Ayeneha (Maskh)
Farhad Mehrad
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشتهها حرف بزنه
آینه میشکنه، هزار تیکه میشه
اما باز هر تیکهش عکس منه
نخواد از گذشتهها حرف بزنه
آینه میشکنه، هزار تیکه میشه
اما باز هر تیکهش عکس منه
من گذشته خاک میشود؛
منِ حال از آن خاک مثل نهالی میرویم.
نهال، درختی خواهد شد
و من آینده زیرش سایه خواهم گرفت.
منِ حال از آن خاک مثل نهالی میرویم.
نهال، درختی خواهد شد
و من آینده زیرش سایه خواهم گرفت.
mystery of lack
گریستن از یادم رفته و جایگاهش را به بغض و خشمی سنگین داده.
بغضی سر هیچ و پوچ ترکیده شد.
هیچ و پوچ جایش را به خاطرات محبوس شده داد. اشکهای بیشتری سرازیر شدند و حال احساس پوچی میکنم.
هیچ و پوچ جایش را به خاطرات محبوس شده داد. اشکهای بیشتری سرازیر شدند و حال احساس پوچی میکنم.
چندروزیست زندگی به بطالت، طراحی با روان نویس تازه و خودارضایی میگذرد.
میگویند من خودم را زندگی میکنم، بدون هیچ چیز کم و اضافهای، خالصانه.
هنوز هیچ حس خاصی به سیگار ندارم.
انگار که نه دردم را درمان میکند و نه مرحمی برای زخمهایم میشود.
انگار فقط کسشعریست که دود کردنش جالب و مهیج است.
انگار که نه دردم را درمان میکند و نه مرحمی برای زخمهایم میشود.
انگار فقط کسشعریست که دود کردنش جالب و مهیج است.
هر عملی در سکس دو مرد،
زیباترین صحنهی اروتیک هستی را رقم میزند.
گویی که دیدن دو مرد درحال کامجویی،
از نگارهی عیسای مصلوب هم روحانیتر است.
زیباترین صحنهی اروتیک هستی را رقم میزند.
گویی که دیدن دو مرد درحال کامجویی،
از نگارهی عیسای مصلوب هم روحانیتر است.
از بیست واهمه دارم.
از از دست دادن چیزی که تمام وجودم با او معنا میگیرد واهمه دارم.
تمام ترس من ترس از دست دادن خود است.
من دیگر من پیشین نیستم، من یکسال پیش اگر من را میدید بهجا نمیآورد.
اما حال چطور انقدر در پوست خود احساس خانه بودن میکنم؟
گویی اتفاقات زیادی که باید اتفاق افتاده، اما من هنوز احساس خامی دارم.
من کی انقدر بزرگ شدهام که خود خبر ندارم؟
این بزرگ شدن هم برایم مثل گرمای آغوش کسی که دوستش دارم، دلنشین و هم مثل سرمای سوزناکی که تا سر انگشتان پا را میلرزاند، خوفناک است.
ولی چه میشود کرد؟ بنی آدم بالغ شده و پیر میشوند و هر زادروزی که گذر میکند را فقط باید بپذیرند و به این دنیای خاکی آمدنشان را جشن بگیرند!
به نقل قول از دوستی تولد چه فلسفهی پوچی دارد؛ اما دروغ چرا این جشن و رسوماتش را دوست دارم.
از از دست دادن چیزی که تمام وجودم با او معنا میگیرد واهمه دارم.
تمام ترس من ترس از دست دادن خود است.
من دیگر من پیشین نیستم، من یکسال پیش اگر من را میدید بهجا نمیآورد.
اما حال چطور انقدر در پوست خود احساس خانه بودن میکنم؟
گویی اتفاقات زیادی که باید اتفاق افتاده، اما من هنوز احساس خامی دارم.
من کی انقدر بزرگ شدهام که خود خبر ندارم؟
این بزرگ شدن هم برایم مثل گرمای آغوش کسی که دوستش دارم، دلنشین و هم مثل سرمای سوزناکی که تا سر انگشتان پا را میلرزاند، خوفناک است.
ولی چه میشود کرد؟ بنی آدم بالغ شده و پیر میشوند و هر زادروزی که گذر میکند را فقط باید بپذیرند و به این دنیای خاکی آمدنشان را جشن بگیرند!
به نقل قول از دوستی تولد چه فلسفهی پوچی دارد؛ اما دروغ چرا این جشن و رسوماتش را دوست دارم.
برای توصیف بهتر تابستون بهتره بگم که بیشترش رو خواب بودم، من آدم خوابآلودی نبودم، اما برای فرار از واقعیت زندگی به خواب پناه میبردم.
انگاری که تخت خواب گودالی عمیق بود و من رو با گذاشتن سرم روی بالشت میبلعید.
سیاهی بعد از بسته شدن چشمهام برام به دلنشینی یک شیر گرم شده بود.
خودم رو زیر پتو مدفون کرده بودم.
دلم میخواد دیگه نخوابم، نمیدونم، حس میکنم که به اندازه کافی از بیداریهای نیمهشبانهام لذت نبردم.
به این فکر میکنم که کی دلش میآد توی نیمهشبهای پائیزی بخوابه؟
و بعد دلگرم خواهم شد.
انگاری که تخت خواب گودالی عمیق بود و من رو با گذاشتن سرم روی بالشت میبلعید.
سیاهی بعد از بسته شدن چشمهام برام به دلنشینی یک شیر گرم شده بود.
خودم رو زیر پتو مدفون کرده بودم.
دلم میخواد دیگه نخوابم، نمیدونم، حس میکنم که به اندازه کافی از بیداریهای نیمهشبانهام لذت نبردم.
به این فکر میکنم که کی دلش میآد توی نیمهشبهای پائیزی بخوابه؟
و بعد دلگرم خواهم شد.
غرق در کتاب بودم که باد سرد پاییزی از شیشهی پایین ماشین به زلفم وزید.
طرهای بر روی بینیام ظاهر شد.
گاهی حس میکنم که موی بلند به من نیامده و طاقتم را به سر میرساند، ولی لااقل بادی گرم نبود و سردیاش دلنشینش میکرد.
طرهای بر روی بینیام ظاهر شد.
گاهی حس میکنم که موی بلند به من نیامده و طاقتم را به سر میرساند، ولی لااقل بادی گرم نبود و سردیاش دلنشینش میکرد.