▪️برنامه راهآهن فلسطین در ۱۹۴۶م.
جدول مسیرهای قطارها:
• حیفا- تلابیب- یافا- القدس- کشور مصر (قاهره و اسکندریه)
• حیفا الشرقیه- دمشق
• دمشق- حیفا الشرقیه
• درعا- عَمان
•عَمان- درعا
@HistoryandMemory
جدول مسیرهای قطارها:
• حیفا- تلابیب- یافا- القدس- کشور مصر (قاهره و اسکندریه)
• حیفا الشرقیه- دمشق
• دمشق- حیفا الشرقیه
• درعا- عَمان
•عَمان- درعا
@HistoryandMemory
👍2
▪️سرفصل و برنامه درسی رشتهٔ «فرهنگ و تمدن اسلامی» (پس از انقلاب: تاریخ و تمدن ملل اسلامی) در دههٔ پنجاه (پیش از انقلاب)
▫️درباره این برنامه عجالتاً دو نکته درخور توجه است:
۱. در دروس عمومی (مشترک برای همه دانشجویان الهیات و معارف اسلامی) ۶ درس ۲ واحدی «تاریخی» تعریف شده بود که عنوان یکی از دروس «مبانی فرهنگ ملی ایران» جالب توجه است! پس از انقلاب در سرفصل دروس عمومی رشتههای الهیات تنها ۲ درس تاریخ اسلام گنجانده شدهاست.
۲. در این برنامه اثری از درس «روش تحقیق» دیده نمیشود!
📚 منبع سرفصلها: نورالله کسایی، کارنامه دانشکده الهیات و معارف اسلامی، ۱۳۵۷.
@HistoryandMemory
▫️درباره این برنامه عجالتاً دو نکته درخور توجه است:
۱. در دروس عمومی (مشترک برای همه دانشجویان الهیات و معارف اسلامی) ۶ درس ۲ واحدی «تاریخی» تعریف شده بود که عنوان یکی از دروس «مبانی فرهنگ ملی ایران» جالب توجه است! پس از انقلاب در سرفصل دروس عمومی رشتههای الهیات تنها ۲ درس تاریخ اسلام گنجانده شدهاست.
۲. در این برنامه اثری از درس «روش تحقیق» دیده نمیشود!
📚 منبع سرفصلها: نورالله کسایی، کارنامه دانشکده الهیات و معارف اسلامی، ۱۳۵۷.
@HistoryandMemory
👏1
▪️ سرفصل و برنامه درسی رشته فرهنگ و تمدن اسلامی دوره فوقلیسانس در دهه پنجاه
✓ بهنظرم این برنامه درسی برای زمان خود برنامهای جامع و پیشرو بودهاست.
✓ گویا این برای نخستینبار بود که در یک رشته دانشگاهی، بررسی و نقد مطالعات خاورشناسان درباره اسلام در قالب درسهای «اسلامشناسی در غرب» تدریس میشدهاست.
📚 منبع: نورالله کسایی، کارنامه دانشکده الهیات و معارف اسلامی، ۱۳۵۷.
@HistoryandMemory
✓ بهنظرم این برنامه درسی برای زمان خود برنامهای جامع و پیشرو بودهاست.
✓ گویا این برای نخستینبار بود که در یک رشته دانشگاهی، بررسی و نقد مطالعات خاورشناسان درباره اسلام در قالب درسهای «اسلامشناسی در غرب» تدریس میشدهاست.
📚 منبع: نورالله کسایی، کارنامه دانشکده الهیات و معارف اسلامی، ۱۳۵۷.
@HistoryandMemory
❤1
▪️برنامه دوره دکتری فرهنگ و تمدن اسلامی در دهه پنجاه
✓ برخلاف برنامه فوقلیسانس در این برنامه درسی عناوین دروس روشن و دقیق نیست و خیلی کلی و سرسری برگزیده شدهاست!
📚 منبع: نورالله کسایی، کارنامه دانشکده الهیات و معارف اسلامی، ۱۳۵۷.
@HistoryandMemory
✓ برخلاف برنامه فوقلیسانس در این برنامه درسی عناوین دروس روشن و دقیق نیست و خیلی کلی و سرسری برگزیده شدهاست!
📚 منبع: نورالله کسایی، کارنامه دانشکده الهیات و معارف اسلامی، ۱۳۵۷.
@HistoryandMemory
🌱 امروز زادروز نصرالله فلسفی، از نخستین استادان تاریخ دانشگاه تهران و نویسنده کتاب بلندآوازه زندگانی شاه عباس اول است (۹ آذر ۱۲۸۰- د. ۲ خرداد ۱۳۶۰).
🔸 فلسفی شعر نیز میسرود و شعر «نشد مهر ایران ز دلها بدر»، از سرودههای اوست که در آن هجوم عربان به ایران و پیامدهای آن با زبان و بیانی ملیگرایانه و ایرانپرستانه به تصویر کشیده شدهاست. بازنمایی فاتحان عرب همچون «دیو»، «اهرمن»، «مارخواران»، «موشخوار» و ... جالب توجه است!
