▪«انقلاب فرهنگی آغاز و دانشگاهها بسته شد. این کار از دیدگاههای گوناگون میتواند ارزیابی شود که اکنون جای بحث پیرامون تک تک آنها نیست. ولی به همین اندازه بسنده میکنیم که در روند انقلاب فرهنگی کارهای تندروانه کم به چشم نمیخورد. چهرههای برجستهای از میان اعضای هیات علمی دانشگاهها از کار برکنار و مورد بیحرمتی واقع شدند. این تندرویها تا جایی بود که رفته رفته دستگاههای دستاندرکار، خود به شکستن برخی از تصمیمگیریهای تندروانه دست زدند و آن شیوه برخورد را متوقف ساختند.
این تندرویها دامن یکی از دوستان و همکاران دانشگاهی امید را نیز گرفت و او را از ادامه تدریس در دانشگاه بازداشت. روشن است که این کار، سخت به زیان خود دانشگاه بود، زیرا در پهنه عمل، دانشگاه و دانشجویان را از داشتن یک استاد کارآزموده و سودمند بیبهره ساخت. نیز آشکار است که برکناری وی از عضویت هیات علمی دانشگاه، نامبرده را در تنگناهای مالی و گرفتاریهای زاییده آن گذارد. ولی همین کار، بی آن که دست طراحی دوراندیش از آغاز در کار دیده شود، به گونهای چشمگیر با سود فراوانی در زمینه فرهنگ ایرانی-اسلامی و پژوهشهای تاریخی همراه بود. وی به جای رفتن به کلاس، در خانه نشست و به ترجمه کتابها و متون مهم تاریخ اسلام به زبان فارسی دست زد و از این رهگذر دهها جلد کتاب به معرض استفاده دلبستگان فارسی زبان فرهنگ اسلامی قرار داد.
انقلاب فرهنگی هر چه بود، برای شخص امید سودمند افتاد. نخست آن که از محیط دانشگاه و بیحرمتیها و تهدیدها و نگرانیهای زائیده آن در امان شد. دوم آن که فرصتی بسنده به دست آورد که به کار پژوهش در خانه و کتابخانهها بپردازد».
¤ عبدالهادی حائری، آنچه گذشت... نقشی از نیمقرن تکاپو، ۵۱۱-۵۱۲.
* گویا آن استاد رانده شده از دانشگاه استاد "محمود مهدوی دامغانی" است!
@HistoryandMemory
این تندرویها دامن یکی از دوستان و همکاران دانشگاهی امید را نیز گرفت و او را از ادامه تدریس در دانشگاه بازداشت. روشن است که این کار، سخت به زیان خود دانشگاه بود، زیرا در پهنه عمل، دانشگاه و دانشجویان را از داشتن یک استاد کارآزموده و سودمند بیبهره ساخت. نیز آشکار است که برکناری وی از عضویت هیات علمی دانشگاه، نامبرده را در تنگناهای مالی و گرفتاریهای زاییده آن گذارد. ولی همین کار، بی آن که دست طراحی دوراندیش از آغاز در کار دیده شود، به گونهای چشمگیر با سود فراوانی در زمینه فرهنگ ایرانی-اسلامی و پژوهشهای تاریخی همراه بود. وی به جای رفتن به کلاس، در خانه نشست و به ترجمه کتابها و متون مهم تاریخ اسلام به زبان فارسی دست زد و از این رهگذر دهها جلد کتاب به معرض استفاده دلبستگان فارسی زبان فرهنگ اسلامی قرار داد.
انقلاب فرهنگی هر چه بود، برای شخص امید سودمند افتاد. نخست آن که از محیط دانشگاه و بیحرمتیها و تهدیدها و نگرانیهای زائیده آن در امان شد. دوم آن که فرصتی بسنده به دست آورد که به کار پژوهش در خانه و کتابخانهها بپردازد».
¤ عبدالهادی حائری، آنچه گذشت... نقشی از نیمقرن تکاپو، ۵۱۱-۵۱۲.
* گویا آن استاد رانده شده از دانشگاه استاد "محمود مهدوی دامغانی" است!
@HistoryandMemory
👍2
▪«رفته رفته امید [عبدالهادی] دریافت که محيط گروه مطالعات خاورمیانه دانشگاه بزرگ شمال کالیفرنیا [برکلی] یکی از مسمومترین محیطهای آکادمیک جهان است. نخست آن که یهودیان، بویژه صهیونیستها، دست بالا را داشتند. نفوذ و قدرت آنها تا جایی بود که عربان غیر صهیونیست را در عمل تابع خود ساخته بودند. دوم آن که آن استاد اسلامشناس - ایرانشناس [حامد الگار] به عنوان دشمن صهیونیسم شناخته شده بود. چون امید به یاری وی بدانجا راه یافته بود، راه او را با آن استاد، یکی قلمداد میکردند و بنابراین از روز نخست عملاً هیچ کس با امید دست دوستی نفشرد. روشن است که امید از عنوان «مخالفت با صهیونیسم» برای خود بدش نمیآمد و هرگز مایل نبود دلبسته به صهیونیسم شناخته شود، ولی دوست هم نداشت با استاد اسلامشناس- ایرانشناس یکی و «همراه» پنداشته شود. این استاد باورهایی تندروانه نسبت به بسیاری از مسایل از جمله تشیع داشت. وی سخت بر ضد شیعه میاندیشید و در نشستهای ایرانیان به سود ابوبکر و دیگر چهرههای مانند او سخن میگفت. از ایرانیان از جمله دکتر علی شریعتی انتقاد میکرد که نام عمر و ابوبکر را با احترامی بسنده یاد نمیکنند.
او ضمناً اعتقاد به کشتارهای گروهی برای مبارزه با کفر داشت. او کسی بود که ۱۳ سال پیش از نخستین دیدار امید از او، در انگلستان به مذهب حنفی در آمده بود. بنابراین، امید میل نداشت با این جنبههای آن استاد یکی و همراه شود. وی اصلاً انگلیسی بود. با این همه، او نزدیکترین دوست امید در دانشکده بود و بسیاری از ویژگیهای اخلاقی نامبرده برای امید خوشایند بود».
¤ عبدالهادی حائری، آنچه گذشت...نقشی از نیمقرن تکاپو، ۴۶۹.
* چند سال پیش خبر آمد که حامد الگار به تشیع گرویده است! نک.
http://al-mostabserin.com/persian/1020
@HistoryandMemory
او ضمناً اعتقاد به کشتارهای گروهی برای مبارزه با کفر داشت. او کسی بود که ۱۳ سال پیش از نخستین دیدار امید از او، در انگلستان به مذهب حنفی در آمده بود. بنابراین، امید میل نداشت با این جنبههای آن استاد یکی و همراه شود. وی اصلاً انگلیسی بود. با این همه، او نزدیکترین دوست امید در دانشکده بود و بسیاری از ویژگیهای اخلاقی نامبرده برای امید خوشایند بود».
¤ عبدالهادی حائری، آنچه گذشت...نقشی از نیمقرن تکاپو، ۴۶۹.
* چند سال پیش خبر آمد که حامد الگار به تشیع گرویده است! نک.
http://al-mostabserin.com/persian/1020
@HistoryandMemory
■ ده فرمان ریچارد بولت (دستاورد پنجاه سال پژوهش تاريخی)
۱. اوّل دادهها را بشناسيد و راهنمايی را به منابع تاريخی بسپاريد.
۲. فهرست نامها– نام اشخاص و نام مکانها– از فهرست رویدادها هم اطلاعات بيشتر در بر دارد و هم از تحريف مصونتر است.
۳. چون گذشت زمان همه چيز را نابود میکند، در نگرش به هر شیء بر جا مانده با اين پرسش آغاز کنيد که چرا آن شیء بر جا مانده، و از کجا آمده است.
۴. در اعتماد به اعداد، تاريخها، و نقل قولهای مستقيم تأمل کنيد، چون اغلب نادقيق هستند.
۵. نگرش "درازمدّت" [به تعبير مکتب آنال] و کنش افراد را از هم جدا نشماريد. نگاه کلانِ تاريخی باعامليت اشخاص تقابل ندارد.
۶. حيوانات هم جزو تاريخند.
۷. نظريهها و روشها ابزار پژوهشاند نه غايت آن.
۸. تاريخ انديشهها لانۀ مارهاست.
۹. پی بردن به انديشهها و احساسات ديگران محال است. راه اصلاح برداشتها در اين باره هميشه باز است.
۱۰. وصالِ کشف تاريخی از عسل شيرينتر است! [ترجمۀ آزاد!]
ترجمه حسین کمالی
@HistoryandMemory
۱. اوّل دادهها را بشناسيد و راهنمايی را به منابع تاريخی بسپاريد.
۲. فهرست نامها– نام اشخاص و نام مکانها– از فهرست رویدادها هم اطلاعات بيشتر در بر دارد و هم از تحريف مصونتر است.
۳. چون گذشت زمان همه چيز را نابود میکند، در نگرش به هر شیء بر جا مانده با اين پرسش آغاز کنيد که چرا آن شیء بر جا مانده، و از کجا آمده است.
۴. در اعتماد به اعداد، تاريخها، و نقل قولهای مستقيم تأمل کنيد، چون اغلب نادقيق هستند.
۵. نگرش "درازمدّت" [به تعبير مکتب آنال] و کنش افراد را از هم جدا نشماريد. نگاه کلانِ تاريخی باعامليت اشخاص تقابل ندارد.
۶. حيوانات هم جزو تاريخند.
۷. نظريهها و روشها ابزار پژوهشاند نه غايت آن.
۸. تاريخ انديشهها لانۀ مارهاست.
۹. پی بردن به انديشهها و احساسات ديگران محال است. راه اصلاح برداشتها در اين باره هميشه باز است.
۱۰. وصالِ کشف تاريخی از عسل شيرينتر است! [ترجمۀ آزاد!]
ترجمه حسین کمالی
@HistoryandMemory
■ زندگی روزانۀ شاهزادهای قاجاری در اصفهان عصر پهلوی
«روال زندگی شازده همیشه تا حدی یکنواخت بود. صبح که از خواب بلند میشدند نماز میخواندند و پس از استراحت مجدد، با روبدوشامبر در باغ راه میرفتند و با مستخدمها حرف میزدند و شوخی میکردند. آقاجان شازده روزی دو وعده تریاک میکشیدند، ظهر و سرشب. حوالی ساعت یازده صبح حاجی اسدالله سینی مشروب ایشان را میآورد که نمیدانم ودکا بود یا عرق. مقداری پسته و گاهی خاویار یا پنیر کرافت انگلیسی هم در سینی بود. آقاجان شازده به این نوشیدنی که یک ساعت قبل از ظهر میخوردند آپِرِتیف میگفتند. اوایل فکر میکردیم این لغتهای مخصوصی است که شازده از خودش درمیآورد ولی بعدها فهمیدیم که همان لغت فرانسوی آپِرِتیف به معنی مشروب قبل از غذاست. به هر حال کسی در باغ نو صحبت از مشروب نمیکرد. میگفتند سینی صبح آقا یا سینی دوای آقا. به خاطر دارم که دهان آقاجان شازده بعد از خوردن این دوا بوی تندی میگرفت و اگر میخواستند ما را را ببوسند از دستشان فرار میکردیم. آقاجان شازده بعد از خوردن مشروب، شکلک بدی در میآوردند که ما خیال میکردیم زهر خوردهاند. اما ایشان به کمک پسته و چیزهای دیگر تلخی زهر را تحمل میکردند. بعد برایشان آفتابه و لگن میآوردند و ایشان دهانشان را آب میکشیدند و در حضور همه وضو میگرفتند و همان جانماز ظهر را میخواندند. آقاجان شازده نمازشان هیچگاه ترک نمیشد».
