یادداشت کوتاه استاد هادی عالمزاده درباره ترجمه مرحوم تهامی
"به نام خدا
گزارش کوتاه و گویایی است در باره الخطط مقریزی و ترجمه آن به فارسی. ترجمه شادروان سید غلامرضا تهامی، از فضلای مکاتب و حوزه های علمی قدیم خراسان - و نه دکتر دانشگاهی - را من بنده چند سال پیش برای "پژوهشکده هنر " با متن عربی آن مقابله کردم و آن را ترجمهای رسا و استوار و دقیق یافتم ، چنان که میتوان بینیاز به ویرایش آن را به چاپ سپرد.
بایسته است از دیگر تالیف ارزشمند و در خور تحسین و تقدیر مرحوم تهامی نام ببرم: " فرهنگ اَعلام تاریخ اسلام " در دو مجلد (به قطع رحلی، در ۲۱۶۶ صفحه، چاپ شرکت سهامی انتشار ) که اهل علم را در بسیاری موارد از مراجعه به اعلام زرکلی، ریحانه الادب، لغت نامه و دیگر مراجع مشابه بینیاز میکند."
@HistoryandMemory
"به نام خدا
گزارش کوتاه و گویایی است در باره الخطط مقریزی و ترجمه آن به فارسی. ترجمه شادروان سید غلامرضا تهامی، از فضلای مکاتب و حوزه های علمی قدیم خراسان - و نه دکتر دانشگاهی - را من بنده چند سال پیش برای "پژوهشکده هنر " با متن عربی آن مقابله کردم و آن را ترجمهای رسا و استوار و دقیق یافتم ، چنان که میتوان بینیاز به ویرایش آن را به چاپ سپرد.
بایسته است از دیگر تالیف ارزشمند و در خور تحسین و تقدیر مرحوم تهامی نام ببرم: " فرهنگ اَعلام تاریخ اسلام " در دو مجلد (به قطع رحلی، در ۲۱۶۶ صفحه، چاپ شرکت سهامی انتشار ) که اهل علم را در بسیاری موارد از مراجعه به اعلام زرکلی، ریحانه الادب، لغت نامه و دیگر مراجع مشابه بینیاز میکند."
@HistoryandMemory
نامه کنارهگیری استاد عالمزاده از سرپرستی گروه تاریخ دانشگاه الزهرا
#هادیعالمزاده
#تاریخرشتهتاریخ
#دانشگاهالزهرا
@HistoryandMemory
#هادیعالمزاده
#تاریخرشتهتاریخ
#دانشگاهالزهرا
@HistoryandMemory
«معتصم بفرمود تا جرّاحان را بياوردند و دستها و پايهاى بابک[خرمدین] ببريدند و شكمش بشكافتند و گلوش ببريدند. و تنش بر سامره به دار كردند و سرش به همه پادشاهيهاى عراق بگردانيدند. و آنگاه به خراسان فرستاد سوى عبد الله بن طاهر تا گرد همه شهرهاى خراسان بگردانيد».
¤ تاریخنامه طبری (تاریخ بلعمی)، ۴/ ۱۲۷۵.
@HistoryandMemory
¤ تاریخنامه طبری (تاریخ بلعمی)، ۴/ ۱۲۷۵.
@HistoryandMemory
▪درون هر یک از ما ساختاری خودویرانگرانه مدام در کار است که به پاس این تباهی لذتی عمیق ببخشدمان.
¤ غزاله علیزاده - از یادداشتها
۱۷ اردیبهشت ۱۳۵۲.
@HistoryandMemory
¤ غزاله علیزاده - از یادداشتها
۱۷ اردیبهشت ۱۳۵۲.
@HistoryandMemory
▪«انقلاب فرهنگی آغاز و دانشگاهها بسته شد. این کار از دیدگاههای گوناگون میتواند ارزیابی شود که اکنون جای بحث پیرامون تک تک آنها نیست. ولی به همین اندازه بسنده میکنیم که در روند انقلاب فرهنگی کارهای تندروانه کم به چشم نمیخورد. چهرههای برجستهای از میان اعضای هیات علمی دانشگاهها از کار برکنار و مورد بیحرمتی واقع شدند. این تندرویها تا جایی بود که رفته رفته دستگاههای دستاندرکار، خود به شکستن برخی از تصمیمگیریهای تندروانه دست زدند و آن شیوه برخورد را متوقف ساختند.
این تندرویها دامن یکی از دوستان و همکاران دانشگاهی امید را نیز گرفت و او را از ادامه تدریس در دانشگاه بازداشت. روشن است که این کار، سخت به زیان خود دانشگاه بود، زیرا در پهنه عمل، دانشگاه و دانشجویان را از داشتن یک استاد کارآزموده و سودمند بیبهره ساخت. نیز آشکار است که برکناری وی از عضویت هیات علمی دانشگاه، نامبرده را در تنگناهای مالی و گرفتاریهای زاییده آن گذارد. ولی همین کار، بی آن که دست طراحی دوراندیش از آغاز در کار دیده شود، به گونهای چشمگیر با سود فراوانی در زمینه فرهنگ ایرانی-اسلامی و پژوهشهای تاریخی همراه بود. وی به جای رفتن به کلاس، در خانه نشست و به ترجمه کتابها و متون مهم تاریخ اسلام به زبان فارسی دست زد و از این رهگذر دهها جلد کتاب به معرض استفاده دلبستگان فارسی زبان فرهنگ اسلامی قرار داد.
انقلاب فرهنگی هر چه بود، برای شخص امید سودمند افتاد. نخست آن که از محیط دانشگاه و بیحرمتیها و تهدیدها و نگرانیهای زائیده آن در امان شد. دوم آن که فرصتی بسنده به دست آورد که به کار پژوهش در خانه و کتابخانهها بپردازد».
¤ عبدالهادی حائری، آنچه گذشت... نقشی از نیمقرن تکاپو، ۵۱۱-۵۱۲.
* گویا آن استاد رانده شده از دانشگاه استاد "محمود مهدوی دامغانی" است!
@HistoryandMemory
این تندرویها دامن یکی از دوستان و همکاران دانشگاهی امید را نیز گرفت و او را از ادامه تدریس در دانشگاه بازداشت. روشن است که این کار، سخت به زیان خود دانشگاه بود، زیرا در پهنه عمل، دانشگاه و دانشجویان را از داشتن یک استاد کارآزموده و سودمند بیبهره ساخت. نیز آشکار است که برکناری وی از عضویت هیات علمی دانشگاه، نامبرده را در تنگناهای مالی و گرفتاریهای زاییده آن گذارد. ولی همین کار، بی آن که دست طراحی دوراندیش از آغاز در کار دیده شود، به گونهای چشمگیر با سود فراوانی در زمینه فرهنگ ایرانی-اسلامی و پژوهشهای تاریخی همراه بود. وی به جای رفتن به کلاس، در خانه نشست و به ترجمه کتابها و متون مهم تاریخ اسلام به زبان فارسی دست زد و از این رهگذر دهها جلد کتاب به معرض استفاده دلبستگان فارسی زبان فرهنگ اسلامی قرار داد.
انقلاب فرهنگی هر چه بود، برای شخص امید سودمند افتاد. نخست آن که از محیط دانشگاه و بیحرمتیها و تهدیدها و نگرانیهای زائیده آن در امان شد. دوم آن که فرصتی بسنده به دست آورد که به کار پژوهش در خانه و کتابخانهها بپردازد».
¤ عبدالهادی حائری، آنچه گذشت... نقشی از نیمقرن تکاپو، ۵۱۱-۵۱۲.