🔹 نشد مهر ایران زدلها بدر
ز هجرت چوبگذشت ده سال و چهار
بر ایرانیان تیره شد روزگار
برآمد خروشان و آسیمه سر
یکی باد قیرینه از باختر
چو دوزخ گدازان و سوزنده دم
شد از تف او روی گیتی دژم
چو دیوی خروشنده و سهمگین
از آواش لرزنده پشت زمین
ازین سان بگلزار ایران گذشت
گل و یاسمین را بهم در نوشت
ازو نرگس مست ساغر شکست
وزو سوسن ده زبان لب ببست
درین بوستان آتشی بر فروخت
بر سرو قد صنوبر بسوخت
دگرگونه شد رنگ و روی چمن
که شد چیره بر اورمزد اهرمن
بهایرانزمین بر عرب چیره گشت
جهان بر بهآزادگان تیره گشت
ز ساسانیان روی برتافت بخت
درآمد زپای آن همایون درخت
برافتاد آئین شاهنشهی
خداوند شد بنده پیش رهی
نماند از بزرگی و مردی نشان
بپای اندر آمد سر سرکشان
پرستندگان گردن افراختند
به دیهیم شاهنشهان تاختند
به کاخ شهان آتش افروختند
جهانی زنابخردی سوختند
فرومایه را چون بریزد هراس
شود در خداوند خود ناسپاس
بزیر سم اسب و پای عرب
مداین لگدکوب گشت ای عجب!
به ایوان کسری عرب یافت راه
«برهنه سپهبد برهنه سپاه»
چو هیچ از تمدن نبدشان خبر
بنگذاشتند از تمدن اثر
زبیداد آن مارخواران شوم
شد ایوان نوشیروان جای بوم
چو بر دادگاه این جفا راند چرخ
نگر تا ستم خانه را چیست برخ
همان ایزدی فرش گوهر نگار
که دیدی درو گاه دی نوبهار
بيغما ربودند و کردند پست
گرفتند ازو هر يكي يک بدست
بعلم و ادب نیز کین توختند
همه نامههای کهن سوختند
همه رسمهای کهن شد بباد
ز آئین شاهان نکردند یاد
«نه تخت و نه تاج و نه زرینه کفش
نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش»
«ربودی همی این از آن، آن ازین
ز نفرین ندانست کس آفرین»
«نهانی بترز آشکارا شده
دل مردمان سنگ خارا شده»
«بد اندیش گشته پدر بر پسر
پسر همچنان بر پدر چاره گر»
دلیران و شیران ایرانزمین
همه خوار گشتند و عزلت گزین
که بد عرصه جولانگه تازیان
نشیم ددان بود ملک كيان
مباد آنکه از چرخ نیلوفری
فرومایگان را رسد سروری
نیارند یاد ایچ از آن روز بد
کنند آن که از گوهر بد سزد
نگردند جز گرد سود و زیان
ببندند خون مهان را میان
فرومایگان را سپارند کار
هنرمند مردم بمانند خوار
گمانشان که چون مرد مرد هنر
درخت هنر نیز ناید ببر
يكايک شود کار کشور تباه
بدی را زنیکی ندانند راه
هنر شد چو بیقدر از آن دشمنی
پدید آید آئین اهریمنی
بر این گونه بگذشت چندی جهان
همه جور بود از کیان برمهان
زگردون برآمه بسی ماه و مهر
به ایرانیان بخت ننمود چهر
برهنهتنان سروری داشتند
همه کبر و خیرهسری داشتند
جهانی به چنگ عرب شد زبون
وزان چنگ جانخواره میریخت خون
بهرجا که بد مهتری شهردار
گسی شد یکی تازی موشخوار
«عرب اندر ایران پراکنده شد
زن و مرد و كودک همه بنده شد»
نبود ایچ پیدا زهر خوب و زشت
که ره داشت اهریمن اندر بهشت
روان شد زبان و خط تازیان
شد آن پهلوانی زبان از میان
همی راند هر کس بتازی سخن
تبه شد همه نامههای کهن
به ملك كیان گر عرب گشت چیر
سر سرفرازان درآمد بزیر
برافتاد اگر تخت شاهنشهی
برفت از میان رسم و راه بهی
گر آئین آزادگان شد به باد
ور آن پهلوانی زبان شد ز یاد
نشد مهر ایران ز دلها بدر
که با خون بد آمیخته از گهر
همان عشق آزادی و سروری
کز آن بود ما را به گیتی سری
بماند آتشآسا به دلها درون
نشد کاخ ایرانپرستی نگون
شود تا نگون افسر تازیان
بکوشش ببستند هرکس میان
گروهی کشیدند تیغ از نیام
زجان در گذشتند و جستند نام
سپردند با تازیان راه جنگ
مگرزانکه با خون شود شسته ننگ
گروهی دگر نیز با تیغ رای
به پیکار دشمن فشردند پای
بتدبير بستند کین را کمر
برافکندن خصم را چاره گر
که با دشمن ار برنیاید به جنگ
خردمند یازد به تدبیر چنگ
* بیتهای داخل گیومه از فردوسی است.
📚 نصرالله فلسفی، «نشد مهر ایران ز دلها بدر»، وحید، بهمن ۱۳۵۱، ش ۱۱۰، صص ۱۲۰۶- ۱۲۰۸.
@HistoryandMemory
🔸 فلسفی شعر نیز میسرود و شعر «نشد مهر ایران ز دلها بدر»، از سرودههای اوست که در آن هجوم عربان به ایران و پیامدهای آن با زبان و بیانی ملیگرایانه و ایرانپرستانه به تصویر کشیده شدهاست. بازنمایی فاتحان عرب همچون «دیو»، «اهرمن»، «مارخواران»، «موشخوار» و ... جالب توجه است!