¤شهلا سلطانی، آقاجان شازده، ۱۹-۲۰.
@HistoryandMemory
«روال زندگی شازده همیشه تا حدی یکنواخت بود. صبح که از خواب بلند میشدند نماز میخواندند و پس از استراحت مجدد، با روبدوشامبر در باغ راه میرفتند و با مستخدمها حرف میزدند و شوخی میکردند. آقاجان شازده روزی دو وعده تریاک میکشیدند، ظهر و سرشب. حوالی ساعت یازده صبح حاجی اسدالله سینی مشروب ایشان را میآورد که نمیدانم ودکا بود یا عرق. مقداری پسته و گاهی خاویار یا پنیر کرافت انگلیسی هم در سینی بود. آقاجان شازده به این نوشیدنی که یک ساعت قبل از ظهر میخوردند آپِرِتیف میگفتند. اوایل فکر میکردیم این لغتهای مخصوصی است که شازده از خودش درمیآورد ولی بعدها فهمیدیم که همان لغت فرانسوی آپِرِتیف به معنی مشروب قبل از غذاست. به هر حال کسی در باغ نو صحبت از مشروب نمیکرد. میگفتند سینی صبح آقا یا سینی دوای آقا. به خاطر دارم که دهان آقاجان شازده بعد از خوردن این دوا بوی تندی میگرفت و اگر میخواستند ما را را ببوسند از دستشان فرار میکردیم. آقاجان شازده بعد از خوردن مشروب، شکلک بدی در میآوردند که ما خیال میکردیم زهر خوردهاند. اما ایشان به کمک پسته و چیزهای دیگر تلخی زهر را تحمل میکردند. بعد برایشان آفتابه و لگن میآوردند و ایشان دهانشان را آب میکشیدند و در حضور همه وضو میگرفتند و همان جانماز ظهر را میخواندند. آقاجان شازده نمازشان هیچگاه ترک نمیشد».
¤شهلا سلطانی، آقاجان شازده، ۱۹-۲۰.
@HistoryandMemory
این چکیده مقالهای پژوهشی! است که در تازهترین شماره مجله پژوهشهای علوم تاریخی دانشگاه تهران (زمستان ۱۳۹۹) منتشر شدهاست.
کموبیش هر آنچه در این چکیده آمده، واژهها، اصطلاحات، تعابیر و جملهها، نامفهوم و نادرست است!
@HistoryandMemory
کموبیش هر آنچه در این چکیده آمده، واژهها، اصطلاحات، تعابیر و جملهها، نامفهوم و نادرست است!
@HistoryandMemory
«این چند جمله استاد مجتبی مینوی را که به من توصیه کرده "... مثل مورچه باید زحمت کشید و ریزه ریزه و دانه دانه جمعآوری کرد." را در معرض دید دوستان و دانشجویان بگذارید تا هم با گوشهای از روش کار استاد مینوی آشنا شوند و هم ببینند لحن گفتار او با دانشجویی در مقطع دکتری چگونه بوده است.
این نامه در تاریخ هجدهم آبان ۱۳۴۷/ ۹ نوامبر ۱۹۶۹ از دانشگاه پرینستون ارسال شدهاست».
یادداشت استاد هادی عالمزاده به همراه تصویر پاکت نامهای از استاد مجتبی مینوی
@HistoryandMemory
این نامه در تاریخ هجدهم آبان ۱۳۴۷/ ۹ نوامبر ۱۹۶۹ از دانشگاه پرینستون ارسال شدهاست».
یادداشت استاد هادی عالمزاده به همراه تصویر پاکت نامهای از استاد مجتبی مینوی
@HistoryandMemory
■ بُرشی مُختَصر از یک گزارش مُطَوّل!
خوشخدمتی و سرپوشگذاری چاپلوسان دیروز و وارثانِ امروزشان.
----
مرحوم ملا فیضمحمد کاتب، در سراج التواریخ، در ذیل حوادث ماه ربیع الاول سال ۱۳۱۳ قمری، آورده است که پس از حمله خونخواران عبدالرحمن خان به مناطق مرکزی و هزارهجات و قتل و غارت و دستدرازی به ناموس مردم، اخبار این رخداد به گوش همگان رسید. میرزا حسن شیرازی مجتهد فرقه امامیه اثنیعشریه ساکن در عراق، وقتی از جریان اطلاع یافت، تلگرافی به ناصرالدین شاه(شاه ایران) زد و او را وادار نمود که با دولت انگلیس مذاکره نماید و بپرسد که به چه دلیلی شخص دستنشانده ایشان در افغانستان، دست به چنین ظلم و جنایت زده است! ناصرالدین شاه موضوع را با سفیر انگلیس در تهران منعکس کرد. سفیر انگلیس از تهران به هند بریتانیا(که در آن زمان تحت استعمار انگلیس بود و از طریق هند، دیگر کشورها اداره میکرد)، نامه زد. کاردار حکومت بریتانیا در هند، موضوع را به کابل منتقل نمود و حاکم دستنشاندهاش عبدالرحمن خان را تذکر داده که جنایاتش شهره آفاق شده و بهگوش همگان رسیده است. باید دلیل عقل پسند ارائه کند تا حکومت بریتانیا به ناصرالدین شاه روان کند، و گرنه در نزد همگان بیآبرو خواهد شد. عبدالرحمن خان، پس از آنکه نامه را دریافت کرد و خواند، برآشفته شد و در فکرِ چاره افتاد. چون چاره دیگری نداشت، از سر محبوری، بزرگانِ قزلباش شیعه مذهب را که در کابل زندگی میکردند، با کوشش و تفحص و تجسّس میرزا محمدحسین خان کوتوال، شناسایی کرد و مجبور کرد تا در داخل حیات مقبره بابرشاه مغول، جمع شوند و میرابوالقاسمخان از سادات قزلباش را(که منصب سر دفتری دارالانشاء را داشت)، الزام نمود که پاسخ شاه ایران را از زبان خودشان بنویسند. قزلباشان ساکنِ کابل، یک روز فرصت خواستند، فردای آن روز، دوباره در محوطه باغ خانشیرینخان جمع شدند و از زبانِ خودشان نوشتند که ما جز نیکی و خوبی، چیزی دیگری از دولت افغانستان ندیدهایم! اخبار ظلم، بیدادی و قتل مردم بیگناه، همه کذب و دروغ است! افغانستان، «گُل و گلزار» است! سپس همه مُهر و امضاء کردند و نامه را برای عبدالرحمنخان فرستادند.
جالب اینکه مرحوم کاتب در ذیل همین گزارش آورده است که در همین روزها، حبیبالله خان به تازکی از تَب و مرض محرقه خوب شده بود، به شکرانه این کار دو حسینیه بزرگ قزلباش را خراب کرد و تبدیل به مسجد نمود، مؤذن و امامت جماعت سنی مذهب نصب کرد، جای محراب را خودش با کُلَند(کلنگ) کَند.
ملافیض محمد کاتب نوشته است: در همان روز کلنگزنی، جمعی از همین قزلباشان کابل، به منظور خوشخدمتی، پسرانِ جوان خودشان را به عنوان غلامی و نوکری، حاضر کرده بودند، اما پذیرفته نشد! و از همین روز به بعد برگزاری مراسم رسمی در حسینیهها ممنوع و قدغن شد.
----
¤ منبع: ملافیضمحمد کاتب، سراج التواریخ، جلد۳، بخش۲، صفحه ۴۳۰ و ۴۳۱.
برگرفته از برگه حسیب احسانی بهسودی
@HistoryandMemory
خوشخدمتی و سرپوشگذاری چاپلوسان دیروز و وارثانِ امروزشان.
----
مرحوم ملا فیضمحمد کاتب، در سراج التواریخ، در ذیل حوادث ماه ربیع الاول سال ۱۳۱۳ قمری، آورده است که پس از حمله خونخواران عبدالرحمن خان به مناطق مرکزی و هزارهجات و قتل و غارت و دستدرازی به ناموس مردم، اخبار این رخداد به گوش همگان رسید. میرزا حسن شیرازی مجتهد فرقه امامیه اثنیعشریه ساکن در عراق، وقتی از جریان اطلاع یافت، تلگرافی به ناصرالدین شاه(شاه ایران) زد و او را وادار نمود که با دولت انگلیس مذاکره نماید و بپرسد که به چه دلیلی شخص دستنشانده ایشان در افغانستان، دست به چنین ظلم و جنایت زده است! ناصرالدین شاه موضوع را با سفیر انگلیس در تهران منعکس کرد. سفیر انگلیس از تهران به هند بریتانیا(که در آن زمان تحت استعمار انگلیس بود و از طریق هند، دیگر کشورها اداره میکرد)، نامه زد. کاردار حکومت بریتانیا در هند، موضوع را به کابل منتقل نمود و حاکم دستنشاندهاش عبدالرحمن خان را تذکر داده که جنایاتش شهره آفاق شده و بهگوش همگان رسیده است. باید دلیل عقل پسند ارائه کند تا حکومت بریتانیا به ناصرالدین شاه روان کند، و گرنه در نزد همگان بیآبرو خواهد شد. عبدالرحمن خان، پس از آنکه نامه را دریافت کرد و خواند، برآشفته شد و در فکرِ چاره افتاد. چون چاره دیگری نداشت، از سر محبوری، بزرگانِ قزلباش شیعه مذهب را که در کابل زندگی میکردند، با کوشش و تفحص و تجسّس میرزا محمدحسین خان کوتوال، شناسایی کرد و مجبور کرد تا در داخل حیات مقبره بابرشاه مغول، جمع شوند و میرابوالقاسمخان از سادات قزلباش را(که منصب سر دفتری دارالانشاء را داشت)، الزام نمود که پاسخ شاه ایران را از زبان خودشان بنویسند. قزلباشان ساکنِ کابل، یک روز فرصت خواستند، فردای آن روز، دوباره در محوطه باغ خانشیرینخان جمع شدند و از زبانِ خودشان نوشتند که ما جز نیکی و خوبی، چیزی دیگری از دولت افغانستان ندیدهایم! اخبار ظلم، بیدادی و قتل مردم بیگناه، همه کذب و دروغ است! افغانستان، «گُل و گلزار» است! سپس همه مُهر و امضاء کردند و نامه را برای عبدالرحمنخان فرستادند.
جالب اینکه مرحوم کاتب در ذیل همین گزارش آورده است که در همین روزها، حبیبالله خان به تازکی از تَب و مرض محرقه خوب شده بود، به شکرانه این کار دو حسینیه بزرگ قزلباش را خراب کرد و تبدیل به مسجد نمود، مؤذن و امامت جماعت سنی مذهب نصب کرد، جای محراب را خودش با کُلَند(کلنگ) کَند.