* گویا آن استاد رانده شده از دانشگاه استاد "محمود مهدوی دامغانی" است!
@HistoryandMemory
👍2
▪«رفته رفته امید [عبدالهادی] دریافت که محيط گروه مطالعات خاورمیانه دانشگاه بزرگ شمال کالیفرنیا [برکلی] یکی از مسمومترین محیطهای آکادمیک جهان است. نخست آن که یهودیان، بویژه صهیونیستها، دست بالا را داشتند. نفوذ و قدرت آنها تا جایی بود که عربان غیر صهیونیست را در عمل تابع خود ساخته بودند. دوم آن که آن استاد اسلامشناس - ایرانشناس [حامد الگار] به عنوان دشمن صهیونیسم شناخته شده بود. چون امید به یاری وی بدانجا راه یافته بود، راه او را با آن استاد، یکی قلمداد میکردند و بنابراین از روز نخست عملاً هیچ کس با امید دست دوستی نفشرد. روشن است که امید از عنوان «مخالفت با صهیونیسم» برای خود بدش نمیآمد و هرگز مایل نبود دلبسته به صهیونیسم شناخته شود، ولی دوست هم نداشت با استاد اسلامشناس- ایرانشناس یکی و «همراه» پنداشته شود. این استاد باورهایی تندروانه نسبت به بسیاری از مسایل از جمله تشیع داشت. وی سخت بر ضد شیعه میاندیشید و در نشستهای ایرانیان به سود ابوبکر و دیگر چهرههای مانند او سخن میگفت. از ایرانیان از جمله دکتر علی شریعتی انتقاد میکرد که نام عمر و ابوبکر را با احترامی بسنده یاد نمیکنند.
او ضمناً اعتقاد به کشتارهای گروهی برای مبارزه با کفر داشت. او کسی بود که ۱۳ سال پیش از نخستین دیدار امید از او، در انگلستان به مذهب حنفی در آمده بود. بنابراین، امید میل نداشت با این جنبههای آن استاد یکی و همراه شود. وی اصلاً انگلیسی بود. با این همه، او نزدیکترین دوست امید در دانشکده بود و بسیاری از ویژگیهای اخلاقی نامبرده برای امید خوشایند بود».
¤ عبدالهادی حائری، آنچه گذشت...نقشی از نیمقرن تکاپو، ۴۶۹.
* چند سال پیش خبر آمد که حامد الگار به تشیع گرویده است! نک.
http://al-mostabserin.com/persian/1020
@HistoryandMemory
او ضمناً اعتقاد به کشتارهای گروهی برای مبارزه با کفر داشت. او کسی بود که ۱۳ سال پیش از نخستین دیدار امید از او، در انگلستان به مذهب حنفی در آمده بود. بنابراین، امید میل نداشت با این جنبههای آن استاد یکی و همراه شود. وی اصلاً انگلیسی بود. با این همه، او نزدیکترین دوست امید در دانشکده بود و بسیاری از ویژگیهای اخلاقی نامبرده برای امید خوشایند بود».
¤ عبدالهادی حائری، آنچه گذشت...نقشی از نیمقرن تکاپو، ۴۶۹.
* چند سال پیش خبر آمد که حامد الگار به تشیع گرویده است! نک.
http://al-mostabserin.com/persian/1020
@HistoryandMemory
■ ده فرمان ریچارد بولت (دستاورد پنجاه سال پژوهش تاريخی)
۱. اوّل دادهها را بشناسيد و راهنمايی را به منابع تاريخی بسپاريد.
۲. فهرست نامها– نام اشخاص و نام مکانها– از فهرست رویدادها هم اطلاعات بيشتر در بر دارد و هم از تحريف مصونتر است.
۳. چون گذشت زمان همه چيز را نابود میکند، در نگرش به هر شیء بر جا مانده با اين پرسش آغاز کنيد که چرا آن شیء بر جا مانده، و از کجا آمده است.
۴. در اعتماد به اعداد، تاريخها، و نقل قولهای مستقيم تأمل کنيد، چون اغلب نادقيق هستند.
۵. نگرش "درازمدّت" [به تعبير مکتب آنال] و کنش افراد را از هم جدا نشماريد. نگاه کلانِ تاريخی باعامليت اشخاص تقابل ندارد.
۶. حيوانات هم جزو تاريخند.
۷. نظريهها و روشها ابزار پژوهشاند نه غايت آن.
۸. تاريخ انديشهها لانۀ مارهاست.
۹. پی بردن به انديشهها و احساسات ديگران محال است. راه اصلاح برداشتها در اين باره هميشه باز است.
۱۰. وصالِ کشف تاريخی از عسل شيرينتر است! [ترجمۀ آزاد!]
ترجمه حسین کمالی
@HistoryandMemory
۱. اوّل دادهها را بشناسيد و راهنمايی را به منابع تاريخی بسپاريد.
۲. فهرست نامها– نام اشخاص و نام مکانها– از فهرست رویدادها هم اطلاعات بيشتر در بر دارد و هم از تحريف مصونتر است.
۳. چون گذشت زمان همه چيز را نابود میکند، در نگرش به هر شیء بر جا مانده با اين پرسش آغاز کنيد که چرا آن شیء بر جا مانده، و از کجا آمده است.
۴. در اعتماد به اعداد، تاريخها، و نقل قولهای مستقيم تأمل کنيد، چون اغلب نادقيق هستند.
۵. نگرش "درازمدّت" [به تعبير مکتب آنال] و کنش افراد را از هم جدا نشماريد. نگاه کلانِ تاريخی باعامليت اشخاص تقابل ندارد.
۶. حيوانات هم جزو تاريخند.
۷. نظريهها و روشها ابزار پژوهشاند نه غايت آن.
۸. تاريخ انديشهها لانۀ مارهاست.
۹. پی بردن به انديشهها و احساسات ديگران محال است. راه اصلاح برداشتها در اين باره هميشه باز است.
۱۰. وصالِ کشف تاريخی از عسل شيرينتر است! [ترجمۀ آزاد!]
ترجمه حسین کمالی
@HistoryandMemory
■ زندگی روزانۀ شاهزادهای قاجاری در اصفهان عصر پهلوی
«روال زندگی شازده همیشه تا حدی یکنواخت بود. صبح که از خواب بلند میشدند نماز میخواندند و پس از استراحت مجدد، با روبدوشامبر در باغ راه میرفتند و با مستخدمها حرف میزدند و شوخی میکردند. آقاجان شازده روزی دو وعده تریاک میکشیدند، ظهر و سرشب. حوالی ساعت یازده صبح حاجی اسدالله سینی مشروب ایشان را میآورد که نمیدانم ودکا بود یا عرق. مقداری پسته و گاهی خاویار یا پنیر کرافت انگلیسی هم در سینی بود. آقاجان شازده به این نوشیدنی که یک ساعت قبل از ظهر میخوردند آپِرِتیف میگفتند. اوایل فکر میکردیم این لغتهای مخصوصی است که شازده از خودش درمیآورد ولی بعدها فهمیدیم که همان لغت فرانسوی آپِرِتیف به معنی مشروب قبل از غذاست. به هر حال کسی در باغ نو صحبت از مشروب نمیکرد. میگفتند سینی صبح آقا یا سینی دوای آقا. به خاطر دارم که دهان آقاجان شازده بعد از خوردن این دوا بوی تندی میگرفت و اگر میخواستند ما را را ببوسند از دستشان فرار میکردیم. آقاجان شازده بعد از خوردن مشروب، شکلک بدی در میآوردند که ما خیال میکردیم زهر خوردهاند. اما ایشان به کمک پسته و چیزهای دیگر تلخی زهر را تحمل میکردند. بعد برایشان آفتابه و لگن میآوردند و ایشان دهانشان را آب میکشیدند و در حضور همه وضو میگرفتند و همان جانماز ظهر را میخواندند. آقاجان شازده نمازشان هیچگاه ترک نمیشد».
