تازه شعر اشاره میکرد. و در این گشت و گذارها بود که Conception هنری من دگرگون می شد. همان سال به دانشکده هنرهای زیبای تهران رفتم. دوران تحولات هنری محیط ما بود. انجمن خروس جنگی بیداد میکرد. نو با کهنه میجنگید. و میان این شور و ستیزها، کار من ذره ذره شکل میگرفت».
▫️«بیوگرافی سهراب به خط خودش» همینجا پایان یافته است!
📚 هنوز در سفرم: شعرها و یادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری، بهکوشش پریدخت سپهری، تهران: فرزانروز، ۱۳۸۰، ۱۸-۱۹.
@HistoryandMemory
▪️ همکلاس قدیمام: نگار ذیلابی
✍ معصومعلی پنجه
آشنایی من با سرکار خانم دکتر نگار ذیلابی به بیش از دو دهه پیش بازمیگردد. در سالهای پایانی دهه هفتاد، نخستین بار نام او را از زبان استادمان دکتر هادی عالمزاده شنیدم که از او بهعنوان یکی از دانشجویان باسواد، صاحبقلم و آیندهدار یاد میکرد. در آن زمان نگار ذیلابی دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ و تمدن ملل اسلامی در دانشگاه تهران بود و زیر نظر استاد چند مقاله در مجلهٔ تاریخ اسلام منتشر کرده بود و به پیشنهاد و پیگیری جناب استاد عالمزاده در بنیاد دایرةالمعارف اسلامی (دانشنامهٔ جهان اسلام) عضو هیئت علمی شده بود. این اندازه از پیشرفت و موفقیت برای ما دانشجویان کارشناسی غبطهبرانگیز بود.
نگار ذیلابی از نخستین زنانی بود که در فضای سراسر مردانه این رشته- از ۱۳۳۶ (سال پایهگذاری) تا همین امروز حتی یک استاد زن در این رشته در دانشگاه تهران جذب نشده است!- به این موفقیت دست یافته و خودی نشان داده بود و از این نظر هم برای ما فردی تحسینبرانگیز بود. چند سال بعد (۱۳۸۳) در دورهٔ دکتری با او همکلاس شدم. در این دوره از نزدیک شاهد کوششهای پژوهشی او بودم. او رسالهای روشمند، نوآورانه و خواندنی درباره تاریخ فاطمیان نگاشت که در قالب کتاب هم منتشر شدهاست (فاطمیان: از خشونت تا رواداری).
هرکس که دکتر ذیلابی را از نزدیک ببیند با من همنظر خواهد شد که او: گشادهروی، مهربان و خوشرفتار است؛ ذهنی زیبا و روحی بلند دارد؛ در تخصص خود دانشی وسیع و عمیق دارد؛ و بر روشها و رویکردهای نو در آموزش و پژوهش تاریخ مسلط است. بیشک ذیلابی در دو دهه اخیر یکی از برجستهترین پژوهشگران تاریخ و تمدن اسلامی بوده و مقالههای اصیل و ارزندهای بهویژه در تاریخ اجتماعی و فرهنگی نگاشتهاست (نک. نورمگز).
در یک دههٔ اخیر دکتر ذیلابی به گروه تازهبنیاد تاریخ و تمدن ملل اسلامی در دانشگاه شهید بهشتی پیوسته بود و در کنار دیگر همکاران ضمن شاگردپروری، در آموزش و پژوهش چندان موفق بود که همین دو سال پیش بهعنوان استاد نمونه دانشکده الهیات و ادیان برگزیده شد. اکنون نزدیک به یک سال است که استاد ذیلابی را از دانشگاه-شهید بهشتی- کنار نهادهاند. اگر در دانشگاه، در وزارتخانه یا هر جای دیگری مسئولیتی داشتم و دغدغهام پاسداشت فرهنگ درخشان اسلامی و ایرانی و آینده فرزندان ایران بود، نگار ذیلابی و دیگر استادان فرهیخته و آزاده را به دانشگاه بازمیگرداندم. جای او در دانشگاه بسیار خالی است!
@HistoryandMemory
✍ معصومعلی پنجه
آشنایی من با سرکار خانم دکتر نگار ذیلابی به بیش از دو دهه پیش بازمیگردد. در سالهای پایانی دهه هفتاد، نخستین بار نام او را از زبان استادمان دکتر هادی عالمزاده شنیدم که از او بهعنوان یکی از دانشجویان باسواد، صاحبقلم و آیندهدار یاد میکرد. در آن زمان نگار ذیلابی دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ و تمدن ملل اسلامی در دانشگاه تهران بود و زیر نظر استاد چند مقاله در مجلهٔ تاریخ اسلام منتشر کرده بود و به پیشنهاد و پیگیری جناب استاد عالمزاده در بنیاد دایرةالمعارف اسلامی (دانشنامهٔ جهان اسلام) عضو هیئت علمی شده بود. این اندازه از پیشرفت و موفقیت برای ما دانشجویان کارشناسی غبطهبرانگیز بود.
نگار ذیلابی از نخستین زنانی بود که در فضای سراسر مردانه این رشته- از ۱۳۳۶ (سال پایهگذاری) تا همین امروز حتی یک استاد زن در این رشته در دانشگاه تهران جذب نشده است!- به این موفقیت دست یافته و خودی نشان داده بود و از این نظر هم برای ما فردی تحسینبرانگیز بود. چند سال بعد (۱۳۸۳) در دورهٔ دکتری با او همکلاس شدم. در این دوره از نزدیک شاهد کوششهای پژوهشی او بودم. او رسالهای روشمند، نوآورانه و خواندنی درباره تاریخ فاطمیان نگاشت که در قالب کتاب هم منتشر شدهاست (فاطمیان: از خشونت تا رواداری).
هرکس که دکتر ذیلابی را از نزدیک ببیند با من همنظر خواهد شد که او: گشادهروی، مهربان و خوشرفتار است؛ ذهنی زیبا و روحی بلند دارد؛ در تخصص خود دانشی وسیع و عمیق دارد؛ و بر روشها و رویکردهای نو در آموزش و پژوهش تاریخ مسلط است. بیشک ذیلابی در دو دهه اخیر یکی از برجستهترین پژوهشگران تاریخ و تمدن اسلامی بوده و مقالههای اصیل و ارزندهای بهویژه در تاریخ اجتماعی و فرهنگی نگاشتهاست (نک. نورمگز).
در یک دههٔ اخیر دکتر ذیلابی به گروه تازهبنیاد تاریخ و تمدن ملل اسلامی در دانشگاه شهید بهشتی پیوسته بود و در کنار دیگر همکاران ضمن شاگردپروری، در آموزش و پژوهش چندان موفق بود که همین دو سال پیش بهعنوان استاد نمونه دانشکده الهیات و ادیان برگزیده شد. اکنون نزدیک به یک سال است که استاد ذیلابی را از دانشگاه-شهید بهشتی- کنار نهادهاند. اگر در دانشگاه، در وزارتخانه یا هر جای دیگری مسئولیتی داشتم و دغدغهام پاسداشت فرهنگ درخشان اسلامی و ایرانی و آینده فرزندان ایران بود، نگار ذیلابی و دیگر استادان فرهیخته و آزاده را به دانشگاه بازمیگرداندم. جای او در دانشگاه بسیار خالی است!
@HistoryandMemory