🔹 نشد مهر ایران زدلها بدر
ز هجرت چوبگذشت ده سال و چهار
بر ایرانیان تیره شد روزگار
برآمد خروشان و آسیمه سر
یکی باد قیرینه از باختر
چو دوزخ گدازان و سوزنده دم
شد از تف او روی گیتی دژم
چو دیوی خروشنده و سهمگین
از آواش لرزنده پشت زمین
ازین سان بگلزار ایران گذشت
گل و یاسمین را بهم در نوشت
ازو نرگس مست ساغر شکست
وزو سوسن ده زبان لب ببست
درین بوستان آتشی بر فروخت
بر سرو قد صنوبر بسوخت
دگرگونه شد رنگ و روی چمن
که شد چیره بر اورمزد اهرمن
بهایرانزمین بر عرب چیره گشت
جهان بر بهآزادگان تیره گشت
ز ساسانیان روی برتافت بخت
درآمد زپای آن همایون درخت
برافتاد آئین شاهنشهی
خداوند شد بنده پیش رهی
نماند از بزرگی و مردی نشان
بپای اندر آمد سر سرکشان
پرستندگان گردن افراختند
به دیهیم شاهنشهان تاختند
به کاخ شهان آتش افروختند
جهانی زنابخردی سوختند
فرومایه را چون بریزد هراس
شود در خداوند خود ناسپاس
بزیر سم اسب و پای عرب
مداین لگدکوب گشت ای عجب!
به ایوان کسری عرب یافت راه
«برهنه سپهبد برهنه سپاه»
چو هیچ از تمدن نبدشان خبر
بنگذاشتند از تمدن اثر
زبیداد آن مارخواران شوم
شد ایوان نوشیروان جای بوم
چو بر دادگاه این جفا راند چرخ
نگر تا ستم خانه را چیست برخ
همان ایزدی فرش گوهر نگار
که دیدی درو گاه دی نوبهار
بيغما ربودند و کردند پست
گرفتند ازو هر يكي يک بدست
بعلم و ادب نیز کین توختند
همه نامههای کهن سوختند
همه رسمهای کهن شد بباد
ز آئین شاهان نکردند یاد
«نه تخت و نه تاج و نه زرینه کفش
نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش»
«ربودی همی این از آن، آن ازین
ز نفرین ندانست کس آفرین»
«نهانی بترز آشکارا شده
دل مردمان سنگ خارا شده»
«بد اندیش گشته پدر بر پسر
پسر همچنان بر پدر چاره گر»
دلیران و شیران ایرانزمین
همه خوار گشتند و عزلت گزین
که بد عرصه جولانگه تازیان
نشیم ددان بود ملک كيان
مباد آنکه از چرخ نیلوفری
فرومایگان را رسد سروری
نیارند یاد ایچ از آن روز بد
کنند آن که از گوهر بد سزد
نگردند جز گرد سود و زیان
ببندند خون مهان را میان
فرومایگان را سپارند کار
هنرمند مردم بمانند خوار
گمانشان که چون مرد مرد هنر
درخت هنر نیز ناید ببر
يكايک شود کار کشور تباه
بدی را زنیکی ندانند راه
هنر شد چو بیقدر از آن دشمنی
پدید آید آئین اهریمنی
بر این گونه بگذشت چندی جهان
همه جور بود از کیان برمهان
زگردون برآمه بسی ماه و مهر
به ایرانیان بخت ننمود چهر
برهنهتنان سروری داشتند
همه کبر و خیرهسری داشتند
جهانی به چنگ عرب شد زبون
وزان چنگ جانخواره میریخت خون
بهرجا که بد مهتری شهردار
گسی شد یکی تازی موشخوار
«عرب اندر ایران پراکنده شد
زن و مرد و كودک همه بنده شد»
نبود ایچ پیدا زهر خوب و زشت
که ره داشت اهریمن اندر بهشت
روان شد زبان و خط تازیان
شد آن پهلوانی زبان از میان
همی راند هر کس بتازی سخن
تبه شد همه نامههای کهن
به ملك كیان گر عرب گشت چیر
سر سرفرازان درآمد بزیر
برافتاد اگر تخت شاهنشهی
برفت از میان رسم و راه بهی
گر آئین آزادگان شد به باد
ور آن پهلوانی زبان شد ز یاد
نشد مهر ایران ز دلها بدر
که با خون بد آمیخته از گهر
همان عشق آزادی و سروری
کز آن بود ما را به گیتی سری
بماند آتشآسا به دلها درون
نشد کاخ ایرانپرستی نگون
شود تا نگون افسر تازیان
بکوشش ببستند هرکس میان
گروهی کشیدند تیغ از نیام
زجان در گذشتند و جستند نام
سپردند با تازیان راه جنگ
مگرزانکه با خون شود شسته ننگ
گروهی دگر نیز با تیغ رای
به پیکار دشمن فشردند پای
بتدبير بستند کین را کمر
برافکندن خصم را چاره گر
که با دشمن ار برنیاید به جنگ
خردمند یازد به تدبیر چنگ
* بیتهای داخل گیومه از فردوسی است.
📚 نصرالله فلسفی، «نشد مهر ایران ز دلها بدر»، وحید، بهمن ۱۳۵۱، ش ۱۱۰، صص ۱۲۰۶- ۱۲۰۸.