¤شهلا سلطانی، آقاجان شازده، ۱۹-۲۰.
@HistoryandMemory
«روال زندگی شازده همیشه تا حدی یکنواخت بود. صبح که از خواب بلند میشدند نماز میخواندند و پس از استراحت مجدد، با روبدوشامبر در باغ راه میرفتند و با مستخدمها حرف میزدند و شوخی میکردند. آقاجان شازده روزی دو وعده تریاک میکشیدند، ظهر و سرشب. حوالی ساعت یازده صبح حاجی اسدالله سینی مشروب ایشان را میآورد که نمیدانم ودکا بود یا عرق. مقداری پسته و گاهی خاویار یا پنیر کرافت انگلیسی هم در سینی بود. آقاجان شازده به این نوشیدنی که یک ساعت قبل از ظهر میخوردند آپِرِتیف میگفتند. اوایل فکر میکردیم این لغتهای مخصوصی است که شازده از خودش درمیآورد ولی بعدها فهمیدیم که همان لغت فرانسوی آپِرِتیف به معنی مشروب قبل از غذاست. به هر حال کسی در باغ نو صحبت از مشروب نمیکرد. میگفتند سینی صبح آقا یا سینی دوای آقا. به خاطر دارم که دهان آقاجان شازده بعد از خوردن این دوا بوی تندی میگرفت و اگر میخواستند ما را را ببوسند از دستشان فرار میکردیم. آقاجان شازده بعد از خوردن مشروب، شکلک بدی در میآوردند که ما خیال میکردیم زهر خوردهاند. اما ایشان به کمک پسته و چیزهای دیگر تلخی زهر را تحمل میکردند. بعد برایشان آفتابه و لگن میآوردند و ایشان دهانشان را آب میکشیدند و در حضور همه وضو میگرفتند و همان جانماز ظهر را میخواندند. آقاجان شازده نمازشان هیچگاه ترک نمیشد».
¤شهلا سلطانی، آقاجان شازده، ۱۹-۲۰.
@HistoryandMemory
این چکیده مقالهای پژوهشی! است که در تازهترین شماره مجله پژوهشهای علوم تاریخی دانشگاه تهران (زمستان ۱۳۹۹) منتشر شدهاست.
کموبیش هر آنچه در این چکیده آمده، واژهها، اصطلاحات، تعابیر و جملهها، نامفهوم و نادرست است!
@HistoryandMemory
کموبیش هر آنچه در این چکیده آمده، واژهها، اصطلاحات، تعابیر و جملهها، نامفهوم و نادرست است!
@HistoryandMemory
«این چند جمله استاد مجتبی مینوی را که به من توصیه کرده "... مثل مورچه باید زحمت کشید و ریزه ریزه و دانه دانه جمعآوری کرد." را در معرض دید دوستان و دانشجویان بگذارید تا هم با گوشهای از روش کار استاد مینوی آشنا شوند و هم ببینند لحن گفتار او با دانشجویی در مقطع دکتری چگونه بوده است.
این نامه در تاریخ هجدهم آبان ۱۳۴۷/ ۹ نوامبر ۱۹۶۹ از دانشگاه پرینستون ارسال شدهاست».
یادداشت استاد هادی عالمزاده به همراه تصویر پاکت نامهای از استاد مجتبی مینوی
@HistoryandMemory
این نامه در تاریخ هجدهم آبان ۱۳۴۷/ ۹ نوامبر ۱۹۶۹ از دانشگاه پرینستون ارسال شدهاست».
یادداشت استاد هادی عالمزاده به همراه تصویر پاکت نامهای از استاد مجتبی مینوی
@HistoryandMemory
■ بُرشی مُختَصر از یک گزارش مُطَوّل!
خوشخدمتی و سرپوشگذاری چاپلوسان دیروز و وارثانِ امروزشان.
----
مرحوم ملا فیضمحمد کاتب، در سراج التواریخ، در ذیل حوادث ماه ربیع الاول سال ۱۳۱۳ قمری، آورده است که پس از حمله خونخواران عبدالرحمن خان به مناطق مرکزی و هزارهجات و قتل و غارت و دستدرازی به ناموس مردم، اخبار این رخداد به گوش همگان رسید. میرزا حسن شیرازی مجتهد فرقه امامیه اثنیعشریه ساکن در عراق، وقتی از جریان اطلاع یافت، تلگرافی به ناصرالدین شاه(شاه ایران) زد و او را وادار نمود که با دولت انگلیس مذاکره نماید و بپرسد که به چه دلیلی شخص دستنشانده ایشان در افغانستان، دست به چنین ظلم و جنایت زده است! ناصرالدین شاه موضوع را با سفیر انگلیس در تهران منعکس کرد. سفیر انگلیس از تهران به هند بریتانیا(که در آن زمان تحت استعمار انگلیس بود و از طریق هند، دیگر کشورها اداره میکرد)، نامه زد. کاردار حکومت بریتانیا در هند، موضوع را به کابل منتقل نمود و حاکم دستنشاندهاش عبدالرحمن خان را تذکر داده که جنایاتش شهره آفاق شده و بهگوش همگان رسیده است. باید دلیل عقل پسند ارائه کند تا حکومت بریتانیا به ناصرالدین شاه روان کند، و گرنه در نزد همگان بیآبرو خواهد شد. عبدالرحمن خان، پس از آنکه نامه را دریافت کرد و خواند، برآشفته شد و در فکرِ چاره افتاد. چون چاره دیگری نداشت، از سر محبوری، بزرگانِ قزلباش شیعه مذهب را که در کابل زندگی میکردند، با کوشش و تفحص و تجسّس میرزا محمدحسین خان کوتوال، شناسایی کرد و مجبور کرد تا در داخل حیات مقبره بابرشاه مغول، جمع شوند و میرابوالقاسمخان از سادات قزلباش را(که منصب سر دفتری دارالانشاء را داشت)، الزام نمود که پاسخ شاه ایران را از زبان خودشان بنویسند. قزلباشان ساکنِ کابل، یک روز فرصت خواستند، فردای آن روز، دوباره در محوطه باغ خانشیرینخان جمع شدند و از زبانِ خودشان نوشتند که ما جز نیکی و خوبی، چیزی دیگری از دولت افغانستان ندیدهایم! اخبار ظلم، بیدادی و قتل مردم بیگناه، همه کذب و دروغ است! افغانستان، «گُل و گلزار» است! سپس همه مُهر و امضاء کردند و نامه را برای عبدالرحمنخان فرستادند.
جالب اینکه مرحوم کاتب در ذیل همین گزارش آورده است که در همین روزها، حبیبالله خان به تازکی از تَب و مرض محرقه خوب شده بود، به شکرانه این کار دو حسینیه بزرگ قزلباش را خراب کرد و تبدیل به مسجد نمود، مؤذن و امامت جماعت سنی مذهب نصب کرد، جای محراب را خودش با کُلَند(کلنگ) کَند.