ملافیض محمد کاتب نوشته است: در همان روز کلنگزنی، جمعی از همین قزلباشان کابل، به منظور خوشخدمتی، پسرانِ جوان خودشان را به عنوان غلامی و نوکری، حاضر کرده بودند، اما پذیرفته نشد! و از همین روز به بعد برگزاری مراسم رسمی در حسینیهها ممنوع و قدغن شد.
----
¤ منبع: ملافیضمحمد کاتب، سراج التواریخ، جلد۳، بخش۲، صفحه ۴۳۰ و ۴۳۱.
برگرفته از برگه حسیب احسانی بهسودی
@HistoryandMemory
الانتصار لواسطة عقد الامصار نوشته
ابن دُقْماق، بهکوشش ایمن فواد سید
#تازهها
#تاریخوجغرافیایمصر
@HistoryandMemory
ابن دُقْماق، بهکوشش ایمن فواد سید
#تازهها
#تاریخوجغرافیایمصر
@HistoryandMemory
"شام مستر [سر والتر الکساندر] اسمارت انگلیسی که سابقاً در ایران بوده و دیشب از لندن به پاریس آمده و عازم سالونیک است مهمان ما بود. فارسی خوب میداند. شاگرد پرفسور [ادوارد] برون بوده. ایراندوست و آزادی طلب و خیلی آدم خوبی است. میگفت شما چرا افکار عامۀ انگلیس را تحریک نمیکنید. و ضمناً معلوم شد به او تکلیف شدهاست که برای خدمت مالیه به ایران برود، قبول نکردهاست. و کلّیةً یقین کردیم که در ایران خودمانیها انگلیسها را وادار به این خیالات کردهاند. زبان حال او هم این بود که چرا شما هر کار میخواهید نمیکنید؟ مستشار چرا نمیگیرید؟ بیچاره نمیداند که ما خودمان نمیخواهیم و عیب در خودمان است. من و انتظامالملک یک مرتبه بهطور توارد گفتیم هرچه هست از قامت [ناساز بیاندام ماست]. و نیز از حرفهای او فهمیدیم که ادارات و وزارت خارجۀ انگلیس هم خربازار است. مثلاً حالا ادارۀ امور ایران در دست اُلیفانت نامی است که وقتی از اعضای سفارت انگلیس در ایران بوده و مضحکۀ همه اعضای سفارت بوده است و چرچیل کذایی هم مشیر و مشار او است. و نیز میگفت همیشه مابین اعضای وزارت خارجۀ انگلیس و اعضای دایرۀ هند اختلاف و ضدّیت است و مثلاً هرچه سر پرسی کاکس بگوید در لندن با او مخالفت می شود، به واسطۀ اینکه او از اعضای هند است".
¤ یادداشتهای روزانۀ محمدعلی فروغی از سفر کنفرانس صلح پاریس (دسامبر ۱۹۱۸ - اوت ۱۹۲۰)، صص ۱۵۴-۱۵۵.
@HistoryandMemory
¤ یادداشتهای روزانۀ محمدعلی فروغی از سفر کنفرانس صلح پاریس (دسامبر ۱۹۱۸ - اوت ۱۹۲۰)، صص ۱۵۴-۱۵۵.
@HistoryandMemory
¤ در خبرها آمده بود که خیابانی در شهر تاریخی ری به نام زندهیاد دکتر حسین کریمان (د. ۱۳۷۲ش)، ادیب و مورخ و ریشناس برجسته، نامگذاری شدهاست. خبر را برای حضرت استادی دکتر هادی عالمزاده فرستادم و این پیام خواندنی را دریافت کردم:
¤ «بهنام خدا
شادروان دکتر حسین کریمان که دو سال تحصیلی بخت و افتخار شاگردی او را در دوره لیسانس داشتهام از معدود استادانی بود که بسیار از او آموختهام: ۱. شرح و تفسیر بخشی از قصیده مشکل و طویل خاقانی شروانی با عنوان "مرآت الصفا در حکمت و تکمیل نفس" ( مرا دل پیر تعلیم است و من طفل زبان دانَش/ دم تسلیم سر عشر و سر زانو دبستانش)؛ ۲. بخشی از "قصیده عینیّه" ابنسینا به عربی (هبطت الیک من المحل الارفعِ/ ورقاء ذات تعزّز و تمنّعِ)
۳. قراءت و ترجمه بخشی از " کلیله و دمنه " ابنمقفّع به عربی؛ ۴. حُسن خلق و ادب و تزاکت که نه بخت یاری کرد و نه از استعداد خداداد بهره لازم داشتم که از آنها بهره ای برم.
در خور ذکر است که افزون بر وقوف بر فقه و معارف اسلامی در حد اجتهاد، خط نسخ و ثلث را بسیارخوش مینوشت. متن کلیله و دمنه ابنمقفّع را چندان خوش با گچ بر تخته مینوشت که معلمان بعد از او دریغ میآمدشان آن را بزدایند.
روانش شاد و جلیس انبیاء و اولیاء باد!
به آموختههایم از محضر شادروان حسین کریمان باید شرح چند غزل از حافظ را نیز بیفزایم.
با حافظ و حافظاندیشان محشور باد!»
@HistoryandMemory
¤ «بهنام خدا
شادروان دکتر حسین کریمان که دو سال تحصیلی بخت و افتخار شاگردی او را در دوره لیسانس داشتهام از معدود استادانی بود که بسیار از او آموختهام: ۱. شرح و تفسیر بخشی از قصیده مشکل و طویل خاقانی شروانی با عنوان "مرآت الصفا در حکمت و تکمیل نفس" ( مرا دل پیر تعلیم است و من طفل زبان دانَش/ دم تسلیم سر عشر و سر زانو دبستانش)؛ ۲. بخشی از "قصیده عینیّه" ابنسینا به عربی (هبطت الیک من المحل الارفعِ/ ورقاء ذات تعزّز و تمنّعِ)
۳. قراءت و ترجمه بخشی از " کلیله و دمنه " ابنمقفّع به عربی؛ ۴. حُسن خلق و ادب و تزاکت که نه بخت یاری کرد و نه از استعداد خداداد بهره لازم داشتم که از آنها بهره ای برم.
در خور ذکر است که افزون بر وقوف بر فقه و معارف اسلامی در حد اجتهاد، خط نسخ و ثلث را بسیارخوش مینوشت. متن کلیله و دمنه ابنمقفّع را چندان خوش با گچ بر تخته مینوشت که معلمان بعد از او دریغ میآمدشان آن را بزدایند.
روانش شاد و جلیس انبیاء و اولیاء باد!
به آموختههایم از محضر شادروان حسین کریمان باید شرح چند غزل از حافظ را نیز بیفزایم.
با حافظ و حافظاندیشان محشور باد!»
@HistoryandMemory
¤ «ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل میکردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀ مان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل میکند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.
چارهای نداشتیم. همۀ ایرانیها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما بهیاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم.
یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمیدانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است… کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ میدانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمیشد بهصورت سرود خواند.
بالاخره من(دکتر گنجی) گفتم: بچهها، عمو سبزیفروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزیفروش که سرود نمیشود.
گفتم: بچهها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: «عمو سبزیفروش . . . بله. سبزی کمفروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله»
فریاد شادی از بچهها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر میخواندیم. همۀ شعر را نمیدانستیم.
با توافق همدیگر، «سرود ملی» به اینصورت تدوین شد:
عمو سبزیفروش! . . . بله
سبزی کمفروش! . . . .. بله
سبزی خوب داری؟ . . بله
خیلی خوب داری؟ . . . بله
عمو سبزیفروش! . . . بله
سیب کالک داری؟ . . . بله
زالزالک داری؟ . . . . . بله
سبزیت باریکه؟ . . . . . بله
شبهات تاریکه؟ … . . . . بله
عمو سبزیفروش! . . . بله
این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یکشکل و یکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزیفروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوری که صدای «بله» در استادیوم طنینانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخیر گذشت.»
¤ از خاطرات دكتر جلال گنجي (فرزند سالار معتمد گنجی نیشابوری) در
فصلنامۀ «ره آورد»، ش ۳۵، ص ۲۸۶.
@HistoryandMemory
چارهای نداشتیم. همۀ ایرانیها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما بهیاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم.
یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمیدانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است… کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ میدانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمیشد بهصورت سرود خواند.
بالاخره من(دکتر گنجی) گفتم: بچهها، عمو سبزیفروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچهها گفتند: آخر عمو سبزیفروش که سرود نمیشود.
گفتم: بچهها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم: «عمو سبزیفروش . . . بله. سبزی کمفروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله»
فریاد شادی از بچهها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر میخواندیم. همۀ شعر را نمیدانستیم.
با توافق همدیگر، «سرود ملی» به اینصورت تدوین شد:
عمو سبزیفروش! . . . بله
سبزی کمفروش! . . . .. بله
سبزی خوب داری؟ . . بله
خیلی خوب داری؟ . . . بله
عمو سبزیفروش! . . . بله
سیب کالک داری؟ . . . بله
زالزالک داری؟ . . . . . بله
سبزیت باریکه؟ . . . . . بله
شبهات تاریکه؟ … . . . . بله
عمو سبزیفروش! . . . بله
این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یکشکل و یکرنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزیفروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، بهطوری که صدای «بله» در استادیوم طنینانداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان بهخیر گذشت.»
¤ از خاطرات دكتر جلال گنجي (فرزند سالار معتمد گنجی نیشابوری) در
فصلنامۀ «ره آورد»، ش ۳۵، ص ۲۸۶.
@HistoryandMemory
مطالعهای ارزنده، پرمایه و خواندنی درباره دولت فاطمیان مصر
«دولت فاطمیان در مصر» نوشته ایمن فؤاد سید، ترجمه اسماعیل باغستانی
حیات سیاسی و فرهنگی و اداری فاطمیان را معمولاً به دو بخش متمایز تقسیم میکنند، بخش نخست شامل دوران فعالیتهای آنان در مغرب که برههی زمانیِ پیش از تأسیس خلافت تا انتقال به مصر را دربرمیگیرد؛ بخش دوم دورهی انتقال به مصر تا سقوط دولت فاطمی. با توجه به این تقسیمبندی، نوع فعالیتها و تاریخ سیاسی و تمدنی فاطمیان نیز به دو قسم متمایز تقسیم میگردد. دوران اول از بساطت بیشتری برخوردار است. اما، در دوران دوم، دولت فاطمیان شالوده و نظام پیچیدهتر و کارآمدتری را میریزد و به ضرورت، در رقابت با خلافت عباسی، به تقلید و ابداع نظامها و سازوکارهای سیاسی و دینی و آئینی و تشکیلاتی پیشرفتهتری دست مییازد.
کتاب دولت فاطمیان در مصر به نظر میرسد تازهترین و کاملترین کتابی باشد که با تفصیل کافی و با استناد به اهّم منابع و تحقیقات قدیم و جدید به بررسی هر دو مرحلهی تاریخ فاطمیان پرداخته است.