@HistoryandMemory
👍3
تا بُخل و حسادت به جهان راهبر است
آزاده ذلیل و راستگو در خطر است
خون تو مدرسا هدر گشت بلی
خونی که شبی گذشت بر وی هدر است
🔸 ملکالشعرا بهار
🍂 امروز سالروز درگذشت سیدحسن مدرس است (۱۰ آذر ۱۳۱۶).
@HistoryandMemoery
آزاده ذلیل و راستگو در خطر است
خون تو مدرسا هدر گشت بلی
خونی که شبی گذشت بر وی هدر است
🔸 ملکالشعرا بهار
🍂 امروز سالروز درگذشت سیدحسن مدرس است (۱۰ آذر ۱۳۱۶).
@HistoryandMemoery
▪️ چگونگی قتل سید حسن مدرس
✍ فاطمه قاضیها
اظهارات یک شاهد:
«جهانسوزی از مأموریت به کاشمر برمیگردد و با حبیبالله خان خلج و محمود مستوفیان مشروب زیادی میخورند و میروند با مدرس سماوری آتش میکنند و چای میخورند و در اول چای را خود مرحوم مدرس میریزد برای آنها، دفعه دوم محمود مستوفیان (رئیس شهربانی جدید کاشمر) میگوید اجازه میدهید من چای بریزم، اجازه میدهند، چای میریزد و دوای سمی را در استکان مدرس میریزد و چای را میخورند، چون مدتی میگذرد و میبینند اثری نبخشیده، جهانسوزی بر میخیزد و اشاره به مستوفیان میکند و از اطاق بیرون میرود، مستوفیان هم عمامه سید را که سرش بوده برداشته و میکند توی دهانش تا خفه میشود و همان شبانه میبرند دفن میکنند».
اظهارات یکی از پاسبانان محافظ مرحوم مدرس:
«همان روزی که شب آن مدرس فوت کرد، ابراهیم پاسبان آمد آنجا (در خانه مدرس)، مرا صدا کرد، گفت برو رئیس ترا میخواهد، گفتم چشم، رفتم پیش رئیس، رئیس فرمود برو منزل راحت کن، تا تقریباً نصف شب بود، دیدم در میزنند، در را باز کردم دیدم سید موسی شجاعی سر پاسبان شهربانی است، آمد تو و پرسید که آقا کجاست، گفتم توی اطاق خودش است، گفت بیائید برویم جای آقا، بنده و فراموشکار «نام پاسبان دیگر» به اتفاق شجاعی رفتیم اطاق آقا، صدا زدم آقا را دیدم جواب نمیدهد، تکان دادم، دیدم جواب نمیدهد، عبا روی صورتش بود، عبا را بلند کردم و دست گذاشتم به صورتش، دیدم مرده است و شال و عمامهاش هم که همیشه سرش بود، باز شده و پهلوی سرش افتاده بود...، دیدم رئیس شهربانی آمد و رفت توی اطاق آقا و نگاه کرد و گفت «برو تابوت بیاور» ، رئیس شهربانی گفت آقا سکته کرده است و نباید هیچکس بفهمد و اگر به کسی بگوئید که آقای مدرس مرده، زبانتان را میبُرّم. بعد به بنده گفت، برو به جناب یاور رئیس پلیس که منزل من هستند بگو آقای مدرس سکته کرده است، چه دستوری میفرمایند؟ بنده هم آمدم خانه رئیس، به جناب یاور، گفتم رئیس شهربانی عرض کردند که آقای مدرس فوت کردهاند، چه دستور میفرمائید؟ فرمودند، به مستوفیان بگو، شبانه بطوریکه کسی نفهمد، غسل بدهید و دفن بکنید. بنده برگشتم دیدم، ابراهیم تابوت آورده کربلائی علی هم آنجا است. به بنده گفت شما آقا را کشتید، من عرض کردم شما میدانید من آدمکش نیستم و من رفته بودم شام خوردن. سفارش میکرد که به کسی نگوئید آقا مرده و نگوئید که رئیس آمده آنجا نیم ساعت مانده و رفته است، زبانتان را میبُرّم».
خلاصه از اظهارات پاسبان و سایر محتویات پرونده، معلوم میشود که مستوفیان (رئیس شهربانی کاشمر) ابراهیم را به بهانۀ اینکه یاور جهانسوزی با او کار دارد، از خانۀ مرحوم مدرس خارج کرده و حبیب الله خلج معروف به شمر نیز بعداً به منزل مرحوم مدرس رفته و با مستوفیان (رئیس شهربانی کاشمر) مرحوم مدرس را کشتهاند.
منبع: متنی بسیار فشرده از محاکمه شاهدان و قاتلان مرحوم مدرس در سال ۱۳۲۱.
▫️از صفحه نگارنده در فیسبوک
@HistoryandMemory
✍ فاطمه قاضیها
اظهارات یک شاهد:
«جهانسوزی از مأموریت به کاشمر برمیگردد و با حبیبالله خان خلج و محمود مستوفیان مشروب زیادی میخورند و میروند با مدرس سماوری آتش میکنند و چای میخورند و در اول چای را خود مرحوم مدرس میریزد برای آنها، دفعه دوم محمود مستوفیان (رئیس شهربانی جدید کاشمر) میگوید اجازه میدهید من چای بریزم، اجازه میدهند، چای میریزد و دوای سمی را در استکان مدرس میریزد و چای را میخورند، چون مدتی میگذرد و میبینند اثری نبخشیده، جهانسوزی بر میخیزد و اشاره به مستوفیان میکند و از اطاق بیرون میرود، مستوفیان هم عمامه سید را که سرش بوده برداشته و میکند توی دهانش تا خفه میشود و همان شبانه میبرند دفن میکنند».