ملافیض محمد کاتب نوشته است: در همان روز کلنگزنی، جمعی از همین قزلباشان کابل، به منظور خوشخدمتی، پسرانِ جوان خودشان را به عنوان غلامی و نوکری، حاضر کرده بودند، اما پذیرفته نشد! و از همین روز به بعد برگزاری مراسم رسمی در حسینیهها ممنوع و قدغن شد.
----
¤ منبع: ملافیضمحمد کاتب، سراج التواریخ، جلد۳، بخش۲، صفحه ۴۳۰ و ۴۳۱.
برگرفته از برگه حسیب احسانی بهسودی
@HistoryandMemory
خوشخدمتی و سرپوشگذاری چاپلوسان دیروز و وارثانِ امروزشان.
----
مرحوم ملا فیضمحمد کاتب، در سراج التواریخ، در ذیل حوادث ماه ربیع الاول سال ۱۳۱۳ قمری، آورده است که پس از حمله خونخواران عبدالرحمن خان به مناطق مرکزی و هزارهجات و قتل و غارت و دستدرازی به ناموس مردم، اخبار این رخداد به گوش همگان رسید. میرزا حسن شیرازی مجتهد فرقه امامیه اثنیعشریه ساکن در عراق، وقتی از جریان اطلاع یافت، تلگرافی به ناصرالدین شاه(شاه ایران) زد و او را وادار نمود که با دولت انگلیس مذاکره نماید و بپرسد که به چه دلیلی شخص دستنشانده ایشان در افغانستان، دست به چنین ظلم و جنایت زده است! ناصرالدین شاه موضوع را با سفیر انگلیس در تهران منعکس کرد. سفیر انگلیس از تهران به هند بریتانیا(که در آن زمان تحت استعمار انگلیس بود و از طریق هند، دیگر کشورها اداره میکرد)، نامه زد. کاردار حکومت بریتانیا در هند، موضوع را به کابل منتقل نمود و حاکم دستنشاندهاش عبدالرحمن خان را تذکر داده که جنایاتش شهره آفاق شده و بهگوش همگان رسیده است. باید دلیل عقل پسند ارائه کند تا حکومت بریتانیا به ناصرالدین شاه روان کند، و گرنه در نزد همگان بیآبرو خواهد شد. عبدالرحمن خان، پس از آنکه نامه را دریافت کرد و خواند، برآشفته شد و در فکرِ چاره افتاد. چون چاره دیگری نداشت، از سر محبوری، بزرگانِ قزلباش شیعه مذهب را که در کابل زندگی میکردند، با کوشش و تفحص و تجسّس میرزا محمدحسین خان کوتوال، شناسایی کرد و مجبور کرد تا در داخل حیات مقبره بابرشاه مغول، جمع شوند و میرابوالقاسمخان از سادات قزلباش را(که منصب سر دفتری دارالانشاء را داشت)، الزام نمود که پاسخ شاه ایران را از زبان خودشان بنویسند. قزلباشان ساکنِ کابل، یک روز فرصت خواستند، فردای آن روز، دوباره در محوطه باغ خانشیرینخان جمع شدند و از زبانِ خودشان نوشتند که ما جز نیکی و خوبی، چیزی دیگری از دولت افغانستان ندیدهایم! اخبار ظلم، بیدادی و قتل مردم بیگناه، همه کذب و دروغ است! افغانستان، «گُل و گلزار» است! سپس همه مُهر و امضاء کردند و نامه را برای عبدالرحمنخان فرستادند.
جالب اینکه مرحوم کاتب در ذیل همین گزارش آورده است که در همین روزها، حبیبالله خان به تازکی از تَب و مرض محرقه خوب شده بود، به شکرانه این کار دو حسینیه بزرگ قزلباش را خراب کرد و تبدیل به مسجد نمود، مؤذن و امامت جماعت سنی مذهب نصب کرد، جای محراب را خودش با کُلَند(کلنگ) کَند.
ملافیض محمد کاتب نوشته است: در همان روز کلنگزنی، جمعی از همین قزلباشان کابل، به منظور خوشخدمتی، پسرانِ جوان خودشان را به عنوان غلامی و نوکری، حاضر کرده بودند، اما پذیرفته نشد! و از همین روز به بعد برگزاری مراسم رسمی در حسینیهها ممنوع و قدغن شد.
----
¤ منبع: ملافیضمحمد کاتب، سراج التواریخ، جلد۳، بخش۲، صفحه ۴۳۰ و ۴۳۱.
برگرفته از برگه حسیب احسانی بهسودی
@HistoryandMemory
الانتصار لواسطة عقد الامصار نوشته
ابن دُقْماق، بهکوشش ایمن فواد سید
#تازهها
#تاریخوجغرافیایمصر
@HistoryandMemory
ابن دُقْماق، بهکوشش ایمن فواد سید
#تازهها
#تاریخوجغرافیایمصر
@HistoryandMemory
"شام مستر [سر والتر الکساندر] اسمارت انگلیسی که سابقاً در ایران بوده و دیشب از لندن به پاریس آمده و عازم سالونیک است مهمان ما بود. فارسی خوب میداند. شاگرد پرفسور [ادوارد] برون بوده. ایراندوست و آزادی طلب و خیلی آدم خوبی است. میگفت شما چرا افکار عامۀ انگلیس را تحریک نمیکنید. و ضمناً معلوم شد به او تکلیف شدهاست که برای خدمت مالیه به ایران برود، قبول نکردهاست. و کلّیةً یقین کردیم که در ایران خودمانیها انگلیسها را وادار به این خیالات کردهاند. زبان حال او هم این بود که چرا شما هر کار میخواهید نمیکنید؟ مستشار چرا نمیگیرید؟ بیچاره نمیداند که ما خودمان نمیخواهیم و عیب در خودمان است. من و انتظامالملک یک مرتبه بهطور توارد گفتیم هرچه هست از قامت [ناساز بیاندام ماست]. و نیز از حرفهای او فهمیدیم که ادارات و وزارت خارجۀ انگلیس هم خربازار است. مثلاً حالا ادارۀ امور ایران در دست اُلیفانت نامی است که وقتی از اعضای سفارت انگلیس در ایران بوده و مضحکۀ همه اعضای سفارت بوده است و چرچیل کذایی هم مشیر و مشار او است. و نیز میگفت همیشه مابین اعضای وزارت خارجۀ انگلیس و اعضای دایرۀ هند اختلاف و ضدّیت است و مثلاً هرچه سر پرسی کاکس بگوید در لندن با او مخالفت می شود، به واسطۀ اینکه او از اعضای هند است".
¤ یادداشتهای روزانۀ محمدعلی فروغی از سفر کنفرانس صلح پاریس (دسامبر ۱۹۱۸ - اوت ۱۹۲۰)، صص ۱۵۴-۱۵۵.
@HistoryandMemory
¤ یادداشتهای روزانۀ محمدعلی فروغی از سفر کنفرانس صلح پاریس (دسامبر ۱۹۱۸ - اوت ۱۹۲۰)، صص ۱۵۴-۱۵۵.