@neypub
@HistoryandMemory
«دولت فاطمیان در مصر» نوشته ایمن فؤاد سید، ترجمه اسماعیل باغستانی
حیات سیاسی و فرهنگی و اداری فاطمیان را معمولاً به دو بخش متمایز تقسیم میکنند، بخش نخست شامل دوران فعالیتهای آنان در مغرب که برههی زمانیِ پیش از تأسیس خلافت تا انتقال به مصر را دربرمیگیرد؛ بخش دوم دورهی انتقال به مصر تا سقوط دولت فاطمی. با توجه به این تقسیمبندی، نوع فعالیتها و تاریخ سیاسی و تمدنی فاطمیان نیز به دو قسم متمایز تقسیم میگردد. دوران اول از بساطت بیشتری برخوردار است. اما، در دوران دوم، دولت فاطمیان شالوده و نظام پیچیدهتر و کارآمدتری را میریزد و به ضرورت، در رقابت با خلافت عباسی، به تقلید و ابداع نظامها و سازوکارهای سیاسی و دینی و آئینی و تشکیلاتی پیشرفتهتری دست مییازد.
کتاب دولت فاطمیان در مصر به نظر میرسد تازهترین و کاملترین کتابی باشد که با تفصیل کافی و با استناد به اهّم منابع و تحقیقات قدیم و جدید به بررسی هر دو مرحلهی تاریخ فاطمیان پرداخته است.
@neypub
@HistoryandMemory
دولت فاطمیان در مصر.PDF
455.1 KB
فهرست و مقدمه کتاب «دولت فاطمیان در مصر» ایمن فؤاد سید، ترجمه اسماعیل باغستانی
@neypub
@HistoryandMemory
@neypub
@HistoryandMemory
رُبع خراسان يا رَبع خراسان؟ | هادی عالمزاده
اگرچه هر كس متن لسترنج(جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، صفحه ٤٠٨) را با دقت بخواند پاسخ درست را درمىيابد، اما چون كسانى، حتى برخى از مؤلفان فاضل، در خواندن و فهم درست آن به خطا رفتهاند، در چند بند به منشأ بروز خطا و بيان جهات و مستنداتِ صورت درست اين مصطلح جغرافيايی مىپردازد.
معنى لغوى
١.رُبع/ rub’ لفظى است عربى (جمع آن اَرباع و رُبوع) و در فرهنگهاى فارسى و عربى به معنى يک چهارم/ چهاريک /چارَک آمده؛ و از همين ريشه است تَربيع به معنى چهار بخش كردن، نظيرثُلث و تثليث (يک سوم و سه بخش كردن) و خُمس و تَخميس( يک پنجم و پنج بخش كردن) و نظاير اينها. اين واژه در منابع رياضى، نجومى و جغرافيايى، افزون برمعنى لغوى، به مفهوم اصطلاحى هم به كار مىرود، مانند " رُبعِ كارى" آلتى است نجومى مصنوع بر مقنطرات خط اِستواء...، و "رُبعِ مُقبِل" و " رُبعِ مُدبِر" دو اصطلاح در علم تنجيم (دهخدا).
٢.رَبع / rab’نيز عربى است (جمع آن رِباع، رُبوع، اَربُع و اَرباع) به معنى سراى، خانه، منزل و پيرامون خانه. اين لفظ بدين معنى، در عربى فراوان و در فارسى كمتر به كار رفته است، از جمله در فارسى:
كدامين رَبع را بينى ربيعى
كزآن بُقعه برون نايد بقيعى (نظامى )
يكى مرد شيرين و خوش طبع بود
كه با ما مسافر در آن رَبع بود (سعدى)
اى ساربان منزل مكن جز در ديار يار من
تا يک زمان زارى كنم بر رَبع و اَطلال و دِمَن
رَبع از دلم پر خون كنم خاک دِمَن گلگون كنم
اَطلال را جيحون كنم از آب چشم خويشتن ( اميرمعزّى)
رَبع/ rab’ در نثر مصنوع فارسى نيز به كار رفته، مانند "سَبعِ شِداد از آن سُبعى و رَبعِ شَدّاد از آن رُبعى"( ترجمه محاسن اصفهان )؛ مراد از "رَبع شَدّاد" در اين جمله بناى كهن تاريخی منسوب به شدّاد، پادشاه افسانهاى قوم عاد/ هود نبى است. بدين معنى و مفهوم "رَبع رشيدى" در تبريز نيز مشهور است. نكته درخور توجه اين كه رَبع/ rab’ در منابع جغرافيائى، خاصه ياقوت در مقدمه معجم البلدان كه مصطلحات مهم جغرافىنويسان را برشمرده و توضيح داده، متعرّض اين واژه نشده است.
منابع و مآخذ
نخستين مأخذ مشهور و دمِ دست ترجمه فارسى لسترنج ( ص ٤٠٨) است كه تعبير يا اصطلاح " رُبع/ rub’ را شايع كرده است. عين جمله مورد بحث اين است:
"ايالت خراسان در دوره اعراب، يعنى در قرون وسطى، به چهار قسمت، يعنى چهار ربع تقسيم مى گرديد و هر ربعى به نام يكى از چهار شهر بزرگى كه در زمان هاى مختلف كرسى [ / مركز ] آن ربع يا كرسى تمام ايالت واقع گرديدند و عبارت بودند از نيشابور و مرو و هرات و بلخ خوانده مىشد. " امعان نظر بر "چهار قسمت" و به خصوص واژه "تقسيم" دليل روشنى است كه مراد نويسنده از "چهار ربع" و "هر ربعى" رُبع / rub’ / يک چهارم باشد، نه رَبع/ rab’ به معنى سراى و خانه و منزل و... .
اما پرسش تلفنى جناب آقاى دكتر پنجه در اين باب كه منشأ آن كتاب نُزهة القلوب مستوفى (به تصحيح دكتر محمد دبيرسياقى) بود، اين بنده را به عرضه دلايل و شواهد وافى به مقصود برانگيخت. نخستين چيزى كه به ذهنم خطور كرد مراجعه به متن انگليسى لسترنج بود. از اين رو از او خواستم متن انگليسى را ببينند. به بركت الطاف خفيّه و جليّه الهى كه در رايانه و گوگل و نظاير و اخوات آنها تجلّى يافته، متن انگليسى به سرعتى كمتر از سرعت حاضر شدن تخت بلقيس توسط آصَف بن بَرخيا نزد سليمان نبى- على نبينا و عليه السلام- پيش روى نهاده شد( دور باد تشبيه دكترپنجه به آصَف و من بنده به سليمان، چون فرق است ميان تمثيل و تشبيه). عبارت انگليسى لسترنج اين است:
“Arab or medieval Khura’sa’n is conveniently divided into four Quarters ( Rub’), named from the four great cities which at various times were, separately or conjointly, the capitals of the province, to wit Naysh’bur, Marv, Hera’t, and Balkh” (Cambridge, 1930, p.382).
⬇️
@HistoryandMemory
اگرچه هر كس متن لسترنج(جغرافياى تاريخى سرزمينهاى خلافت شرقى، صفحه ٤٠٨) را با دقت بخواند پاسخ درست را درمىيابد، اما چون كسانى، حتى برخى از مؤلفان فاضل، در خواندن و فهم درست آن به خطا رفتهاند، در چند بند به منشأ بروز خطا و بيان جهات و مستنداتِ صورت درست اين مصطلح جغرافيايی مىپردازد.
معنى لغوى
١.رُبع/ rub’ لفظى است عربى (جمع آن اَرباع و رُبوع) و در فرهنگهاى فارسى و عربى به معنى يک چهارم/ چهاريک /چارَک آمده؛ و از همين ريشه است تَربيع به معنى چهار بخش كردن، نظيرثُلث و تثليث (يک سوم و سه بخش كردن) و خُمس و تَخميس( يک پنجم و پنج بخش كردن) و نظاير اينها. اين واژه در منابع رياضى، نجومى و جغرافيايى، افزون برمعنى لغوى، به مفهوم اصطلاحى هم به كار مىرود، مانند " رُبعِ كارى" آلتى است نجومى مصنوع بر مقنطرات خط اِستواء...، و "رُبعِ مُقبِل" و " رُبعِ مُدبِر" دو اصطلاح در علم تنجيم (دهخدا).
٢.رَبع / rab’نيز عربى است (جمع آن رِباع، رُبوع، اَربُع و اَرباع) به معنى سراى، خانه، منزل و پيرامون خانه. اين لفظ بدين معنى، در عربى فراوان و در فارسى كمتر به كار رفته است، از جمله در فارسى:
كدامين رَبع را بينى ربيعى
كزآن بُقعه برون نايد بقيعى (نظامى )
يكى مرد شيرين و خوش طبع بود
كه با ما مسافر در آن رَبع بود (سعدى)
اى ساربان منزل مكن جز در ديار يار من
تا يک زمان زارى كنم بر رَبع و اَطلال و دِمَن
رَبع از دلم پر خون كنم خاک دِمَن گلگون كنم
اَطلال را جيحون كنم از آب چشم خويشتن ( اميرمعزّى)
رَبع/ rab’ در نثر مصنوع فارسى نيز به كار رفته، مانند "سَبعِ شِداد از آن سُبعى و رَبعِ شَدّاد از آن رُبعى"( ترجمه محاسن اصفهان )؛ مراد از "رَبع شَدّاد" در اين جمله بناى كهن تاريخی منسوب به شدّاد، پادشاه افسانهاى قوم عاد/ هود نبى است. بدين معنى و مفهوم "رَبع رشيدى" در تبريز نيز مشهور است. نكته درخور توجه اين كه رَبع/ rab’ در منابع جغرافيائى، خاصه ياقوت در مقدمه معجم البلدان كه مصطلحات مهم جغرافىنويسان را برشمرده و توضيح داده، متعرّض اين واژه نشده است.
منابع و مآخذ
نخستين مأخذ مشهور و دمِ دست ترجمه فارسى لسترنج ( ص ٤٠٨) است كه تعبير يا اصطلاح " رُبع/ rub’ را شايع كرده است. عين جمله مورد بحث اين است:
"ايالت خراسان در دوره اعراب، يعنى در قرون وسطى، به چهار قسمت، يعنى چهار ربع تقسيم مى گرديد و هر ربعى به نام يكى از چهار شهر بزرگى كه در زمان هاى مختلف كرسى [ / مركز ] آن ربع يا كرسى تمام ايالت واقع گرديدند و عبارت بودند از نيشابور و مرو و هرات و بلخ خوانده مىشد. " امعان نظر بر "چهار قسمت" و به خصوص واژه "تقسيم" دليل روشنى است كه مراد نويسنده از "چهار ربع" و "هر ربعى" رُبع / rub’ / يک چهارم باشد، نه رَبع/ rab’ به معنى سراى و خانه و منزل و... .