اظهارات یکی از پاسبانان محافظ مرحوم مدرس:
«همان روزی که شب آن مدرس فوت کرد، ابراهیم پاسبان آمد آنجا (در خانه مدرس)، مرا صدا کرد، گفت برو رئیس ترا میخواهد، گفتم چشم، رفتم پیش رئیس، رئیس فرمود برو منزل راحت کن، تا تقریباً نصف شب بود، دیدم در میزنند، در را باز کردم دیدم سید موسی شجاعی سر پاسبان شهربانی است، آمد تو و پرسید که آقا کجاست، گفتم توی اطاق خودش است، گفت بیائید برویم جای آقا، بنده و فراموشکار «نام پاسبان دیگر» به اتفاق شجاعی رفتیم اطاق آقا، صدا زدم آقا را دیدم جواب نمیدهد، تکان دادم، دیدم جواب نمیدهد، عبا روی صورتش بود، عبا را بلند کردم و دست گذاشتم به صورتش، دیدم مرده است و شال و عمامهاش هم که همیشه سرش بود، باز شده و پهلوی سرش افتاده بود...، دیدم رئیس شهربانی آمد و رفت توی اطاق آقا و نگاه کرد و گفت «برو تابوت بیاور» ، رئیس شهربانی گفت آقا سکته کرده است و نباید هیچکس بفهمد و اگر به کسی بگوئید که آقای مدرس مرده، زبانتان را میبُرّم. بعد به بنده گفت، برو به جناب یاور رئیس پلیس که منزل من هستند بگو آقای مدرس سکته کرده است، چه دستوری میفرمایند؟ بنده هم آمدم خانه رئیس، به جناب یاور، گفتم رئیس شهربانی عرض کردند که آقای مدرس فوت کردهاند، چه دستور میفرمائید؟ فرمودند، به مستوفیان بگو، شبانه بطوریکه کسی نفهمد، غسل بدهید و دفن بکنید. بنده برگشتم دیدم، ابراهیم تابوت آورده کربلائی علی هم آنجا است. به بنده گفت شما آقا را کشتید، من عرض کردم شما میدانید من آدمکش نیستم و من رفته بودم شام خوردن. سفارش میکرد که به کسی نگوئید آقا مرده و نگوئید که رئیس آمده آنجا نیم ساعت مانده و رفته است، زبانتان را میبُرّم».
خلاصه از اظهارات پاسبان و سایر محتویات پرونده، معلوم میشود که مستوفیان (رئیس شهربانی کاشمر) ابراهیم را به بهانۀ اینکه یاور جهانسوزی با او کار دارد، از خانۀ مرحوم مدرس خارج کرده و حبیب الله خلج معروف به شمر نیز بعداً به منزل مرحوم مدرس رفته و با مستوفیان (رئیس شهربانی کاشمر) مرحوم مدرس را کشتهاند.
منبع: متنی بسیار فشرده از محاکمه شاهدان و قاتلان مرحوم مدرس در سال ۱۳۲۱.
▫️از صفحه نگارنده در فیسبوک
@HistoryandMemory
🗺 WESTERN ASIA IN 786 AD: under the Abbāsid Caliphs, 1902 antique map
🗺 آسیای غربی در ۷۸۶م. [۱۷۰ه: آغاز خلافت هارونالرشید]: تحت حکمرانی خلفای عباسی، نقشهای قدیمی از ۱۹۰۲
▪️جالب توجه است که در همین سال (۱۹۰۲) آلفرد تیر ماهان با چاپ مقاله «خلیج فارس و روابط بینالملل» در نشنال ریویو اصطلاح «خاورمیانه» را که قبلاً برساخته شده بود، برای اشاره به این منطقه رواج داد که تا امروز پابرجاست.
📚 این نقشه با کیفیت بالا در اینجا و اینجا در دسترس است، اما رایگان نیست.
@HistoryandMemory
🗺 آسیای غربی در ۷۸۶م. [۱۷۰ه: آغاز خلافت هارونالرشید]: تحت حکمرانی خلفای عباسی، نقشهای قدیمی از ۱۹۰۲
▪️جالب توجه است که در همین سال (۱۹۰۲) آلفرد تیر ماهان با چاپ مقاله «خلیج فارس و روابط بینالملل» در نشنال ریویو اصطلاح «خاورمیانه» را که قبلاً برساخته شده بود، برای اشاره به این منطقه رواج داد که تا امروز پابرجاست.
📚 این نقشه با کیفیت بالا در اینجا و اینجا در دسترس است، اما رایگان نیست.
@HistoryandMemory
🌱 امروز زادروز ژاله آموزگار، استاد فرهنگ و زبانهای باستانی ایران، است (۱۲ آذر ۱۳۱۸).
▫️«اسم من ژاله آموزگار است، البته یگانه هم دنبال فامیلیام هست. دلیلش این است که وقتی شد، پدرم و عموهایم در شهرهای مختلف شناسنامه گرفتند؛ در نتیجه هر کدام رسمی از آنها اسمی را مطابق علاقه ای که داشتند، انتخاب کردند ولی همۀ آنها پسوند یگانه را آخرش گذاشتند که معلوم شود از یک خانواده هستند.