@HistoryandMemory
¤ در خبرها آمده بود که خیابانی در شهر تاریخی ری به نام زندهیاد دکتر حسین کریمان (د. ۱۳۷۲ش)، ادیب و مورخ و ریشناس برجسته، نامگذاری شدهاست. خبر را برای حضرت استادی دکتر هادی عالمزاده فرستادم و این پیام خواندنی را دریافت کردم:
¤ «بهنام خدا
شادروان دکتر حسین کریمان که دو سال تحصیلی بخت و افتخار شاگردی او را در دوره لیسانس داشتهام از معدود استادانی بود که بسیار از او آموختهام: ۱. شرح و تفسیر بخشی از قصیده مشکل و طویل خاقانی شروانی با عنوان "مرآت الصفا در حکمت و تکمیل نفس" ( مرا دل پیر تعلیم است و من طفل زبان دانَش/ دم تسلیم سر عشر و سر زانو دبستانش)؛ ۲. بخشی از "قصیده عینیّه" ابنسینا به عربی (هبطت الیک من المحل الارفعِ/ ورقاء ذات تعزّز و تمنّعِ)
۳. قراءت و ترجمه بخشی از " کلیله و دمنه " ابنمقفّع به عربی؛ ۴. حُسن خلق و ادب و تزاکت که نه بخت یاری کرد و نه از استعداد خداداد بهره لازم داشتم که از آنها بهره ای برم.
در خور ذکر است که افزون بر وقوف بر فقه و معارف اسلامی در حد اجتهاد، خط نسخ و ثلث را بسیارخوش مینوشت. متن کلیله و دمنه ابنمقفّع را چندان خوش با گچ بر تخته مینوشت که معلمان بعد از او دریغ میآمدشان آن را بزدایند.
روانش شاد و جلیس انبیاء و اولیاء باد!
به آموختههایم از محضر شادروان حسین کریمان باید شرح چند غزل از حافظ را نیز بیفزایم.
با حافظ و حافظاندیشان محشور باد!»
@HistoryandMemory
¤ «بهنام خدا
شادروان دکتر حسین کریمان که دو سال تحصیلی بخت و افتخار شاگردی او را در دوره لیسانس داشتهام از معدود استادانی بود که بسیار از او آموختهام: ۱. شرح و تفسیر بخشی از قصیده مشکل و طویل خاقانی شروانی با عنوان "مرآت الصفا در حکمت و تکمیل نفس" ( مرا دل پیر تعلیم است و من طفل زبان دانَش/ دم تسلیم سر عشر و سر زانو دبستانش)؛ ۲. بخشی از "قصیده عینیّه" ابنسینا به عربی (هبطت الیک من المحل الارفعِ/ ورقاء ذات تعزّز و تمنّعِ)
۳. قراءت و ترجمه بخشی از " کلیله و دمنه " ابنمقفّع به عربی؛ ۴. حُسن خلق و ادب و تزاکت که نه بخت یاری کرد و نه از استعداد خداداد بهره لازم داشتم که از آنها بهره ای برم.
در خور ذکر است که افزون بر وقوف بر فقه و معارف اسلامی در حد اجتهاد، خط نسخ و ثلث را بسیارخوش مینوشت. متن کلیله و دمنه ابنمقفّع را چندان خوش با گچ بر تخته مینوشت که معلمان بعد از او دریغ میآمدشان آن را بزدایند.
روانش شاد و جلیس انبیاء و اولیاء باد!
به آموختههایم از محضر شادروان حسین کریمان باید شرح چند غزل از حافظ را نیز بیفزایم.
با حافظ و حافظاندیشان محشور باد!»
@HistoryandMemory
¤ «ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل میکردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀ مان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل میکند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.
چارهای نداشتیم. همۀ ایرانیها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما بهیاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم.
یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمیدانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است… کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ میدانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمیشد بهصورت سرود خواند.
بالاخره من(دکتر گنجی) گفتم: بچهها، عمو سبزیفروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزیفروش که سرود نمیشود.
گفتم: بچهها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: «عمو سبزیفروش . . . بله. سبزی کمفروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله»
فریاد شادی از بچهها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر میخواندیم. همۀ شعر را نمیدانستیم.
با توافق همدیگر، «سرود ملی» به اینصورت تدوین شد:
عمو سبزیفروش! . . . بله
سبزی کمفروش! . . . .. بله
سبزی خوب داری؟ . . بله
خیلی خوب داری؟ . . . بله
عمو سبزیفروش! . . . بله
سیب کالک داری؟ . . . بله
زالزالک داری؟ . . . . . بله
سبزیت باریکه؟ . . . . . بله
شبهات تاریکه؟ … . . . . بله
عمو سبزیفروش! . . . بله
این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یکشکل و یکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزیفروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوری که صدای «بله» در استادیوم طنینانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخیر گذشت.»
¤ از خاطرات دكتر جلال گنجي (فرزند سالار معتمد گنجی نیشابوری) در
فصلنامۀ «ره آورد»، ش ۳۵، ص ۲۸۶.
@HistoryandMemory
چارهای نداشتیم. همۀ ایرانیها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما بهیاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم.
یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمیدانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است… کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ میدانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمیشد بهصورت سرود خواند.
بالاخره من(دکتر گنجی) گفتم: بچهها، عمو سبزیفروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزیفروش که سرود نمیشود.
گفتم: بچهها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: «عمو سبزیفروش . . . بله. سبزی کمفروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله»
فریاد شادی از بچهها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر میخواندیم. همۀ شعر را نمیدانستیم.
با توافق همدیگر، «سرود ملی» به اینصورت تدوین شد:
عمو سبزیفروش! . . . بله
سبزی کمفروش! . . . .. بله
سبزی خوب داری؟ . . بله
خیلی خوب داری؟ . . . بله
عمو سبزیفروش! . . . بله
سیب کالک داری؟ . . . بله
زالزالک داری؟ . . . . . بله
سبزیت باریکه؟ . . . . . بله
شبهات تاریکه؟ … . . . . بله
عمو سبزیفروش! . . . بله
این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یکشکل و یکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزیفروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوری که صدای «بله» در استادیوم طنینانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخیر گذشت.»
¤ از خاطرات دكتر جلال گنجي (فرزند سالار معتمد گنجی نیشابوری) در
فصلنامۀ «ره آورد»، ش ۳۵، ص ۲۸۶.
@HistoryandMemory
مطالعهای ارزنده، پرمایه و خواندنی درباره دولت فاطمیان مصر
«دولت فاطمیان در مصر» نوشته ایمن فؤاد سید، ترجمه اسماعیل باغستانی
حیات سیاسی و فرهنگی و اداری فاطمیان را معمولاً به دو بخش متمایز تقسیم میکنند، بخش نخست شامل دوران فعالیتهای آنان در مغرب که برههی زمانیِ پیش از تأسیس خلافت تا انتقال به مصر را دربرمیگیرد؛ بخش دوم دورهی انتقال به مصر تا سقوط دولت فاطمی. با توجه به این تقسیمبندی، نوع فعالیتها و تاریخ سیاسی و تمدنی فاطمیان نیز به دو قسم متمایز تقسیم میگردد. دوران اول از بساطت بیشتری برخوردار است. اما، در دوران دوم، دولت فاطمیان شالوده و نظام پیچیدهتر و کارآمدتری را میریزد و به ضرورت، در رقابت با خلافت عباسی، به تقلید و ابداع نظامها و سازوکارهای سیاسی و دینی و آئینی و تشکیلاتی پیشرفتهتری دست مییازد.
کتاب دولت فاطمیان در مصر به نظر میرسد تازهترین و کاملترین کتابی باشد که با تفصیل کافی و با استناد به اهّم منابع و تحقیقات قدیم و جدید به بررسی هر دو مرحلهی تاریخ فاطمیان پرداخته است.