اما پرسش تلفنى جناب آقاى دكتر پنجه در اين باب كه منشأ آن كتاب نُزهة القلوب مستوفى (به تصحيح دكتر محمد دبيرسياقى) بود، اين بنده را به عرضه دلايل و شواهد وافى به مقصود برانگيخت. نخستين چيزى كه به ذهنم خطور كرد مراجعه به متن انگليسى لسترنج بود. از اين رو از او خواستم متن انگليسى را ببينند. به بركت الطاف خفيّه و جليّه الهى كه در رايانه و گوگل و نظاير و اخوات آنها تجلّى يافته، متن انگليسى به سرعتى كمتر از سرعت حاضر شدن تخت بلقيس توسط آصَف بن بَرخيا نزد سليمان نبى- على نبينا و عليه السلام- پيش روى نهاده شد( دور باد تشبيه دكترپنجه به آصَف و من بنده به سليمان، چون فرق است ميان تمثيل و تشبيه). عبارت انگليسى لسترنج اين است:
“Arab or medieval Khura’sa’n is conveniently divided into four Quarters ( Rub’), named from the four great cities which at various times were, separately or conjointly, the capitals of the province, to wit Naysh’bur, Marv, Hera’t, and Balkh” (Cambridge, 1930, p.382).
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️
پيدا است كه پژوهشگر كنجكاو به نقل و استنباط لسترنج بسنده و اعتماد نمىكند و لازم مىداند به منابع او مراجعه كند.
لسترنج در يک صفحه از مقدمه سرزمينهاى خلافت شرقى ( صفحه ٢٤ ترجمه فارسى) "فهرست اسامى جغرافىنويسان مسلمان را به ترتيب تاريخ تاليفات آنها " آورده كه به نظرمیرسد منبع و مستند او در سراسر كتاب بوده باشد؛ از اين روى مىتوان براى رفع شُبهه و كسب اطمينان از صحت " رُبع/ rub’ / Quarter " به اين منابع مراجعه كرد.
به نظر میرسد استاد دكتر دبيرسياقى نه تنها نوشته لسترنج را نديده، به هيچ يک از اين منابع كهن جغرافيايی هم مراجعه نكرده و بىملاحظات لازم علمى اين اصطلاح جغرافيايى را " رَبع / rab’ خوانده و با اين ضبط به چاپ رسانده است (نزهة القلوب، ص ۲۱۱؛ رَبع نشاپور).
اگرچه كهنترين متنى كه ذكرى از ربع و ارباع به ميان آورده، فتوح البلدان بلاذرى (د. ٢٧٩ﻫ) است، اما گزارش او از وضوح كافى برخوردار نيست و تنها به ربع نيشابور و مركز آن "ابر شهر" و ارباع آن [ !؟ ] اشاره مىكند( چاپ دار و مكتبة الهلال، ص ٣٩١- ٣٩٢). پاسخ روشن و درست را ابنخرداذبه (د. ٣٠٠ﻫ.) در المسالک و الممالک به ما مىدهد كه سخن او ريشه در تقسيمات كشورى ايران دوره ساسانيان دارد. ابن خرداذبه مىنويسد: " نبدأ بالمشرق و هو ربع المملكة و نبدأ بذكر الخراسان و كانت تحت يدى اصبهذها باذوسبان و اربعة مرازبة، الى كلّ مرزبان رُبع خراسان، فرُبع الى مرزبان مرو الشاهجان و اعمالها، و رُبع الى مرزبان بلخ و طخارستان و رُبع الى مرزبان هراة و بوشنج و باذغيس سجستان... و رُبع الى مرزبان ماوراء النهر " [از خاور آغاز مىكنيم كه يک چهارم شاهنشاهى است و با ذكر خراسان كه در دست اسپهد آن، باذوسبان است و چهار مرزبان آن؛ هر مرزبان را چارَكى از خراسان در دست است: چارَكى در دست مرزبان مرو شاه جهان و پيرامون أن، چارَكى در دست مرزبان بلخ و تُخارستان، چارَكى در دست مرزبان هرات و پوشنگ و باذغيس سگستان ... و چارَكى در دست مرزبان فرارودان] (ص ١٨، دار صادر، ١٩٩٢). اصطخرى هم در ذيل "تربيع خراسان" - نه چهار رُبع - از نيشابور، مرو، هرات و بلخ به عنوان بزرگترين كوره/ خُرّهً / اِستانهاى خراسان نام برده ( المسالک و الممالک، چاپ محمد جابر عبدالعال، ص١٤٥). برخى از ديگرمنابع جغرافيايی سدههاى بعدى تا نزهة القلوب حمدالله مستوفى(د. ٧٥٠ ﻫ) نيز - احتمالاً به نقل يا اخذ ازبلاذرى و ابن خرداذبه – متعرض چهار رُبع خراسان شدهاند ( ازجمله ياقوت، معجم البلدان، ٢/٣٥١) كه به درستى مدّعاى ضبط رُبع/ rub’ / Quarter / چارَک مىافزايد.
با ملاحظه اين مقدمات، جاى پرسش و شگفتى است كه دانشمندى نامور در ادب و تاريخ و فرهنگنگارى، چون استاد دكتر محمد دبيرسياقى، چنين لغزيده باشد. گمان مىبرم خاستگاه اين لغزش لغت نامه دهخدا بوده باشد. در لغت نامه زير واژه رَبع به معنى سرا و خانه و محله و ... و سپس تركيبات و مصطلحات وابسته به آن، اصطلاح جغرافيايى رُبع الخالى آمده، بدين شرح: "ربع الخالى. [ رَ عُل ] ( إ خ ) كويرى است ميان نجد و يمن و آنرا كوير دهناء نيز نامند. نام صحراى بزرگ جنوب شرقى عربستان.( يادداشت مرحوم دهخدا ). " و حال آن كه اولاً دهناء يا دهنا نام بيابان قوس مانند و باريكى است كه بيابان بسيار وسيع نَفود واقع در شمال جزيرة العرب را به ربع الخالى، ديگر بيابان وسيع واقع در جنوب، میپيوندد؛ ثانياً نام ربع الخالى در منابع قديم، از جمله معجم البلدان، نيامده و در اين منابع، آن را يَبرين و احقاف خوانده اند؛ ثالثاً در همه منابع و نقشه هاى اروپايى و دادههاى رايانهاى آن را Empety Quarter ناميدهاند، يعنى رُبع الخالى، نه رَبع الخالى. شايد بتوان احتمال داد اروپاييان به دليل وسعت اين بيابان كه نزديک به يک چهارم / رُبع مساحت جزيرة العرب را در برمىگيرد، بدين نام خوانده باشند.
@HistoryandMemory
پيدا است كه پژوهشگر كنجكاو به نقل و استنباط لسترنج بسنده و اعتماد نمىكند و لازم مىداند به منابع او مراجعه كند.
لسترنج در يک صفحه از مقدمه سرزمينهاى خلافت شرقى ( صفحه ٢٤ ترجمه فارسى) "فهرست اسامى جغرافىنويسان مسلمان را به ترتيب تاريخ تاليفات آنها " آورده كه به نظرمیرسد منبع و مستند او در سراسر كتاب بوده باشد؛ از اين روى مىتوان براى رفع شُبهه و كسب اطمينان از صحت " رُبع/ rub’ / Quarter " به اين منابع مراجعه كرد.
به نظر میرسد استاد دكتر دبيرسياقى نه تنها نوشته لسترنج را نديده، به هيچ يک از اين منابع كهن جغرافيايی هم مراجعه نكرده و بىملاحظات لازم علمى اين اصطلاح جغرافيايى را " رَبع / rab’ خوانده و با اين ضبط به چاپ رسانده است (نزهة القلوب، ص ۲۱۱؛ رَبع نشاپور).
اگرچه كهنترين متنى كه ذكرى از ربع و ارباع به ميان آورده، فتوح البلدان بلاذرى (د. ٢٧٩ﻫ) است، اما گزارش او از وضوح كافى برخوردار نيست و تنها به ربع نيشابور و مركز آن "ابر شهر" و ارباع آن [ !؟ ] اشاره مىكند( چاپ دار و مكتبة الهلال، ص ٣٩١- ٣٩٢). پاسخ روشن و درست را ابنخرداذبه (د. ٣٠٠ﻫ.) در المسالک و الممالک به ما مىدهد كه سخن او ريشه در تقسيمات كشورى ايران دوره ساسانيان دارد. ابن خرداذبه مىنويسد: " نبدأ بالمشرق و هو ربع المملكة و نبدأ بذكر الخراسان و كانت تحت يدى اصبهذها باذوسبان و اربعة مرازبة، الى كلّ مرزبان رُبع خراسان، فرُبع الى مرزبان مرو الشاهجان و اعمالها، و رُبع الى مرزبان بلخ و طخارستان و رُبع الى مرزبان هراة و بوشنج و باذغيس سجستان... و رُبع الى مرزبان ماوراء النهر " [از خاور آغاز مىكنيم كه يک چهارم شاهنشاهى است و با ذكر خراسان كه در دست اسپهد آن، باذوسبان است و چهار مرزبان آن؛ هر مرزبان را چارَكى از خراسان در دست است: چارَكى در دست مرزبان مرو شاه جهان و پيرامون أن، چارَكى در دست مرزبان بلخ و تُخارستان، چارَكى در دست مرزبان هرات و پوشنگ و باذغيس سگستان ... و چارَكى در دست مرزبان فرارودان] (ص ١٨، دار صادر، ١٩٩٢). اصطخرى هم در ذيل "تربيع خراسان" - نه چهار رُبع - از نيشابور، مرو، هرات و بلخ به عنوان بزرگترين كوره/ خُرّهً / اِستانهاى خراسان نام برده ( المسالک و الممالک، چاپ محمد جابر عبدالعال، ص١٤٥). برخى از ديگرمنابع جغرافيايی سدههاى بعدى تا نزهة القلوب حمدالله مستوفى(د. ٧٥٠ ﻫ) نيز - احتمالاً به نقل يا اخذ ازبلاذرى و ابن خرداذبه – متعرض چهار رُبع خراسان شدهاند ( ازجمله ياقوت، معجم البلدان، ٢/٣٥١) كه به درستى مدّعاى ضبط رُبع/ rub’ / Quarter / چارَک مىافزايد.
با ملاحظه اين مقدمات، جاى پرسش و شگفتى است كه دانشمندى نامور در ادب و تاريخ و فرهنگنگارى، چون استاد دكتر محمد دبيرسياقى، چنين لغزيده باشد. گمان مىبرم خاستگاه اين لغزش لغت نامه دهخدا بوده باشد. در لغت نامه زير واژه رَبع به معنى سرا و خانه و محله و ... و سپس تركيبات و مصطلحات وابسته به آن، اصطلاح جغرافيايى رُبع الخالى آمده، بدين شرح: "ربع الخالى. [ رَ عُل ] ( إ خ ) كويرى است ميان نجد و يمن و آنرا كوير دهناء نيز نامند. نام صحراى بزرگ جنوب شرقى عربستان.( يادداشت مرحوم دهخدا ). " و حال آن كه اولاً دهناء يا دهنا نام بيابان قوس مانند و باريكى است كه بيابان بسيار وسيع نَفود واقع در شمال جزيرة العرب را به ربع الخالى، ديگر بيابان وسيع واقع در جنوب، میپيوندد؛ ثانياً نام ربع الخالى در منابع قديم، از جمله معجم البلدان، نيامده و در اين منابع، آن را يَبرين و احقاف خوانده اند؛ ثالثاً در همه منابع و نقشه هاى اروپايى و دادههاى رايانهاى آن را Empety Quarter ناميدهاند، يعنى رُبع الخالى، نه رَبع الخالى. شايد بتوان احتمال داد اروپاييان به دليل وسعت اين بيابان كه نزديک به يک چهارم / رُبع مساحت جزيرة العرب را در برمىگيرد، بدين نام خوانده باشند.