من دوازدهم آذرماه ۱۳۱۸ در خوی و در کانون یک خانواده فرهنگی به دنیا آمدم. شاید اگر پیشرفتی داشتم و به جایی رسیدم، به همین دلیل بوده که خانواده فرهنگی متوسط خوبی داشتم. پدرم در خوی رئیس دبیرستان بود. وی عبدالحسین آموزگار نام داشت و در تبریز به دنیا آمده بود ولی برای مأموریت به خوی رفته بود مادرم بتول رضوی الهی (پدرم به او لقب نیرالسادات داده بود) با خانواده رضوی در تهران نسبت داشت و شاگرد پدرم بود. وی دیپلمه بود و در آن دوره، داشتن یک مادر دیپلمه در خانه شانس بزرگی بود ما یک خانواده کم جمعیت بودیم و این فرصت خوبی به پدر و مادرم میداد که بهتر به ما برسند. یک برادر به نام سیروس آموزگار دارم که شش سال از من بزرگتر است. این موارد که گفتم در واقع تصویر خانوادگیام است، یعنی یک خانواده فرهنگی متوسط و علاقهمند به یکدیگر داشتم».
📚 فانوس تابان: مصاحبه تاریخ شفاهی با ژاله آموزگار یگانه، مصاحبه، تدوين و تحقيق پیمانه صالحی. ویراسته آرزو تجلی. تهران: سازمان اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران، ۱۳۹۷، ص ۲۵.
@HistoryandMemory
▫️«اسم من ژاله آموزگار است، البته یگانه هم دنبال فامیلیام هست. دلیلش این است که وقتی شد، پدرم و عموهایم در شهرهای مختلف شناسنامه گرفتند؛ در نتیجه هر کدام رسمی از آنها اسمی را مطابق علاقه ای که داشتند، انتخاب کردند ولی همۀ آنها پسوند یگانه را آخرش گذاشتند که معلوم شود از یک خانواده هستند.
من دوازدهم آذرماه ۱۳۱۸ در خوی و در کانون یک خانواده فرهنگی به دنیا آمدم. شاید اگر پیشرفتی داشتم و به جایی رسیدم، به همین دلیل بوده که خانواده فرهنگی متوسط خوبی داشتم. پدرم در خوی رئیس دبیرستان بود. وی عبدالحسین آموزگار نام داشت و در تبریز به دنیا آمده بود ولی برای مأموریت به خوی رفته بود مادرم بتول رضوی الهی (پدرم به او لقب نیرالسادات داده بود) با خانواده رضوی در تهران نسبت داشت و شاگرد پدرم بود. وی دیپلمه بود و در آن دوره، داشتن یک مادر دیپلمه در خانه شانس بزرگی بود ما یک خانواده کم جمعیت بودیم و این فرصت خوبی به پدر و مادرم میداد که بهتر به ما برسند. یک برادر به نام سیروس آموزگار دارم که شش سال از من بزرگتر است. این موارد که گفتم در واقع تصویر خانوادگیام است، یعنی یک خانواده فرهنگی متوسط و علاقهمند به یکدیگر داشتم».
📚 فانوس تابان: مصاحبه تاریخ شفاهی با ژاله آموزگار یگانه، مصاحبه، تدوين و تحقيق پیمانه صالحی. ویراسته آرزو تجلی. تهران: سازمان اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران، ۱۳۹۷، ص ۲۵.
@HistoryandMemory
👍3
▫️ «من رسالهام را که با پروفسور دومناش [در دانشگاه سوربن] گرفتم. خاطرهایی که از ایشان دارم، این است که به من گفت برو روی رسالهات کار کن، بعد کمی که کار کردی، اول سال تحصیلی، یعنی ماه اکتبر بيا مرا ببين. بعد من بیرون آمدم و از ابتدای آفرینش که زردشت چه کسی بود، کجا به دنیا آمد زبانها و ... شروع کردم (در ایران این جوری است که از ازل شروع میکنید تا یک مسئله کوچک را بگویید و مثلاً اگر میخواهید درباره منوچهری کار کنید از اول ادبیات شروع میکنید یعنی از سبک خراسانی تا به منوچهری برسید). بعد با افتخار بلند شدم وقت ملاقات گرفتم و نزد دومناش رفتم. با خودم فکر کردم که میگوید به به، چقدر عالی است! از بس دومناش نجیب بود، قشنگ همه مطالبم را نگاه کرد و بعد گفت: « حتمأ تو بعدها از اینها استفاده خواهی کرد و میتواند تبدیل به یک مقالهٔ خوب بشود؛ اما حتی یک صفحهاش هم به درد کار تو نمیخورد و باید در چارچوب کار کنی. رساله تو ادبیات زردشتی به زبان فارسی است و ربطی ندارد که زردشت کی به دنیا آمده و .... تو باید بگویی ادبیات زردشتی به زبان فارسی یعنی چه چه ویژگیهایی دارد و بعد وارد بحث شوی».