@neypub
@HistoryandMemory
«دولت فاطمیان در مصر» نوشته ایمن فؤاد سید، ترجمه اسماعیل باغستانی
حیات سیاسی و فرهنگی و اداری فاطمیان را معمولاً به دو بخش متمایز تقسیم میکنند، بخش نخست شامل دوران فعالیتهای آنان در مغرب که برههی زمانیِ پیش از تأسیس خلافت تا انتقال به مصر را دربرمیگیرد؛ بخش دوم دورهی انتقال به مصر تا سقوط دولت فاطمی. با توجه به این تقسیمبندی، نوع فعالیتها و تاریخ سیاسی و تمدنی فاطمیان نیز به دو قسم متمایز تقسیم میگردد. دوران اول از بساطت بیشتری برخوردار است. اما، در دوران دوم، دولت فاطمیان شالوده و نظام پیچیدهتر و کارآمدتری را میریزد و به ضرورت، در رقابت با خلافت عباسی، به تقلید و ابداع نظامها و سازوکارهای سیاسی و دینی و آئینی و تشکیلاتی پیشرفتهتری دست مییازد.
کتاب دولت فاطمیان در مصر به نظر میرسد تازهترین و کاملترین کتابی باشد که با تفصیل کافی و با استناد به اهّم منابع و تحقیقات قدیم و جدید به بررسی هر دو مرحلهی تاریخ فاطمیان پرداخته است.
@neypub
@HistoryandMemory
دولت فاطمیان در مصر.PDF
455.1 KB
فهرست و مقدمه کتاب «دولت فاطمیان در مصر» ایمن فؤاد سید، ترجمه اسماعیل باغستانی
@neypub
@HistoryandMemory
@neypub
@HistoryandMemory
رُبع خراسان يا رَبع خراسان؟ | هادی عالمزاده
اگرچه هر كس متن لسترنج(جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، صفحه ٤٠٨) را با دقت بخواند پاسخ درست را درمىيابد، اما چون كسانى، حتى برخى از مؤلفان فاضل، در خواندن و فهم درست آن به خطا رفتهاند، در چند بند به منشأ بروز خطا و بيان جهات و مستنداتِ صورت درست اين مصطلح جغرافيايی مىپردازد.
معنى لغوى
١.رُبع/ rub’ لفظى است عربى (جمع آن اَرباع و رُبوع) و در فرهنگهاى فارسى و عربى به معنى يک چهارم/ چهاريک /چارَک آمده؛ و از همين ريشه است تَربيع به معنى چهار بخش كردن، نظيرثُلث و تثليث (يک سوم و سه بخش كردن) و خُمس و تَخميس( يک پنجم و پنج بخش كردن) و نظاير اينها. اين واژه در منابع رياضى، نجومى و جغرافيايى، افزون برمعنى لغوى، به مفهوم اصطلاحى هم به كار مىرود، مانند " رُبعِ كارى" آلتى است نجومى مصنوع بر مقنطرات خط اِستواء...، و "رُبعِ مُقبِل" و " رُبعِ مُدبِر" دو اصطلاح در علم تنجيم (دهخدا).
٢.رَبع / rab’نيز عربى است (جمع آن رِباع، رُبوع، اَربُع و اَرباع) به معنى سراى، خانه، منزل و پيرامون خانه. اين لفظ بدين معنى، در عربى فراوان و در فارسى كمتر به كار رفته است، از جمله در فارسى:
كدامين رَبع را بينى ربيعى
كزآن بُقعه برون نايد بقيعى (نظامى )
يكى مرد شيرين و خوش طبع بود
كه با ما مسافر در آن رَبع بود (سعدى)
اى ساربان منزل مكن جز در ديار يار من
تا يک زمان زارى كنم بر رَبع و اَطلال و دِمَن
رَبع از دلم پر خون كنم خاک دِمَن گلگون كنم
اَطلال را جيحون كنم از آب چشم خويشتن ( اميرمعزّى)
رَبع/ rab’ در نثر مصنوع فارسى نيز به كار رفته، مانند "سَبعِ شِداد از آن سُبعى و رَبعِ شَدّاد از آن رُبعى"( ترجمه محاسن اصفهان )؛ مراد از "رَبع شَدّاد" در اين جمله بناى كهن تاريخی منسوب به شدّاد، پادشاه افسانهاى قوم عاد/ هود نبى است. بدين معنى و مفهوم "رَبع رشيدى" در تبريز نيز مشهور است. نكته درخور توجه اين كه رَبع/ rab’ در منابع جغرافيائى، خاصه ياقوت در مقدمه معجم البلدان كه مصطلحات مهم جغرافىنويسان را برشمرده و توضيح داده، متعرّض اين واژه نشده است.
منابع و مآخذ
نخستين مأخذ مشهور و دمِ دست ترجمه فارسى لسترنج ( ص ٤٠٨) است كه تعبير يا اصطلاح " رُبع/ rub’ را شايع كرده است. عين جمله مورد بحث اين است:
"ايالت خراسان در دوره اعراب، يعنى در قرون وسطى، به چهار قسمت، يعنى چهار ربع تقسيم مى گرديد و هر ربعى به نام يكى از چهار شهر بزرگى كه در زمان هاى مختلف كرسى [ / مركز ] آن ربع يا كرسى تمام ايالت واقع گرديدند و عبارت بودند از نيشابور و مرو و هرات و بلخ خوانده مىشد. " امعان نظر بر "چهار قسمت" و به خصوص واژه "تقسيم" دليل روشنى است كه مراد نويسنده از "چهار ربع" و "هر ربعى" رُبع / rub’ / يک چهارم باشد، نه رَبع/ rab’ به معنى سراى و خانه و منزل و... .
اما پرسش تلفنى جناب آقاى دكتر پنجه در اين باب كه منشأ آن كتاب نُزهة القلوب مستوفى (به تصحيح دكتر محمد دبيرسياقى) بود، اين بنده را به عرضه دلايل و شواهد وافى به مقصود برانگيخت. نخستين چيزى كه به ذهنم خطور كرد مراجعه به متن انگليسى لسترنج بود. از اين رو از او خواستم متن انگليسى را ببينند. به بركت الطاف خفيّه و جليّه الهى كه در رايانه و گوگل و نظاير و اخوات آنها تجلّى يافته، متن انگليسى به سرعتى كمتر از سرعت حاضر شدن تخت بلقيس توسط آصَف بن بَرخيا نزد سليمان نبى- على نبينا و عليه السلام- پيش روى نهاده شد( دور باد تشبيه دكترپنجه به آصَف و من بنده به سليمان، چون فرق است ميان تمثيل و تشبيه). عبارت انگليسى لسترنج اين است:
“Arab or medieval Khura’sa’n is conveniently divided into four Quarters ( Rub’), named from the four great cities which at various times were, separately or conjointly, the capitals of the province, to wit Naysh’bur, Marv, Hera’t, and Balkh” (Cambridge, 1930, p.382).
⬇️
@HistoryandMemory
اگرچه هر كس متن لسترنج(جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، صفحه ٤٠٨) را با دقت بخواند پاسخ درست را درمىيابد، اما چون كسانى، حتى برخى از مؤلفان فاضل، در خواندن و فهم درست آن به خطا رفتهاند، در چند بند به منشأ بروز خطا و بيان جهات و مستنداتِ صورت درست اين مصطلح جغرافيايی مىپردازد.
معنى لغوى
١.رُبع/ rub’ لفظى است عربى (جمع آن اَرباع و رُبوع) و در فرهنگهاى فارسى و عربى به معنى يک چهارم/ چهاريک /چارَک آمده؛ و از همين ريشه است تَربيع به معنى چهار بخش كردن، نظيرثُلث و تثليث (يک سوم و سه بخش كردن) و خُمس و تَخميس( يک پنجم و پنج بخش كردن) و نظاير اينها. اين واژه در منابع رياضى، نجومى و جغرافيايى، افزون برمعنى لغوى، به مفهوم اصطلاحى هم به كار مىرود، مانند " رُبعِ كارى" آلتى است نجومى مصنوع بر مقنطرات خط اِستواء...، و "رُبعِ مُقبِل" و " رُبعِ مُدبِر" دو اصطلاح در علم تنجيم (دهخدا).