@HistoryandMemory
¤ مينُوى منسوب به مینو | هادی عالمزاده
سالها پيش از آن كه تصور كنم روزى افتخار شاگردى - چه رسد به دوستىِ- استاد مجتبى مينوى نصيبم خواهد شد، با نام و برخى از آثار او آشنا بودم. اين آشنايى و آشنايى با بسيارى از چهرههاى شاخص ادب و هنر و فرهنگ ايران معاصر را مديون مجله سخن و مجله راهنماى كتاب بودهام. تدريس ادبيات فارسى در دبيرستانها مرا ناگزير مىساخت تا از ادبيات و جريانهاى ادبى روز مطلع باشم و از اين روى در زمره مشتركان اين دو نشريه در آمده بودم. بختِ پذيرفته شدن در دوره دكترى «فرهنگ و تمدن اسلامى» در سال ١٣٤٥ بابِ آشنايى و شاگردى بزرگانى چون سيد حسن تقىزاده، استاد دكتر على اكبر فيّاض، دكتر فخرالدين شادمان، دكتر امير حسن يزدگردى، دكتر عبدالحسين زرينكوب، دكتر مهدى حميدى شيرازى ، ... و استاد مجتبى مينُوى را بر من گشود. حاصل اين بختيارى تنها آموزش رسمىِ مَدرسى نبود، گاه گفتوگوىهاى حاشيهاى(در باب سياست و شخصيتهاى سرشناس معاصر و متوّفى / علم رجال!) مفيدتر و جذابتر از مباحث درسى بود. حضور هم-كلاسىِ دوستداشتنى و حافظشناس و باذوقمان، شادروان دكتر حسينعلى هروى، كه به دليل تصدى سالها رياست دفتر استاد بديعالزمان فروزانفر در دانشكده الهيات و معارف اسلامى، با بسيارى از چهرههاى شاخص علم و ادب و سياست ارتباط داشت، هم چنين ديگر همكلاس فاضلمان، دكتر محمد حسن محجوب ( كتابدار سابق مجلس سنا و مدير عامل «شركت سهامى انتشار») كه با برخى از استادان سابقه آشنايى داشت امكان و زمينه سوق يافتن موضوع درس به گفتوگوىهاى حاشيهاى مفيد را آسان مىساخت. اين حاشيهپردازىها خاصه در درس «تاريخ اسلام» شادروان سيد حسن تقىزاده بيش رخ مىنمود. پيش از بيان هر چيز شايد ذكر نكتهاى در باره تلفظ نام استاد جالب باشد. شنيده بودم كه بسيارى او را مينَوى/ Minavi مىنامند و برخى مينُوى/ Minovi . از او در اين باب پرسيدم. پاسخ داد: مينُوى/ Minovi منسوب به مينو/ بهشت صحيحح است و افزود كه مينورسكى / Minorski به من مىگويد كه هجاى اول نام ما شبيه هماند. اين نام را خود به جاى نامخانوادگى پيشينش/ شريعتمدار يا شريعتمدارى برگزيده بوده است. نام خانوادگى خواهر ايشان هم كه صاحب تاليفاتى است و يكى دو بار با او ديدار داشتم، شريعتمدارى بود.
نخستين ديدارم با استاد در درس «شناخت منابع تاريخ اسلام» بود كه در كتابخانه او تشكيل مىشد. او همكلاسان من، آقاى حسينعلى هروى و آقاى محمد حسن محجوب، را مىشناخت؛ از اين روى نخستين درس در فضايى بالنسبه صميمى آغاز شد. او در پشت ميز مستطيل بزرگى پشت به حياط مىنشست و ما سه تن در ديگر سوى ميز، رو به او و روى به حياط، مىنشستيم. يادداشتهاى خود را كه بر يک روى برگههايى به اندازه فيشهاى مقوايى كتابخانه نوشته بود و خود آنها را وُرَيْقات ( جمع وُرَيْقَه / مُصَغَر ورق / برگههاى كوچك) مىخواند، يكى يكى بر مىداشت و با طمانينه و صداى درشت و حجيم خود و كمابيش شمرده برما املا مىكرد. (يك حاشيه كوتاه در باره صداى استاد مينُوى: نمىدانم آيا نوارى از صداى استاد مينُوى در دست هست يا نه؟ اما آن شادروان يک صفحۀگرامافون به من داده است كه در آن داستان «بازرگان و طوطى» ضبط شده و استاد مينُوى اين داستان را از آغاز تا بيت «گفت طوطى را چه خواهى ارمغان / كآرمت از خِطّۀ هندوستان» مىخواند و ابيات بعد را كه پاسخ طوطى به بازرگان است، خانم هما پرتوى، خواهر همسرش، مىخواند و سپس استاد بقيه داستان را مىخواند و به پايان مىبَرد.)
در حين نوشتن تقريرات استاد، به خاطر اشتغال به معلمى و به منظور كسب تجربه، كنجكاو شده بودم كه دريابم آيا آنچه تقرير مىكند عيناً يادداشتهاى روى برگهها است يا از آنها فقط به عنوان فهرست مطالب استفاده مىكند، اما از بيم سقط جمله يا كلمهاى از تقريرات چنان مشغول نوشتن بودم كه نتوانستم در آن جلسات اين موضوع را دريابم. اما بعدها بنا بر برخى قرائن و امارات دريافتم او تقريرات خود را از پيش انشاء و تدوين كرده از روى برگهها بر ما املاء مىكرده است. اين تقريرات را خوشبختانه توانستم به منظور و عنوان يكى از منابع مطالعه دانشجويان دكترى گروه «تاريخ و تمدن ملل اسلامى» در پژوهشنامۀ فرهنگ و تمدن اسلامى ( سال ٢٢/ شماره ١/ بهار وتابستان ١٣٩٤/ ص ١-٦١) به چاپ برسانم.
داستان چگونگى امتحان اين درس كه پس از گذشت ماهها برگزار شد نيز شايد روشنگر جنبهاى از منش و روش استاد مينوى باشد. در روز امتحان چنان كه معمول و متداول است انتظار داشتيم سؤال يا سؤالاتى از آنچه در كلاس مطرح شده بود و در تقريرات او آمده بود عرضه شود، اما همه غافلگير شديم. متن عربى مجلدات ششگانه معجم البلدان ياقوت حَموى را كه به جلسه امتحان آورده بود، ميان ما تقسيم كرد و امر فرمود تا هريك از ما مطالب ذيل نام يک شهر، روستا يا ... را ترجمه كنيم.
⬇️
سالها پيش از آن كه تصور كنم روزى افتخار شاگردى - چه رسد به دوستىِ- استاد مجتبى مينوى نصيبم خواهد شد، با نام و برخى از آثار او آشنا بودم. اين آشنايى و آشنايى با بسيارى از چهرههاى شاخص ادب و هنر و فرهنگ ايران معاصر را مديون مجله سخن و مجله راهنماى كتاب بودهام. تدريس ادبيات فارسى در دبيرستانها مرا ناگزير مىساخت تا از ادبيات و جريانهاى ادبى روز مطلع باشم و از اين روى در زمره مشتركان اين دو نشريه در آمده بودم. بختِ پذيرفته شدن در دوره دكترى «فرهنگ و تمدن اسلامى» در سال ١٣٤٥ بابِ آشنايى و شاگردى بزرگانى چون سيد حسن تقىزاده، استاد دكتر على اكبر فيّاض، دكتر فخرالدين شادمان، دكتر امير حسن يزدگردى، دكتر عبدالحسين زرينكوب، دكتر مهدى حميدى شيرازى ، ... و استاد مجتبى مينُوى را بر من گشود. حاصل اين بختيارى تنها آموزش رسمىِ مَدرسى نبود، گاه گفتوگوىهاى حاشيهاى(در باب سياست و شخصيتهاى سرشناس معاصر و متوّفى / علم رجال!) مفيدتر و جذابتر از مباحث درسى بود. حضور هم-كلاسىِ دوستداشتنى و حافظشناس و باذوقمان، شادروان دكتر حسينعلى هروى، كه به دليل تصدى سالها رياست دفتر استاد بديعالزمان فروزانفر در دانشكده الهيات و معارف اسلامى، با بسيارى از چهرههاى شاخص علم و ادب و سياست ارتباط داشت، هم چنين ديگر همكلاس فاضلمان، دكتر محمد حسن محجوب ( كتابدار سابق مجلس سنا و مدير عامل «شركت سهامى انتشار») كه با برخى از استادان سابقه آشنايى داشت امكان و زمينه سوق يافتن موضوع درس به گفتوگوىهاى حاشيهاى مفيد را آسان مىساخت. اين حاشيهپردازىها خاصه در درس «تاريخ اسلام» شادروان سيد حسن تقىزاده بيش رخ مىنمود. پيش از بيان هر چيز شايد ذكر نكتهاى در باره تلفظ نام استاد جالب باشد. شنيده بودم كه بسيارى او را مينَوى/ Minavi مىنامند و برخى مينُوى/ Minovi . از او در اين باب پرسيدم. پاسخ داد: مينُوى/ Minovi منسوب به مينو/ بهشت صحيحح است و افزود كه مينورسكى / Minorski به من مىگويد كه هجاى اول نام ما شبيه هماند. اين نام را خود به جاى نامخانوادگى پيشينش/ شريعتمدار يا شريعتمدارى برگزيده بوده است. نام خانوادگى خواهر ايشان هم كه صاحب تاليفاتى است و يكى دو بار با او ديدار داشتم، شريعتمدارى بود.
نخستين ديدارم با استاد در درس «شناخت منابع تاريخ اسلام» بود كه در كتابخانه او تشكيل مىشد. او همكلاسان من، آقاى حسينعلى هروى و آقاى محمد حسن محجوب، را مىشناخت؛ از اين روى نخستين درس در فضايى بالنسبه صميمى آغاز شد. او در پشت ميز مستطيل بزرگى پشت به حياط مىنشست و ما سه تن در ديگر سوى ميز، رو به او و روى به حياط، مىنشستيم. يادداشتهاى خود را كه بر يک روى برگههايى به اندازه فيشهاى مقوايى كتابخانه نوشته بود و خود آنها را وُرَيْقات ( جمع وُرَيْقَه / مُصَغَر ورق / برگههاى كوچك) مىخواند، يكى يكى بر مىداشت و با طمانينه و صداى درشت و حجيم خود و كمابيش شمرده برما املا مىكرد. (يك حاشيه كوتاه در باره صداى استاد مينُوى: نمىدانم آيا نوارى از صداى استاد مينُوى در دست هست يا نه؟ اما آن شادروان يک صفحۀگرامافون به من داده است كه در آن داستان «بازرگان و طوطى» ضبط شده و استاد مينُوى اين داستان را از آغاز تا بيت «گفت طوطى را چه خواهى ارمغان / كآرمت از خِطّۀ هندوستان» مىخواند و ابيات بعد را كه پاسخ طوطى به بازرگان است، خانم هما پرتوى، خواهر همسرش، مىخواند و سپس استاد بقيه داستان را مىخواند و به پايان مىبَرد.)