بنابراین این مسئله، اولین درس استاد دومناش بود من همیشه به دانشجویانم میگویم ممکن است بهطور مستقیم به آدم درس خاصی نداده باشند، ولی امثال این موارد، میتوانست اولین درس باشد. من فهمیدم که نباید زیادی و بیجا حرف بزنم و فقط باید راجع به موضوع حرف بزنم. مطالبی که آن موقع نوشتم، پنجاه صفحه است و به درد هم نمیخورد، ولی دلم نمیآید که آنها را دور بریزم و میخواهم به عنوان یک یادگار از ندانمکاری برایم بماند. البته این قضیه قدم خوبی بود و برایم خاطره خوبی شد».
📚 فانوس تابان: مصاحبه تاریخ شفاهی با ژاله آموزگار یگانه، ص ۴۷.
•••
* امروز مقالهای علمی [پژوهشی] درباره فعالیتهای اجتماعی و اقتصادی زنان را میخواندم که چکیدهاش با این جمله آغاز شده بود: «از آغاز زندگی جمعی بشر، زنان در کنار مردان برای امرار معاش کار میکردند»!
@HistoryandMemory
بنابراین این مسئله، اولین درس استاد دومناش بود من همیشه به دانشجویانم میگویم ممکن است بهطور مستقیم به آدم درس خاصی نداده باشند، ولی امثال این موارد، میتوانست اولین درس باشد. من فهمیدم که نباید زیادی و بیجا حرف بزنم و فقط باید راجع به موضوع حرف بزنم. مطالبی که آن موقع نوشتم، پنجاه صفحه است و به درد هم نمیخورد، ولی دلم نمیآید که آنها را دور بریزم و میخواهم به عنوان یک یادگار از ندانمکاری برایم بماند. البته این قضیه قدم خوبی بود و برایم خاطره خوبی شد».
📚 فانوس تابان: مصاحبه تاریخ شفاهی با ژاله آموزگار یگانه، ص ۴۷.
•••
* امروز مقالهای علمی [پژوهشی] درباره فعالیتهای اجتماعی و اقتصادی زنان را میخواندم که چکیدهاش با این جمله آغاز شده بود: «از آغاز زندگی جمعی بشر، زنان در کنار مردان برای امرار معاش کار میکردند»!
@HistoryandMemory
👍7❤1
▫️ «دیروز در کنار دریاچه ژنو، و فوارهپران پرهیاهوی آن، يک لرزش كوچک استکان چای یاد خراسان را در ما زنده کرد توضیح آنکه، من که کمی بیش از نصف عمر استاد سید محمدعلی جمالزاده را دارم، هنگام برداشتن چایی با لرزش دست شرمنده شدم و استاد که نود سال تمام دارند با همان صلابت و استحکام پنجاه سال پیش جام خود را بلند کردند و گفتند هنوز دود از کندهپیر میآید.
من برای اینکه خود را نشکسته باشم، گفتم هستند در میان جوانان که با وجود لرزش دست، قلم و بیان آنان بوی کلام صدساله و هزار ساله میدهد، آنگاه نام دکتر غلامحسین یوسفی به میان آمد دوستی که طی سی و پنج سال آشنایی، هروقت با او بودهام دست لرزان او، يک استکان چایی را به زحمت نگاه میداشت. ولی همین دست، پایهها و ستونهای ادب خراسان را در زادگاه بهار و فرخ- هم چنان پایدار و استوار نگاهداشته، شیوه کلام و بیانی دارد که گوئی بیهقی و نظامالملک و خواجه نصیر، درج کلام خود را به او به امانت سپردهاند».
📚 باستانی پاریزی، محمد ابراهیم، «حرف آخر»، در فرخنده پیام: بادگارنامه استاد دکتر غلامحسین یوسفی، مشهد: انتشارات دانشگاه مشهد، ۱۳۵۹، ص ۱۰۶.
🍂 امروز سالروز درگذشت استاد غلامحسین یوسفی است (۱۴ آذر ۱۳۶۹).
@HistoryandMemory
من برای اینکه خود را نشکسته باشم، گفتم هستند در میان جوانان که با وجود لرزش دست، قلم و بیان آنان بوی کلام صدساله و هزار ساله میدهد، آنگاه نام دکتر غلامحسین یوسفی به میان آمد دوستی که طی سی و پنج سال آشنایی، هروقت با او بودهام دست لرزان او، يک استکان چایی را به زحمت نگاه میداشت. ولی همین دست، پایهها و ستونهای ادب خراسان را در زادگاه بهار و فرخ- هم چنان پایدار و استوار نگاهداشته، شیوه کلام و بیانی دارد که گوئی بیهقی و نظامالملک و خواجه نصیر، درج کلام خود را به او به امانت سپردهاند».
📚 باستانی پاریزی، محمد ابراهیم، «حرف آخر»، در فرخنده پیام: بادگارنامه استاد دکتر غلامحسین یوسفی، مشهد: انتشارات دانشگاه مشهد، ۱۳۵۹، ص ۱۰۶.
🍂 امروز سالروز درگذشت استاد غلامحسین یوسفی است (۱۴ آذر ۱۳۶۹).
@HistoryandMemory
👍3
▪️این هفته در حلقهٔ درس جغرافیای تاریخی صحبت از مَقدِسی/ مُقَدَّسی جغرافینگار نامدار سدهٔ چهارم هجری و کتاب ارزنده او، اَحْسَنُ التَّقاسیمِ فی مَعْرِفَةِ الْاَقالیم، بود. ضمن تورق کتاب رسیدیم به وصف او از «خوره ری» که کموبیش میشود همین استان تهران کنونی.