٢.رَبع / rab’نيز عربى است (جمع آن رِباع، رُبوع، اَربُع و اَرباع) به معنى سراى، خانه، منزل و پيرامون خانه. اين لفظ بدين معنى، در عربى فراوان و در فارسى كمتر به كار رفته است، از جمله در فارسى:
كدامين رَبع را بينى ربيعى
كزآن بُقعه برون نايد بقيعى (نظامى )
يكى مرد شيرين و خوش طبع بود
كه با ما مسافر در آن رَبع بود (سعدى)
اى ساربان منزل مكن جز در ديار يار من
تا يک زمان زارى كنم بر رَبع و اَطلال و دِمَن
رَبع از دلم پر خون كنم خاک دِمَن گلگون كنم
اَطلال را جيحون كنم از آب چشم خويشتن ( اميرمعزّى)
رَبع/ rab’ در نثر مصنوع فارسى نيز به كار رفته، مانند "سَبعِ شِداد از آن سُبعى و رَبعِ شَدّاد از آن رُبعى"( ترجمه محاسن اصفهان )؛ مراد از "رَبع شَدّاد" در اين جمله بناى كهن تاريخی منسوب به شدّاد، پادشاه افسانهاى قوم عاد/ هود نبى است. بدين معنى و مفهوم "رَبع رشيدى" در تبريز نيز مشهور است. نكته درخور توجه اين كه رَبع/ rab’ در منابع جغرافيائى، خاصه ياقوت در مقدمه معجم البلدان كه مصطلحات مهم جغرافىنويسان را برشمرده و توضيح داده، متعرّض اين واژه نشده است.
منابع و مآخذ
نخستين مأخذ مشهور و دمِ دست ترجمه فارسى لسترنج ( ص ٤٠٨) است كه تعبير يا اصطلاح " رُبع/ rub’ را شايع كرده است. عين جمله مورد بحث اين است:
"ايالت خراسان در دوره اعراب، يعنى در قرون وسطى، به چهار قسمت، يعنى چهار ربع تقسيم مى گرديد و هر ربعى به نام يكى از چهار شهر بزرگى كه در زمان هاى مختلف كرسى [ / مركز ] آن ربع يا كرسى تمام ايالت واقع گرديدند و عبارت بودند از نيشابور و مرو و هرات و بلخ خوانده مىشد. " امعان نظر بر "چهار قسمت" و به خصوص واژه "تقسيم" دليل روشنى است كه مراد نويسنده از "چهار ربع" و "هر ربعى" رُبع / rub’ / يک چهارم باشد، نه رَبع/ rab’ به معنى سراى و خانه و منزل و... .
اما پرسش تلفنى جناب آقاى دكتر پنجه در اين باب كه منشأ آن كتاب نُزهة القلوب مستوفى (به تصحيح دكتر محمد دبيرسياقى) بود، اين بنده را به عرضه دلايل و شواهد وافى به مقصود برانگيخت. نخستين چيزى كه به ذهنم خطور كرد مراجعه به متن انگليسى لسترنج بود. از اين رو از او خواستم متن انگليسى را ببينند. به بركت الطاف خفيّه و جليّه الهى كه در رايانه و گوگل و نظاير و اخوات آنها تجلّى يافته، متن انگليسى به سرعتى كمتر از سرعت حاضر شدن تخت بلقيس توسط آصَف بن بَرخيا نزد سليمان نبى- على نبينا و عليه السلام- پيش روى نهاده شد( دور باد تشبيه دكترپنجه به آصَف و من بنده به سليمان، چون فرق است ميان تمثيل و تشبيه). عبارت انگليسى لسترنج اين است:
“Arab or medieval Khura’sa’n is conveniently divided into four Quarters ( Rub’), named from the four great cities which at various times were, separately or conjointly, the capitals of the province, to wit Naysh’bur, Marv, Hera’t, and Balkh” (Cambridge, 1930, p.382).
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️
پيدا است كه پژوهشگر كنجكاو به نقل و استنباط لسترنج بسنده و اعتماد نمىكند و لازم مىداند به منابع او مراجعه كند.
لسترنج در يک صفحه از مقدمه سرزمينهاى خلافت شرقى ( صفحه ٢٤ ترجمه فارسى) "فهرست اسامى جغرافىنويسان مسلمان را به ترتيب تاريخ تاليفات آنها " آورده كه به نظرمیرسد منبع و مستند او در سراسر كتاب بوده باشد؛ از اين روى مىتوان براى رفع شُبهه و كسب اطمينان از صحت " رُبع/ rub’ / Quarter " به اين منابع مراجعه كرد.
به نظر میرسد استاد دكتر دبيرسياقى نه تنها نوشته لسترنج را نديده، به هيچ يک از اين منابع كهن جغرافيايی هم مراجعه نكرده و بىملاحظات لازم علمى اين اصطلاح جغرافيايى را " رَبع / rab’ خوانده و با اين ضبط به چاپ رسانده است (نزهة القلوب، ص ۲۱۱؛ رَبع نشاپور).
اگرچه كهنترين متنى كه ذكرى از ربع و ارباع به ميان آورده، فتوح البلدان بلاذرى (د. ٢٧٩ﻫ) است، اما گزارش او از وضوح كافى برخوردار نيست و تنها به ربع نيشابور و مركز آن "ابر شهر" و ارباع آن [ !؟ ] اشاره مىكند( چاپ دار و مكتبة الهلال، ص ٣٩١- ٣٩٢). پاسخ روشن و درست را ابنخرداذبه (د. ٣٠٠ﻫ.) در المسالک و الممالک به ما مىدهد كه سخن او ريشه در تقسيمات كشورى ايران دوره ساسانيان دارد. ابن خرداذبه مىنويسد: " نبدأ بالمشرق و هو ربع المملكة و نبدأ بذكر الخراسان و كانت تحت يدى اصبهذها باذوسبان و اربعة مرازبة، الى كلّ مرزبان رُبع خراسان، فرُبع الى مرزبان مرو الشاهجان و اعمالها، و رُبع الى مرزبان بلخ و طخارستان و رُبع الى مرزبان هراة و بوشنج و باذغيس سجستان... و رُبع الى مرزبان ماوراء النهر " [از خاور آغاز مىكنيم كه يک چهارم شاهنشاهى است و با ذكر خراسان كه در دست اسپهد آن، باذوسبان است و چهار مرزبان آن؛ هر مرزبان را چارَكى از خراسان در دست است: چارَكى در دست مرزبان مرو شاه جهان و پيرامون أن، چارَكى در دست مرزبان بلخ و تُخارستان، چارَكى در دست مرزبان هرات و پوشنگ و باذغيس سگستان ... و چارَكى در دست مرزبان فرارودان] (ص ١٨، دار صادر، ١٩٩٢). اصطخرى هم در ذيل "تربيع خراسان" - نه چهار رُبع - از نيشابور، مرو، هرات و بلخ به عنوان بزرگترين كوره/ خُرّهً / اِستانهاى خراسان نام برده ( المسالک و الممالک، چاپ محمد جابر عبدالعال، ص١٤٥). برخى از ديگرمنابع جغرافيايی سدههاى بعدى تا نزهة القلوب حمدالله مستوفى(د. ٧٥٠ ﻫ) نيز - احتمالاً به نقل يا اخذ ازبلاذرى و ابن خرداذبه – متعرض چهار رُبع خراسان شدهاند ( ازجمله ياقوت، معجم البلدان، ٢/٣٥١) كه به درستى مدّعاى ضبط رُبع/ rub’ / Quarter / چارَک مىافزايد.