در حين نوشتن تقريرات استاد، به خاطر اشتغال به معلمى و به منظور كسب تجربه، كنجكاو شده بودم كه دريابم آيا آنچه تقرير مىكند عيناً يادداشتهاى روى برگهها است يا از آنها فقط به عنوان فهرست مطالب استفاده مىكند، اما از بيم سقط جمله يا كلمهاى از تقريرات چنان مشغول نوشتن بودم كه نتوانستم در آن جلسات اين موضوع را دريابم. اما بعدها بنا بر برخى قرائن و امارات دريافتم او تقريرات خود را از پيش انشاء و تدوين كرده از روى برگهها بر ما املاء مىكرده است. اين تقريرات را خوشبختانه توانستم به منظور و عنوان يكى از منابع مطالعه دانشجويان دكترى گروه «تاريخ و تمدن ملل اسلامى» در پژوهشنامۀ فرهنگ و تمدن اسلامى ( سال ٢٢/ شماره ١/ بهار وتابستان ١٣٩٤/ ص ١-٦١) به چاپ برسانم.
داستان چگونگى امتحان اين درس كه پس از گذشت ماهها برگزار شد نيز شايد روشنگر جنبهاى از منش و روش استاد مينوى باشد. در روز امتحان چنان كه معمول و متداول است انتظار داشتيم سؤال يا سؤالاتى از آنچه در كلاس مطرح شده بود و در تقريرات او آمده بود عرضه شود، اما همه غافلگير شديم. متن عربى مجلدات ششگانه معجم البلدان ياقوت حَموى را كه به جلسه امتحان آورده بود، ميان ما تقسيم كرد و امر فرمود تا هريك از ما مطالب ذيل نام يک شهر، روستا يا ... را ترجمه كنيم.
⬇️
⬆️
جزاين غافلگيرى درموضوع سؤالات، در جلسه امتحان با سه دانشجوى دوره دوم دكترى «گروه فرهنگ و تمدن اسلامى» آشنا شديم. اين دو تن از سه تن آدمهاى صاحب نفوذى بودند كه پس از مواجهه با چنين امتحان ناموجّه و نامتعارفى در صدد معارضه و مقابله با استاد مينُوى برآمدند و با مطرح كردن داستان ارزيابى نسخه خطى نوروز نامه خيام در جرايد آن روزها موجب تألم و تكدر خاطر استاد شدند: يكى سرهنگى بود با سمت آجودانى در شهربانى كل كشور و ديگرى صاحب منصبى بود در وزارت آموزش و پرورش كه پيشتر دبير ورزش شهبانو فرح بود در دبيرستان فرانسوى زبان در تهران .
پس از پايان يافتن درس شناخت منابع تاريخ اسلام در ارديبهشت يا خرداد ١٣٤٥ و اطلاع از اين كه كتابخانه استاد فاقد فهرست و فيش/ برگه مشخصات كتابها است از او خواستم اجازه دهند در تابستان كه مدارس تعطيل است به فيش كردن كتاب ها بپردازم. خوشبختانه پذيرفتند. غرض از عرض اين درخواست و تقبل بىمزد و منت اين زحمت دو چيز بود: يكى آشنايى مستقيم با منابع مطالعات اسلامى و ديگر ارتباط بيشتر با استاد و بهره بردن از محضر و اطلاعات فراوان و كم نظير او در حوزه مطالعات تاريخ و فرهنگ و تمدن اسلامى و احياناً جلب نظر و موافقت استاد در تاليف رسالۀ دكترى خود به راهنمايى او كه اگر چنين توفيقى دست مى داد افزون بر مباهات به نام او، عملاً روشهاى علمى تحقيق را از محضر استادى ممتاز و شاخص مىآموختم. چنين بود كه نزديک به يک سال، تا سفر او براى تدريس در دانشگاه پرينستون، هر روز ساعتها در كتابخانه او مشغول تكميل برگهها بودم.
خوشبختانه موافقت استاد با اين پيشنهاد افزون بر دو هدفى كه منظور و مقصود من بود، فوايد بيشترى در بر داشت كه مطلقاً به ذهنم خطور نكرده بود: حضورمستمع آزاد در محاضرات و مذاكرات علمى و ادبى عصرانهاى كه در كتابخانه با نويسندگان و مترجمان و پژوهشگران تشكيل مىشد ، جلساتى كه در آنها اخبار انتشارات تازه و نقد نظر در باب آنها و بحثهاى تاريخى و ادبى و ... مطرح و گاه چندان گرم میشد و بالا مىگرفت كه به مجادله و ستيهندگى و قهر و آشتى مىانجاميد؛ و منِ دانشجوى نوآموز از همه اين گفتوگوىها و نقد ونظرها و حتى مجادلات گاه منتهى به بد زبانىها مىآموختم و تجربه مىاندوختم. در ساعاتى هم كه استاد تنها به خواندن و نوشتن سرگرم بود از مكالمات تلفنى او و شيوه پاسخگويى به سؤالات كسانى كه سؤالى از او مىكردند بهره مىبردم. بارها شنيدم كه محكم خطاب به مخاطب مى گفت: «نمىدانم، بايد ببينم و پاسخ دهم». و مىرفت و پس از تجسس در موضوع مبادرت به پاسخ مىكرد.
ده بيست روز پيش از سفر استاد به آمريكا سرقت فرش گرانبهايي همه را نگران ساخت و اداره آگاهى هم سارق را كسى آشنا به گوشه وكنار خانه تشخيص داد و انگشت اتهام به سوى نوكر و همسر او نشانه رفت كه اگرچه اثبات نشد اما به اخراج آنها انجاميد و خانه و كتابخانه بىمراقب گشت و استاد را با خاطره تلخى كه از سرقت كتابهايش از كتابخانه قديم خود داشت سخت بيمناک ساخت. نقل كرد كه در سفر چندين سال پيش به انگستان براى حفظ كتابهايم ازاحتمال هرنوع دستبرد با آن كه درِ ورودى كتابخانه را با گچ وآجر تيغه كرده بودم، پس از بازگشت از سفر چند ساله معلوم شد به كتابخانه راه يافتهاند و بسيارى از كتابهاى ارزشمند را كه بعضاً بسته به جانم بودند به يغما برده و فروخته اند. مىگفت: بسيارى از آنها را با مشقت بسيار در كتاب فروشىها يافتم و بازخريدم.
اين داستان – بىورود به جزييات آن – منتهى به اين شد كه به پيشنهاد استاد دكتر اميرحسن يزدگردى (كه آشنايى ناچيز خود با ادبيات فارسى را مديون كسب فيض چند ساله از محضر او مىدانم) حفظ و حراست خانه و كتابخانه بر دوش من نهاده شد. نگهدارى از خانه و كتابخانهای چنين عزيز و گرانقدر در غياب دو ساله استاد مشكلات و مشقاتى در بر داشت كه خدا را شكر با روسپيدى اين كمترين و خشنودى استاد به انجام رسيد. نامههايى كه استاد در مدت اقامت خود از آمريكا برايم فرستاده، گوياى برخى از مشكلات و مسائلى بوده كه بر من و در خانه و كتابخانه گذشته است و نيازى به طرح و بسط آنها نيست، جز اين كه در اين مدت هم سعادت و افتخار آشنايى با تنى از دوستان استاد كه براى كسب خبر از وضع كتابخانه میآمدند، از جمله شادروانان استاد دكتر يحيى مهدوى و ايرج افشاركه دورادور میشناختم شان نصيبم شد.
¤ ماهنامه اندیشه پویا ـ شماره ۷۴ ـ تیر و مرداد ۱۴۰۰، صص ۶۶-۶۷.
@HistoryandMemory
جزاين غافلگيرى درموضوع سؤالات، در جلسه امتحان با سه دانشجوى دوره دوم دكترى «گروه فرهنگ و تمدن اسلامى» آشنا شديم. اين دو تن از سه تن آدمهاى صاحب نفوذى بودند كه پس از مواجهه با چنين امتحان ناموجّه و نامتعارفى در صدد معارضه و مقابله با استاد مينُوى برآمدند و با مطرح كردن داستان ارزيابى نسخه خطى نوروز نامه خيام در جرايد آن روزها موجب تألم و تكدر خاطر استاد شدند: يكى سرهنگى بود با سمت آجودانى در شهربانى كل كشور و ديگرى صاحب منصبى بود در وزارت آموزش و پرورش كه پيشتر دبير ورزش شهبانو فرح بود در دبيرستان فرانسوى زبان در تهران .
پس از پايان يافتن درس شناخت منابع تاريخ اسلام در ارديبهشت يا خرداد ١٣٤٥ و اطلاع از اين كه كتابخانه استاد فاقد فهرست و فيش/ برگه مشخصات كتابها است از او خواستم اجازه دهند در تابستان كه مدارس تعطيل است به فيش كردن كتاب ها بپردازم. خوشبختانه پذيرفتند. غرض از عرض اين درخواست و تقبل بىمزد و منت اين زحمت دو چيز بود: يكى آشنايى مستقيم با منابع مطالعات اسلامى و ديگر ارتباط بيشتر با استاد و بهره بردن از محضر و اطلاعات فراوان و كم نظير او در حوزه مطالعات تاريخ و فرهنگ و تمدن اسلامى و احياناً جلب نظر و موافقت استاد در تاليف رسالۀ دكترى خود به راهنمايى او كه اگر چنين توفيقى دست مى داد افزون بر مباهات به نام او، عملاً روشهاى علمى تحقيق را از محضر استادى ممتاز و شاخص مىآموختم. چنين بود كه نزديک به يک سال، تا سفر او براى تدريس در دانشگاه پرينستون، هر روز ساعتها در كتابخانه او مشغول تكميل برگهها بودم.
خوشبختانه موافقت استاد با اين پيشنهاد افزون بر دو هدفى كه منظور و مقصود من بود، فوايد بيشترى در بر داشت كه مطلقاً به ذهنم خطور نكرده بود: حضورمستمع آزاد در محاضرات و مذاكرات علمى و ادبى عصرانهاى كه در كتابخانه با نويسندگان و مترجمان و پژوهشگران تشكيل مىشد ، جلساتى كه در آنها اخبار انتشارات تازه و نقد نظر در باب آنها و بحثهاى تاريخى و ادبى و ... مطرح و گاه چندان گرم میشد و بالا مىگرفت كه به مجادله و ستيهندگى و قهر و آشتى مىانجاميد؛ و منِ دانشجوى نوآموز از همه اين گفتوگوىها و نقد ونظرها و حتى مجادلات گاه منتهى به بد زبانىها مىآموختم و تجربه مىاندوختم. در ساعاتى هم كه استاد تنها به خواندن و نوشتن سرگرم بود از مكالمات تلفنى او و شيوه پاسخگويى به سؤالات كسانى كه سؤالى از او مىكردند بهره مىبردم. بارها شنيدم كه محكم خطاب به مخاطب مى گفت: «نمىدانم، بايد ببينم و پاسخ دهم». و مىرفت و پس از تجسس در موضوع مبادرت به پاسخ مىكرد.