▫️گزارش مقدسی با وصف دلانگیز ری آغاز میشود، اما بهیکباره سر از واقعهٔ کربلا و ذکر عمر سعد «ملعون» درمیآورد؛ آن سرزمین دلگشا جایاش را به سرزمینی میدهد که در حدیث «نفرین» و «لعنت» شده و «کنار طوفانی از گرد قرار گرفته»! شاید خواندن این گزارش نگاشتهشده در ۳۷۵ه، در این هوای، به قول شاعر، «قلیلِ مضافِ آلوده» تهران خالی از لطف نباشد؛ شاید هم عذابی مضاعف باشد!
▪️ «رى: خورهاى دلگشا پر آب باديههاى گرانمايه، خوش ميوه، با زمين گسترده و روستاهاى سنگين است. اينجا است كه عمر بن سعد را بدبخت كرد و به كشتن حسين بن على واداشت و آتش دوزخ را برگزيد و گفت: آيا از فرمانروایى رى كه مرا به خود مىخواند چشم پوشم يا با كشتن حسين سرزنش أبدى را بپذيرم؟ كشتن حسين آتش بىامان را در پى دارد و فرمانروایى رى روشنى بخش چشمان من است! در حديثها، سرزمين رى نفرين شده كه شگون خيز است، كنار طوفانى از گرد قرار گرفته و خاكش لعنت زده است كه درستى را نمىپذيرد» (احسنالتقاسیم فی معرفةالاقالیم، ترجمه علینقی منزوی، ص ۵۷۴).
@HistoryandMemory
▫️گزارش مقدسی با وصف دلانگیز ری آغاز میشود، اما بهیکباره سر از واقعهٔ کربلا و ذکر عمر سعد «ملعون» درمیآورد؛ آن سرزمین دلگشا جایاش را به سرزمینی میدهد که در حدیث «نفرین» و «لعنت» شده و «کنار طوفانی از گرد قرار گرفته»! شاید خواندن این گزارش نگاشتهشده در ۳۷۵ه، در این هوای، به قول شاعر، «قلیلِ مضافِ آلوده» تهران خالی از لطف نباشد؛ شاید هم عذابی مضاعف باشد!
▪️ «رى: خورهاى دلگشا پر آب باديههاى گرانمايه، خوش ميوه، با زمين گسترده و روستاهاى سنگين است. اينجا است كه عمر بن سعد را بدبخت كرد و به كشتن حسين بن على واداشت و آتش دوزخ را برگزيد و گفت: آيا از فرمانروایى رى كه مرا به خود مىخواند چشم پوشم يا با كشتن حسين سرزنش أبدى را بپذيرم؟ كشتن حسين آتش بىامان را در پى دارد و فرمانروایى رى روشنى بخش چشمان من است! در حديثها، سرزمين رى نفرين شده كه شگون خيز است، كنار طوفانى از گرد قرار گرفته و خاكش لعنت زده است كه درستى را نمىپذيرد» (احسنالتقاسیم فی معرفةالاقالیم، ترجمه علینقی منزوی، ص ۵۷۴).
@HistoryandMemory
هوای آلوده | قنبرعلی رودگر
در این هوای قلیلِ مضافِ آلوده
تنفس است جهادی بزرگ و بیهوده
میان آب و هوا فرق چیست؟ تا که فقیه
فقط تفقّهِ احکام آب فرموده
ز دود آه وَ یا دودههای بنزین است؟
که شهر گم شده در زیر ابری از دوده
بگو به سعدی شیرین سخن که در شیراز
کنار آب روان با خیالی آسوده↘
لمیده بوده و می گفت:"هر نفس که فرو↘
رود ممدّ حیات است و..." بعد افزوده :↘
برای هرنفسی خود دو شکر واجب شد..."،
سپاس حضرت حق فرض بوده تا بوده
ولی ممدّ حیات است و بس نفسهامان
که زین تنفسِ مسموم، ذات فرسوده
هوای سالم شیراز قرن هفتم را
مکن مقایسه با این هوای آلوده
***
نفس کشیم و مصیبت کشیم و جان بکَنیم
به ما چه هرکه چه فرماید و چه فرموده!
تاریخ سرایش: آذر ۱۳۸۹
@HistoryandMemory
در این هوای قلیلِ مضافِ آلوده
تنفس است جهادی بزرگ و بیهوده
میان آب و هوا فرق چیست؟ تا که فقیه
فقط تفقّهِ احکام آب فرموده
ز دود آه وَ یا دودههای بنزین است؟
که شهر گم شده در زیر ابری از دوده
بگو به سعدی شیرین سخن که در شیراز
کنار آب روان با خیالی آسوده↘
لمیده بوده و می گفت:"هر نفس که فرو↘
رود ممدّ حیات است و..." بعد افزوده :↘
برای هرنفسی خود دو شکر واجب شد..."،
سپاس حضرت حق فرض بوده تا بوده
ولی ممدّ حیات است و بس نفسهامان
که زین تنفسِ مسموم، ذات فرسوده
هوای سالم شیراز قرن هفتم را
مکن مقایسه با این هوای آلوده
***
نفس کشیم و مصیبت کشیم و جان بکَنیم
به ما چه هرکه چه فرماید و چه فرموده!
تاریخ سرایش: آذر ۱۳۸۹
@HistoryandMemory
👍1