با ملاحظه اين مقدمات، جاى پرسش و شگفتى است كه دانشمندى نامور در ادب و تاريخ و فرهنگنگارى، چون استاد دكتر محمد دبيرسياقى، چنين لغزيده باشد. گمان مىبرم خاستگاه اين لغزش لغت نامه دهخدا بوده باشد. در لغت نامه زير واژه رَبع به معنى سرا و خانه و محله و ... و سپس تركيبات و مصطلحات وابسته به آن، اصطلاح جغرافيايى رُبع الخالى آمده، بدين شرح: "ربع الخالى. [ رَ عُل ] ( إ خ ) كويرى است ميان نجد و يمن و آنرا كوير دهناء نيز نامند. نام صحراى بزرگ جنوب شرقى عربستان.( يادداشت مرحوم دهخدا ). " و حال آن كه اولاً دهناء يا دهنا نام بيابان قوس مانند و باريكى است كه بيابان بسيار وسيع نَفود واقع در شمال جزيرة العرب را به ربع الخالى، ديگر بيابان وسيع واقع در جنوب، میپيوندد؛ ثانياً نام ربع الخالى در منابع قديم، از جمله معجم البلدان، نيامده و در اين منابع، آن را يَبرين و احقاف خوانده اند؛ ثالثاً در همه منابع و نقشه هاى اروپايى و دادههاى رايانهاى آن را Empety Quarter ناميدهاند، يعنى رُبع الخالى، نه رَبع الخالى. شايد بتوان احتمال داد اروپاييان به دليل وسعت اين بيابان كه نزديک به يک چهارم / رُبع مساحت جزيرة العرب را در برمىگيرد، بدين نام خوانده باشند.
@HistoryandMemory
پيدا است كه پژوهشگر كنجكاو به نقل و استنباط لسترنج بسنده و اعتماد نمىكند و لازم مىداند به منابع او مراجعه كند.
لسترنج در يک صفحه از مقدمه سرزمينهاى خلافت شرقى ( صفحه ٢٤ ترجمه فارسى) "فهرست اسامى جغرافىنويسان مسلمان را به ترتيب تاريخ تاليفات آنها " آورده كه به نظرمیرسد منبع و مستند او در سراسر كتاب بوده باشد؛ از اين روى مىتوان براى رفع شُبهه و كسب اطمينان از صحت " رُبع/ rub’ / Quarter " به اين منابع مراجعه كرد.
به نظر میرسد استاد دكتر دبيرسياقى نه تنها نوشته لسترنج را نديده، به هيچ يک از اين منابع كهن جغرافيايی هم مراجعه نكرده و بىملاحظات لازم علمى اين اصطلاح جغرافيايى را " رَبع / rab’ خوانده و با اين ضبط به چاپ رسانده است (نزهة القلوب، ص ۲۱۱؛ رَبع نشاپور).
اگرچه كهنترين متنى كه ذكرى از ربع و ارباع به ميان آورده، فتوح البلدان بلاذرى (د. ٢٧٩ﻫ) است، اما گزارش او از وضوح كافى برخوردار نيست و تنها به ربع نيشابور و مركز آن "ابر شهر" و ارباع آن [ !؟ ] اشاره مىكند( چاپ دار و مكتبة الهلال، ص ٣٩١- ٣٩٢). پاسخ روشن و درست را ابنخرداذبه (د. ٣٠٠ﻫ.) در المسالک و الممالک به ما مىدهد كه سخن او ريشه در تقسيمات كشورى ايران دوره ساسانيان دارد. ابن خرداذبه مىنويسد: " نبدأ بالمشرق و هو ربع المملكة و نبدأ بذكر الخراسان و كانت تحت يدى اصبهذها باذوسبان و اربعة مرازبة، الى كلّ مرزبان رُبع خراسان، فرُبع الى مرزبان مرو الشاهجان و اعمالها، و رُبع الى مرزبان بلخ و طخارستان و رُبع الى مرزبان هراة و بوشنج و باذغيس سجستان... و رُبع الى مرزبان ماوراء النهر " [از خاور آغاز مىكنيم كه يک چهارم شاهنشاهى است و با ذكر خراسان كه در دست اسپهد آن، باذوسبان است و چهار مرزبان آن؛ هر مرزبان را چارَكى از خراسان در دست است: چارَكى در دست مرزبان مرو شاه جهان و پيرامون أن، چارَكى در دست مرزبان بلخ و تُخارستان، چارَكى در دست مرزبان هرات و پوشنگ و باذغيس سگستان ... و چارَكى در دست مرزبان فرارودان] (ص ١٨، دار صادر، ١٩٩٢). اصطخرى هم در ذيل "تربيع خراسان" - نه چهار رُبع - از نيشابور، مرو، هرات و بلخ به عنوان بزرگترين كوره/ خُرّهً / اِستانهاى خراسان نام برده ( المسالک و الممالک، چاپ محمد جابر عبدالعال، ص١٤٥). برخى از ديگرمنابع جغرافيايی سدههاى بعدى تا نزهة القلوب حمدالله مستوفى(د. ٧٥٠ ﻫ) نيز - احتمالاً به نقل يا اخذ ازبلاذرى و ابن خرداذبه – متعرض چهار رُبع خراسان شدهاند ( ازجمله ياقوت، معجم البلدان، ٢/٣٥١) كه به درستى مدّعاى ضبط رُبع/ rub’ / Quarter / چارَک مىافزايد.
با ملاحظه اين مقدمات، جاى پرسش و شگفتى است كه دانشمندى نامور در ادب و تاريخ و فرهنگنگارى، چون استاد دكتر محمد دبيرسياقى، چنين لغزيده باشد. گمان مىبرم خاستگاه اين لغزش لغت نامه دهخدا بوده باشد. در لغت نامه زير واژه رَبع به معنى سرا و خانه و محله و ... و سپس تركيبات و مصطلحات وابسته به آن، اصطلاح جغرافيايى رُبع الخالى آمده، بدين شرح: "ربع الخالى. [ رَ عُل ] ( إ خ ) كويرى است ميان نجد و يمن و آنرا كوير دهناء نيز نامند. نام صحراى بزرگ جنوب شرقى عربستان.( يادداشت مرحوم دهخدا ). " و حال آن كه اولاً دهناء يا دهنا نام بيابان قوس مانند و باريكى است كه بيابان بسيار وسيع نَفود واقع در شمال جزيرة العرب را به ربع الخالى، ديگر بيابان وسيع واقع در جنوب، میپيوندد؛ ثانياً نام ربع الخالى در منابع قديم، از جمله معجم البلدان، نيامده و در اين منابع، آن را يَبرين و احقاف خوانده اند؛ ثالثاً در همه منابع و نقشه هاى اروپايى و دادههاى رايانهاى آن را Empety Quarter ناميدهاند، يعنى رُبع الخالى، نه رَبع الخالى. شايد بتوان احتمال داد اروپاييان به دليل وسعت اين بيابان كه نزديک به يک چهارم / رُبع مساحت جزيرة العرب را در برمىگيرد، بدين نام خوانده باشند.
@HistoryandMemory