ده بيست روز پيش از سفر استاد به آمريكا سرقت فرش گرانبهايي همه را نگران ساخت و اداره آگاهى هم سارق را كسى آشنا به گوشه وكنار خانه تشخيص داد و انگشت اتهام به سوى نوكر و همسر او نشانه رفت كه اگرچه اثبات نشد اما به اخراج آنها انجاميد و خانه و كتابخانه بىمراقب گشت و استاد را با خاطره تلخى كه از سرقت كتابهايش از كتابخانه قديم خود داشت سخت بيمناک ساخت. نقل كرد كه در سفر چندين سال پيش به انگستان براى حفظ كتابهايم ازاحتمال هرنوع دستبرد با آن كه درِ ورودى كتابخانه را با گچ وآجر تيغه كرده بودم، پس از بازگشت از سفر چند ساله معلوم شد به كتابخانه راه يافتهاند و بسيارى از كتابهاى ارزشمند را كه بعضاً بسته به جانم بودند به يغما برده و فروخته اند. مىگفت: بسيارى از آنها را با مشقت بسيار در كتاب فروشىها يافتم و بازخريدم.
اين داستان – بىورود به جزييات آن – منتهى به اين شد كه به پيشنهاد استاد دكتر اميرحسن يزدگردى (كه آشنايى ناچيز خود با ادبيات فارسى را مديون كسب فيض چند ساله از محضر او مىدانم) حفظ و حراست خانه و كتابخانه بر دوش من نهاده شد. نگهدارى از خانه و كتابخانهای چنين عزيز و گرانقدر در غياب دو ساله استاد مشكلات و مشقاتى در بر داشت كه خدا را شكر با روسپيدى اين كمترين و خشنودى استاد به انجام رسيد. نامههايى كه استاد در مدت اقامت خود از آمريكا برايم فرستاده، گوياى برخى از مشكلات و مسائلى بوده كه بر من و در خانه و كتابخانه گذشته است و نيازى به طرح و بسط آنها نيست، جز اين كه در اين مدت هم سعادت و افتخار آشنايى با تنى از دوستان استاد كه براى كسب خبر از وضع كتابخانه میآمدند، از جمله شادروانان استاد دكتر يحيى مهدوى و ايرج افشاركه دورادور میشناختم شان نصيبم شد.
¤ ماهنامه اندیشه پویا ـ شماره ۷۴ ـ تیر و مرداد ۱۴۰۰، صص ۶۶-۶۷.
@HistoryandMemory
تقریرات_استاد_مجتبى_مینُوی_در_تاريخ_و_تاريخنگارى.pdf
618.9 KB
تقریرات استاد مجتبى مینُوی در تاريخ و تاريخنگارى
آنچه در اين صفحات مىآيد تقريرات شادروان، استاد مجتبى مينوى است که در طى سال تحصيلى ۱۳۴۷-۱۳۴۸ شمسى با عنوان «تاريخ و تاريخنگارى در اسلام» در مقطع دکترى رشتة «فرهنگ و تمدن اسلامى» در دانشکدة الهيات و معارف اسلامى دانشگاه تهران ايراد شده است. اکنون پس از قريب به نيم قرن، بنده سَماع خود از آن تقريرات را که فىالمجلس و با شتاب تحرير مىکردم و غالباً شبهنگام در همان روز و گاه يکى دو روز بعدتر از سواد به بياض درمىآوردم عرضة علاقهمندان مىکنم.
عالمزاده، هادی، "تقریرات استاد مجتبى مینُوی در تاريخ و تاريخنگارى" ، پژوهشنامۀ فرهنگ و تمدّن اسلامی (تحقیقات اسلامی سابق)، سال بیست و دوم، شماره ۱، بهار و تابستان ۱۳۹۴، صص ۱-۶۱.
@HistoryandMemory
آنچه در اين صفحات مىآيد تقريرات شادروان، استاد مجتبى مينوى است که در طى سال تحصيلى ۱۳۴۷-۱۳۴۸ شمسى با عنوان «تاريخ و تاريخنگارى در اسلام» در مقطع دکترى رشتة «فرهنگ و تمدن اسلامى» در دانشکدة الهيات و معارف اسلامى دانشگاه تهران ايراد شده است. اکنون پس از قريب به نيم قرن، بنده سَماع خود از آن تقريرات را که فىالمجلس و با شتاب تحرير مىکردم و غالباً شبهنگام در همان روز و گاه يکى دو روز بعدتر از سواد به بياض درمىآوردم عرضة علاقهمندان مىکنم.
عالمزاده، هادی، "تقریرات استاد مجتبى مینُوی در تاريخ و تاريخنگارى" ، پژوهشنامۀ فرهنگ و تمدّن اسلامی (تحقیقات اسلامی سابق)، سال بیست و دوم، شماره ۱، بهار و تابستان ۱۳۹۴، صص ۱-۶۱.
@HistoryandMemory
The Yarshater Center is pleased to announce that Volume XVI of Columbia University's Encyclopaedia Iranica has now been published by Brill (https://brill.com/flyer/noscript/61057). This bound volume replaces the older unbound fascicles XVI.1 through XVI.6 dating from 2012-2020. It covers the same alphabetical range, Kashan to Khorasan, but as a revised and expanded edition adds over forty pages of new material, incorporates numerous addenda and corrigenda as well as updated articles, and includes improved maps and color illustrations.
#تازهها
#ایرانیکا
#جلدشانزدهم
@HistoryandMemory
#تازهها
#ایرانیکا
#جلدشانزدهم
@HistoryandMemory
«چنین گویند که در روزگار عمربن عبدالعزيز، رحمةُ اللهِ عَلَيه، قحط افتاد و مردم در رنج افتادند. قومی از عرب نزد وی آمدند و بنالیدند و گفتند: «يا أميرَالمؤمنین، ماگوشتها و خونهای خویش بخوردیم اندر قحط - یعنی که لاغر شدیم و لونها زرد کردیم از نیافتن طعام - و واجب ما اندر بیت المال تو است. این مال یا [از] آنِ تو است یا [از] آنِ خدای، عزَّ و جلّ، و یا از آنِ بندگان خدای است. اگر از آنِ بندگان خدای است، از آنِ ماست؛ و اگر از آنِ خدای است، خدای را بدان حاجت نیست؛ و اگر از آن توست، تَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ [يوسف: ۸۸] - تفسیر چنان است که بر ما صدقه کن؛ که خدای، تعالی، مکافات کننده نیکوکاران است- تا از این تنگی برهیم؛ که پوست بر تنهای ما خشک شده».
عمربن عبدالعزیز را دل بسوخت و آب به چشم اندر آورد، گفت: «همچنین کنم که شما گفتید». هم درساعت بفرمود تا کار ایشان بساختند و مقصود حاصل کردند. و چون خواستند که برخیزند و بروند، عمربن عبدالعزیز، رحمة الله عليه، گفت:
«ای مردمان، کجا میروید؟ چنان که [سخن] بندگان خدای، عزَّ و جلّ، با من گفتید، سخن من با خدای، تعالی، بگویید»؛ یعنی مرا دعا کنید. پس عرابیان روی سوی آسمان کردند و گفتند: «یا رب، به عزت تو که با عمر بن عبدالعزیز آن کنی که با بندگان تو کرده». چون دعا تمام کردند، هم دروقت ابری برآمد و بارانی سخت اندر گرفت، و از ژاله* یکی بر خشت پخته سرای آمد و به دو نیم شد، و از میان وی کاغذی بیرون آمد. نگاه کردند، بر وی نوشته بود: «هذه بَرَائةٌ من اللهِ العزيزِ الى عمر بن عبدالعزيز مِن النّار»؛ پارسیاش چنین بود که این امانی است از خدای، تعالی، مرعمر بن عبد العزيز را از آتش دوزخ».
¤ خواجه نظامالملک طوسی، سیرالملوک (سیاستنامه)، بهکوشش محمود عابدی، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ۱۳۹۸ش، صص ۷۲-۷۳.
* ژاله = تگرک.
@HistoryandMemory
عمربن عبدالعزیز را دل بسوخت و آب به چشم اندر آورد، گفت: «همچنین کنم که شما گفتید». هم درساعت بفرمود تا کار ایشان بساختند و مقصود حاصل کردند. و چون خواستند که برخیزند و بروند، عمربن عبدالعزیز، رحمة الله عليه، گفت:
«ای مردمان، کجا میروید؟ چنان که [سخن] بندگان خدای، عزَّ و جلّ، با من گفتید، سخن من با خدای، تعالی، بگویید»؛ یعنی مرا دعا کنید. پس عرابیان روی سوی آسمان کردند و گفتند: «یا رب، به عزت تو که با عمر بن عبدالعزیز آن کنی که با بندگان تو کرده». چون دعا تمام کردند، هم دروقت ابری برآمد و بارانی سخت اندر گرفت، و از ژاله* یکی بر خشت پخته سرای آمد و به دو نیم شد، و از میان وی کاغذی بیرون آمد. نگاه کردند، بر وی نوشته بود: «هذه بَرَائةٌ من اللهِ العزيزِ الى عمر بن عبدالعزيز مِن النّار»؛ پارسیاش چنین بود که این امانی است از خدای، تعالی، مرعمر بن عبد العزيز را از آتش دوزخ».
¤ خواجه نظامالملک طوسی، سیرالملوک (سیاستنامه)، بهکوشش محمود عابدی، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ۱۳۹۸ش، صص ۷۲-۷۳.
* ژاله = تگرک.
@HistoryandMemory
Fifteen ideas I’m proud of as I look back on my career:
1. Using family histories for studying Nishapur’s ulama
2. Applying logistic curves to the study of conversion
3. Analyzing the age structure of medieval Islamic education
4. Recognizing the disappearance of wheeled vehicles in Middle East during Late Antiquity
5. Tracing history of camel domestication and use
6. Highlighting the importance of hybrid camel (bukht) breeding
7. Discovering link between printed amulets and the Banu Sasan
8. Dividing history of animals into pre-domestic, domestic, and post-domestic
9. Coining concept Islamo-Christian Civilization
10. Finding evidence of early Islamic cotton boom in Iran
11. Describing pre-Mongol Iranian decline in late 11th-12th centuries
12. Tracing North African harnessing technology from Roman times to present
13. Separating history of wheels from history of wheelsets
14. Drawing attention of medieval Middle East climate history
15. Problematizing the history of the caster
Richard W. Bulliet
@HistoryandMemory
1. Using family histories for studying Nishapur’s ulama
2. Applying logistic curves to the study of conversion
3. Analyzing the age structure of medieval Islamic education
4. Recognizing the disappearance of wheeled vehicles in Middle East during Late Antiquity
5. Tracing history of camel domestication and use
6. Highlighting the importance of hybrid camel (bukht) breeding
7. Discovering link between printed amulets and the Banu Sasan
8. Dividing history of animals into pre-domestic, domestic, and post-domestic
9. Coining concept Islamo-Christian Civilization
10. Finding evidence of early Islamic cotton boom in Iran
11. Describing pre-Mongol Iranian decline in late 11th-12th centuries
12. Tracing North African harnessing technology from Roman times to present
13. Separating history of wheels from history of wheelsets
14. Drawing attention of medieval Middle East climate history
15. Problematizing the history of the caster
Richard W. Bulliet
@HistoryandMemory